سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
چه خوش بودم من با همان زهر خند های نگاهت؛ همان هایی که جانم را در هم فشردند و به مرگ پیشکشم کردند.
رنگ و رویمان رفته ، زنگ زده ایم.
شده ایم آن قوطی حلبیِ افتاده در آغوش اکسیژن که برای هر نگاهِ او ، از جان و زیبایی خود می کاهد.
واقعیت ماجرا این است که من بر رویِ خود برگِ درختان کاج ریخته ام و از آفتاب دوری میکنم.
مانند چاهی که دیگران را فریب می دهد و سپس آنها را در خود می کشد.
درونم خالی است و جز سیاهی و حشرات موذیِ گوشت خوار هیچ چیز دیگری یافت نمی شود.
و برای انسان ها واجب است به من حتی برای خیره شدن هم نزدیک نشوند.
گفت: می شود جهان را سبز دید.
گفتم: آری اگر کسی باشد که غبار نگاهت را ببوسد و پنجره ای از دنیایِ سبز چهره، بر روی چشمانت بگشاید.
میانِ سینه ام، آن قسمت که جسمی خود را تکان می دهد و امورِ زنده بودنِ مرا به عهده دارد ، حالتی حس می شود که کلمات بیانش نمی کنند.
گویی دستی از غیب ، از جهانی دیگر در مکانی که معلق است و بویی استشمام نمی شود ، آمده و او را تنگ می فشارد، این فشار های مداوم موجبِ ترکیدنِ نوار های سرخ رنگِ اطراف آن جسم می شوند و مایعی تیره را از آن خارج می کنند به گونه ای که نفس ، ریه را ترک می کند و جسم درونِ پوچی فرو می رود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچکس سراغی از او نگرفت ، حتی زمانی که خونِ کدر شده و متعفنش تنِ در را کنار زد و از اتاقش گذشت ، باز هم کسی جویای احوالاتِ او نشد.
هنگامی سوی او آمدند که ماه برایش می گریست و سیاهیِ شب ، کفنی شده بود بر رویِ تنِ از سپیدی مملو شده اش.
کاش فروغِ دریچه ی مژه ای ، تنِ مرا در دست گیرد و غبارِ افتاده بر پیکرم را از بین ببرد.
رمغی نمانده در من ، خنده هایم همه اشک شد ، بر گونه چکیدن گرفت و رودخانه ی منحنیِ لب را مسدود کرد ، تا من در لجن زارِ احوالی ناخوش فرو بروم.
حالتی دارم که با هیچ کلمه ای قابل توصیف نیست ، باید تنم را بشکافم و ناخوشایندیِ جانم را به چشمانِ حضار آویزان کنم تا شاید آنها بتوانند ضمادی برای این حالِ متلاشی فراهم کنند.
چشم ها؛ همان واقعه ای هستند که جان از توده ی خونینِ سینه می ستایند و انقلابی در رگ های متصل به آن بر پا می کنند ، به گونه ای که او می تپد و از تپش های مداومِ او ، گل های رازقی بر رویِ تنِ خاکی سبز می شوند.
نمی شود همیشه ماند؛ هیچ مکانی انسانی را مدتی طولانی در خود جای نمی دهد.
دلتنگی غریب است ، به شهرِ دلت پا می گذارد و تو نمیدانی چگونه این بیگانه را از سرزمینِ وجودت خارج کنی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صد سال تنهایی، گابریل گارسیا مارکز.
صدسال تنهایی ، گابریل گارسیا مارکز.
شاید ندانید اما، خیالِ شما مرا به نفس کشیدن در زندگی ای که بر تنش خاکستر نشسته است ، وا داشته و روحم را برای روز های کدر ، درخشان نگامی دارد
شهامت ، دبی فورد.
او شبیهِ رویا بود ، دست نیافتنی.
با شمایلی که وادارت می کرد چشمانت را ببندی، او را درونِ چشم هایت مجسم کنی و چنان ببوسی اش که ردِ لب های خون گرفته ات بر رویِ پیکرش باقی بماند.
کاش می توانستم تورا کنجِ آغوشم حبس کنم نه دلتنگی ات را ، که به سینه ام چنگ می اندازد و جانم را از نبودِ تو می فشارد.