سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
انسان ها بر اساسِ داستان هایی که شرح می دهند شناخته می شوند ، بر اساسِ نگاه هایی که دارند، بر اساسِ لبخند هایشان یا عطرِ تلخ و شیرینشان.
و من بر اساسِ دلتنگی ای که از تو است و همیشه آن را بر شانه می کشم ، شناخته می شوم.
باید که جاده ای به سوی تو بیابم و با شاخه گلِ نرگسی به سمتت آیم ، هنگامی که یافتمت نرگس را میان گیسوانت جای دهم و در آغوشت پناه گیرم ، تا جهانم عطرِ پیکرِ تورا گیرد.
تو را می خواهم برای روزنه ای نور که از چشمانت به رویِ قالیِ چهره ام بی افتد و مرا از تاریکی برهاند.
به ظاهر می خندید در باطنش اما ، کِرم های اشک می لولیدند.
هر چه انتظار برای بهبودِ خراش هایِ دل کشیدیم بی فایده بود ، حال آن خراش ها عفونت کرده اند و بوی تعفنشان جان را برداشته است.
باور کن لیلی، دنیا آن قدر که دیگران برایش می نویسند و از وجناتش خود را قاصر می دانند نیست.
گویِ کرویِ لاجوردی ای است که تنها درد را به انسان ها تحمیل می کند.

از نامه های محمود به لیلی اش.
خواننده ی قابلی نبودم اما ، کتابِ چشمانش مرا وادار می کرد ، خط به خطش را بخوانم و آن را از بَر شوم.
بعضی از انسان ها ، مترسک هایی هستند با چشمانی دکمه ای ، مغزی کاهی و تنی ژنده و متعفن ؛ که سخن می گویند و هر کلامشان، کثافتی است بر رویِ روانِ انسان های فهمیده.
حتی اگر سکوت میانمان نشست ، تو پیش قدم شو ، او را کنار بزن و من را ببوس ، به گونه ای که سکوت ترک بردارد و بشکند.
هنوز همان حرف های کلیشه ای هستم عزیزِ من ، همان درد های جاری شده در استخوان ، همان اشک های روان شده از چشمان، همان نگاه های آویز شده از مژگان ، همان آغوش های شکسته ی مانده در سینه ، همان لب های ترک برداشته از بغض، همان آدمکی که ایستاده بود و می نگریست ، خالی شدنِ جسمش را.
من هنوز همانم که نخستین بار از جانبِ تو تَرک شد و زمانی که دوباره دیدت، خاطراتت تنش را شکافت و او ، زخمی دیگر بر جانش افتاد.
— برای @Sstrano گرامی
— شغل: شیشه ساز

زین پس همه چیز تکراریست.رسوخ فیزیکی و فرسایش روانی بیش از پیش می تازد و من پی ان دوان دوان له له می زنم.
زین پس همه چیز نفرت انگیز است.نه زعمی است و نه دمعی.صرفا نفرت پراکنی ای گسترده در جریان است.نه فقط نسبت به زندگی، گذران روزگار و غیرهم؛ که انسان ها و دگر موجودات.حتی از دیدن خود مادرقحبه ام درون این شیشه های غم الوده نفرت دارم.

- اقا، شیشه های دو در دو و رنگی دارید؟
قفسه شیشه های رنگی.
+ یک سری چند رنگن، یک سری هم اینطوری ان.بیشتر قرمز فروش داره.
- سبز ندارین؟
+ سبز؟
-بله سبز.
گمان نمی کنم داشته باشیمش.کمی می گردم.
سبزی خاک خورده، غبار الود و محزون از میان انبوه شیشه ها بیرون می کشم.زین پس، حتی سبز هم غم اندود است.
+ بفرمایید.
- چه سبز غمگینی، می شه تمیزش کنین؟
تمیزش می کنیم.بله
- متشکرم اقا، تا جهان سبزه و باقی، شیشه هاتون مهتابی شب های تارتون.


