Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه که مینویسم، از برای یک قاضی و اردکش است. امیدوارم سنجابک نامهرسان این نامه را صحیح و سالم به دستتان برساند، تا برای کمی هم که شده از حال و هوای سنگین امروزتان کاهش یابد.
سلام مستر سایفر، حالتان چطور است؟ احوالتان چگونه است؟ کار و بار خوب است، یا که دیدن درون پوستهی انسان ها هنوزم هم باعث دردمندی و ناراحتیست؟
امروزت را چگونه شروع کردی؟ فقط از خواب بیدار شدی و به سقف زل زدی، یا که دیر بیدار شدی و مجبور شدی دوباره اردک در بغل از پنجره به بیرون بپری؟ اصلا صبحانه خوردی، یا اینکه سردرد و کلافگی درگیری های امروز به قدری ذهنت را درگیر کرد که فراموش کردی؟
مستر سایفر گرامی، از اعماق جهنمی خنک برایت نامه مینویسم، با عروسکی که چندی پیش از اردک گرفته بودم. چای را در این زمان هم فراموش نمیکنم، و دوست میدارم که هنگام خواندن این نامه شما نیز فلاسک دوم چای خود را تمام کنید.
خواستم بگویم که زندگی همینگونه سخت است، انسان ها هم سخت ترش میکنند. اطرافیانت، کارفرماهایت، مشتریانت، و روزگاری که در آن به سر میبری، همه و هه دست بر دست هم میدهند تا شمارا زیر فشار شدیدی له کنند، لیکن، میدانم که خودت حواست هست. اردک هم حواسش هست. اگر هم نبود، اشکالی ندارد. عروسک کوچکی را که هدیه دادم به شما، برای چند دقیقه فشار دهید. جملاتی که میخواهی و در لحظه نیازش داری را خواهی شنید. اگر کافی نبود، در کلبهی محقر من به روی شما باز است. پس سخت نیست کنار آمدن با موجودات دو پایی مانند انسان، زمانی که دوستان و همنشینان دلنشینی داری.
نمیدانم چه شد که اینقدر دوستی ما احساس دیرینگی پیدا کرد، ولی باید بگویم از هم صحبتی با شما همیشه فیض میبرم و همیشه از لا به لای شاخه های درختی که درونش قایم میشوم، نگاهتان میکنم تا مبادا سختی روزگار شمارا از پای درآورد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای قاضیای که عدل و داد را با مدرک اجرا میکند، و اگر نشود، اردکش آنجا هست که حق مطلب را ادا کند.
سلام مستر سایفر، حالتان چطور است؟ احوالتان چگونه است؟ کار و بار خوب است، یا که دیدن درون پوستهی انسان ها هنوزم هم باعث دردمندی و ناراحتیست؟
امروزت را چگونه شروع کردی؟ فقط از خواب بیدار شدی و به سقف زل زدی، یا که دیر بیدار شدی و مجبور شدی دوباره اردک در بغل از پنجره به بیرون بپری؟ اصلا صبحانه خوردی، یا اینکه سردرد و کلافگی درگیری های امروز به قدری ذهنت را درگیر کرد که فراموش کردی؟
مستر سایفر گرامی، از اعماق جهنمی خنک برایت نامه مینویسم، با عروسکی که چندی پیش از اردک گرفته بودم. چای را در این زمان هم فراموش نمیکنم، و دوست میدارم که هنگام خواندن این نامه شما نیز فلاسک دوم چای خود را تمام کنید.
خواستم بگویم که زندگی همینگونه سخت است، انسان ها هم سخت ترش میکنند. اطرافیانت، کارفرماهایت، مشتریانت، و روزگاری که در آن به سر میبری، همه و هه دست بر دست هم میدهند تا شمارا زیر فشار شدیدی له کنند، لیکن، میدانم که خودت حواست هست. اردک هم حواسش هست. اگر هم نبود، اشکالی ندارد. عروسک کوچکی را که هدیه دادم به شما، برای چند دقیقه فشار دهید. جملاتی که میخواهی و در لحظه نیازش داری را خواهی شنید. اگر کافی نبود، در کلبهی محقر من به روی شما باز است. پس سخت نیست کنار آمدن با موجودات دو پایی مانند انسان، زمانی که دوستان و همنشینان دلنشینی داری.
نمیدانم چه شد که اینقدر دوستی ما احساس دیرینگی پیدا کرد، ولی باید بگویم از هم صحبتی با شما همیشه فیض میبرم و همیشه از لا به لای شاخه های درختی که درونش قایم میشوم، نگاهتان میکنم تا مبادا سختی روزگار شمارا از پای درآورد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای قاضیای که عدل و داد را با مدرک اجرا میکند، و اگر نشود، اردکش آنجا هست که حق مطلب را ادا کند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای که هماکنون از پاکت درآوردی را، فقط خودت بخوان. گوشهای نگه دار، و مراقب باش تا دیگران آنرا نبینند.
سلام کارآگاه بانو، در چه حالی؟ باز هم پروندهای دیگر در چنگال تیز و دقیقت گیر افتاده، یا که در گوشهای از اتاق لم دادهای و به این فکر میکنی که زندگی چقدر کسلکننده است؟
مهسا بانو، در هنگامی که این نامه را بلرایت مینویسم، در خیال خود گوشه ای از این دنیای بیرحم در سیاهچالهی مخروبه ای گیر افتادهام، زیرا که خیال میکردم میتوانم مانند کارآگاهان دیگر حرکات خفن زده و دست آدم بد هارا رو کنم. اما چه کنم که این روزگار با من یار نبود و ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک تر میشوم.
خواستم بگویم، حال و هوایت را دوست دارم. این حس خونسردی که میدهی،با آن لبخندِ ملیح تر از ملیحت را دوست دارم. اینکه به نکات ریزی توجه میکنی که خیلی ها به راحتی از کنارشان عبور میکنند، و اینکه چه چیز هایی را تحلیل میکنی آنقدر که حتی قهوه هم مغز خستهات را تسکین نمیدهد. حواست هست که دوباره در ووشه، ی خانهی خود رفتهای؟ با تنهایی چه چیزی عایدت میشود؟بیا، بیا اینجا، در جمع ما. در آغوش خودم، و در میان بازوانم، تا تورا همانهگونه که هستی دوست بدارم.
زمان زیادیست که میشناسمت، اما دوستیمان کوچکتر از شناخت من است. ولی همین کوچکی را نباید دست کم گرفت، میدانی؟ چون همین دوستی کم مدت، باعث شد بفهمم که تو چقدر آدم با نمک و خوش خندهای هستی، و از حضورت در کنارم لذت میبرم.
حواست به خودت باشد، و از آن مغز زیبایی که در درون سرت جا خوش کرده مراقبت کن. دور قلبت حصار نکش که من را دور نگاه داری، که من از چسب دوقلو هم چسبناک ترم. پس حواست باشد، که حواسم به توست...
دوست دارت،
ماتیلدا
برای کارآگاهی که شب هارا در فکر گیر انداخت کابوس های دوستانش، صبح میکند.
سلام کارآگاه بانو، در چه حالی؟ باز هم پروندهای دیگر در چنگال تیز و دقیقت گیر افتاده، یا که در گوشهای از اتاق لم دادهای و به این فکر میکنی که زندگی چقدر کسلکننده است؟
مهسا بانو، در هنگامی که این نامه را بلرایت مینویسم، در خیال خود گوشه ای از این دنیای بیرحم در سیاهچالهی مخروبه ای گیر افتادهام، زیرا که خیال میکردم میتوانم مانند کارآگاهان دیگر حرکات خفن زده و دست آدم بد هارا رو کنم. اما چه کنم که این روزگار با من یار نبود و ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک تر میشوم.
خواستم بگویم، حال و هوایت را دوست دارم. این حس خونسردی که میدهی،با آن لبخندِ ملیح تر از ملیحت را دوست دارم. اینکه به نکات ریزی توجه میکنی که خیلی ها به راحتی از کنارشان عبور میکنند، و اینکه چه چیز هایی را تحلیل میکنی آنقدر که حتی قهوه هم مغز خستهات را تسکین نمیدهد. حواست هست که دوباره در ووشه، ی خانهی خود رفتهای؟ با تنهایی چه چیزی عایدت میشود؟بیا، بیا اینجا، در جمع ما. در آغوش خودم، و در میان بازوانم، تا تورا همانهگونه که هستی دوست بدارم.
زمان زیادیست که میشناسمت، اما دوستیمان کوچکتر از شناخت من است. ولی همین کوچکی را نباید دست کم گرفت، میدانی؟ چون همین دوستی کم مدت، باعث شد بفهمم که تو چقدر آدم با نمک و خوش خندهای هستی، و از حضورت در کنارم لذت میبرم.
حواست به خودت باشد، و از آن مغز زیبایی که در درون سرت جا خوش کرده مراقبت کن. دور قلبت حصار نکش که من را دور نگاه داری، که من از چسب دوقلو هم چسبناک ترم. پس حواست باشد، که حواسم به توست...
دوست دارت،
ماتیلدا
برای کارآگاهی که شب هارا در فکر گیر انداخت کابوس های دوستانش، صبح میکند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه ای که مینویسم را، درون یک بطری شیشهای قرار خواهم داد و آن را به دریا خواهم انداخت، تا پلانکتونی که تنهایی در غروب آفتاب شنا میکند، آنرا ببیند.
سلام پلانکتون، بهتری؟ هنوز بر سطح امواج آرام دریا شنا میکنی، یا گوشه ای از این اقیانوس پهناور سکنا گزیدی؟ هنوز غمگینی، یا که توانستی با وجود این غم سنگین درون قلبت، به زندگی ادامه دهی؟
این ماه ها و هفته را چگونه از سر گذراندی؟ در غم سوگواری، غم تنهایی، یا غم سنگدلی این زندگی؟ هنوز هم احساس دلتنگی داری برای آن موجود پرپری دوست داشتنی؟ هنوز هم فکر میکنی تو مقصر این فلاکت هاییست که در این دنیا اتفاق میافتد؟
پلانکتون جان، این نامه را مینویسم تا به تو بگویم تقصیر تو نیست. اشکالی ندارد. غم داشتن جزئی از این زندگیست و اگر غم نباشد که روال این جهان بر هم میریزد. میدانی؟ به تو میگویم که هر چه غم و افسوس داری، درست و به جاست. اما تو مقصر نیستی. حوادث و اتفاقات پیش میآیند، و این حوادث معمولا تقصیر ما نیستند. به تو میگویم که وجودت ارزشمند است، و ذهنت زیبا.
اگر دنیا بر تو جفا کرده، میتوانی بر روی من حساب کنی. میتوانم تورا ساعت ها در آغوش بگیرم تا اغم هایت را تبدیل به اشک کنی و دگر غمت گین نباشد، یه که میتوانم آنقدر پای حرف هایت بنشینم که از غمت، حتی مقداری کوچک، کاهش دهم.
تورا از دور میشناسی. از دیاری ناآشنا آمدی، ولی اکنون به دلم نشستی. مکان امنت را به زیبایی تمام دلنشین کردی، و کاری کردی که از گفته ها و نوشته هایت لذت تمام را ببرم.
