سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
ببخشید من رو.
روز ها رو یکی در میون سپری می کنم و نمیفهمم کجایِ چهار راه زندگیم ایستادم.
از اینکه کمرنگم معذرت میخوام.
در تاریخِ ۱۲ / ۱۲ / ۱۳۵۳ ، رودخانه ی شهر جسدی را استفراغ کرده و روانه ی خشکی کرده بود.
متوفی دو روزِ قبل از خانه ی خود گریخته و تنها با داشتنِ وصیتی که ماموران آن را در جیبِ پینه بسته ی شلوارش یافته بودند ، رودخانه ی شهر را به آغوشِ دیگران ترجیح داده بود.
وصیتِ وی که آب نیمی از آن را بلعیده بود ، با چنین عنوانی آغاز می شد:
<کاش آدم ها کمی سکوت کنند.>
عده ای حرف می زنند ، صرفا نه برای رفعِ نیازِ درونیِ خویش ، بلکه برایِ ایجاد آلودگیِ صوتی و به خون کشاندنِ گوش ها.
اغلب پرده ی احساساتِ خود را می درند و زمانی که شرمی بر پیکرشان نمانده ، تفاله چای های گلویِ خود را به خوردِ چشمانِ انسان های مستمع می دهند.
زمانی که درونِ تنم سرزمینی از سخنان و هلهله های نامفهوم در حال شکل گیری است من سکوت را ترجیح می دهم.
من احوالاتِ افتاده میانِ سینه ام را نمی فهمم و در تلاشم، چند کلمه ای با آنها حرف بزنم اما صداهای خارج از پنجره ی تنم این اجازه را به من نمی دهند ؛ به همین دلیل بنده مدت ها با خورشید و ماه ، سکوت نوشیدم و رفیقانِ هم پیاله شدیم.
اما شراب ، شرم نداشت و بعد از چندی خورشید و ماه نیز دائم الخمری به جانشان غلبه کرد و هیاهو همه ی محفلمان را برداشت.
پس سویِ دیگری از سکوت را به دوستی برگزیدم ، کتابِ خاموش اما مملو.
سخن می گفتیم ، او با کلماتِ مسکوتش و من با نگاه های خیره ام.
هر دو احوالمان از این رابطه خوب بود و اعتراضی به وضعمان نداشتیم.
تا اینکه نقطه و ویرگول و دیگر اجزای کتاب ، مغزم را در خود لِه کردند ، سخنانِ کتاب تبدیل به چند تکه پارچه ی کهنه شد و اراجیفش در سرم ناقوس مرگ شد.
در نهایت هر چه کتاب داشتم را سوزاندم تا مغزِ برشته شده ام کمی التیام یابد‌.
بعد از گذشت چند روز در حالی که اسفند ماه پا در خانه ی زمستان می گذاشت و زمستان مشغول جمع کردنِ اثاثش بود و در حالی که من انسان ها را مورچه هایی سرگردان و مورچه ها را مورچه خوار می دیدم ، به همراهِ سکوتی که رویِ شانه ام انداخته رویِ پلِ کشیده شده بر رودخانه قدم می زدم.
رود جاری بود ، با صدایی که کلمه نداشت و هر چه بود آواهایِ منعکس شده از قلوه سنگ هایش بود.
نگهم متوجهش شد، گویی مرا به سویِ خود می خواند ، همهمه ی سرزمینِ جانم کمی آرام گرفت و انگار که رود ، التیام دهنده ی روحِ من بود.
کمی با او به گفتگو پرداختم، سرد بود و در عین حال گرم و ستایش کننده، لبخند را به چهره ات می پاشید و مواظب بود صدایش از حدی فرا تر نرود‌ ؛ مرا مجذوب خود کرده بود آن قدر که روز ها کنارش می نشستم، نگاهم را تقدیم قدومش می کردم و تا زمانی که غروب ، خورشید را در خود کِشد ، در نگاهِ او جاری می شدم.
روزی خانه را به مقصد رود ترک کردم ، آرامشی که رود داشت مرا از حضور در خانه زده می کرد.
دو روز مداوم و پشت سر هم ، بدونِ پلک بر هم ساییدن ، رود را نگریستم، آنقدر که او لب به اعتراض گشود و دریاچه ی نمک چشمانِ من نیز خشک گشت.
آغوشش را می خواستم ، به گمانم لذت بخش ترین لحظه عمرم می شد و تنم را از عفونت ها و چرک های همیشگی ، می رهانید.
بر لبه ی بازویِ پل ایستادم ، رود مرا می خواند.
آه تا فراموش نکرده ام ، کاغذ را باید کنجِ لباسم جای دهم ، اما گمان می کنم آغوش او گرم است متضاد با ظاهرِ یخ زده اش ، بعد از هم آغوشی ، به شما خواهم گفت او چه یار و همنشینِ محشری بوده است.
به دستِ او دست می دهم ، به دستِ دوستی روان و  خوش نوا، من تردید ندارم که او مرا از درد رها می کند.

میم‌ر ، در آخرین نفس های زمستانِ پنبه پوشیده.

