ᵍᵃˡᵃᶜᵗⁱᶜ 𝐶ℎ𝑎𝑙𝑙𝑒𝑛𝑔𝑒𝑠
5 subscribers
25 links
A squirrel's challenge answers

Main channel=
@Squirrelmindset
Download Telegram
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه ای مینویسم، تا با جعبه‌ای پیتزا برسد به دست خون‌آشامی با فرفری های قرمز، و خواب را بر چشمانش میهمان کند.

سلام نوبا، در چه حالی؟ هنوز سخت تلاش می‌‌کنی و روز هایت را تا حد ممکن شیرین می‌کنی، یا که خستگی غریبانه‌ای که حس میکنی به شدت گریبان گیرت شده و تورا رها نمی‌سازد؟

تابستان خودت را چگونه تحمل کردی؟ این گرمای طاقت فرسا و انسان های بی‌عقل عذابت دادند، یا که توانستی با پیدا کردن یکی دو مکان امن کوچک، کمی آرامش را مهمان قلب مهربانت کنی؟ هنوزم پیتزایی بزرگ میگیری تا با رفقا تقسیم کنی، یا که کار و بار آنقدر مشغله ساز شده که دگر وقت برای خودت هم نداری؟

نوبا بانو، این نامه‌ی کوچکی که به دستت رسیده را گوشه‌ای از صندوقچه‌ی پوست انسانت نگاه دار، و بگذار تا بماند؛ سالیان سال شاید، حتی بعد از پوسیده شدن. زیرا که کلماتش را جادو کرده‌ام تا همیشه به یاد داشته باشی که تلاش هایت دیده می‌شود و ارزشمند است.

اگر این دوران را یکی از سخت ترین دوران هایی که در آن زندگی می‌کنی، میدانی، این سبدی بلوط کنار نامه برایت گذاشته‌ام، تا هر وقت که این فشار و خستگی فراوان بر تو چیره شد و خواست که تورا از پای درآورد، بلوطی روی آتش نیم‌پز کرده و نوش جان کنی، به یادت بیاید که اشکالی ندارد، می‌گذرد، و نه از روی تو.

پس یادت نرود که ارزشمندی، تلاش هایت دیده می‌شود، غمت درست و بجاست، دیدگاهت شیرین است، و هر حسی که داری را درون خودت نریز،که اگر بفهمم، درون و بیرون را با نارگیل می‌گرایم تا دگر درون‌ریزی نکنی. بدان که دوستت دارم، و حواسم به تو هست.