اینک، منِ بی خورشیدِ برهنه، بر روی گور ها قدم بر می دارد و به دنبال جسم مرگ دیده خود می گردد، به هوای رستاخیز، به هوای طلوعی در آوردگاه چمنزارها، در آنجا که بیشه وشان، شالی آنچه خواهد ماند می کارند و برنج سرسبد بازماندگان بر سفره می گذارند.
فعلا تا رنجور روانم جا دارد جسمم را درمیان انبوه گورها پیدا خواهم کرد.من بازخواهم گشت.من از دیار بازماندگان رستاخیز غروبم.از همان خورشید خویانِ شالیکار! اینبار من بی مهابا و با گیسوانی درمیان باریکه درود خورشید، میان سبزی برنج ها خواهم دوید.من، رخصت رستاخیزم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاش بیایی و تنم را در بر گیری ، گرمایِ تنت پوستم را بمکد و مرا از این کبودی های زجر آورِ افکارِ تاریک نجات دهد.
به من از همان لبخند هایی بده که در چهره آسمان می اندازی ، نگاهی در من به جای بگذار از همان ها که به گلبرگ های رزِ روی طاقچه می ریزی.
به من تکه سخنی از صدایِ آرامت بده که روحم را نوازش کند.
به من خودت را بده ، تا برایِ روز هایِ کبودم، کنارِ خویشتن داشته باشمت.
Inhame Adam
Haamim
جانِ ارغوانی ام ، من می روم ، نه به این خاطر که درونِ قلبم شعله عشقت نمی سوزد ، تو جاودانه ی زندگانیِ من خواهی ماند‌.
من می روم ، تا دستانت به اجبار با دستانِ من هم بالین نشوند‌.
می روم تا تو از مایل ها دور تر ، زمانی که دلت برایم فشرده شد ، نامم را زمزمه کنی و من به سوی تو باز گردم.
می روم تا تو ، رگِ سرخی را در قلبت، از آنِ من کنی‌.
ببخشید من رو.
روز ها رو یکی در میون سپری می کنم و نمیفهمم کجایِ چهار راه زندگیم ایستادم.
از اینکه کمرنگم معذرت میخوام.
در تاریخِ ۱۲ / ۱۲ / ۱۳۵۳ ، رودخانه ی شهر جسدی را استفراغ کرده و روانه ی خشکی کرده بود.
متوفی دو روزِ قبل از خانه ی خود گریخته و تنها با داشتنِ وصیتی که ماموران آن را در جیبِ پینه بسته ی شلوارش یافته بودند ، رودخانه ی شهر را به آغوشِ دیگران ترجیح داده بود.
وصیتِ وی که آب نیمی از آن را بلعیده بود ، با چنین عنوانی آغاز می شد:
<کاش آدم ها کمی سکوت کنند.>
عده ای حرف می زنند ، صرفا نه برای رفعِ نیازِ درونیِ خویش ، بلکه برایِ ایجاد آلودگیِ صوتی و به خون کشاندنِ گوش ها.
اغلب پرده ی احساساتِ خود را می درند و زمانی که شرمی بر پیکرشان نمانده ، تفاله چای های گلویِ خود را به خوردِ چشمانِ انسان های مستمع می دهند.
زمانی که درونِ تنم سرزمینی از سخنان و هلهله های نامفهوم در حال شکل گیری است من سکوت را ترجیح می دهم.
من احوالاتِ افتاده میانِ سینه ام را نمی فهمم و در تلاشم، چند کلمه ای با آنها حرف بزنم اما صداهای خارج از پنجره ی تنم این اجازه را به من نمی دهند ؛ به همین دلیل بنده مدت ها با خورشید و ماه ، سکوت نوشیدم و رفیقانِ هم پیاله شدیم.
اما شراب ، شرم نداشت و بعد از چندی خورشید و ماه نیز دائم الخمری به جانشان غلبه کرد و هیاهو همه ی محفلمان را برداشت.
پس سویِ دیگری از سکوت را به دوستی برگزیدم ، کتابِ خاموش اما مملو.
سخن می گفتیم ، او با کلماتِ مسکوتش و من با نگاه های خیره ام.
هر دو احوالمان از این رابطه خوب بود و اعتراضی به وضعمان نداشتیم.
تا اینکه نقطه و ویرگول و دیگر اجزای کتاب ، مغزم را در خود لِه کردند ، سخنانِ کتاب تبدیل به چند تکه پارچه ی کهنه شد و اراجیفش در سرم ناقوس مرگ شد.
در نهایت هر چه کتاب داشتم را سوزاندم تا مغزِ برشته شده ام کمی التیام یابد‌.
بعد از گذشت چند روز در حالی که اسفند ماه پا در خانه ی زمستان می گذاشت و زمستان مشغول جمع کردنِ اثاثش بود و در حالی که من انسان ها را مورچه هایی سرگردان و مورچه ها را مورچه خوار می دیدم ، به همراهِ سکوتی که رویِ شانه ام انداخته رویِ پلِ کشیده شده بر رودخانه قدم می زدم.
رود جاری بود ، با صدایی که کلمه نداشت و هر چه بود آواهایِ منعکس شده از قلوه سنگ هایش بود.
نگهم متوجهش شد، گویی مرا به سویِ خود می خواند ، همهمه ی سرزمینِ جانم کمی آرام گرفت و انگار که رود ، التیام دهنده ی روحِ من بود.
کمی با او به گفتگو پرداختم، سرد بود و در عین حال گرم و ستایش کننده، لبخند را به چهره ات می پاشید و مواظب بود صدایش از حدی فرا تر نرود‌ ؛ مرا مجذوب خود کرده بود آن قدر که روز ها کنارش می نشستم، نگاهم را تقدیم قدومش می کردم و تا زمانی که غروب ، خورشید را در خود کِشد ، در نگاهِ او جاری می شدم.
روزی خانه را به مقصد رود ترک کردم ، آرامشی که رود داشت مرا از حضور در خانه زده می کرد.
دو روز مداوم و پشت سر هم ، بدونِ پلک بر هم ساییدن ، رود را نگریستم، آنقدر که او لب به اعتراض گشود و دریاچه ی نمک چشمانِ من نیز خشک گشت.
آغوشش را می خواستم ، به گمانم لذت بخش ترین لحظه عمرم می شد و تنم را از عفونت ها و چرک های همیشگی ، می رهانید.
بر لبه ی بازویِ پل ایستادم ، رود مرا می خواند.
آه تا فراموش نکرده ام ، کاغذ را باید کنجِ لباسم جای دهم ، اما گمان می کنم آغوش او گرم است متضاد با ظاهرِ یخ زده اش ، بعد از هم آغوشی ، به شما خواهم گفت او چه یار و همنشینِ محشری بوده است.
به دستِ او دست می دهم ، به دستِ دوستی روان و  خوش نوا، من تردید ندارم که او مرا از درد رها می کند.