و این گونه بود که متوفی مرگی خاموش را به خود خوراند.
بدلیل نداشتن هیچگونه کارت شناسایی، وی با عنوان میم‌ر نامی که در انتهای کاغذ به چشم می خورد در قبرستان به خاک سپرده شد و داستانِ او و رودِ خوش آوازش به پایان رسید.

سرزمینِ ذهنِ من
این ما هستیم جانم.
جوان هایی که از غبارِ غم های فرتوت ها ، رگ‌ و ریشه گرفته اند و از حسرتِ آنها لبخندی خشک به چهره دارند.
چرکِ کفِ دست را ندارند و برای اینکه بتوانند کمی از عفونتِ آن را در خود جای دهند به تن هایشان زخم می خورانند.
خون چکه می کند از پیکرشان برای اسکناس هایی که بوی کثافت می دهد اما همچنان تکه تکه هستند و لجنِ زخم ها اندوخته ای به تنِ عریان شده توسطِ اندوهشان اضافه نمیکند.
این ما هستیم عزیزِ من ، کسانی که در گل و لای غم غلت می زنند و افسوس از چهره ی پدر و مادر خویش دریافت می کنند.
همان هایی که پشتِ دیوارِ سکوت فرو ریخته اند و کبودیِ زیرِ چشم هایشان حاصل شب های درد و شکنجه است که بر آنها تحمیل شده است.

سرزمینِ ذهنِ من
چه خوش بودم من با همان زهر خند های نگاهت؛ همان هایی که جانم را در هم فشردند و به مرگ پیشکشم کردند.
رنگ و رویمان رفته ، زنگ زده ایم.
شده ایم آن قوطی حلبیِ افتاده در آغوش اکسیژن که برای هر نگاهِ او ، از جان و زیبایی خود می کاهد.
واقعیت ماجرا این است که من بر رویِ خود برگِ درختان کاج ریخته ام و از آفتاب دوری میکنم.
مانند چاهی که دیگران را فریب می دهد و سپس آنها را در خود می کشد.
درونم خالی است و جز سیاهی و حشرات موذیِ گوشت خوار هیچ چیز دیگری یافت نمی شود.
و برای انسان ها واجب است به من حتی برای خیره شدن هم نزدیک نشوند.
گفت: می شود جهان را سبز دید.
گفتم: آری اگر کسی باشد که غبار نگاهت را ببوسد و پنجره ای از دنیایِ سبز چهره، بر روی چشمانت بگشاید.
میانِ سینه ام، آن قسمت که جسمی خود را تکان می دهد و امورِ زنده بودنِ مرا به عهده دارد ، حالتی حس می شود که کلمات بیانش نمی کنند.
گویی دستی از غیب ، از جهانی دیگر در مکانی که معلق است و بویی استشمام نمی شود ، آمده و او را تنگ می فشارد، این فشار های مداوم موجبِ ترکیدنِ نوار های سرخ رنگِ اطراف آن جسم می شوند و مایعی تیره را از آن خارج می کنند به گونه ای که نفس ، ریه را ترک می کند و جسم درونِ پوچی فرو می رود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچکس سراغی از او نگرفت ، حتی زمانی که خونِ کدر شده و متعفنش تنِ در را کنار زد و از اتاقش گذشت ، باز هم کسی جویای احوالاتِ او نشد.
هنگامی سوی او آمدند که ماه برایش می گریست و سیاهیِ شب ، کفنی شده بود بر رویِ تنِ از سپیدی مملو شده اش.
کاش فروغِ دریچه ی مژه ای ، تنِ مرا در دست گیرد و غبارِ افتاده بر پیکرم را از بین ببرد.
رمغی نمانده در من ، خنده هایم همه اشک شد ، بر گونه چکیدن گرفت و رودخانه ی منحنیِ لب را مسدود کرد ، تا من در لجن زارِ احوالی ناخوش فرو بروم.
حالتی دارم که با هیچ کلمه ای قابل توصیف نیست ، باید تنم را بشکافم و ناخوشایندیِ جانم را به چشمانِ حضار آویزان کنم تا شاید آنها بتوانند ضمادی برای این حالِ متلاشی فراهم کنند.
چشم ها؛ همان واقعه ای هستند که جان از توده ی خونینِ سینه می ستایند و انقلابی در رگ های متصل به آن بر پا می کنند ، به گونه ای که او می تپد و از تپش های مداومِ او ، گل های رازقی بر رویِ تنِ خاکی سبز می شوند.
نمی شود همیشه ماند؛ هیچ مکانی انسانی را مدتی طولانی در خود جای نمی دهد.
دلتنگی غریب است ، به شهرِ دلت پا می گذارد و تو نمیدانی چگونه این بیگانه را از سرزمینِ وجودت خارج کنی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صد سال تنهایی، گابریل گارسیا مارکز.
صدسال تنهایی ، گابریل گارسیا مارکز.
شاید ندانید اما، خیالِ شما مرا به نفس کشیدن در زندگی ای که بر تنش خاکستر نشسته است ، وا داشته و روحم را برای روز های کدر ، درخشان نگامی دارد