دوست دارت،
ماتیلدا

برای خون‌آشام بانویی که وعده های غذاییش را آغشته به عصاره‌ی خون کسانی می‌کند که حقشان است.
سلام عزیزم، به خاطر نامت که واقعا لبخند روی لبم آورد و مثل خودت دلنشین و شیرین بود ممنونم هرچند که من از پیتزا متنفرم ولی این چیزی از ارزش نامت کم نمیکنه.
خوشبختانه خواب به راحتی میهمان چشمانم می‌شود و بدبختانه این مغز من است که خاموش نمی‌شود.
حال من چندان جالب و گفتنی نیست، ولی امیدوارم که تو خوب باشی
سخت تلاش می‌کنم؟ نمی‌دانم
این روزها خود را با هیچ و پوچ مشغول کرده ام تا خستگی از عمد گریبانگیرم شود...
روح و روانم را که به تازگی باخته ام
میخواهم جسم آنقدر خسته شود که مغز جز خستگی توانایی فکر کردن به چیز دیگه ایو هم... نداشته باشه.
آن چه باید رهایم کند احساسات و افکارم هستند که چنان درهم آمیخته شدند... مثل سیاه چاله و می‌خواهند مرا درون خود بکشند و گریزی نیست...
کلمه تابستان برایم عجیب بود مدتی است که جز دما...خیلی فرقی ندارد زمستان باشد یا بهار
روال زندگی من.. یکی است
و اما گرما هرگز برای من عذاب آور نبوده... آفتاب را دوست دارم...
حتی خورشید کور کننده را به عشقی که کورت کند ترجیح میدهم و.. و.. و...
مکان امن بسیار است و آدم ها نا امن
البته حال دیگر حتی اگر در یک شهر خالی باشم هم افکارم به تنهایی از هرچیز و هر کسی ناامن و خطرناک تر شده اند...
آرامش نیز برایم غریب است... خندیده و اشک ریخته... امیدوار و نا امید گشته...اما...انقدر درحال دوندگی بودم که هنوز فرصت استراحت و کمی آرام گرفتن را نداشته ام
رفقا هستند.... در حقیقت همیشه این رفقا بوده اند...
شاید باید اعتراف کنم ماندنی ترین ها همین رفقا هستند... پیتزا هم که گفتم باب میل من نیست ولی تا وقتی به‌شان خوش بگذرد حال من هم خوب است.
کار هست... زمان هم مثل برق و باد میگذرد ولی فعلا ترجیح میدهم صبح را شب کنم و نفهمم که چه شد یا چه دارد می‌شود
متأسفانه صندوقچه پوستین خراب شده است... احتمالا در ساخت آن کمی سهل‌انگاری کرده بوده ام باید مجدد با یک روش دیگر امتحان کنم نیازمند قربانی بعدی هستم... البته یک سری تارگت هایی هم دارم ولی تا آن موقع نامه ات را در یکی از کالکشن جمجه ها نگه می‌دارم.
همیشه وجود ندارد متأسفانه جادو هم نمی‌تواند ابدیت بیاورد مگر اینکه جمله ات را روی پوست خود حکاکی کنم
نه واقعا این دوران حتی نزدیک به سخت هم نیست اما عجیب است که چرا از تموم مراحل زندگیم بیشتر درد دارد
نمی‌دانم من کم تحمل شده ام
یا مسکن ها دگر فایده نمی‌کنند
اوه چه ارزشمند که بلوط هاتو باهام شریک شدی... چه سخاوتمندانه
فعلا که از روی من گذر کرده تا ببینیم چه می‌شود...
درون ریزی کاره من است خدا نگهدار من است *هار هار
میان تمام حرف هایت آن‌چه را که لازم بود بشنوم گفتی....
ممنونم ❤️
دوست دار تو
نوبا
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه‌ای می‌نویسم رنگین، برای دختری که در دنیای رنگ ها زندگی می‌کند و مانند رنگین کمانی پس از باران می‌ماند.

سلام آیلین جان، چطوری؟ بوم های رنگیت کجا هستند؟ هنوز هم نقاشی می‌کشی، یا که نشسته‌ای و با فنجانی چای خستگی در‌می‌کنی؟ قلم‌مو هایت را شسته‌ای، یا که گذاشته‌ای رنگ های مختلف رو آن بنشینند و رنگارنگش کنند؟

تابستانت را چگونه می‌خواهی تمام کنی؟ این روز های پایانی را چگونه می‌خواهی بگذرانی؟ در حال دویدن در دشتی پر از گل و در حالی که باد میان گیسوانت می‌گردد، یا که بر قله‌ی کوهی ایستاده تا نقشِ جهان اطرافت را بکشی؟ دوست داری فقط روی مبل بشینی و اسکچی کوچک در دفترت بکشی، یا که در میان دوستانت غرق صحبت های شیرین بشوی؟

آیلین جان، نمی‌دانم زمانی که این نامه به دستت برسد، کجا خواهی بود و در حال چه کاری، اما دوست دارم که دوباره دستانت رنگی باشد، تا اثر انگشت زیبایت بر نامه بماند و یادگاری شود برای تو.

اگر این روز ها احساس تنهایی یا غم کردی، ناراحت نباش که من خواهم بود. زمان کمیست که به شناختت پرداختم، ولی همین زمان کافی بود تا با دنیایی پر از محبت و دوستی پیدا کنم که انتها ندارد. قلب پاکت را دوست بدار و از خودت و ذهن خلاقت مراقبت کن.

یادت باشد که از این به بعد دوست تو خواهم بود و اداکه‌ی راهت را نمی‌گذارم به تنهایی سپری کنی. در کنارت قدم برمی‌دارم و هر زمان خسته‌ شدی، دستت را می‌گیرم و به دنبال خویش دوان دوان خواهم کشاند، تا دوباره خودت بتوانی از من جلو زده و سریعتر از همیشه بدَوی.

