شاید ندانید اما، خیالِ شما مرا به نفس کشیدن در زندگی ای که بر تنش خاکستر نشسته است ، وا داشته و روحم را برای روز های کدر ، درخشان نگامی دارد
او شبیهِ رویا بود ، دست نیافتنی.
با شمایلی که وادارت می کرد چشمانت را ببندی، او را درونِ چشم هایت مجسم کنی و چنان ببوسی اش که ردِ لب های خون گرفته ات بر رویِ پیکرش باقی بماند.
با شمایلی که وادارت می کرد چشمانت را ببندی، او را درونِ چشم هایت مجسم کنی و چنان ببوسی اش که ردِ لب های خون گرفته ات بر رویِ پیکرش باقی بماند.
کاش می توانستم تورا کنجِ آغوشم حبس کنم نه دلتنگی ات را ، که به سینه ام چنگ می اندازد و جانم را از نبودِ تو می فشارد.
Dokhtare Maman
REZ
او دختری بود که سبز می شد ، لا به لای سنگلاخ هایی که به لجن آغشته بودند.
Daar Dastane Maryam | MahurMusic.Com |
Ali Sorena
داراب خوب می دانست که مریم پاک تر از ابر های نشسته بر کوه هایش است ، اما در سکوت خیره ی رقصِ گیسوانِ او شد.
Ghoroub
Siavash Ghomayshi
در آن هنگام که خورشید تیره شده و آسمان به کبودی می زند ، خاطرِ تو از قلبِ خردم چکه می کند.
Lams (Arianfar)
t.me/Mademoisl
گذشته ام ، منی است که نمی داند چندی بعد ، تکه ای پوسیده و آفت زده بر رویِ قالیِ اتاق می شود.
او آن قدر خودش را نادیده می گیرد که بر تنِ همان قالیِ اتاق با خیال های فسرده ی خویش ، جان از پیکرش خارج می شود.
او آن قدر خودش را نادیده می گیرد که بر تنِ همان قالیِ اتاق با خیال های فسرده ی خویش ، جان از پیکرش خارج می شود.
[وداعِ سپیده]
فرشِ خیابان از هلهلهی خونابهی به رقص درآمدهی او، مملو شده است.
جسمِ نیمه هوشیارش بر تنِ فرش، طرحی آزار دهنده نقش زده و نگاه هارا متعجب و نگران کرده است.
چه شده؟ نمیدانست.
حجومِ ذرات درد به جمجمهاش را حس میکرد، انگار هر کدامشان چماقی در دست گرفته و اورا موردِ ضربوشتم قرار دادهاند.
مایعی غلیظ، تیره، با عطری نامطبوع تا چانه اش کشیده میشود؛ نمیدانست این دستِ خیسِ منزجر کننده از استخوانِ سرش به رویِ چهرهاش افتاده یا متعلق به چشمانش است که هر لحظه کم فروغ تر میشوند.
صداها، با زخم های عمیق بر رویِ گوشش مینشینند و او فریاد های مکرر مغزِ آشفتهاش را از وقوع چنین حادثهای میشنود.
احساس میکرد درحالِ حرکت است، در صورتیکه آگاه بود پاهایش توانِ تکان دادنِ خودرا از دست دادهاند.
در آن نزاع و درگیری که میانِ گوشها و اصوات نامفهوم رخ داده بود، از میانِ لخته های خونِ چهرهاش، خورشید را نگریست.
در آن تکه پارچهی لاجوردی زیبا بنظر میرسید و گویی که به سویِ او میآمد.
نسیمی آرام گیسوانش را که روی فرشِ خاکستری رها شده بودند، نوازش کرد.
با نزدیک شدنِ خورشید انگار ترسِ افتاده برروی تنش محو میشد و احوالاتش رو به سپیدی میرفتند.
خودِ او نیز سپید بود، عطرِ صبحگاهی که بر پیکرش مینشست، سپیدی جامهای میشد بر تنش و اورا سپیده میخواندند.
خورشید هر لحظه نزدیک تر میشد، گرمایش مطلوب بود، او را نمیسوزاند.
