ما نیازِ وافر به آغوشیم و تو آن پیکری هستی که در بر نمیگیرد تنِ مارا.
EL
Sina Parsian
من خویش را کوفتم ، درونِ تنِ زمین گذاشتم و گلی شدم که به دستانِ تو آویز شود.
تو اما ، منِ گل پیکر را پژمرده نمودی و گوشه ای رهایم کردی تا توسطِ نور های چکه چکه ی خورشید ، خشک شوم و بمیرم.
سرزمینِ ذهن من
تو اما ، منِ گل پیکر را پژمرده نمودی و گوشه ای رهایم کردی تا توسطِ نور های چکه چکه ی خورشید ، خشک شوم و بمیرم.
سرزمینِ ذهن من
نگهی وصلِ تو کردیم که زنده بماند جان؛
تو با همان نگاه سلاخی اش کردی.
تو با همان نگاه سلاخی اش کردی.
تهی بودن را احساس می کنم ، هرگاه که گرگ و میش برای حضورِ خورشید به تالارِ آسمان ، خود را آماده می کند.
انسان ها بر اساسِ داستان هایی که شرح می دهند شناخته می شوند ، بر اساسِ نگاه هایی که دارند، بر اساسِ لبخند هایشان یا عطرِ تلخ و شیرینشان.
و من بر اساسِ دلتنگی ای که از تو است و همیشه آن را بر شانه می کشم ، شناخته می شوم.
و من بر اساسِ دلتنگی ای که از تو است و همیشه آن را بر شانه می کشم ، شناخته می شوم.
باید که جاده ای به سوی تو بیابم و با شاخه گلِ نرگسی به سمتت آیم ، هنگامی که یافتمت نرگس را میان گیسوانت جای دهم و در آغوشت پناه گیرم ، تا جهانم عطرِ پیکرِ تورا گیرد.
تو را می خواهم برای روزنه ای نور که از چشمانت به رویِ قالیِ چهره ام بی افتد و مرا از تاریکی برهاند.
هر چه انتظار برای بهبودِ خراش هایِ دل کشیدیم بی فایده بود ، حال آن خراش ها عفونت کرده اند و بوی تعفنشان جان را برداشته است.
باور کن لیلی، دنیا آن قدر که دیگران برایش می نویسند و از وجناتش خود را قاصر می دانند نیست.
گویِ کرویِ لاجوردی ای است که تنها درد را به انسان ها تحمیل می کند.
گویِ کرویِ لاجوردی ای است که تنها درد را به انسان ها تحمیل می کند.
از نامه های محمود به لیلی اش.
خواننده ی قابلی نبودم اما ، کتابِ چشمانش مرا وادار می کرد ، خط به خطش را بخوانم و آن را از بَر شوم.
بعضی از انسان ها ، مترسک هایی هستند با چشمانی دکمه ای ، مغزی کاهی و تنی ژنده و متعفن ؛ که سخن می گویند و هر کلامشان، کثافتی است بر رویِ روانِ انسان های فهمیده.
حتی اگر سکوت میانمان نشست ، تو پیش قدم شو ، او را کنار بزن و من را ببوس ، به گونه ای که سکوت ترک بردارد و بشکند.
هنوز همان حرف های کلیشه ای هستم عزیزِ من ، همان درد های جاری شده در استخوان ، همان اشک های روان شده از چشمان، همان نگاه های آویز شده از مژگان ، همان آغوش های شکسته ی مانده در سینه ، همان لب های ترک برداشته از بغض، همان آدمکی که ایستاده بود و می نگریست ، خالی شدنِ جسمش را.
من هنوز همانم که نخستین بار از جانبِ تو تَرک شد و زمانی که دوباره دیدت، خاطراتت تنش را شکافت و او ، زخمی دیگر بر جانش افتاد.
من هنوز همانم که نخستین بار از جانبِ تو تَرک شد و زمانی که دوباره دیدت، خاطراتت تنش را شکافت و او ، زخمی دیگر بر جانش افتاد.