هیچکس سراغی از او نگرفت ، حتی زمانی که خونِ کدر شده و متعفنش تنِ در را کنار زد و از اتاقش گذشت ، باز هم کسی جویای احوالاتِ او نشد.
هنگامی سوی او آمدند که ماه برایش می گریست و سیاهیِ شب ، کفنی شده بود بر رویِ تنِ از سپیدی مملو شده اش.
هنگامی سوی او آمدند که ماه برایش می گریست و سیاهیِ شب ، کفنی شده بود بر رویِ تنِ از سپیدی مملو شده اش.
کاش فروغِ دریچه ی مژه ای ، تنِ مرا در دست گیرد و غبارِ افتاده بر پیکرم را از بین ببرد.
رمغی نمانده در من ، خنده هایم همه اشک شد ، بر گونه چکیدن گرفت و رودخانه ی منحنیِ لب را مسدود کرد ، تا من در لجن زارِ احوالی ناخوش فرو بروم.
حالتی دارم که با هیچ کلمه ای قابل توصیف نیست ، باید تنم را بشکافم و ناخوشایندیِ جانم را به چشمانِ حضار آویزان کنم تا شاید آنها بتوانند ضمادی برای این حالِ متلاشی فراهم کنند.
چشم ها؛ همان واقعه ای هستند که جان از توده ی خونینِ سینه می ستایند و انقلابی در رگ های متصل به آن بر پا می کنند ، به گونه ای که او می تپد و از تپش های مداومِ او ، گل های رازقی بر رویِ تنِ خاکی سبز می شوند.
نمی شود همیشه ماند؛ هیچ مکانی انسانی را مدتی طولانی در خود جای نمی دهد.
دلتنگی غریب است ، به شهرِ دلت پا می گذارد و تو نمیدانی چگونه این بیگانه را از سرزمینِ وجودت خارج کنی.
شاید ندانید اما، خیالِ شما مرا به نفس کشیدن در زندگی ای که بر تنش خاکستر نشسته است ، وا داشته و روحم را برای روز های کدر ، درخشان نگامی دارد
او شبیهِ رویا بود ، دست نیافتنی.
با شمایلی که وادارت می کرد چشمانت را ببندی، او را درونِ چشم هایت مجسم کنی و چنان ببوسی اش که ردِ لب های خون گرفته ات بر رویِ پیکرش باقی بماند.
با شمایلی که وادارت می کرد چشمانت را ببندی، او را درونِ چشم هایت مجسم کنی و چنان ببوسی اش که ردِ لب های خون گرفته ات بر رویِ پیکرش باقی بماند.
کاش می توانستم تورا کنجِ آغوشم حبس کنم نه دلتنگی ات را ، که به سینه ام چنگ می اندازد و جانم را از نبودِ تو می فشارد.
Dokhtare Maman
REZ
او دختری بود که سبز می شد ، لا به لای سنگلاخ هایی که به لجن آغشته بودند.
Daar Dastane Maryam | MahurMusic.Com |
Ali Sorena
داراب خوب می دانست که مریم پاک تر از ابر های نشسته بر کوه هایش است ، اما در سکوت خیره ی رقصِ گیسوانِ او شد.
Ghoroub
Siavash Ghomayshi
در آن هنگام که خورشید تیره شده و آسمان به کبودی می زند ، خاطرِ تو از قلبِ خردم چکه می کند.
Lams (Arianfar)
t.me/Mademoisl
گذشته ام ، منی است که نمی داند چندی بعد ، تکه ای پوسیده و آفت زده بر رویِ قالیِ اتاق می شود.
او آن قدر خودش را نادیده می گیرد که بر تنِ همان قالیِ اتاق با خیال های فسرده ی خویش ، جان از پیکرش خارج می شود.
او آن قدر خودش را نادیده می گیرد که بر تنِ همان قالیِ اتاق با خیال های فسرده ی خویش ، جان از پیکرش خارج می شود.
[وداعِ سپیده]
فرشِ خیابان از هلهلهی خونابهی به رقص درآمدهی او، مملو شده است.
جسمِ نیمه هوشیارش بر تنِ فرش، طرحی آزار دهنده نقش زده و نگاه هارا متعجب و نگران کرده است.
چه شده؟ نمیدانست.
حجومِ ذرات درد به جمجمهاش را حس میکرد، انگار هر کدامشان چماقی در دست گرفته و اورا موردِ ضربوشتم قرار دادهاند.
مایعی غلیظ، تیره، با عطری نامطبوع تا چانه اش کشیده میشود؛ نمیدانست این دستِ خیسِ منزجر کننده از استخوانِ سرش به رویِ چهرهاش افتاده یا متعلق به چشمانش است که هر لحظه کم فروغ تر میشوند.
صداها، با زخم های عمیق بر رویِ گوشش مینشینند و او فریاد های مکرر مغزِ آشفتهاش را از وقوع چنین حادثهای میشنود.
احساس میکرد درحالِ حرکت است، در صورتیکه آگاه بود پاهایش توانِ تکان دادنِ خودرا از دست دادهاند.
در آن نزاع و درگیری که میانِ گوشها و اصوات نامفهوم رخ داده بود، از میانِ لخته های خونِ چهرهاش، خورشید را نگریست.
در آن تکه پارچهی لاجوردی زیبا بنظر میرسید و گویی که به سویِ او میآمد.
نسیمی آرام گیسوانش را که روی فرشِ خاکستری رها شده بودند، نوازش کرد.
با نزدیک شدنِ خورشید انگار ترسِ افتاده برروی تنش محو میشد و احوالاتش رو به سپیدی میرفتند.