به او که رسید کنارش چمباتمه زد، قندیل های نشسته در گوشش را از بین برد و تنش را در بر گرفت.
به سوی آسمان که قدم برداشتند، دید که آن تکه پارچهی لاجوردی، مانند رودی لغزان شده و آن بخار های روشن هیچ شباهتی به کامواهای سفیدِ مادربزرگ ندارند.
خورشید با ملاحظه تنِ خرد شدهاش را به خود میفشارد و در قدم زدنش احتیاط میکرد تا او دردی را احساس نکند.
او از این گرما، احساسِ خوشایندی داشت، حتی زمانی که پلک هایش برای به هم رسیدن تلاش میکردند و هوشیاریِ اورا به اسارت میگرفتند، اظطرابی در خود نیافت.
پلک هایش را به هم رسانید، مژگانش را در آغوش یکدیگر قرار داد و با قهوهی تلخِ نگاهش وداع کرد.
گویی مجددا به اصلِ خویش بازگشته بود، سپیده در سپیده دم های کوهستانِ وحشی، در آنجایی که خورشید میزیست و ابرها شناور بودند، محو شد.
از آن پس آسمان دیگر سپیده ای نداشت که صبح ها قهقهه بزند و گوشِ خلق را با آوازی از خود بخنداند، تنها سوزشی از آفتابِ ظهر برای مردم شهر باقی ماند که بر رویِ تنشان سوختگی هایی از اشک و بغض هایِ خفه شده بر جای گذاشته بود.
سرزمینِ ذهنِ من
فرشِ خیابان از هلهلهی خونابهی به رقص درآمدهی او، مملو شده است.
جسمِ نیمه هوشیارش بر تنِ فرش، طرحی آزار دهنده نقش زده و نگاه هارا متعجب و نگران کرده است.
چه شده؟ نمیدانست.
حجومِ ذرات درد به جمجمهاش را حس میکرد، انگار هر کدامشان چماقی در دست گرفته و اورا موردِ ضربوشتم قرار دادهاند.
مایعی غلیظ، تیره، با عطری نامطبوع تا چانه اش کشیده میشود؛ نمیدانست این دستِ خیسِ منزجر کننده از استخوانِ سرش به رویِ چهرهاش افتاده یا متعلق به چشمانش است که هر لحظه کم فروغ تر میشوند.
صداها، با زخم های عمیق بر رویِ گوشش مینشینند و او فریاد های مکرر مغزِ آشفتهاش را از وقوع چنین حادثهای میشنود.
احساس میکرد درحالِ حرکت است، در صورتیکه آگاه بود پاهایش توانِ تکان دادنِ خودرا از دست دادهاند.
در آن نزاع و درگیری که میانِ گوشها و اصوات نامفهوم رخ داده بود، از میانِ لخته های خونِ چهرهاش، خورشید را نگریست.
در آن تکه پارچهی لاجوردی زیبا بنظر میرسید و گویی که به سویِ او میآمد.
نسیمی آرام گیسوانش را که روی فرشِ خاکستری رها شده بودند، نوازش کرد.
با نزدیک شدنِ خورشید انگار ترسِ افتاده برروی تنش محو میشد و احوالاتش رو به سپیدی میرفتند.
خودِ او نیز سپید بود، عطرِ صبحگاهی که بر پیکرش مینشست، سپیدی جامهای میشد بر تنش و اورا سپیده میخواندند.
خورشید هر لحظه نزدیک تر میشد، گرمایش مطلوب بود، او را نمیسوزاند.
به او که رسید کنارش چمباتمه زد، قندیل های نشسته در گوشش را از بین برد و تنش را در بر گرفت.
به سوی آسمان که قدم برداشتند، دید که آن تکه پارچهی لاجوردی، مانند رودی لغزان شده و آن بخار های روشن هیچ شباهتی به کامواهای سفیدِ مادربزرگ ندارند.
خورشید با ملاحظه تنِ خرد شدهاش را به خود میفشارد و در قدم زدنش احتیاط میکرد تا او دردی را احساس نکند.