دوست دارت،
ماتیلدا

برای بانویی که هنر از هر انگشتش می‌بارد و زندگی را در بوم هایش می‌شود یافت.
Forwarded from Bot_Apandics~
سلام دوستِ من:) بوم های رنگی ام اندکی رنگ باخته اند و با مداد سیاهی مشغول سایه زدن هستم، چای که چه عرض کنم بانو خستگی حاصل از هنر که دشواری ندارد ، قلموهایم هم میان تار و پود موهای شلخته ام گم شده اند و بخاطر ندارم رنگی هستند یا ساده.
تو چطور بانو؟ نوشته هایت به گوش مردم این شهر رسیده است و دلِ هر کسی را شادمان کرده است؟

تابستانم بوی غم گرفته است اما نامه ی تو کمی عطر مهربانی را به ان بخشید، نه در نوک قله و نه میان دشت میگردم،اما از شما چه پنهان بانو، تمام ابن ها در ذهنم در گذر است و ذهن چه تفاوت از واقعیت؟، غرق صحبت با شما هستم عزیز، میان دوستان بودن معنای دیگری دارد؟

مچکرم مهربانو.، من هم امیدوارم نامه هایت با چکه چکه ی قلمت رنگی شود تا امضای توراهم برساند

هفنشنشتفشتفمشفتمفشتممفشتمسبنمسبتمبتسملتسلپسنلسنپ وای خدا برای این قسمت برای واقعی ذوق، نمیدونم چی بگم وای😭😭😭😭😭😭😭


مچکرم دوست نامه رسان من، نامه ات قلبم را و قول هایت روحم را رنگین کرد، قشنگ نیسن که فردی این چنین زیبا دیگران را شاد کند و سخن از مهربانیِ من بزند؟

دوست دارت
میتسوکو
حقپعخقپبستپتشفپشتمففستمفتپس😭😭😭😭😭😭 من. دیگه. نمیتونم. اینو
هندل کنم.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه‌ای را این‌بار برای نینیِ کوچکی می‌نویسم تا یادش نرود که او همیشه دوست داشتنی و ریزه‌میزه‌ است.

سلام ری، حالت چطور است؟ هنوز هم در کنار دوستانت گیم می‌زنی و در فضای مجازی در کنارشان حالت خود را دوباره تازه می‌کنی، یا که غم هایت را درونت ریخته و با خنده های بلندت پنهانشان می‌کنی؟ هنوز هم وقتی غمگین می‌شوی می‌گذاری موج عظیم افکار تورا در هم بکوبد یا که می‌خندی و گذر می‌کنی؟

این روز هارا چگونه می‌گذرانی؟ همینطوری، تا که فقط بگذرند؟ یا که می‌خندی و می‌خندانی تا حتی شده برای کمی آن حس گرمای محبت را درون قلبت حس کنی؟ سعی می‌کنی حواست به همه باشد، یا که حواست هست قلب خودت هم هنوز به همان سهمگینی و زیبایی گذشته بتپد و نادیده‌اش نگیری؟

ریِ عزیزم، این نامه‌ی کوچکی که برایت می‌نویسم را به عنوان هدیه‌ای برای دوستی تازه‌ شکوفا شده‌یمان در نظر بگیر. دوستش بدار، و خودت را دوست بدار. جایی بگذار تا آنرا ببینی تا یادآور این باشد که هر زمان خسته شدی، من اینجا هستم تا خستگی‌ات را برطرف کنم.

اگر در این مدت کوتاهی که گذشت، احساس ناراحتی کردی، اشکالی ندارد. فرشتگانی که همیشه می‌خندند و همیشه حواسشان به دگران است، گاهی از لحاظ احساسی خسته می‌شوند و نیاز به استراحت دارند. پس این غم ها و افکارت را در آوش بگیر و پذیرایشان باش، که اگر مهمان‌نوازی کنی کمتر اذیت خواهی شد.