راستی، هنوز به آن خانه های قدیمی سر میزنی؟ همان هایی که معلوم نیست از کجا پیدا شدند، اما خاطره های کودکیت را در آنجا به یاد میآوری... هنوز با دوستانت بستنی میخوری؟ یا که زمان زیادیست در کنج خانه نشستهای تا غمت تورا رها کند؟
و اگر رها نکرد، آغوش من اینجاست تا گرم تر از سرمای آن غم باشد و بتواند برای هر چند زمان کوتاهی، تورا از این ژرفای غمناک جدا کند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای پلانکتونی که هنوز به امید روز های بهتر، غروب خورشید را تماشا میکند.
سلام پلانکتون، بهتری؟ هنوز بر سطح امواج آرام دریا شنا میکنی، یا گوشه ای از این اقیانوس پهناور سکنا گزیدی؟ هنوز غمگینی، یا که توانستی با وجود این غم سنگین درون قلبت، به زندگی ادامه دهی؟
این ماه ها و هفته را چگونه از سر گذراندی؟ در غم سوگواری، غم تنهایی، یا غم سنگدلی این زندگی؟ هنوز هم احساس دلتنگی داری برای آن موجود پرپری دوست داشتنی؟ هنوز هم فکر میکنی تو مقصر این فلاکت هاییست که در این دنیا اتفاق میافتد؟
پلانکتون جان، این نامه را مینویسم تا به تو بگویم تقصیر تو نیست. اشکالی ندارد. غم داشتن جزئی از این زندگیست و اگر غم نباشد که روال این جهان بر هم میریزد. میدانی؟ به تو میگویم که هر چه غم و افسوس داری، درست و به جاست. اما تو مقصر نیستی. حوادث و اتفاقات پیش میآیند، و این حوادث معمولا تقصیر ما نیستند. به تو میگویم که وجودت ارزشمند است، و ذهنت زیبا.
اگر دنیا بر تو جفا کرده، میتوانی بر روی من حساب کنی. میتوانم تورا ساعت ها در آغوش بگیرم تا اغم هایت را تبدیل به اشک کنی و دگر غمت گین نباشد، یه که میتوانم آنقدر پای حرف هایت بنشینم که از غمت، حتی مقداری کوچک، کاهش دهم.
تورا از دور میشناسی. از دیاری ناآشنا آمدی، ولی اکنون به دلم نشستی. مکان امنت را به زیبایی تمام دلنشین کردی، و کاری کردی که از گفته ها و نوشته هایت لذت تمام را ببرم.
راستی، هنوز به آن خانه های قدیمی سر میزنی؟ همان هایی که معلوم نیست از کجا پیدا شدند، اما خاطره های کودکیت را در آنجا به یاد میآوری... هنوز با دوستانت بستنی میخوری؟ یا که زمان زیادیست در کنج خانه نشستهای تا غمت تورا رها کند؟
و اگر رها نکرد، آغوش من اینجاست تا گرم تر از سرمای آن غم باشد و بتواند برای هر چند زمان کوتاهی، تورا از این ژرفای غمناک جدا کند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای پلانکتونی که هنوز به امید روز های بهتر، غروب خورشید را تماشا میکند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
اینبار نامه را بر روی کاغذی نمناک مینویسم، تا آتشی که آنرا در دست میگیرد بی هوا و از روی هیجان آنرا نسوزاند، تا احساس ناراحتی اورا در بر نگیرد.
سلام تاداشی،احوالت چگونه است؟ خستهی راه و درس های بسیارت هستی، یا که در امواج متلاطم افکارت غرق شدهای؟ هنوز هم احساس تنهایی میکنی؟ بیشتر در محفل دوستان حسش میکنی، یا که شب هنگام، زمانی که در تخت خود دراز کشیده و به سقف اتاقت خیره شدهای تنهایی بر ذهنت سنگینی میکند؟
قبل از آشنایی با من روزهایت را چگونه میگذراندی؟ روز هایت با شلوغی و کار اضافی پر میکردی تا فکر نکنی، یا که در ممع عزیزانت مینشستی و میگذاشتی که سرمای برخی افکارت که باعث آزارت شود، تورا بیشتر آزار دهند؟
برادر بزرگتر، چند صباحیست مه با تو و مکان امنت آشنا شدهام. اما همین کافی بود تا مه بدانم چقدر با درک و مهربانی، و چه وسواس عجیبی بر روی طرز تفکر دیگران نسبت به خودت داری. این نامه را برایت مینویسم تا بگویم من همانهگونه که تو بخواهی تورا خواهم دید، شاید حتی عمیق تر. شاید در ژرفای وجودت رخنه کنم تا بتوانم کمی از این احساس خستگی خفقان آورت کسر کنم.
اگر این دنیا قضاوت گر به تو فشار آورد، سخت نگیر. گذر کن. این دنیا را کسانی پر کردهاند که گوش ها و چشمانشان را میبندن و دهانشان را باز میکنند تا تورا بیازاراند. زخم زبان بزنند، و تورا غمگین تر از همیشه کنند.
خواستم بگویم که من آنجا خواهم بود همیشه. اگر بتوانم از تو مراقبت خواهم کرد، اگر نتوانستم، زخم هایت را درمان خواهم کرد. مرهمی زنم، پانسمانی کنم، و حواسم باشد که آن زخم باز نشود، که عمیق تر نشود.
از ذهنت، افکارت، استعدادت و قلب زخم خوردهات مراقب کن، که اگر مراقبت نکنی من با چماقی بالای سرت ظاهر خواهم شد، و در عوض تو محافظت خواهم کرد؛ شاید هم تورا به رصدخانهای بردم تا برای چندین ساعت، هرچند کم، افکار نابهجا و کابوس هایت مجبور شوند تورا به حال خود بگذرانند، و فرصتی شود تا از این زندگی لذت کافی را ببری.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای آتشی که حتی در باران جنگل هم خاموش نمیشود.
سلام تاداشی،احوالت چگونه است؟ خستهی راه و درس های بسیارت هستی، یا که در امواج متلاطم افکارت غرق شدهای؟ هنوز هم احساس تنهایی میکنی؟ بیشتر در محفل دوستان حسش میکنی، یا که شب هنگام، زمانی که در تخت خود دراز کشیده و به سقف اتاقت خیره شدهای تنهایی بر ذهنت سنگینی میکند؟
قبل از آشنایی با من روزهایت را چگونه میگذراندی؟ روز هایت با شلوغی و کار اضافی پر میکردی تا فکر نکنی، یا که در ممع عزیزانت مینشستی و میگذاشتی که سرمای برخی افکارت که باعث آزارت شود، تورا بیشتر آزار دهند؟
برادر بزرگتر، چند صباحیست مه با تو و مکان امنت آشنا شدهام. اما همین کافی بود تا مه بدانم چقدر با درک و مهربانی، و چه وسواس عجیبی بر روی طرز تفکر دیگران نسبت به خودت داری. این نامه را برایت مینویسم تا بگویم من همانهگونه که تو بخواهی تورا خواهم دید، شاید حتی عمیق تر. شاید در ژرفای وجودت رخنه کنم تا بتوانم کمی از این احساس خستگی خفقان آورت کسر کنم.
اگر این دنیا قضاوت گر به تو فشار آورد، سخت نگیر. گذر کن. این دنیا را کسانی پر کردهاند که گوش ها و چشمانشان را میبندن و دهانشان را باز میکنند تا تورا بیازاراند. زخم زبان بزنند، و تورا غمگین تر از همیشه کنند.
خواستم بگویم که من آنجا خواهم بود همیشه. اگر بتوانم از تو مراقبت خواهم کرد، اگر نتوانستم، زخم هایت را درمان خواهم کرد. مرهمی زنم، پانسمانی کنم، و حواسم باشد که آن زخم باز نشود، که عمیق تر نشود.
از ذهنت، افکارت، استعدادت و قلب زخم خوردهات مراقب کن، که اگر مراقبت نکنی من با چماقی بالای سرت ظاهر خواهم شد، و در عوض تو محافظت خواهم کرد؛ شاید هم تورا به رصدخانهای بردم تا برای چندین ساعت، هرچند کم، افکار نابهجا و کابوس هایت مجبور شوند تورا به حال خود بگذرانند، و فرصتی شود تا از این زندگی لذت کافی را ببری.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای آتشی که حتی در باران جنگل هم خاموش نمیشود.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم، تا برسد به دست فلفلی کوچک که در این دنیای بزرگ گم شده، و خود را نگاه داشته تا در درمانگی غرق نشود.
سلام فلفل، در چه حالی؟ هماکنون از کنکور آمدهای و خستهی راهی؟ یا که نشسته ای گوشه ای و به این فکر میکنی که هیچوقت موفق نخواهی شد؟ میدانی که این فکرت اشتباه است، نه؟ میدانی که حقیقت جور دیگرست، مگرنه؟
هفتهی گذشته را زیر فشار درس گذراندی، از این موضوع به شدت با خبرم، ولی آیا عزیزانت حواسشان به تو بود، یا باز هم آنقدر مراقبه کاری کردی تا آنکه خودت را درمانده و غمزده کردی؟
فولفول قشنگم، این نامه را برایت مینویسم تا به تو بگویم که مطمئنم موفق خواهی شد و هر چه دلت بخواهد، بر سر راهت قرار خواهد گرفت. برایت مینویسم تا به تو بگویم که نگران نباش، تو تمام تلاشی را که میتوانستی کردی، و همین کافی خواهد بود. همین، برای موفقیتی که در انتظارش هستی کافی خواهد بود.
اگر درین چند صباحی که گذشت، روزگارت سیاه شد، آگاه باش که دیدمت، شنیدمت، و سعی کردم تورا در آغوش بگیرم تا از پلیدی ها و نامردی های این دنیای ناجوانمرد در امان باشی.
هنوز حس میکنم که تورا به خوبی نمیشناسم، اما از اینکه با من دوستی، مفتخرم و تورا با افتخار به همه نشان میدهم و میگویم که تو دوست منی، رفیق منی، و خیلی انسان جالبی هستی.
این نامه را به یادگار برایت مینویسم، تا به تو گفته باشم که چقدر دوستت دارم و چقدر به تو افتخار میکنم، تشویقت میکنم،و دوست دارم ستاره های درخشان را بعد از موفق شدنت، در چشمان زیبایت ببینم.
حواسم به توست، و همیشه خواهد بود. همیشه و همیشه و همیشه... تورا در آغوشم تبدیل به ساندویچی میکنم و تورا در بوسه هایی که بر لپ ها و پیشانیت میزنم غرق خواهم کرد، که یادت نرود چقدر دوست داشتنی و مهربان هستی.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای فلفلی که خود در غم میسوزد، ولی نمیگذارد دیگران در آن غم بسوزند.
سلام فلفل، در چه حالی؟ هماکنون از کنکور آمدهای و خستهی راهی؟ یا که نشسته ای گوشه ای و به این فکر میکنی که هیچوقت موفق نخواهی شد؟ میدانی که این فکرت اشتباه است، نه؟ میدانی که حقیقت جور دیگرست، مگرنه؟
هفتهی گذشته را زیر فشار درس گذراندی، از این موضوع به شدت با خبرم، ولی آیا عزیزانت حواسشان به تو بود، یا باز هم آنقدر مراقبه کاری کردی تا آنکه خودت را درمانده و غمزده کردی؟
فولفول قشنگم، این نامه را برایت مینویسم تا به تو بگویم که مطمئنم موفق خواهی شد و هر چه دلت بخواهد، بر سر راهت قرار خواهد گرفت. برایت مینویسم تا به تو بگویم که نگران نباش، تو تمام تلاشی را که میتوانستی کردی، و همین کافی خواهد بود. همین، برای موفقیتی که در انتظارش هستی کافی خواهد بود.
