هر چه می کنم نمی توانم از چشمانت نگویم، نمیتوانم از آن درخششِ درونشان ننویسم.
از آن حالتِ غمگینش که با خنده مخلوط شده است و ز شوقِ سخن، هیجان را به روی صورتت می ریزد.
نمی توان از چشمان و آن سایه ی مژگانت نگویم.
از همان ها که مرا در خود کشیده اند و روزگارم را رنگ زده اند.
از آن حالتِ غمگینش که با خنده مخلوط شده است و ز شوقِ سخن، هیجان را به روی صورتت می ریزد.
نمی توان از چشمان و آن سایه ی مژگانت نگویم.
از همان ها که مرا در خود کشیده اند و روزگارم را رنگ زده اند.
سرم که تا می خورد و رویِ سینه می افتد ، افکاری که درونِ جمجمه بودند و خون به آنها چسبیده با مقدارِ قابل توجهی اشک از پرتگاهِ بهت زده ی صورتم رویِ قلبِ پینه بسته سقوط می کنند.
و آنگاه که صورتت درونِ دستانم می نشیند و گرمایِ پوستِ چهره ات به رگ های سبزم سرازیر می شود زندگی ، در من شروع به نفس کشیدن می کند.
درد می خندید ، وقتی تبرش استخوانم را می شکافت و خون ضجه زنان از آن خارج می شد.
شده ام درختی که میل به مرگ دارد و خاک، ریشه اش را در آغوش گرفته و می بوسدش تا او را ترک نکند.
ما نیازِ وافر به آغوشیم و تو آن پیکری هستی که در بر نمیگیرد تنِ مارا.
EL
Sina Parsian
من خویش را کوفتم ، درونِ تنِ زمین گذاشتم و گلی شدم که به دستانِ تو آویز شود.
تو اما ، منِ گل پیکر را پژمرده نمودی و گوشه ای رهایم کردی تا توسطِ نور های چکه چکه ی خورشید ، خشک شوم و بمیرم.
سرزمینِ ذهن من
تو اما ، منِ گل پیکر را پژمرده نمودی و گوشه ای رهایم کردی تا توسطِ نور های چکه چکه ی خورشید ، خشک شوم و بمیرم.
سرزمینِ ذهن من
نگهی وصلِ تو کردیم که زنده بماند جان؛
تو با همان نگاه سلاخی اش کردی.
تو با همان نگاه سلاخی اش کردی.
تهی بودن را احساس می کنم ، هرگاه که گرگ و میش برای حضورِ خورشید به تالارِ آسمان ، خود را آماده می کند.
انسان ها بر اساسِ داستان هایی که شرح می دهند شناخته می شوند ، بر اساسِ نگاه هایی که دارند، بر اساسِ لبخند هایشان یا عطرِ تلخ و شیرینشان.
و من بر اساسِ دلتنگی ای که از تو است و همیشه آن را بر شانه می کشم ، شناخته می شوم.
و من بر اساسِ دلتنگی ای که از تو است و همیشه آن را بر شانه می کشم ، شناخته می شوم.
باید که جاده ای به سوی تو بیابم و با شاخه گلِ نرگسی به سمتت آیم ، هنگامی که یافتمت نرگس را میان گیسوانت جای دهم و در آغوشت پناه گیرم ، تا جهانم عطرِ پیکرِ تورا گیرد.
تو را می خواهم برای روزنه ای نور که از چشمانت به رویِ قالیِ چهره ام بی افتد و مرا از تاریکی برهاند.