سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
هر چه می کنم نمی توانم از چشمانت نگویم، نمیتوانم از آن درخششِ درونشان ننویسم.
از آن حالتِ غمگینش که با خنده مخلوط شده است و ز شوقِ سخن، هیجان را به روی صورتت می ریزد.
نمی توان از چشمان و آن سایه ی مژگانت نگویم‌.
از همان ها که مرا در خود کشیده اند و روزگارم را رنگ زده اند.
سرم که تا می خورد و رویِ سینه می افتد ، افکاری که درونِ جمجمه بودند و خون به آنها چسبیده با مقدارِ قابل توجهی اشک از پرتگاهِ بهت زده ی صورتم رویِ قلبِ پینه بسته سقوط می کنند‌.
و آنگاه که صورتت درونِ دستانم می نشیند و گرمایِ پوستِ چهره ات به رگ های سبزم سرازیر می شود زندگی ، در من شروع به نفس کشیدن می کند.
درد می خندید ، وقتی تبرش استخوانم را می شکافت و خون ضجه زنان از آن خارج می شد.
شده ام درختی که میل به مرگ دارد و خاک، ریشه اش را در آغوش گرفته و می بوسدش تا او را ترک نکند.
ما نیازِ وافر به آغوشیم و تو آن پیکری هستی که در بر نمیگیرد تنِ مارا.
EL
Sina Parsian
من خویش را کوفتم ، درونِ تنِ زمین گذاشتم و گلی شدم که به دستانِ تو آویز شود.
تو اما ، منِ گل پیکر را پژمرده نمودی و گوشه ای رهایم کردی تا توسطِ نور های چکه چکه ی خورشید ، خشک شوم و بمیرم.

سرزمینِ ذهن من
ما دل به رُخی بستیم که در پیاله ی چشمانِ دیگری افتاده است.
نگهی وصلِ تو کردیم که زنده بماند جان؛
تو با همان نگاه سلاخی اش کردی.
حضور شما تلالو خورشید است ، به زندگیِ افتاده در خموشیِ بنده.
تهی بودن را احساس می کنم ، هرگاه که گرگ و میش برای حضورِ خورشید به تالارِ آسمان ، خود را آماده می کند.
مغموم شده ، نگاهِ آدمکی که می گفت ، جهان هنوز سبز است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انسان ها بر اساسِ داستان هایی که شرح می دهند شناخته می شوند ، بر اساسِ نگاه هایی که دارند، بر اساسِ لبخند هایشان یا عطرِ تلخ و شیرینشان.
و من بر اساسِ دلتنگی ای که از تو است و همیشه آن را بر شانه می کشم ، شناخته می شوم.
باید که جاده ای به سوی تو بیابم و با شاخه گلِ نرگسی به سمتت آیم ، هنگامی که یافتمت نرگس را میان گیسوانت جای دهم و در آغوشت پناه گیرم ، تا جهانم عطرِ پیکرِ تورا گیرد.
تو را می خواهم برای روزنه ای نور که از چشمانت به رویِ قالیِ چهره ام بی افتد و مرا از تاریکی برهاند.