او از این گرما، احساسِ خوشایندی داشت، حتی زمانی که پلک هایش برای به هم رسیدن تلاش میکردند و هوشیاریِ اورا به اسارت میگرفتند، اظطرابی در خود نیافت.
پلک هایش را به هم رسانید، مژگانش را در آغوش یکدیگر قرار داد و با قهوهی تلخِ نگاهش وداع کرد.
گویی مجددا به اصلِ خویش بازگشته بود، سپیده در سپیده دم های کوهستانِ وحشی، در آنجایی که خورشید میزیست و ابرها شناور بودند، محو شد.
از آن پس آسمان دیگر سپیده ای نداشت که صبح ها قهقهه بزند و گوشِ خلق را با آوازی از خود بخنداند، تنها سوزشی از آفتابِ ظهر برای مردم شهر باقی ماند که بر رویِ تنشان سوختگی هایی از اشک و بغض هایِ خفه شده بر جای گذاشته بود.
سرزمینِ ذهنِ من
کریه بودنِ چهره ام را نظاره نکن، در اعماقِ من پروانهای از پیله درآمده، که تورا میخواند و خواندنِ او باعث شده قلبِ یخ زده ام گرم شود و از پسِ این گرما، دانه های درشتِ نگاهِ تو از آن ترشح میشود؛ چنانکه تمامِ مرا اکنون حضورِ نگهِ سبزِ تو لبریز کرده است.
گاهی هم نمیدانی چگونه سخن را آغاز کنی که متلاشی نشوی و سخنانت خرده شیشه نشوند درونِ گوشِ انسان های محبوبت.
احساس میکنم گلهای لِه شدهی قالی به چشمانم پوزخند میزنند.
حق هم دارند؛ حداقل آنها زینتی به زمینِ سردِ خانه دادهاند اما من؟ با وجودم به تمامِ زیبایی آنها کثافت زدهام.
انگار که موجودی اضافی هستم.
مانند هر شیای که در مکانِ اشتباهی حضور دارد و گرد و غبارِ تاسف بارِ آن مکان رویش را پوشانده است.
حضورم، وجودم، صدایم، تنفسم، تمامم زاید است و این حس سرتاسرِ جسمم را پوشانده و مرا به قعرِ پوچی میبرد.
حق هم دارند؛ حداقل آنها زینتی به زمینِ سردِ خانه دادهاند اما من؟ با وجودم به تمامِ زیبایی آنها کثافت زدهام.
انگار که موجودی اضافی هستم.
مانند هر شیای که در مکانِ اشتباهی حضور دارد و گرد و غبارِ تاسف بارِ آن مکان رویش را پوشانده است.
حضورم، وجودم، صدایم، تنفسم، تمامم زاید است و این حس سرتاسرِ جسمم را پوشانده و مرا به قعرِ پوچی میبرد.
مرا به گل های سرخِ درونِ باغچه بسپار.
به ابرهایی که با شمایل عجیب در آسمان قدم میزنند.
یا به آن چکاوکی که بر رویِ شاخهی درختِ سیب آواز سر میدهد.
مرا به رهگذرانِ خیابان بسپار.
به صدای خندهی کودکان.
یا حتی مرا به نسیمِ گرمِ تابستان بسپار که گرمایِ حضورِ تورا داشته باشد.
مرا به تکه سنگی که به پایت برخورد میکند بسپار و بعد برو، هرجا که میخواهی.
اما مرا بدونِ اینکه کسی یا چیزی مواظبم نباشد رها نکن، من دور از تو شکسته خواهم شد.
به ابرهایی که با شمایل عجیب در آسمان قدم میزنند.
یا به آن چکاوکی که بر رویِ شاخهی درختِ سیب آواز سر میدهد.
مرا به رهگذرانِ خیابان بسپار.
به صدای خندهی کودکان.
یا حتی مرا به نسیمِ گرمِ تابستان بسپار که گرمایِ حضورِ تورا داشته باشد.
مرا به تکه سنگی که به پایت برخورد میکند بسپار و بعد برو، هرجا که میخواهی.