یادت باشد که مرا به‌عنوان دوستت دزدیدی، و باید از این قابلیت کمال استفاده را ببری. دوستی برای این است که در هنگام ناراحتی و خستگی هوای یکدیگر را داشته باشیم، و حواسمان باشد که تنهایی بر ما چیره نشود تا دنیا را سیاه ببینیم. پس... اینجا خواهم بود، تا با بسته‌ای پاستیل از افکاری پذیرایی کنم و آنهارا همانگونه که هستند، دوست بدارم.

دوست دارت،
ماتیلدا

برای نینی کوچکی که دوستانش را شاد می‌کند و گاهی خودش را فراموش.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه‌ای می‌نویسم، برای بانویی به کوچکی موش خرمایی و به بزرگمنشیِ نهنگ.

سلام میکی، حال و احوال چگونه‌ است؟ کار هایت همانگونه که انتظار داری پیش می‌روند، یا که سنگ و کلوخ های بزرگی بر سر راهت ریخته شده و مسیر را ناهموار نموده؟ هنوز هم وقتی خسته‌ای همه چیز را فراموش کرده و خودت را آنقدر متهم کرده و سرزنی می‌کنی که قاضیِ غیب تورا تبرئه کند،یا که سعی می‌کنی کمتر به خودت سخت بگیری؟

در حوالی این مدت چه می‌کردی؟ سخّت پرمشغله بودی و با اضافه کاری سعی کردی مغزت را خسته و از افکار دور کنی، یا که دنیا تصمیم گرفت که به اندازه‌ی کافی مشقت نداشتی و مصیبت های بیشتری بر سرت ریخت؟ آیا به دوستانت اجازه دادی که تورا در این مصائب همراهی کنند یا که دوباره سر خود تصمیم گرفته تنهایی به جلو پیشروی کنی؟

میکیِ نازم، نامه‌ی کوتاهی که هم‌اکنون در دستانت جا خوش کرده و کلمه کلمه‌اش درون چشمان زیبایت منعکس می‌شود، بماند برای هشدار. هشداری که خود را فراموش مکن، منزوی مکن، و درون‌ریزی را کمتر انجام بده.

اگر خسته‌ای، استراحت کن. اگر جایی برای ماندن نداری، به من سر بزن. اگر تنهایی، آغوش بازم را پذیرا باش. اگر حس جدایی از این دنیارا کردی،سفینه را روشن می‌کنم تا تورا به گوشه‌ای دیگر از این جهان وسیع و پهناور ببرم.

پس یادت باشد که دوست داشتنی هستی، تنها نیستی، دوستانت حوسشان به توست و تورا تنها نخواهند گذاشت، و همیشهی همیشه جایی برای تو هست. همیشه. شاید گوشه‌ی قلب دوستت، شاید روی مبل راحتی کلبه‌ی کوچک من، شاید هم درون کتاب‌خانه‌ای که در آن احساس امنیت می‌کنی. پس خودت را دوست داشته باش، و افکارت را ببین و با لبخنوی از کنارشان بگذر که جز آزار و اذیت تو هدفی دگر ندارند.

دوست دارت،
ماتیلدا

برای بانویی که مانند میکی موس مهربان و مانند رولت‌ دارچینی‌، شیرین است.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه‌ای مینویسم، مختصر و کوتاه، تا با وزش باد های شهریوری، برسد به دست پری کوچکی که در بوته های بلوبری جا خوش‌ کرده و ملیح ‌می‌خندد.

سلام پری، حالت چطور است؟ سرما‌خوردگی تابستانی‌ات خوب شد؟ یا که هنوز با بینی گرفته و پیچیده در پتو، خود را درون مبل کوچک کنار شومینه پنهان کرده‌ای و این نامه را در تنهایی می‌خوانی؟ گورگ پری آنطرف ها نیست؟ اگر نیست، پس کجاست؟

این روز هارا چگونه گذراندی؟ در کنار سنجابک های کوچکی که از طرف من آمده‌ بودند و احوالت را می‌پرسیدند؟ یا که در خانه و در گوشه‌ی تخت و تنهایی؟ حواست بود که در خود جمع نشوی و اگر نیاز داشتی کمک بخواهی یا که دوباره خود را در غارت حبس نمودی؟

پریِ قشنگم، این نامه‌ای که برایت نوشته‌ام را دوست بدار، که دوست داشتن این نامه معادل با دوست داشتن خودت می‌شود. خودت را دوست بدار، از خودت مراقبت کن، و از افراد بد دوری کن. سعی نکن که با بی‌ادبان هم خوب رفتار کنی.