اگر درین چند صباحی که گذشت، روزگارت سیاه شد، آگاه باش که دیدمت، شنیدمت، و سعی کردم تورا در آغوش بگیرم تا از پلیدی ها و نامردی های این دنیای ناجوانمرد در امان باشی.
هنوز حس میکنم که تورا به خوبی نمیشناسم، اما از اینکه با من دوستی، مفتخرم و تورا با افتخار به همه نشان میدهم و میگویم که تو دوست منی، رفیق منی، و خیلی انسان جالبی هستی.
این نامه را به یادگار برایت مینویسم، تا به تو گفته باشم که چقدر دوستت دارم و چقدر به تو افتخار میکنم، تشویقت میکنم،و دوست دارم ستاره های درخشان را بعد از موفق شدنت، در چشمان زیبایت ببینم.
حواسم به توست، و همیشه خواهد بود. همیشه و همیشه و همیشه... تورا در آغوشم تبدیل به ساندویچی میکنم و تورا در بوسه هایی که بر لپ ها و پیشانیت میزنم غرق خواهم کرد، که یادت نرود چقدر دوست داشتنی و مهربان هستی.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای فلفلی که خود در غم میسوزد، ولی نمیگذارد دیگران در آن غم بسوزند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینوسم، از برای مبارزی با ردای سفید مه به جای شمشیری باریک، بستنی در دست در گوشه بنشسته و سعی دارد از هوهوی باد میان شاخ و برگ درختان لذت ببرد.
سلام گیوی عزیز، حالت چطور است؟ هنوز هم سعی میکنی تنهایی مشکلاتت را حل کنی، یا که همسفری را برای خود برگزیدی؟ هنوز هم دوستانت را ترک میکنی تا به آنها آسیب نرسانی، یا که سعی میکنی دگر کسی را ترک نکرده و هرطور شده در آغوش گرم آنها بمانی؟
روز های تابستانه را چطور گذراندی؟ در زیر گرمای سوزان این خورشید سختگیر ذوب شده و در طبیعت محو شدی، یا که با یک بستنی وانیلی کوچک دقیقا روبهروی پنکه، خود را خنک و از فکر های بسیار رها ساختی؟ دوستانت تورا با هدیه های هویجیشان خوشحال کردند، یا که تو با بغل های گرم و آرام کنندهات به آنها تسکین دادی؟
گیوی عزیز. با گشتن در مکان امن زیبایت و نگاه کردن به هنر هایت که بر دیوار عمارت آویخته بودی، شباهتی را میان خودم و خودت احساس کردم. شباهتی که به دوستی هایت مربوط میشود، که هر وقت نگران از غمگین کردن و آسیب رساندن به دیگران شدی، هر زمانی که خیال کردی در حال ناراحت کردن دیگران با غم ها و دغدغه هایت آزار میدهی، از آنها دور شده و در کنج اتاقت سکنا میگزینی.
اگر افکار و خیالت بر تو سخت میگیرند، لطفا بگذار همانگونه بمانند و به آنها اعتنایی مکن. روزگاری که در آن زندگی میکنیم، بسیار سختگیرانه تر و سنگدل تر از آن است که بخواهی با خیال نادرست و غمزده آنرا بر خودت تلخ تر از شوکران کنی.
مقداری را که خیال میکنم به شناختت دسترسی پیدا کردهام، خیالی بیش نیست. تو از آن انسان هایی هستی که لایه های عمیق تری داری و به این راحتی ها نمیشود تورا شناخت. نوشته هایت، نقاشی هایت، و افکارت را دوست دارم، همانگونه که هست. زیبا و ظریف.
این را بدان که اگر کمی افکارین پولادین تر از کنون شد و گردن خویش را دوباره بر زیر گیوتین قرار داده، من اینجا خواهم بود تا تورا از این زنجیر های سفت و سخت رها کنم. اینجا خواهم بود تا بعد از زخمی کردن خودت بخاطر ناراحت کردن دوستانت، تورا در آغوش بگیرم و زخم هایت را ترمیم کنم. در گوشت آرام زمزمه کنم،و به تو یادآوری کنم که هیچکس بدون غم زنده نخواهد بود. پس غم خود را در آغوس بگیر، یا که خودم خواهم آمد و هر دوتایتان را در آغوش خواهم گرفت.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای هنرمندی که هیچوقت خون کسی را به ناحق و بیظرافتی نخواهد ریخت.
سلام گیوی عزیز، حالت چطور است؟ هنوز هم سعی میکنی تنهایی مشکلاتت را حل کنی، یا که همسفری را برای خود برگزیدی؟ هنوز هم دوستانت را ترک میکنی تا به آنها آسیب نرسانی، یا که سعی میکنی دگر کسی را ترک نکرده و هرطور شده در آغوش گرم آنها بمانی؟
روز های تابستانه را چطور گذراندی؟ در زیر گرمای سوزان این خورشید سختگیر ذوب شده و در طبیعت محو شدی، یا که با یک بستنی وانیلی کوچک دقیقا روبهروی پنکه، خود را خنک و از فکر های بسیار رها ساختی؟ دوستانت تورا با هدیه های هویجیشان خوشحال کردند، یا که تو با بغل های گرم و آرام کنندهات به آنها تسکین دادی؟
گیوی عزیز. با گشتن در مکان امن زیبایت و نگاه کردن به هنر هایت که بر دیوار عمارت آویخته بودی، شباهتی را میان خودم و خودت احساس کردم. شباهتی که به دوستی هایت مربوط میشود، که هر وقت نگران از غمگین کردن و آسیب رساندن به دیگران شدی، هر زمانی که خیال کردی در حال ناراحت کردن دیگران با غم ها و دغدغه هایت آزار میدهی، از آنها دور شده و در کنج اتاقت سکنا میگزینی.
اگر افکار و خیالت بر تو سخت میگیرند، لطفا بگذار همانگونه بمانند و به آنها اعتنایی مکن. روزگاری که در آن زندگی میکنیم، بسیار سختگیرانه تر و سنگدل تر از آن است که بخواهی با خیال نادرست و غمزده آنرا بر خودت تلخ تر از شوکران کنی.
مقداری را که خیال میکنم به شناختت دسترسی پیدا کردهام، خیالی بیش نیست. تو از آن انسان هایی هستی که لایه های عمیق تری داری و به این راحتی ها نمیشود تورا شناخت. نوشته هایت، نقاشی هایت، و افکارت را دوست دارم، همانگونه که هست. زیبا و ظریف.
این را بدان که اگر کمی افکارین پولادین تر از کنون شد و گردن خویش را دوباره بر زیر گیوتین قرار داده، من اینجا خواهم بود تا تورا از این زنجیر های سفت و سخت رها کنم. اینجا خواهم بود تا بعد از زخمی کردن خودت بخاطر ناراحت کردن دوستانت، تورا در آغوش بگیرم و زخم هایت را ترمیم کنم. در گوشت آرام زمزمه کنم،و به تو یادآوری کنم که هیچکس بدون غم زنده نخواهد بود. پس غم خود را در آغوس بگیر، یا که خودم خواهم آمد و هر دوتایتان را در آغوش خواهم گرفت.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای هنرمندی که هیچوقت خون کسی را به ناحق و بیظرافتی نخواهد ریخت.
Forwarded from Bot_Apandics~
جادوگر غریبه برای خرید اقلام جادویی به شهر رفته بود و در راه به ماتیلدای کوچک برخورد که از پنجره به بیرون نگاه میکرد، توجهش جلب شد لبخند زد پاکتی که درونش یک نامه به همراه کمی فندق، توت فرنگی و هویج بود را به داخل خانه ی ماتیلدا انداخت و غیب شد.