اما مرا بدونِ اینکه کسی یا چیزی مواظبم نباشد رها نکن، من دور از تو شکسته خواهم شد.
نمیدانست چیست، آنقدر که در لجنزارِ بغض و اندوه فرو رفته بود، ظاهر و هویت خود را از یاد برده بود.
Dastaye Tou
Dariush
یادت، رزِ خشکی شده در جیبِ پیرهنم و مرا در همه جا، همراهی میکند.
تو میتوانی نامهای هم ارسال نکنی، شاخهای گل هم به دستم ندهی.
حتی میتوانی دیر به دیر به سراغم بیایی.
اما هرگاه که مرا دیدی، با کلمهای که همچون دریا ژرف است و همچون آسمان پهناور، روحم را نوازش کنی.
حتی میتوانی دیر به دیر به سراغم بیایی.
اما هرگاه که مرا دیدی، با کلمهای که همچون دریا ژرف است و همچون آسمان پهناور، روحم را نوازش کنی.
چیزی رو نمیتونم احساس کنم.
انگار جسمی هستم که تمامِ خونِ خودش رو از دست داده و الان سرد، خالی از حیات، محیطِ ساکتِ اتاق رو اشغال کرده.
کسی سراغی از این جسمِ خالی نمیگیره، تا خون بخواد خشک بشه و بچسبه به تنِ فرشِ سرخ رنگ و تا وقتی که بخواد رایحهی نامطبوعِ مردن بلند بشه، همه چند باری اون رو فراموش کردن.
ملافههای رویِ تخت، رنگی تیره به خودشون گرفتن و انگار که میخوان تو این مردنِ آهسته و تدریجی من رو همراهی کنن.
هیچ چیز حس نمیشه، حتی شکستگیِ رگها و پارگیِ استخوانها.
همه چیز در بیحسیِ مطلق انجام میشه و درنهایت، خاطرهای از پوچیِ مرگِ من رویِ شونههای اتاق بهجا میمونه.
انگار جسمی هستم که تمامِ خونِ خودش رو از دست داده و الان سرد، خالی از حیات، محیطِ ساکتِ اتاق رو اشغال کرده.
کسی سراغی از این جسمِ خالی نمیگیره، تا خون بخواد خشک بشه و بچسبه به تنِ فرشِ سرخ رنگ و تا وقتی که بخواد رایحهی نامطبوعِ مردن بلند بشه، همه چند باری اون رو فراموش کردن.
ملافههای رویِ تخت، رنگی تیره به خودشون گرفتن و انگار که میخوان تو این مردنِ آهسته و تدریجی من رو همراهی کنن.
هیچ چیز حس نمیشه، حتی شکستگیِ رگها و پارگیِ استخوانها.
همه چیز در بیحسیِ مطلق انجام میشه و درنهایت، خاطرهای از پوچیِ مرگِ من رویِ شونههای اتاق بهجا میمونه.
بعضی از انسانها عجیب نیستند؛ تنها حقیقتِ خودرا بر همگان آشکار نمیسازند.
خاطرات، کتابِ مقدس عمر هستند که رفته رفته در انباریِ ذهن میپوسند و موریانهی فراموشی به جانشان میافتد.
کاش سیگاری بودم که در دستانِ پیرمردِ شصت سالهای همراه با آرزوهای چروکیدهاش، دود میشود.
من جادهرا در چشمانم ساختم و قدم هایِ تورا هم برروی آن بهوجود آوردم، نگهت را برتنِ خویش کشیدم و خندههایت را درونِ گوشمهایم نشاندم.
برایت شعر سراییدم و از هر یک قطره اشکِ انتظارم، بوسهای برایِ لبهایِ رنگ پریدهات مهیا کردم.
این چنین زهرِ دلتنگیِ کشندهی تورا تاب آوردم.
برایت شعر سراییدم و از هر یک قطره اشکِ انتظارم، بوسهای برایِ لبهایِ رنگ پریدهات مهیا کردم.
این چنین زهرِ دلتنگیِ کشندهی تورا تاب آوردم.