اگر این روزگار و غربت بر تو جفا کرد، بدان. که از دور هوایت را دارم. حواسم به توست، و ریز به ریز نگاهت می‌کنم تا مبادا خود را به باو فراموشی بسپاری. تو عزیز هستی و دوست داشتنی.

پس این را آویزه‌ی گوش های زیبایت بکن که من اینجا هستم. هر زمان که خواستی با تو صحبت می‌کنم و گوش شنوایی می‌شوم که نیاز داری؛ آغوش گرمی که دلت را آرام کند، و شانه‌ی مستحکمی که تکیه‌گاه امنت شود. پس از خودت، از جسمت، از روحت، و از قلب پاکت نگهداری کن چرا که فقط یمدانه از تو وجود دارد.

دوست دارت،
ماتیلدا

برای پریِ کوچک و مهربانه که با لبخندش گل ها شکوفا می‌شوند و با غمش، ابر ها گریان.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه‌ای می‌نویسم، تا این بار با دسته‌ای از بادکنک ها، از روی آبشاری بلند عبور کند و به دست بانویی برسد که زیر درخت بیدِ مجنونی جا خوش کرده است.

سلام سارگل عزیز، حالت چطور است؟ امید هایت را که بر شانه‌ی قاصدک، به باد نسپردی؟ هنوز هم لبخند می‌زنی، یا محبت بی‌اندازه ورزیدن به دیگران باعث شده روحِ پاکت خسته شود؟ هنوز هم گاهی دست به قلم می‌شوی، یا که دوری از درختان سبز تورا به کنج‌نشینی رسانده؟

این روز هارا چگونه می‌گذرانی؟ تشکچه‌ای کوچک در حیاط خانه پهن کرده و زیر آسمان زیبا دراز می‌کشی و ستاره هارا دنبال می‌کنی تا خواب بگیرد، یا که در تاریک ترین گوشه‌ب اتاقت می‌خوابی و دشت سرسبز بزرگی را در رویایت زندگی می‌کنی؟

ماهزاد زیبا، امیدوارم زمانی این نامه به دستت برسد که بالاخره در ملبه‌ی درختی خودت جا خوش کرده‌ای و بدور از همه، فنجانی چای با کیک میل میکنی. این نامه باشد به عنوان یادآور تو، که بدانی عزیزی و دوست داشتنی.

اگر هم بر تو سخت گذشت، اشکالی ندارد. ‌می‌توانیم با یکدیگر دوست شویم تا کمتر این سختی را حس کنی. سعی می‌کنم هوایم بیشتر به تو باشد، پس تو هم کمک کن و خودت را بیشتر دوست بدار.

یادت باشد که تو مهربان و خوب هستی، همانگونه که باید باشی. پس بیشتر از این به خودت سخت مگیر که ارزش ندارد خودت را اینقدر له کنی. پس، خودت و زیبایی هایت حسابی دوست بدار و آنها را در آغوشت سفت بفشار.

دوست دارت،
ماتیلدا

برای دختری که زیر درخت سیبی می‌نشیند و با سار های زیبا سخن می‌گوید.
❤1
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه‌ای می‌نویسم، تا این‌بار سر از آشوبِ روی میز یک رئیس مافیا دربیاورد و برای لحظه‌ای اورا از کار و زندگی بیاندازد.