متن نامه:
درود سنجاب کوچولو، به نظرم این روزها کمی خسته شدی اما هنوز پر از انرژی هستی، همچون آتشفشانی از رنگ ها که فوران میکند، ایده های رنگارنگ تو نیز یکی پس از دیگری ظاهر میشوند
میدانی سنجابک عزیز به راستی تو قلب مهربانی داری
میدانم وقت هایی که غمت بزرگ میشود و دریایت طوفانی به خانه ی مخفی ات، همان کلبه ی درختی پناه میبری و دوباره پنهان میشوی تا کسی را از خود نرنجانی
اما جنگل صدای اشک هایت را میشنود
تو عاشق یادگیری هستی و همین سبب میشود بال هایی برای پرواز داشته باشی که هرکسی قادر به دیدنشون نیست
شاید سنجاب ها هم بتوانند پرواز کنند چه کسی میداند؟
کوچولوی مهربان، گاهی آدم ها به تلخی دانه های قهوه رفتار میکنند و همه ی شیرینی ها به یکباره محو میشوند اما هنوز مهربانی وجود دارد همان گلی که در قلب زیبای تو میدرخشد پس خوب مراقبش باش
راستی توت فرنگی هایی که برایت گذاشتم آنقدر شیرین هستند که گرد و غبار آن آدم ها را مثل جارو از ذهنت پاک میکند
سنجابک اگر افکارت اعلام جنگ کرده اند و تو را در اندوه، خشم و پوچی حبس کرده اند
کتاب های مورد علاقه ات را باز کن
همان داستان هایی که لابه لای ورق هایشان چرت نزدی و با خواندن هر خطش لبخند زدی
هر کتابی رایحه ی محبوبِ خودش را دارد و تو نیز همینطور
تو تواناهایی داری که دیگران ندارند پس خودت را مفید و باارزش بدان و اگر روزی از خودت ناامید شدی یکی از فندق های جادویی که برایت گذاشتم را بخور تا غصه هایت را فراموش کنی
راستی بیشتر نقاشی کن و با رنگ های جادویی روحت به این کاغذ سفید زندگی ببخش
تو به خودت نویسنده نمیگویی اما کتاب چاپ کردن خالی که فایده ای ندارد
نویسنده ی واقعی کسی است که با قلمش دل ها را تکان بدهد، چشم ها را به گریستن و لب ها را به لبخند وا دارد
تو دل هزاران نفر را تکان دادی پس لایق این هستی که نویسنده خطاب بشی
اگرچه تو را از دور دیدم و هزاران چیز بی جواب مانده اند
اگر روزی اشک هایت گوله گوله پایین آمد و قلبت آبی شده بود یا دوباره در کلبه ی مخفی ات پنهان شدی این را بدان که من پشت در خانه ات هستم هر زمان که بخواهی
تو تنها نیستی
شاید این بار برایت کمی شیرینی و چای اوردم تا باهم گپ بزنیم یا شاید هم سازم را اوردم برایت آواز خواندم تا شاپرک های طلایی را به رقص وا دارم
آخر انقدر شیطون و وروجک هستند که چه بخواهی چه نخواهی به تماشایشان مینشینی
راستی هویج نشانه ی دوستی من به تو بود
این هویج ها تنها برای اشخاص خاص هستند
دوست دار شما
جادوگر خرگوش ها🪄
تقدیم به دخترکی که قلبی به وسعت اقیانوس دارد
متن نامه:
درود سنجاب کوچولو، به نظرم این روزها کمی خسته شدی اما هنوز پر از انرژی هستی، همچون آتشفشانی از رنگ ها که فوران میکند، ایده های رنگارنگ تو نیز یکی پس از دیگری ظاهر میشوند
میدانی سنجابک عزیز به راستی تو قلب مهربانی داری
میدانم وقت هایی که غمت بزرگ میشود و دریایت طوفانی به خانه ی مخفی ات، همان کلبه ی درختی پناه میبری و دوباره پنهان میشوی تا کسی را از خود نرنجانی
اما جنگل صدای اشک هایت را میشنود
تو عاشق یادگیری هستی و همین سبب میشود بال هایی برای پرواز داشته باشی که هرکسی قادر به دیدنشون نیست
شاید سنجاب ها هم بتوانند پرواز کنند چه کسی میداند؟
کوچولوی مهربان، گاهی آدم ها به تلخی دانه های قهوه رفتار میکنند و همه ی شیرینی ها به یکباره محو میشوند اما هنوز مهربانی وجود دارد همان گلی که در قلب زیبای تو میدرخشد پس خوب مراقبش باش
راستی توت فرنگی هایی که برایت گذاشتم آنقدر شیرین هستند که گرد و غبار آن آدم ها را مثل جارو از ذهنت پاک میکند
سنجابک اگر افکارت اعلام جنگ کرده اند و تو را در اندوه، خشم و پوچی حبس کرده اند
کتاب های مورد علاقه ات را باز کن
همان داستان هایی که لابه لای ورق هایشان چرت نزدی و با خواندن هر خطش لبخند زدی
هر کتابی رایحه ی محبوبِ خودش را دارد و تو نیز همینطور
تو تواناهایی داری که دیگران ندارند پس خودت را مفید و باارزش بدان و اگر روزی از خودت ناامید شدی یکی از فندق های جادویی که برایت گذاشتم را بخور تا غصه هایت را فراموش کنی
راستی بیشتر نقاشی کن و با رنگ های جادویی روحت به این کاغذ سفید زندگی ببخش
تو به خودت نویسنده نمیگویی اما کتاب چاپ کردن خالی که فایده ای ندارد
نویسنده ی واقعی کسی است که با قلمش دل ها را تکان بدهد، چشم ها را به گریستن و لب ها را به لبخند وا دارد
تو دل هزاران نفر را تکان دادی پس لایق این هستی که نویسنده خطاب بشی
اگرچه تو را از دور دیدم و هزاران چیز بی جواب مانده اند
اگر روزی اشک هایت گوله گوله پایین آمد و قلبت آبی شده بود یا دوباره در کلبه ی مخفی ات پنهان شدی این را بدان که من پشت در خانه ات هستم هر زمان که بخواهی
تو تنها نیستی
شاید این بار برایت کمی شیرینی و چای اوردم تا باهم گپ بزنیم یا شاید هم سازم را اوردم برایت آواز خواندم تا شاپرک های طلایی را به رقص وا دارم
آخر انقدر شیطون و وروجک هستند که چه بخواهی چه نخواهی به تماشایشان مینشینی
راستی هویج نشانه ی دوستی من به تو بود
این هویج ها تنها برای اشخاص خاص هستند
دوست دار شما
جادوگر خرگوش ها🪄
تقدیم به دخترکی که قلبی به وسعت اقیانوس دارد
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
در حالی که زیر درختی جا خوش کردهام، نامه ای مینویسم تا برسد به دست مبارز اهریمنیای که چرا های زندگیش روز به روز بیشتر میشوند.
سلام گین عزیز، حال و احوال چطور است؟ از آن چرا هایی که ز خود پرسیدی، به کدامشان جواب دادی؟ یا دوباره آنها را بیجواب گذاشتی و گوشهای از این دنیای بزرگ تنها نشستی تا جوابی به تو حلول یابد؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در جهت خوشحال کردن دوست هایت قدم برمیداری، یا که دوباره ماجراجویی تکنفرهی خود را آغاز کرده و سعی در انزوا کردی؟ در این راهِ پر پیچ و خمی که آمدی، دوستی هم یافتی؟ یا تلاش کردی تنها بمانی،مبادا که وجودت دیگران را آزار دهد؟
گینِ زیبای من، که نامت هم مرا به یاد غمی میاندازد که گین شده، برایت این نامه را مینویسم، تا بلکه کمی از فکر های خود کاسته، بتوانی از صدای جویباری که در نزدیکی آن سکنا گزیدی لذت ببری. نمیدانم در کجا خواهی بود زمانی که این نامه به دستت میرسد، لیکن گوش کن، به صدای اطرافت،که آنها پاسخگوی تو خواهند بود.
در این چند صباحی که مکان امنت را به من اجاره داده بودی، از آن به خوبی مراقبت کردم. سعی کردم که در اعماق آن زیاد پرسه نزنم، تاریکی های عمارتت را روشن کردم تا ساکنینش راحت بمانند، و همه جارا آ و جارو کشیده و اثراتت را جمع و در صندوقچه ای نگاه داری کردم تا بازگردی.
بازگشتت تا هر زمان که خواستی طول کشد، اشکالی نخواهد داشت. آدمی به زمان نیاز دارد تا با خود کنار بیاید، تا خودِ گمشدهاش را در وسعت این دنیای پهناور بیابد، و بتواند دوباره به آرامش برسد. ولی این را بدان که کبوتر های سفیدی را که گاه بی گاه اطرافت میبینی و آنها را تغذیه میدهی، چشمان من هستند تا مراقب تو باشند.
آری، ای گین عزیز! یادت باشد که اگر کسی هم تورا دوست نداشت، من اینجا هستم تا تورا دوست بدارم. بر دانه دانهی اشک هایت بوسه بزنم، و در زمانی که درون خود مچاله میشوی، تورا در آغوش بگیرم و مانند گلی نوشکفته تورا از این غم بی پایان رهایی دهم.
یادت باشد که غم، عصارهی زندگیست. سخت مگیر،که گر سخت بگیری، آن ها به تو سخت خواهد گرفت، و اینگونه کامت تلخ شَوَد. بگذَر، که این را از ته اعماق قلبت شنیدم. که دوست داری بگذری، لیکن سوال های درون ذهنت نمیگذارند. پس بگذر، و مغزت را به دست من بسپار تا ادبش کنم.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای مبارز اهریمنیای که قلبی به کوچکی گنجشک و روحی به پاکش نور دارد.
سلام گین عزیز، حال و احوال چطور است؟ از آن چرا هایی که ز خود پرسیدی، به کدامشان جواب دادی؟ یا دوباره آنها را بیجواب گذاشتی و گوشهای از این دنیای بزرگ تنها نشستی تا جوابی به تو حلول یابد؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در جهت خوشحال کردن دوست هایت قدم برمیداری، یا که دوباره ماجراجویی تکنفرهی خود را آغاز کرده و سعی در انزوا کردی؟ در این راهِ پر پیچ و خمی که آمدی، دوستی هم یافتی؟ یا تلاش کردی تنها بمانی،مبادا که وجودت دیگران را آزار دهد؟
گینِ زیبای من، که نامت هم مرا به یاد غمی میاندازد که گین شده، برایت این نامه را مینویسم، تا بلکه کمی از فکر های خود کاسته، بتوانی از صدای جویباری که در نزدیکی آن سکنا گزیدی لذت ببری. نمیدانم در کجا خواهی بود زمانی که این نامه به دستت میرسد، لیکن گوش کن، به صدای اطرافت،که آنها پاسخگوی تو خواهند بود.
در این چند صباحی که مکان امنت را به من اجاره داده بودی، از آن به خوبی مراقبت کردم. سعی کردم که در اعماق آن زیاد پرسه نزنم، تاریکی های عمارتت را روشن کردم تا ساکنینش راحت بمانند، و همه جارا آ و جارو کشیده و اثراتت را جمع و در صندوقچه ای نگاه داری کردم تا بازگردی.
بازگشتت تا هر زمان که خواستی طول کشد، اشکالی نخواهد داشت. آدمی به زمان نیاز دارد تا با خود کنار بیاید، تا خودِ گمشدهاش را در وسعت این دنیای پهناور بیابد، و بتواند دوباره به آرامش برسد. ولی این را بدان که کبوتر های سفیدی را که گاه بی گاه اطرافت میبینی و آنها را تغذیه میدهی، چشمان من هستند تا مراقب تو باشند.
آری، ای گین عزیز! یادت باشد که اگر کسی هم تورا دوست نداشت، من اینجا هستم تا تورا دوست بدارم. بر دانه دانهی اشک هایت بوسه بزنم، و در زمانی که درون خود مچاله میشوی، تورا در آغوش بگیرم و مانند گلی نوشکفته تورا از این غم بی پایان رهایی دهم.
یادت باشد که غم، عصارهی زندگیست. سخت مگیر،که گر سخت بگیری، آن ها به تو سخت خواهد گرفت، و اینگونه کامت تلخ شَوَد. بگذَر، که این را از ته اعماق قلبت شنیدم. که دوست داری بگذری، لیکن سوال های درون ذهنت نمیگذارند. پس بگذر، و مغزت را به دست من بسپار تا ادبش کنم.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای مبارز اهریمنیای که قلبی به کوچکی گنجشک و روحی به پاکش نور دارد.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه ای مینویسم، نامهای برای تو، فرماندهای که همه چیز را تنهایی به دوش میکشی.
سلام ژنرال، در چه حالی؟ هنوز هم در حال آنالیز بیش از حد نقشه های روی دیواری، یا که پشت میز نشسته ای و زیر بار های سنگینی که برای خودت نیست غرق شدهای؟ هنوز هم مسئولیت های خود را تنهایی انجام میدهی، یا که یاد گرفتهای آنرا با دیگران تقسیم کرده و کمی به خود کمتر سخت بگیری؟
این روز هارا چطور میگذرانی؟ در سفر، در خانه، یا در اتاق جنگ؟ شاید هم گوشه ای از حیاط خانهات را انتخاب کرده ای و ساعت های آنجا مینشینی تا کمی از واقعیت سخت این دنیا رها باشی؟ نقشه هارا دور ریختی، یا که معاون اولت،که همان ذهن نجیبت باشد، دوباره تورا وادار به نگه داشتن نقشه های بیشتر کرد؟
ژنرال عزیز، زمان کوتاهیست که تورا میشناسم. اما زمان نمیتواند بازگوی این باشد که چقدر با تو احساس دوستی دارم. گشت زدن در عمارت کوچکت را دوست دارم، دیدن افکارت و دیدگاهت به این جهان را دوست دارم، و سلیقهی موسیقی زیبایت عجیب به دلم نشست.
خواستم بگویم که تو تنها نیستی. قرار نیست تنها باشی. دوستانی داری که همیشه در کنار تو خواهند بود. عزیزانی داری که همیشه از پشت تورا حمایت خواهند کرد. اگر روزی خسته شدی و بر زانو هایت افتادی، افرادی خواهند بود که کمی از بار روی دوشت بردارند تا بلکه کمتر زیر سنگینی منگنهای که درونش قرار گرفتی خم بشوی.
