چه خوش بودم من با همان زهر خند های نگاهت؛ همان هایی که جانم را در هم فشردند و به مرگ پیشکشم کردند.
رنگ و رویمان رفته ، زنگ زده ایم.
شده ایم آن قوطی حلبیِ افتاده در آغوش اکسیژن که برای هر نگاهِ او ، از جان و زیبایی خود می کاهد.
شده ایم آن قوطی حلبیِ افتاده در آغوش اکسیژن که برای هر نگاهِ او ، از جان و زیبایی خود می کاهد.
واقعیت ماجرا این است که من بر رویِ خود برگِ درختان کاج ریخته ام و از آفتاب دوری میکنم.
مانند چاهی که دیگران را فریب می دهد و سپس آنها را در خود می کشد.
درونم خالی است و جز سیاهی و حشرات موذیِ گوشت خوار هیچ چیز دیگری یافت نمی شود.
و برای انسان ها واجب است به من حتی برای خیره شدن هم نزدیک نشوند.
مانند چاهی که دیگران را فریب می دهد و سپس آنها را در خود می کشد.
درونم خالی است و جز سیاهی و حشرات موذیِ گوشت خوار هیچ چیز دیگری یافت نمی شود.
و برای انسان ها واجب است به من حتی برای خیره شدن هم نزدیک نشوند.
گفت: می شود جهان را سبز دید.
گفتم: آری اگر کسی باشد که غبار نگاهت را ببوسد و پنجره ای از دنیایِ سبز چهره، بر روی چشمانت بگشاید.
گفتم: آری اگر کسی باشد که غبار نگاهت را ببوسد و پنجره ای از دنیایِ سبز چهره، بر روی چشمانت بگشاید.
میانِ سینه ام، آن قسمت که جسمی خود را تکان می دهد و امورِ زنده بودنِ مرا به عهده دارد ، حالتی حس می شود که کلمات بیانش نمی کنند.
گویی دستی از غیب ، از جهانی دیگر در مکانی که معلق است و بویی استشمام نمی شود ، آمده و او را تنگ می فشارد، این فشار های مداوم موجبِ ترکیدنِ نوار های سرخ رنگِ اطراف آن جسم می شوند و مایعی تیره را از آن خارج می کنند به گونه ای که نفس ، ریه را ترک می کند و جسم درونِ پوچی فرو می رود.
گویی دستی از غیب ، از جهانی دیگر در مکانی که معلق است و بویی استشمام نمی شود ، آمده و او را تنگ می فشارد، این فشار های مداوم موجبِ ترکیدنِ نوار های سرخ رنگِ اطراف آن جسم می شوند و مایعی تیره را از آن خارج می کنند به گونه ای که نفس ، ریه را ترک می کند و جسم درونِ پوچی فرو می رود.
هیچکس سراغی از او نگرفت ، حتی زمانی که خونِ کدر شده و متعفنش تنِ در را کنار زد و از اتاقش گذشت ، باز هم کسی جویای احوالاتِ او نشد.
هنگامی سوی او آمدند که ماه برایش می گریست و سیاهیِ شب ، کفنی شده بود بر رویِ تنِ از سپیدی مملو شده اش.
هنگامی سوی او آمدند که ماه برایش می گریست و سیاهیِ شب ، کفنی شده بود بر رویِ تنِ از سپیدی مملو شده اش.
کاش فروغِ دریچه ی مژه ای ، تنِ مرا در دست گیرد و غبارِ افتاده بر پیکرم را از بین ببرد.
رمغی نمانده در من ، خنده هایم همه اشک شد ، بر گونه چکیدن گرفت و رودخانه ی منحنیِ لب را مسدود کرد ، تا من در لجن زارِ احوالی ناخوش فرو بروم.
حالتی دارم که با هیچ کلمه ای قابل توصیف نیست ، باید تنم را بشکافم و ناخوشایندیِ جانم را به چشمانِ حضار آویزان کنم تا شاید آنها بتوانند ضمادی برای این حالِ متلاشی فراهم کنند.
چشم ها؛ همان واقعه ای هستند که جان از توده ی خونینِ سینه می ستایند و انقلابی در رگ های متصل به آن بر پا می کنند ، به گونه ای که او می تپد و از تپش های مداومِ او ، گل های رازقی بر رویِ تنِ خاکی سبز می شوند.
نمی شود همیشه ماند؛ هیچ مکانی انسانی را مدتی طولانی در خود جای نمی دهد.
دلتنگی غریب است ، به شهرِ دلت پا می گذارد و تو نمیدانی چگونه این بیگانه را از سرزمینِ وجودت خارج کنی.
شاید ندانید اما، خیالِ شما مرا به نفس کشیدن در زندگی ای که بر تنش خاکستر نشسته است ، وا داشته و روحم را برای روز های کدر ، درخشان نگامی دارد
او شبیهِ رویا بود ، دست نیافتنی.
با شمایلی که وادارت می کرد چشمانت را ببندی، او را درونِ چشم هایت مجسم کنی و چنان ببوسی اش که ردِ لب های خون گرفته ات بر رویِ پیکرش باقی بماند.
با شمایلی که وادارت می کرد چشمانت را ببندی، او را درونِ چشم هایت مجسم کنی و چنان ببوسی اش که ردِ لب های خون گرفته ات بر رویِ پیکرش باقی بماند.
کاش می توانستم تورا کنجِ آغوشم حبس کنم نه دلتنگی ات را ، که به سینه ام چنگ می اندازد و جانم را از نبودِ تو می فشارد.