خودِ او نیز سپید بود، عطرِ صبحگاهی که بر پیکرش مینشست، سپیدی جامهای میشد بر تنش و اورا سپیده میخواندند.
خورشید هر لحظه نزدیک تر میشد، گرمایش مطلوب بود، او را نمیسوزاند.
به او که رسید کنارش چمباتمه زد، قندیل های نشسته در گوشش را از بین برد و تنش را در بر گرفت.
به سوی آسمان که قدم برداشتند، دید که آن تکه پارچهی لاجوردی، مانند رودی لغزان شده و آن بخار های روشن هیچ شباهتی به کامواهای سفیدِ مادربزرگ ندارند.
خورشید با ملاحظه تنِ خرد شدهاش را به خود میفشارد و در قدم زدنش احتیاط میکرد تا او دردی را احساس نکند.
او از این گرما، احساسِ خوشایندی داشت، حتی زمانی که پلک هایش برای به هم رسیدن تلاش میکردند و هوشیاریِ اورا به اسارت میگرفتند، اظطرابی در خود نیافت.
پلک هایش را به هم رسانید، مژگانش را در آغوش یکدیگر قرار داد و با قهوهی تلخِ نگاهش وداع کرد.
گویی مجددا به اصلِ خویش بازگشته بود، سپیده در سپیده دم های کوهستانِ وحشی، در آنجایی که خورشید میزیست و ابرها شناور بودند، محو شد.
از آن پس آسمان دیگر سپیده ای نداشت که صبح ها قهقهه بزند و گوشِ خلق را با آوازی از خود بخنداند، تنها سوزشی از آفتابِ ظهر برای مردم شهر باقی ماند که بر رویِ تنشان سوختگی هایی از اشک و بغض هایِ خفه شده بر جای گذاشته بود.
سرزمینِ ذهنِ من
فرشِ خیابان از هلهلهی خونابهی به رقص درآمدهی او، مملو شده است.
جسمِ نیمه هوشیارش بر تنِ فرش، طرحی آزار دهنده نقش زده و نگاه هارا متعجب و نگران کرده است.
چه شده؟ نمیدانست.
حجومِ ذرات درد به جمجمهاش را حس میکرد، انگار هر کدامشان چماقی در دست گرفته و اورا موردِ ضربوشتم قرار دادهاند.
مایعی غلیظ، تیره، با عطری نامطبوع تا چانه اش کشیده میشود؛ نمیدانست این دستِ خیسِ منزجر کننده از استخوانِ سرش به رویِ چهرهاش افتاده یا متعلق به چشمانش است که هر لحظه کم فروغ تر میشوند.
صداها، با زخم های عمیق بر رویِ گوشش مینشینند و او فریاد های مکرر مغزِ آشفتهاش را از وقوع چنین حادثهای میشنود.
احساس میکرد درحالِ حرکت است، در صورتیکه آگاه بود پاهایش توانِ تکان دادنِ خودرا از دست دادهاند.
در آن نزاع و درگیری که میانِ گوشها و اصوات نامفهوم رخ داده بود، از میانِ لخته های خونِ چهرهاش، خورشید را نگریست.
در آن تکه پارچهی لاجوردی زیبا بنظر میرسید و گویی که به سویِ او میآمد.
نسیمی آرام گیسوانش را که روی فرشِ خاکستری رها شده بودند، نوازش کرد.
با نزدیک شدنِ خورشید انگار ترسِ افتاده برروی تنش محو میشد و احوالاتش رو به سپیدی میرفتند.
خودِ او نیز سپید بود، عطرِ صبحگاهی که بر پیکرش مینشست، سپیدی جامهای میشد بر تنش و اورا سپیده میخواندند.
خورشید هر لحظه نزدیک تر میشد، گرمایش مطلوب بود، او را نمیسوزاند.
به او که رسید کنارش چمباتمه زد، قندیل های نشسته در گوشش را از بین برد و تنش را در بر گرفت.
به سوی آسمان که قدم برداشتند، دید که آن تکه پارچهی لاجوردی، مانند رودی لغزان شده و آن بخار های روشن هیچ شباهتی به کامواهای سفیدِ مادربزرگ ندارند.
خورشید با ملاحظه تنِ خرد شدهاش را به خود میفشارد و در قدم زدنش احتیاط میکرد تا او دردی را احساس نکند.
او از این گرما، احساسِ خوشایندی داشت، حتی زمانی که پلک هایش برای به هم رسیدن تلاش میکردند و هوشیاریِ اورا به اسارت میگرفتند، اظطرابی در خود نیافت.
پلک هایش را به هم رسانید، مژگانش را در آغوش یکدیگر قرار داد و با قهوهی تلخِ نگاهش وداع کرد.
گویی مجددا به اصلِ خویش بازگشته بود، سپیده در سپیده دم های کوهستانِ وحشی، در آنجایی که خورشید میزیست و ابرها شناور بودند، محو شد.
از آن پس آسمان دیگر سپیده ای نداشت که صبح ها قهقهه بزند و گوشِ خلق را با آوازی از خود بخنداند، تنها سوزشی از آفتابِ ظهر برای مردم شهر باقی ماند که بر رویِ تنشان سوختگی هایی از اشک و بغض هایِ خفه شده بر جای گذاشته بود.
سرزمینِ ذهنِ من
کریه بودنِ چهره ام را نظاره نکن، در اعماقِ من پروانهای از پیله درآمده، که تورا میخواند و خواندنِ او باعث شده قلبِ یخ زده ام گرم شود و از پسِ این گرما، دانه های درشتِ نگاهِ تو از آن ترشح میشود؛ چنانکه تمامِ مرا اکنون حضورِ نگهِ سبزِ تو لبریز کرده است.