اگر زندگی بر تو سخت میگذرد، اگر وجدانت بسیار بیدار است و هشیار، اگر خستهای از این همه فشار، من اینجا هستم، و حواسم به توست. من اینجا خواهم بود تا هرآنچه که تو نمیتوانی دگر حمل کنی،برایت حمل کنم. اینجا خواهم بود تا از غم روی قلبت کم کنم، تورا در آغوش بگیرم و برایت بشقابی لازانیا کشیده تا که بار سنگینی که بر زمین گذاشتی را دزدیده و تورا از این همه فلاکت، رهایی دهم. آنجا خواهم بود تا حواست را پرت کنم و کار هایت را انجام دهم تا کمی خلوت تر شوی، و خودت را فراموش نکنی.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای فرماندهای که بار دوستانش را هم به دوش میکشد تا گرچه خودش زخمی و خسته است، آنها اینگونه نباشند.
سلام ژنرال، در چه حالی؟ هنوز هم در حال آنالیز بیش از حد نقشه های روی دیواری، یا که پشت میز نشسته ای و زیر بار های سنگینی که برای خودت نیست غرق شدهای؟ هنوز هم مسئولیت های خود را تنهایی انجام میدهی، یا که یاد گرفتهای آنرا با دیگران تقسیم کرده و کمی به خود کمتر سخت بگیری؟
این روز هارا چطور میگذرانی؟ در سفر، در خانه، یا در اتاق جنگ؟ شاید هم گوشه ای از حیاط خانهات را انتخاب کرده ای و ساعت های آنجا مینشینی تا کمی از واقعیت سخت این دنیا رها باشی؟ نقشه هارا دور ریختی، یا که معاون اولت،که همان ذهن نجیبت باشد، دوباره تورا وادار به نگه داشتن نقشه های بیشتر کرد؟
ژنرال عزیز، زمان کوتاهیست که تورا میشناسم. اما زمان نمیتواند بازگوی این باشد که چقدر با تو احساس دوستی دارم. گشت زدن در عمارت کوچکت را دوست دارم، دیدن افکارت و دیدگاهت به این جهان را دوست دارم، و سلیقهی موسیقی زیبایت عجیب به دلم نشست.
خواستم بگویم که تو تنها نیستی. قرار نیست تنها باشی. دوستانی داری که همیشه در کنار تو خواهند بود. عزیزانی داری که همیشه از پشت تورا حمایت خواهند کرد. اگر روزی خسته شدی و بر زانو هایت افتادی، افرادی خواهند بود که کمی از بار روی دوشت بردارند تا بلکه کمتر زیر سنگینی منگنهای که درونش قرار گرفتی خم بشوی.
اگر زندگی بر تو سخت میگذرد، اگر وجدانت بسیار بیدار است و هشیار، اگر خستهای از این همه فشار، من اینجا هستم، و حواسم به توست. من اینجا خواهم بود تا هرآنچه که تو نمیتوانی دگر حمل کنی،برایت حمل کنم. اینجا خواهم بود تا از غم روی قلبت کم کنم، تورا در آغوش بگیرم و برایت بشقابی لازانیا کشیده تا که بار سنگینی که بر زمین گذاشتی را دزدیده و تورا از این همه فلاکت، رهایی دهم. آنجا خواهم بود تا حواست را پرت کنم و کار هایت را انجام دهم تا کمی خلوت تر شوی، و خودت را فراموش نکنی.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای فرماندهای که بار دوستانش را هم به دوش میکشد تا گرچه خودش زخمی و خسته است، آنها اینگونه نباشند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه را اینبار برای بانویی مینویسم که خود را درون جنگل به من معرفی کرد و به صرف مقداری توت فرنگی مرا به کلبهاش دعوت کرد.
سلام میکو نکو، خوبی؟ هنوز دلت برای از دست رفتگان تنگ میشود و حسرت میخوری؟ یا که سعی کردهای با غم نبودشان کنار بیایی؟ هنوز هم به گذشته های زیاد فکر میکنی، یا که با اتفاقاتی که افتاده بالاخره کنار آمدهای؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در فکر و خیال شوهر گرگینهی شیرینت، یا که غرق در اقیانوس ناراحتی برای هپی؟ در کنار دوستانت به صرف چای و بیسکوییت مینشینی، یا که خود را دوباره از آنها دور کردهای تا درمانگیات به آنها سرایت نکند؟
نکو چان، این نامه را برایت مینویسم، تا به قول خودت بماند به یادگاری. بماند برای یادآوری به تو که من اینجا هستم. حواسم به تو هست، از دور نگاهت میکنم، با لبخند هایت لبخند میزنم و با اشک هایت گریه میکنم. مینویسم تا بدانی که آنقدری تورا عزیز میدانم که هر زمان به آغوش من پناه آوردی، همان چیزی باشم که نیازش خواهی داشت.
اگر روزگار سخت گذشت، اگر خاطرات بر روی دلت سنگینی کرد، اگر دوری از کسانی که دیگر نیستند آزارت داد، من آنجا خواهم بود تا تورا کمی تسکین دهم. تورا در آغوش بگیرم، یا که به لیوانی گرم شکلاتِ داغ مهمان کنم.
پس فراموش نکن که غم تو، غم من نیز هست. در خانهی درختیِ کوچکم همیشه به روی تو باز است و شیرین های عسلی همیشه روی میز آماده. حواسم به تو هست، تا مبادا که دوباره غریق بینجاتی شوی در دریای اشک هایت، میکوی عزیز.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای بانوی گرگینهای با گوش های مخملی تر از پنبه و قلبی بزرگ تر از اقیانوش اطلاس.
سلام میکو نکو، خوبی؟ هنوز دلت برای از دست رفتگان تنگ میشود و حسرت میخوری؟ یا که سعی کردهای با غم نبودشان کنار بیایی؟ هنوز هم به گذشته های زیاد فکر میکنی، یا که با اتفاقاتی که افتاده بالاخره کنار آمدهای؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در فکر و خیال شوهر گرگینهی شیرینت، یا که غرق در اقیانوس ناراحتی برای هپی؟ در کنار دوستانت به صرف چای و بیسکوییت مینشینی، یا که خود را دوباره از آنها دور کردهای تا درمانگیات به آنها سرایت نکند؟
نکو چان، این نامه را برایت مینویسم، تا به قول خودت بماند به یادگاری. بماند برای یادآوری به تو که من اینجا هستم. حواسم به تو هست، از دور نگاهت میکنم، با لبخند هایت لبخند میزنم و با اشک هایت گریه میکنم. مینویسم تا بدانی که آنقدری تورا عزیز میدانم که هر زمان به آغوش من پناه آوردی، همان چیزی باشم که نیازش خواهی داشت.
اگر روزگار سخت گذشت، اگر خاطرات بر روی دلت سنگینی کرد، اگر دوری از کسانی که دیگر نیستند آزارت داد، من آنجا خواهم بود تا تورا کمی تسکین دهم. تورا در آغوش بگیرم، یا که به لیوانی گرم شکلاتِ داغ مهمان کنم.
پس فراموش نکن که غم تو، غم من نیز هست. در خانهی درختیِ کوچکم همیشه به روی تو باز است و شیرین های عسلی همیشه روی میز آماده. حواسم به تو هست، تا مبادا که دوباره غریق بینجاتی شوی در دریای اشک هایت، میکوی عزیز.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای بانوی گرگینهای با گوش های مخملی تر از پنبه و قلبی بزرگ تر از اقیانوش اطلاس.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه ای مینویسم، تا برسد به دست پسری که همگان را میخنداند تا غم خودش را پنهان کند.
سلام امیر، اوضاع و احوال چطور است؟ هنوز هم به عشق جت ها و هواپیما هم نشسته ای و آسمان شب را نگاه میکنی، یا که تفنگ به دست در گوشه ای از کالاف چرخ میزنی تا وقت کشی کنی؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در جهت لبخند کردن دوستانت، یا یاری و همدلی به کسانی که نیاز دارند؟ یا که شاید خود را گوشهای از خانه به انزوا کشاندی تا بلکه بتوانی راحت تر این خستگی و درماندگیات را پنهان کنی؟
امیر خان، این نامه، ای را که برایت مینویسم، تا یادت بماند که نیازی نیست همیشه درون خودت را بگرایی، درون ریزی کنی، یا که چیزی را بروز ندهی. گاهی خشم، درد، و اشک، پاسخگویی احساساتیست که زمان زیادی زیر خروار ها خاک رها کردهای.
پس به تو یادآور میشوم که راحت باش، سخت نگیر. رک هستی، این خوب است، عالیست! ولی از اینکه بخواهی با لطیفه هایت غم های ابدیات را پنهان کنی، نمیشود. حواست به خودت باشد، که گر نباشد، من میدانم و تو.
یادت باشد که دویتانت همیشه کنارت خواهند بود و تورا تنها نخواهند گذاشت، همانگونه که تو مراقب آنها هستی و سعی میکنی آنها را بخندانی و کمی از استیصال آنها بکاهی. پس، من اینجا خواهم بود، تا هشداری باشم بر فراموش نکردن خودت و خاموش نکردن احساساتت.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای پسری که به مانند فرماندهای دلسوز، با لطیفه هایش دل دوستانش را شاد نگاه میدارد.
سلام امیر، اوضاع و احوال چطور است؟ هنوز هم به عشق جت ها و هواپیما هم نشسته ای و آسمان شب را نگاه میکنی، یا که تفنگ به دست در گوشه ای از کالاف چرخ میزنی تا وقت کشی کنی؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در جهت لبخند کردن دوستانت، یا یاری و همدلی به کسانی که نیاز دارند؟ یا که شاید خود را گوشهای از خانه به انزوا کشاندی تا بلکه بتوانی راحت تر این خستگی و درماندگیات را پنهان کنی؟
امیر خان، این نامه، ای را که برایت مینویسم، تا یادت بماند که نیازی نیست همیشه درون خودت را بگرایی، درون ریزی کنی، یا که چیزی را بروز ندهی. گاهی خشم، درد، و اشک، پاسخگویی احساساتیست که زمان زیادی زیر خروار ها خاک رها کردهای.
پس به تو یادآور میشوم که راحت باش، سخت نگیر. رک هستی، این خوب است، عالیست! ولی از اینکه بخواهی با لطیفه هایت غم های ابدیات را پنهان کنی، نمیشود. حواست به خودت باشد، که گر نباشد، من میدانم و تو.
یادت باشد که دویتانت همیشه کنارت خواهند بود و تورا تنها نخواهند گذاشت، همانگونه که تو مراقب آنها هستی و سعی میکنی آنها را بخندانی و کمی از استیصال آنها بکاهی. پس، من اینجا خواهم بود، تا هشداری باشم بر فراموش نکردن خودت و خاموش نکردن احساساتت.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای پسری که به مانند فرماندهای دلسوز، با لطیفه هایش دل دوستانش را شاد نگاه میدارد.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه ای مینویسم، تا با جعبهای پیتزا برسد به دست خونآشامی با فرفری های قرمز، و خواب را بر چشمانش میهمان کند.