سلام زیزی، چطوری؟ خودت را که فراموش نکرده‌ای؟ هنوز حواست هست که در میان این وضعیت آشوبناک گوشه‌ای برای خودت وقت بگذاری، یا که دوباره یادت رفته‌ است که همیشه فقط دیگران در اولویت نیستند و خودت هم ارزشمندی؟ یادت نرفته که چه کار های برایشان کردی و ته مرام و معرفت را رسانده‌ای؟

در این مدت در چه حالی بودی؟ خسته، بی‌انگیزه و ناامید، یا که امیدوار ولی غم‌زده و بی‌رمق؟ بیرون از خانه به قدم‌زنی می‌گذرانی؟ یا که در خانه سکنا گزیده و در حال کپک زدنی؟ می‌دانستی دوستانی داری که تو را از بارانی که پس از سالیان درازی بر خاک خشک صحرایی می‌بارد، بیشتر دوست می‌دارند؟

زیزی قشنگم، امیدوارم زمانی که این نامه به دستت می‌رسد، لحظه‌ای از درگیری و آشوب زندگی‌ات جدا بشوی و دغدغه هایت را کنار بگذاری، روی صندلی‌ات به عقب تکیه داده و برای چند دقیقه‌ی کوتاه، حواس خود را با این نامه سرگرم کنی تا بلکه ذهنت بتواند استراحتی کوتاه داشته باشد.

اگر در این حوالی به تو سخت گذشت، بدان که من دیدم. همه را دیدم، شنیدم، و تا جای امکان سعی کردم در کنارت باشم. تلاشم را کردم که اگر هم بی‌هوا ناراحتت کرده باشم، جبران کنم. بدان که در این زمان کمی که آشنا شده‌ایم، تبدیل به یکی از مکان های امنی شده‌ای که می‌توانم هر چه دلم می‌خواهد بگویم و هراسی از قضاوت شدن نداشته باشم.

پس لطفا بدان، و به یادت بسپار که برای من بسیار گرانقدر و ارزشمندی، و هر چه تلاش کنی می‌توانی به هر چه می‌خواهی برسی. من از اینجا، حتی از فرسنگ ها دورتر، از تو حمایت می‌کنم و حواسم به توست. پس خودت را فراموش نکن که اگر ببینم دوباره خود را فراموش کنی، با کامیون بزرگی از پاستیل به تو حمله خواهم کرد.

دوست دارت،
ماتیلدا

برای دون مافیایی که دخترش را دوست دارد، ولی قدر و ارزشمندی خودش را به خوبی نمی‌شناسد.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه‌ای را در پاکتِ نقره‌ای رنگی می‌گذارم، تا شاید به دهانه‌ی غار کوچکی از یک اژدهای سفید برسد.

سلام فائزه، خوبی؟ داروهایت را به خوبی به فروش رساندی، یا که انسان ها باز هم تورا آزار دادند؟ یادت ماند که اگر اذیتت کردند آنها را جزغاله کنی، یا که گذاشتی دوباره به شمشیر های کندشان به تو زخم بزنند و باز هم بخشیدی و به حال خودشان رهایشان کردی؟

این اواخر را چگونه گذراندی؟ اصلا از غارت بیرون آمدی، یا که فکر و اندیشه‌ی اعمال جاهلانه‌ی این انسان های بی‌خرد تورا به حدت رساند و تصمیم گرفتی تنها بمانی؟ می‌دانستی که همه‌ی آدمیان این‌گونه نیستند و کسی را میابی که دوست خود بدانی؟

فائزه‌ جان، اکنون که این نامه را می‌خوانی، امیدوارم تصمیم گرفته باشی با نفس آتشینت کمی آن آدم های نادرست و ناجالب را "نوازش" کنی و دیگر خودت را در غارت حبس نکنی. بیرون بیا، آفتاب را روی پوستت احساس کن، و نترس. هر کاری کنی، همان بهترین کاریست که می‌توانستی در آن لحظه انجام دهی.

اگر در آنجایی که هستی، بر تو تلخ گذشت، اشکالی ندارد. زندگیست و تلخ و شیرین دارد. پس تلخی را به کام بگیر و بعد از آن از شیرینی ها تا جایی که میَتوانی لذت ببر. اگر از بیرون به تو فشار می‌آورند، حداقل تو از درونت به خودت سخت نگیر و با خودت مهربان باش.

پس قرارمان این باشد که حواست به خودت باشد، به تصمیم هایت اعتماد کن، و بدان که در جای درستی هستی. هیچ‌وقت به خودت و ارزشت شک مکن، که اگر شک کنی با تهدیدی به آبداری گلک های هندوانه به سراغت خواهم آمد.