میم‌ر ، در آخرین نفس های زمستانِ پنبه پوشیده.

و این گونه بود که متوفی مرگی خاموش را به خود خوراند.
بدلیل نداشتن هیچگونه کارت شناسایی، وی با عنوان میم‌ر نامی که در انتهای کاغذ به چشم می خورد در قبرستان به خاک سپرده شد و داستانِ او و رودِ خوش آوازش به پایان رسید.

سرزمینِ ذهنِ من
این ما هستیم جانم.
جوان هایی که از غبارِ غم های فرتوت ها ، رگ‌ و ریشه گرفته اند و از حسرتِ آنها لبخندی خشک به چهره دارند.
چرکِ کفِ دست را ندارند و برای اینکه بتوانند کمی از عفونتِ آن را در خود جای دهند به تن هایشان زخم می خورانند.
خون چکه می کند از پیکرشان برای اسکناس هایی که بوی کثافت می دهد اما همچنان تکه تکه هستند و لجنِ زخم ها اندوخته ای به تنِ عریان شده توسطِ اندوهشان اضافه نمیکند.
این ما هستیم عزیزِ من ، کسانی که در گل و لای غم غلت می زنند و افسوس از چهره ی پدر و مادر خویش دریافت می کنند.
همان هایی که پشتِ دیوارِ سکوت فرو ریخته اند و کبودیِ زیرِ چشم هایشان حاصل شب های درد و شکنجه است که بر آنها تحمیل شده است.

سرزمینِ ذهنِ من
چه خوش بودم من با همان زهر خند های نگاهت؛ همان هایی که جانم را در هم فشردند و به مرگ پیشکشم کردند.
رنگ و رویمان رفته ، زنگ زده ایم.
شده ایم آن قوطی حلبیِ افتاده در آغوش اکسیژن که برای هر نگاهِ او ، از جان و زیبایی خود می کاهد.