سلام نوبا، در چه حالی؟ هنوز سخت تلاش میکنی و روز هایت را تا حد ممکن شیرین میکنی، یا که خستگی غریبانهای که حس میکنی به شدت گریبان گیرت شده و تورا رها نمیسازد؟
تابستان خودت را چگونه تحمل کردی؟ این گرمای طاقت فرسا و انسان های بیعقل عذابت دادند، یا که توانستی با پیدا کردن یکی دو مکان امن کوچک، کمی آرامش را مهمان قلب مهربانت کنی؟ هنوزم پیتزایی بزرگ میگیری تا با رفقا تقسیم کنی، یا که کار و بار آنقدر مشغله ساز شده که دگر وقت برای خودت هم نداری؟
نوبا بانو، این نامهی کوچکی که به دستت رسیده را گوشهای از صندوقچهی پوست انسانت نگاه دار، و بگذار تا بماند؛ سالیان سال شاید، حتی بعد از پوسیده شدن. زیرا که کلماتش را جادو کردهام تا همیشه به یاد داشته باشی که تلاش هایت دیده میشود و ارزشمند است.
اگر این دوران را یکی از سخت ترین دوران هایی که در آن زندگی میکنی، میدانی، این سبدی بلوط کنار نامه برایت گذاشتهام، تا هر وقت که این فشار و خستگی فراوان بر تو چیره شد و خواست که تورا از پای درآورد، بلوطی روی آتش نیمپز کرده و نوش جان کنی، به یادت بیاید که اشکالی ندارد، میگذرد، و نه از روی تو.
پس یادت نرود که ارزشمندی، تلاش هایت دیده میشود، غمت درست و بجاست، دیدگاهت شیرین است، و هر حسی که داری را درون خودت نریز،که اگر بفهمم، درون و بیرون را با نارگیل میگرایم تا دگر درونریزی نکنی. بدان که دوستت دارم، و حواسم به تو هست.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای خونآشام بانویی که وعده های غذاییش را آغشته به عصارهی خون کسانی میکند که حقشان است.
سلام نوبا، در چه حالی؟ هنوز سخت تلاش میکنی و روز هایت را تا حد ممکن شیرین میکنی، یا که خستگی غریبانهای که حس میکنی به شدت گریبان گیرت شده و تورا رها نمیسازد؟
تابستان خودت را چگونه تحمل کردی؟ این گرمای طاقت فرسا و انسان های بیعقل عذابت دادند، یا که توانستی با پیدا کردن یکی دو مکان امن کوچک، کمی آرامش را مهمان قلب مهربانت کنی؟ هنوزم پیتزایی بزرگ میگیری تا با رفقا تقسیم کنی، یا که کار و بار آنقدر مشغله ساز شده که دگر وقت برای خودت هم نداری؟
نوبا بانو، این نامهی کوچکی که به دستت رسیده را گوشهای از صندوقچهی پوست انسانت نگاه دار، و بگذار تا بماند؛ سالیان سال شاید، حتی بعد از پوسیده شدن. زیرا که کلماتش را جادو کردهام تا همیشه به یاد داشته باشی که تلاش هایت دیده میشود و ارزشمند است.
اگر این دوران را یکی از سخت ترین دوران هایی که در آن زندگی میکنی، میدانی، این سبدی بلوط کنار نامه برایت گذاشتهام، تا هر وقت که این فشار و خستگی فراوان بر تو چیره شد و خواست که تورا از پای درآورد، بلوطی روی آتش نیمپز کرده و نوش جان کنی، به یادت بیاید که اشکالی ندارد، میگذرد، و نه از روی تو.
پس یادت نرود که ارزشمندی، تلاش هایت دیده میشود، غمت درست و بجاست، دیدگاهت شیرین است، و هر حسی که داری را درون خودت نریز،که اگر بفهمم، درون و بیرون را با نارگیل میگرایم تا دگر درونریزی نکنی. بدان که دوستت دارم، و حواسم به تو هست.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای خونآشام بانویی که وعده های غذاییش را آغشته به عصارهی خون کسانی میکند که حقشان است.
Forwarded from 🥀ℭ𝒓𝒊𝒎𝒊𝒏𝒂𝒓𝒕🩸 (Nuba)
سلام عزیزم، به خاطر نامت که واقعا لبخند روی لبم آورد و مثل خودت دلنشین و شیرین بود ممنونم هرچند که من از پیتزا متنفرم ولی این چیزی از ارزش نامت کم نمیکنه.
خوشبختانه خواب به راحتی میهمان چشمانم میشود و بدبختانه این مغز من است که خاموش نمیشود.
حال من چندان جالب و گفتنی نیست، ولی امیدوارم که تو خوب باشی
سخت تلاش میکنم؟ نمیدانم
این روزها خود را با هیچ و پوچ مشغول کرده ام تا خستگی از عمد گریبانگیرم شود...
روح و روانم را که به تازگی باخته ام
میخواهم جسم آنقدر خسته شود که مغز جز خستگی توانایی فکر کردن به چیز دیگه ایو هم... نداشته باشه.
آن چه باید رهایم کند احساسات و افکارم هستند که چنان درهم آمیخته شدند... مثل سیاه چاله و میخواهند مرا درون خود بکشند و گریزی نیست...
کلمه تابستان برایم عجیب بود مدتی است که جز دما...خیلی فرقی ندارد زمستان باشد یا بهار
روال زندگی من.. یکی است
و اما گرما هرگز برای من عذاب آور نبوده... آفتاب را دوست دارم...
حتی خورشید کور کننده را به عشقی که کورت کند ترجیح میدهم و.. و.. و...
مکان امن بسیار است و آدم ها نا امن
البته حال دیگر حتی اگر در یک شهر خالی باشم هم افکارم به تنهایی از هرچیز و هر کسی ناامن و خطرناک تر شده اند...
آرامش نیز برایم غریب است... خندیده و اشک ریخته... امیدوار و نا امید گشته...اما...انقدر درحال دوندگی بودم که هنوز فرصت استراحت و کمی آرام گرفتن را نداشته ام
رفقا هستند.... در حقیقت همیشه این رفقا بوده اند...
شاید باید اعتراف کنم ماندنی ترین ها همین رفقا هستند... پیتزا هم که گفتم باب میل من نیست ولی تا وقتی بهشان خوش بگذرد حال من هم خوب است.
کار هست... زمان هم مثل برق و باد میگذرد ولی فعلا ترجیح میدهم صبح را شب کنم و نفهمم که چه شد یا چه دارد میشود
متأسفانه صندوقچه پوستین خراب شده است... احتمالا در ساخت آن کمی سهلانگاری کرده بوده ام باید مجدد با یک روش دیگر امتحان کنم نیازمند قربانی بعدی هستم... البته یک سری تارگت هایی هم دارم ولی تا آن موقع نامه ات را در یکی از کالکشن جمجه ها نگه میدارم.
همیشه وجود ندارد متأسفانه جادو هم نمیتواند ابدیت بیاورد مگر اینکه جمله ات را روی پوست خود حکاکی کنم
نه واقعا این دوران حتی نزدیک به سخت هم نیست اما عجیب است که چرا از تموم مراحل زندگیم بیشتر درد دارد
نمیدانم من کم تحمل شده ام
یا مسکن ها دگر فایده نمیکنند
اوه چه ارزشمند که بلوط هاتو باهام شریک شدی... چه سخاوتمندانه
فعلا که از روی من گذر کرده تا ببینیم چه میشود...
درون ریزی کاره من است خدا نگهدار من است *هار هار
میان تمام حرف هایت آنچه را که لازم بود بشنوم گفتی....
ممنونم ❤️
دوست دار تو
نوبا
خوشبختانه خواب به راحتی میهمان چشمانم میشود و بدبختانه این مغز من است که خاموش نمیشود.
حال من چندان جالب و گفتنی نیست، ولی امیدوارم که تو خوب باشی
سخت تلاش میکنم؟ نمیدانم
این روزها خود را با هیچ و پوچ مشغول کرده ام تا خستگی از عمد گریبانگیرم شود...
روح و روانم را که به تازگی باخته ام
میخواهم جسم آنقدر خسته شود که مغز جز خستگی توانایی فکر کردن به چیز دیگه ایو هم... نداشته باشه.
آن چه باید رهایم کند احساسات و افکارم هستند که چنان درهم آمیخته شدند... مثل سیاه چاله و میخواهند مرا درون خود بکشند و گریزی نیست...
کلمه تابستان برایم عجیب بود مدتی است که جز دما...خیلی فرقی ندارد زمستان باشد یا بهار
روال زندگی من.. یکی است
و اما گرما هرگز برای من عذاب آور نبوده... آفتاب را دوست دارم...
حتی خورشید کور کننده را به عشقی که کورت کند ترجیح میدهم و.. و.. و...
مکان امن بسیار است و آدم ها نا امن
البته حال دیگر حتی اگر در یک شهر خالی باشم هم افکارم به تنهایی از هرچیز و هر کسی ناامن و خطرناک تر شده اند...
آرامش نیز برایم غریب است... خندیده و اشک ریخته... امیدوار و نا امید گشته...اما...انقدر درحال دوندگی بودم که هنوز فرصت استراحت و کمی آرام گرفتن را نداشته ام
رفقا هستند.... در حقیقت همیشه این رفقا بوده اند...
شاید باید اعتراف کنم ماندنی ترین ها همین رفقا هستند... پیتزا هم که گفتم باب میل من نیست ولی تا وقتی بهشان خوش بگذرد حال من هم خوب است.
کار هست... زمان هم مثل برق و باد میگذرد ولی فعلا ترجیح میدهم صبح را شب کنم و نفهمم که چه شد یا چه دارد میشود
متأسفانه صندوقچه پوستین خراب شده است... احتمالا در ساخت آن کمی سهلانگاری کرده بوده ام باید مجدد با یک روش دیگر امتحان کنم نیازمند قربانی بعدی هستم... البته یک سری تارگت هایی هم دارم ولی تا آن موقع نامه ات را در یکی از کالکشن جمجه ها نگه میدارم.
همیشه وجود ندارد متأسفانه جادو هم نمیتواند ابدیت بیاورد مگر اینکه جمله ات را روی پوست خود حکاکی کنم
نه واقعا این دوران حتی نزدیک به سخت هم نیست اما عجیب است که چرا از تموم مراحل زندگیم بیشتر درد دارد
نمیدانم من کم تحمل شده ام
یا مسکن ها دگر فایده نمیکنند
اوه چه ارزشمند که بلوط هاتو باهام شریک شدی... چه سخاوتمندانه
فعلا که از روی من گذر کرده تا ببینیم چه میشود...
درون ریزی کاره من است خدا نگهدار من است *هار هار
میان تمام حرف هایت آنچه را که لازم بود بشنوم گفتی....
ممنونم ❤️
دوست دار تو
نوبا
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم رنگین، برای دختری که در دنیای رنگ ها زندگی میکند و مانند رنگین کمانی پس از باران میماند.
سلام آیلین جان، چطوری؟ بوم های رنگیت کجا هستند؟ هنوز هم نقاشی میکشی، یا که نشستهای و با فنجانی چای خستگی درمیکنی؟ قلممو هایت را شستهای، یا که گذاشتهای رنگ های مختلف رو آن بنشینند و رنگارنگش کنند؟
تابستانت را چگونه میخواهی تمام کنی؟ این روز های پایانی را چگونه میخواهی بگذرانی؟ در حال دویدن در دشتی پر از گل و در حالی که باد میان گیسوانت میگردد، یا که بر قلهی کوهی ایستاده تا نقشِ جهان اطرافت را بکشی؟ دوست داری فقط روی مبل بشینی و اسکچی کوچک در دفترت بکشی، یا که در میان دوستانت غرق صحبت های شیرین بشوی؟
آیلین جان، نمیدانم زمانی که این نامه به دستت برسد، کجا خواهی بود و در حال چه کاری، اما دوست دارم که دوباره دستانت رنگی باشد، تا اثر انگشت زیبایت بر نامه بماند و یادگاری شود برای تو.