دوست دارت،
ماتیلدا

برای اژدها‌بانویی که با مهربانی همه را راهنمایی می‌کند و دست یاری می‌رساند.
Forwarded from ˢⁱˡᵛᵉʳ ᴹᵒᵒⁿ ᶠᵃᶻⁱ 🌑✨ (Fαҽȥҽԋ✨️)
سلام ماتیلدای عزیزم
ببخشید که من مثل تو در نامه نوشتن خوب نیستم، و این روز ها هم به قدری خسته ام که ذهنم دیگه توان فکر کردن نداره :)

متاسفانه هنوز انسان ها با شمشیر های کندشان بهم زخم می‌زنند و من هم کم بیش توپ های آتشین کوچکی به سمتشان پرت میکنم 😁

متاسفانه یا خوشبختانه نمیتوانم در غار امنم بمانم و باید هر روز و شب با آدم ها سر و کله بزنم 🫠

و چقدر به این جمله ها نیاز داشتم :)
علاوه بر فشار بیرونی، این مدت خودم خودم رو هم خیلی سرزنش میکنم :)
امیدوارم بتونم حرف های دیگران رو نشنیده بگیرم و با خودم مهربان تر باشم،

واقعا زندگی همینه..
لحظه های تلخ در کنار لحظه های شیرین
و فهمیدم چقدر تحمل اون لحظه های تلخ برام سخته..

ماتیلدای عزیزم
بی نهایت ازت سپاسگزارم بابت این نامه ی گرم و صمیمی و دلنشینی که برام نوشتی :)❤️✨
امیدوارم لحظه به لحظه زندگیت پر از برکت، ثروت، سلامتی، حال خوب و.. باشه.
دوست دار تو
فائزه.

برای ماتیلدا که قلبی به مهربانی خدا دارد.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه‌ای می‌نویسم تا از پشت جعبه ها و بایگانی های درون انباریِ آزمایشگاهِ یک دانشمندِ به‌قولِ خودش روانی، سر دربیاورد.

سلام کیو، حالت چطور است؟ هنوز هم فکر می‌کنی؟ زیاد از حد، یا که کمترش کرده‌ای؟ سعی کرده‌ای همه چیز را به خود نگیری و آرام تر برخورد کنی، یا که با کوچکترین کردار اتمیِ خارج از الگوریتم همیشگیِ اطرافیانت، باز هم شروع به درون‌ریزی و نابود کردن خود می‌کنی؟

این شب ها را چگونه می‌گذرانی؟ در خواب، یا که در رویای خواب؟ تنها در تاریکی آزمایشگاهت، یا که دراز کشیده بر تخت در انباری زیر ساختمان آزمایشگاه؟ نکند دوباره سعی کرده‌ای خود واقعی‌ات را درون صندوقِ نفرین‌شده‌ی آن‌گوشه‌ی آزمایشگاهت، مهر و موم کنی؟

کیوی عزیز، حالا که این نامه را بالاخره پیدا کرده‌ای، امیدوارم حداقل دگر به خودت سخت نگیری. آنقدر زندگی را به کام خودت تلخ نکنی، و خنده هایت از سر درد نباشد؛ بلکی از شور و شادی و شعف.

اگر گذرِ این حوالی دشوار بود، مسکلی نیست. تا شکلات هست، دشواری نیست نیست پس مشکلاتت را مانند بسته های شکلاتی باز کن و نوش جان کن، که به جان خودم به تلخی و زهرماری واقعیتی که به آن فکر می‌کنی نیست.

پس یادت بماند که سخت نگیر، گذر کن، به خودت نگیر و خودت را دوست بدار. اور فکری تورا اذیت کرد، درباره‌اش بلند تر بگو. اگر محبت زیادت باعث آسیب شد، خودت را جمع نکن، که محبتت شیرین تر از شهد عسل است...


دوست دارت،
ماتیلدا

برای دانشمندی که بِشر هایش را ترکاندم و هنوز هم به من لبخند می‌زند.