اگر این روز ها احساس تنهایی یا غم کردی، ناراحت نباش که من خواهم بود. زمان کمیست که به شناختت پرداختم، ولی همین زمان کافی بود تا با دنیایی پر از محبت و دوستی پیدا کنم که انتها ندارد. قلب پاکت را دوست بدار و از خودت و ذهن خلاقت مراقبت کن.
یادت باشد که از این به بعد دوست تو خواهم بود و اداکهی راهت را نمیگذارم به تنهایی سپری کنی. در کنارت قدم برمیدارم و هر زمان خسته شدی، دستت را میگیرم و به دنبال خویش دوان دوان خواهم کشاند، تا دوباره خودت بتوانی از من جلو زده و سریعتر از همیشه بدَوی.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای بانویی که هنر از هر انگشتش میبارد و زندگی را در بوم هایش میشود یافت.
سلام آیلین جان، چطوری؟ بوم های رنگیت کجا هستند؟ هنوز هم نقاشی میکشی، یا که نشستهای و با فنجانی چای خستگی درمیکنی؟ قلممو هایت را شستهای، یا که گذاشتهای رنگ های مختلف رو آن بنشینند و رنگارنگش کنند؟
تابستانت را چگونه میخواهی تمام کنی؟ این روز های پایانی را چگونه میخواهی بگذرانی؟ در حال دویدن در دشتی پر از گل و در حالی که باد میان گیسوانت میگردد، یا که بر قلهی کوهی ایستاده تا نقشِ جهان اطرافت را بکشی؟ دوست داری فقط روی مبل بشینی و اسکچی کوچک در دفترت بکشی، یا که در میان دوستانت غرق صحبت های شیرین بشوی؟
آیلین جان، نمیدانم زمانی که این نامه به دستت برسد، کجا خواهی بود و در حال چه کاری، اما دوست دارم که دوباره دستانت رنگی باشد، تا اثر انگشت زیبایت بر نامه بماند و یادگاری شود برای تو.
اگر این روز ها احساس تنهایی یا غم کردی، ناراحت نباش که من خواهم بود. زمان کمیست که به شناختت پرداختم، ولی همین زمان کافی بود تا با دنیایی پر از محبت و دوستی پیدا کنم که انتها ندارد. قلب پاکت را دوست بدار و از خودت و ذهن خلاقت مراقبت کن.
یادت باشد که از این به بعد دوست تو خواهم بود و اداکهی راهت را نمیگذارم به تنهایی سپری کنی. در کنارت قدم برمیدارم و هر زمان خسته شدی، دستت را میگیرم و به دنبال خویش دوان دوان خواهم کشاند، تا دوباره خودت بتوانی از من جلو زده و سریعتر از همیشه بدَوی.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای بانویی که هنر از هر انگشتش میبارد و زندگی را در بوم هایش میشود یافت.
Forwarded from Bot_Apandics~
سلام دوستِ من:) بوم های رنگی ام اندکی رنگ باخته اند و با مداد سیاهی مشغول سایه زدن هستم، چای که چه عرض کنم بانو خستگی حاصل از هنر که دشواری ندارد ، قلموهایم هم میان تار و پود موهای شلخته ام گم شده اند و بخاطر ندارم رنگی هستند یا ساده.
تو چطور بانو؟ نوشته هایت به گوش مردم این شهر رسیده است و دلِ هر کسی را شادمان کرده است؟
تابستانم بوی غم گرفته است اما نامه ی تو کمی عطر مهربانی را به ان بخشید، نه در نوک قله و نه میان دشت میگردم،اما از شما چه پنهان بانو، تمام ابن ها در ذهنم در گذر است و ذهن چه تفاوت از واقعیت؟، غرق صحبت با شما هستم عزیز، میان دوستان بودن معنای دیگری دارد؟
مچکرم مهربانو.، من هم امیدوارم نامه هایت با چکه چکه ی قلمت رنگی شود تا امضای توراهم برساند
هفنشنشتفشتفمشفتمفشتممفشتمسبنمسبتمبتسملتسلپسنلسنپ وای خدا برای این قسمت برای واقعی ذوق، نمیدونم چی بگم وای😭😭😭😭😭😭😭
مچکرم دوست نامه رسان من، نامه ات قلبم را و قول هایت روحم را رنگین کرد، قشنگ نیسن که فردی این چنین زیبا دیگران را شاد کند و سخن از مهربانیِ من بزند؟
دوست دارت
میتسوکو
حقپعخقپبستپتشفپشتمففستمفتپس😭😭😭😭😭😭 من. دیگه. نمیتونم. اینو
هندل کنم.
تو چطور بانو؟ نوشته هایت به گوش مردم این شهر رسیده است و دلِ هر کسی را شادمان کرده است؟
تابستانم بوی غم گرفته است اما نامه ی تو کمی عطر مهربانی را به ان بخشید، نه در نوک قله و نه میان دشت میگردم،اما از شما چه پنهان بانو، تمام ابن ها در ذهنم در گذر است و ذهن چه تفاوت از واقعیت؟، غرق صحبت با شما هستم عزیز، میان دوستان بودن معنای دیگری دارد؟
مچکرم مهربانو.، من هم امیدوارم نامه هایت با چکه چکه ی قلمت رنگی شود تا امضای توراهم برساند
هفنشنشتفشتفمشفتمفشتممفشتمسبنمسبتمبتسملتسلپسنلسنپ وای خدا برای این قسمت برای واقعی ذوق، نمیدونم چی بگم وای😭😭😭😭😭😭😭
مچکرم دوست نامه رسان من، نامه ات قلبم را و قول هایت روحم را رنگین کرد، قشنگ نیسن که فردی این چنین زیبا دیگران را شاد کند و سخن از مهربانیِ من بزند؟
دوست دارت
میتسوکو
حقپعخقپبستپتشفپشتمففستمفتپس😭😭😭😭😭😭 من. دیگه. نمیتونم. اینو
هندل کنم.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای را اینبار برای نینیِ کوچکی مینویسم تا یادش نرود که او همیشه دوست داشتنی و ریزهمیزه است.
سلام ری، حالت چطور است؟ هنوز هم در کنار دوستانت گیم میزنی و در فضای مجازی در کنارشان حالت خود را دوباره تازه میکنی، یا که غم هایت را درونت ریخته و با خنده های بلندت پنهانشان میکنی؟ هنوز هم وقتی غمگین میشوی میگذاری موج عظیم افکار تورا در هم بکوبد یا که میخندی و گذر میکنی؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ همینطوری، تا که فقط بگذرند؟ یا که میخندی و میخندانی تا حتی شده برای کمی آن حس گرمای محبت را درون قلبت حس کنی؟ سعی میکنی حواست به همه باشد، یا که حواست هست قلب خودت هم هنوز به همان سهمگینی و زیبایی گذشته بتپد و نادیدهاش نگیری؟
ریِ عزیزم، این نامهی کوچکی که برایت مینویسم را به عنوان هدیهای برای دوستی تازه شکوفا شدهیمان در نظر بگیر. دوستش بدار، و خودت را دوست بدار. جایی بگذار تا آنرا ببینی تا یادآور این باشد که هر زمان خسته شدی، من اینجا هستم تا خستگیات را برطرف کنم.
اگر در این مدت کوتاهی که گذشت، احساس ناراحتی کردی، اشکالی ندارد. فرشتگانی که همیشه میخندند و همیشه حواسشان به دگران است، گاهی از لحاظ احساسی خسته میشوند و نیاز به استراحت دارند. پس این غم ها و افکارت را در آوش بگیر و پذیرایشان باش، که اگر مهماننوازی کنی کمتر اذیت خواهی شد.
یادت باشد که مرا بهعنوان دوستت دزدیدی، و باید از این قابلیت کمال استفاده را ببری. دوستی برای این است که در هنگام ناراحتی و خستگی هوای یکدیگر را داشته باشیم، و حواسمان باشد که تنهایی بر ما چیره نشود تا دنیا را سیاه ببینیم. پس... اینجا خواهم بود، تا با بستهای پاستیل از افکاری پذیرایی کنم و آنهارا همانگونه که هستند، دوست بدارم.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای نینی کوچکی که دوستانش را شاد میکند و گاهی خودش را فراموش.
سلام ری، حالت چطور است؟ هنوز هم در کنار دوستانت گیم میزنی و در فضای مجازی در کنارشان حالت خود را دوباره تازه میکنی، یا که غم هایت را درونت ریخته و با خنده های بلندت پنهانشان میکنی؟ هنوز هم وقتی غمگین میشوی میگذاری موج عظیم افکار تورا در هم بکوبد یا که میخندی و گذر میکنی؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ همینطوری، تا که فقط بگذرند؟ یا که میخندی و میخندانی تا حتی شده برای کمی آن حس گرمای محبت را درون قلبت حس کنی؟ سعی میکنی حواست به همه باشد، یا که حواست هست قلب خودت هم هنوز به همان سهمگینی و زیبایی گذشته بتپد و نادیدهاش نگیری؟
ریِ عزیزم، این نامهی کوچکی که برایت مینویسم را به عنوان هدیهای برای دوستی تازه شکوفا شدهیمان در نظر بگیر. دوستش بدار، و خودت را دوست بدار. جایی بگذار تا آنرا ببینی تا یادآور این باشد که هر زمان خسته شدی، من اینجا هستم تا خستگیات را برطرف کنم.
اگر در این مدت کوتاهی که گذشت، احساس ناراحتی کردی، اشکالی ندارد. فرشتگانی که همیشه میخندند و همیشه حواسشان به دگران است، گاهی از لحاظ احساسی خسته میشوند و نیاز به استراحت دارند. پس این غم ها و افکارت را در آوش بگیر و پذیرایشان باش، که اگر مهماننوازی کنی کمتر اذیت خواهی شد.
یادت باشد که مرا بهعنوان دوستت دزدیدی، و باید از این قابلیت کمال استفاده را ببری. دوستی برای این است که در هنگام ناراحتی و خستگی هوای یکدیگر را داشته باشیم، و حواسمان باشد که تنهایی بر ما چیره نشود تا دنیا را سیاه ببینیم. پس... اینجا خواهم بود، تا با بستهای پاستیل از افکاری پذیرایی کنم و آنهارا همانگونه که هستند، دوست بدارم.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای نینی کوچکی که دوستانش را شاد میکند و گاهی خودش را فراموش.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم، برای بانویی به کوچکی موش خرمایی و به بزرگمنشیِ نهنگ.
سلام میکی، حال و احوال چگونه است؟ کار هایت همانگونه که انتظار داری پیش میروند، یا که سنگ و کلوخ های بزرگی بر سر راهت ریخته شده و مسیر را ناهموار نموده؟ هنوز هم وقتی خستهای همه چیز را فراموش کرده و خودت را آنقدر متهم کرده و سرزنی میکنی که قاضیِ غیب تورا تبرئه کند،یا که سعی میکنی کمتر به خودت سخت بگیری؟
در حوالی این مدت چه میکردی؟ سخّت پرمشغله بودی و با اضافه کاری سعی کردی مغزت را خسته و از افکار دور کنی، یا که دنیا تصمیم گرفت که به اندازهی کافی مشقت نداشتی و مصیبت های بیشتری بر سرت ریخت؟ آیا به دوستانت اجازه دادی که تورا در این مصائب همراهی کنند یا که دوباره سر خود تصمیم گرفته تنهایی به جلو پیشروی کنی؟
میکیِ نازم، نامهی کوتاهی که هماکنون در دستانت جا خوش کرده و کلمه کلمهاش درون چشمان زیبایت منعکس میشود، بماند برای هشدار. هشداری که خود را فراموش مکن، منزوی مکن، و درونریزی را کمتر انجام بده.
اگر خستهای، استراحت کن. اگر جایی برای ماندن نداری، به من سر بزن. اگر تنهایی، آغوش بازم را پذیرا باش. اگر حس جدایی از این دنیارا کردی،سفینه را روشن میکنم تا تورا به گوشهای دیگر از این جهان وسیع و پهناور ببرم.
پس یادت باشد که دوست داشتنی هستی، تنها نیستی، دوستانت حوسشان به توست و تورا تنها نخواهند گذاشت، و همیشهی همیشه جایی برای تو هست. همیشه. شاید گوشهی قلب دوستت، شاید روی مبل راحتی کلبهی کوچک من، شاید هم درون کتابخانهای که در آن احساس امنیت میکنی. پس خودت را دوست داشته باش، و افکارت را ببین و با لبخنوی از کنارشان بگذر که جز آزار و اذیت تو هدفی دگر ندارند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای بانویی که مانند میکی موس مهربان و مانند رولت دارچینی، شیرین است.
سلام میکی، حال و احوال چگونه است؟ کار هایت همانگونه که انتظار داری پیش میروند، یا که سنگ و کلوخ های بزرگی بر سر راهت ریخته شده و مسیر را ناهموار نموده؟ هنوز هم وقتی خستهای همه چیز را فراموش کرده و خودت را آنقدر متهم کرده و سرزنی میکنی که قاضیِ غیب تورا تبرئه کند،یا که سعی میکنی کمتر به خودت سخت بگیری؟
در حوالی این مدت چه میکردی؟ سخّت پرمشغله بودی و با اضافه کاری سعی کردی مغزت را خسته و از افکار دور کنی، یا که دنیا تصمیم گرفت که به اندازهی کافی مشقت نداشتی و مصیبت های بیشتری بر سرت ریخت؟ آیا به دوستانت اجازه دادی که تورا در این مصائب همراهی کنند یا که دوباره سر خود تصمیم گرفته تنهایی به جلو پیشروی کنی؟
میکیِ نازم، نامهی کوتاهی که هماکنون در دستانت جا خوش کرده و کلمه کلمهاش درون چشمان زیبایت منعکس میشود، بماند برای هشدار. هشداری که خود را فراموش مکن، منزوی مکن، و درونریزی را کمتر انجام بده.
اگر خستهای، استراحت کن. اگر جایی برای ماندن نداری، به من سر بزن. اگر تنهایی، آغوش بازم را پذیرا باش. اگر حس جدایی از این دنیارا کردی،سفینه را روشن میکنم تا تورا به گوشهای دیگر از این جهان وسیع و پهناور ببرم.
پس یادت باشد که دوست داشتنی هستی، تنها نیستی، دوستانت حوسشان به توست و تورا تنها نخواهند گذاشت، و همیشهی همیشه جایی برای تو هست. همیشه. شاید گوشهی قلب دوستت، شاید روی مبل راحتی کلبهی کوچک من، شاید هم درون کتابخانهای که در آن احساس امنیت میکنی. پس خودت را دوست داشته باش، و افکارت را ببین و با لبخنوی از کنارشان بگذر که جز آزار و اذیت تو هدفی دگر ندارند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای بانویی که مانند میکی موس مهربان و مانند رولت دارچینی، شیرین است.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم، مختصر و کوتاه، تا با وزش باد های شهریوری، برسد به دست پری کوچکی که در بوته های بلوبری جا خوش کرده و ملیح میخندد.
سلام پری، حالت چطور است؟ سرماخوردگی تابستانیات خوب شد؟ یا که هنوز با بینی گرفته و پیچیده در پتو، خود را درون مبل کوچک کنار شومینه پنهان کردهای و این نامه را در تنهایی میخوانی؟ گورگ پری آنطرف ها نیست؟ اگر نیست، پس کجاست؟
این روز هارا چگونه گذراندی؟ در کنار سنجابک های کوچکی که از طرف من آمده بودند و احوالت را میپرسیدند؟ یا که در خانه و در گوشهی تخت و تنهایی؟ حواست بود که در خود جمع نشوی و اگر نیاز داشتی کمک بخواهی یا که دوباره خود را در غارت حبس نمودی؟
پریِ قشنگم، این نامهای که برایت نوشتهام را دوست بدار، که دوست داشتن این نامه معادل با دوست داشتن خودت میشود. خودت را دوست بدار، از خودت مراقبت کن، و از افراد بد دوری کن. سعی نکن که با بیادبان هم خوب رفتار کنی.
اگر این روزگار و غربت بر تو جفا کرد، بدان. که از دور هوایت را دارم. حواسم به توست، و ریز به ریز نگاهت میکنم تا مبادا خود را به باو فراموشی بسپاری. تو عزیز هستی و دوست داشتنی.
پس این را آویزهی گوش های زیبایت بکن که من اینجا هستم. هر زمان که خواستی با تو صحبت میکنم و گوش شنوایی میشوم که نیاز داری؛ آغوش گرمی که دلت را آرام کند، و شانهی مستحکمی که تکیهگاه امنت شود. پس از خودت، از جسمت، از روحت، و از قلب پاکت نگهداری کن چرا که فقط یمدانه از تو وجود دارد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای پریِ کوچک و مهربانه که با لبخندش گل ها شکوفا میشوند و با غمش، ابر ها گریان.
سلام پری، حالت چطور است؟ سرماخوردگی تابستانیات خوب شد؟ یا که هنوز با بینی گرفته و پیچیده در پتو، خود را درون مبل کوچک کنار شومینه پنهان کردهای و این نامه را در تنهایی میخوانی؟ گورگ پری آنطرف ها نیست؟ اگر نیست، پس کجاست؟
این روز هارا چگونه گذراندی؟ در کنار سنجابک های کوچکی که از طرف من آمده بودند و احوالت را میپرسیدند؟ یا که در خانه و در گوشهی تخت و تنهایی؟ حواست بود که در خود جمع نشوی و اگر نیاز داشتی کمک بخواهی یا که دوباره خود را در غارت حبس نمودی؟
پریِ قشنگم، این نامهای که برایت نوشتهام را دوست بدار، که دوست داشتن این نامه معادل با دوست داشتن خودت میشود. خودت را دوست بدار، از خودت مراقبت کن، و از افراد بد دوری کن. سعی نکن که با بیادبان هم خوب رفتار کنی.
اگر این روزگار و غربت بر تو جفا کرد، بدان. که از دور هوایت را دارم. حواسم به توست، و ریز به ریز نگاهت میکنم تا مبادا خود را به باو فراموشی بسپاری. تو عزیز هستی و دوست داشتنی.
پس این را آویزهی گوش های زیبایت بکن که من اینجا هستم. هر زمان که خواستی با تو صحبت میکنم و گوش شنوایی میشوم که نیاز داری؛ آغوش گرمی که دلت را آرام کند، و شانهی مستحکمی که تکیهگاه امنت شود. پس از خودت، از جسمت، از روحت، و از قلب پاکت نگهداری کن چرا که فقط یمدانه از تو وجود دارد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای پریِ کوچک و مهربانه که با لبخندش گل ها شکوفا میشوند و با غمش، ابر ها گریان.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم، تا این بار با دستهای از بادکنک ها، از روی آبشاری بلند عبور کند و به دست بانویی برسد که زیر درخت بیدِ مجنونی جا خوش کرده است.
سلام سارگل عزیز، حالت چطور است؟ امید هایت را که بر شانهی قاصدک، به باد نسپردی؟ هنوز هم لبخند میزنی، یا محبت بیاندازه ورزیدن به دیگران باعث شده روحِ پاکت خسته شود؟ هنوز هم گاهی دست به قلم میشوی، یا که دوری از درختان سبز تورا به کنجنشینی رسانده؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ تشکچهای کوچک در حیاط خانه پهن کرده و زیر آسمان زیبا دراز میکشی و ستاره هارا دنبال میکنی تا خواب بگیرد، یا که در تاریک ترین گوشهب اتاقت میخوابی و دشت سرسبز بزرگی را در رویایت زندگی میکنی؟
ماهزاد زیبا، امیدوارم زمانی این نامه به دستت برسد که بالاخره در ملبهی درختی خودت جا خوش کردهای و بدور از همه، فنجانی چای با کیک میل میکنی. این نامه باشد به عنوان یادآور تو، که بدانی عزیزی و دوست داشتنی.
اگر هم بر تو سخت گذشت، اشکالی ندارد. میتوانیم با یکدیگر دوست شویم تا کمتر این سختی را حس کنی. سعی میکنم هوایم بیشتر به تو باشد، پس تو هم کمک کن و خودت را بیشتر دوست بدار.
یادت باشد که تو مهربان و خوب هستی، همانگونه که باید باشی. پس بیشتر از این به خودت سخت مگیر که ارزش ندارد خودت را اینقدر له کنی. پس، خودت و زیبایی هایت حسابی دوست بدار و آنها را در آغوشت سفت بفشار.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای دختری که زیر درخت سیبی مینشیند و با سار های زیبا سخن میگوید.
سلام سارگل عزیز، حالت چطور است؟ امید هایت را که بر شانهی قاصدک، به باد نسپردی؟ هنوز هم لبخند میزنی، یا محبت بیاندازه ورزیدن به دیگران باعث شده روحِ پاکت خسته شود؟ هنوز هم گاهی دست به قلم میشوی، یا که دوری از درختان سبز تورا به کنجنشینی رسانده؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ تشکچهای کوچک در حیاط خانه پهن کرده و زیر آسمان زیبا دراز میکشی و ستاره هارا دنبال میکنی تا خواب بگیرد، یا که در تاریک ترین گوشهب اتاقت میخوابی و دشت سرسبز بزرگی را در رویایت زندگی میکنی؟
ماهزاد زیبا، امیدوارم زمانی این نامه به دستت برسد که بالاخره در ملبهی درختی خودت جا خوش کردهای و بدور از همه، فنجانی چای با کیک میل میکنی. این نامه باشد به عنوان یادآور تو، که بدانی عزیزی و دوست داشتنی.
اگر هم بر تو سخت گذشت، اشکالی ندارد. میتوانیم با یکدیگر دوست شویم تا کمتر این سختی را حس کنی. سعی میکنم هوایم بیشتر به تو باشد، پس تو هم کمک کن و خودت را بیشتر دوست بدار.
یادت باشد که تو مهربان و خوب هستی، همانگونه که باید باشی. پس بیشتر از این به خودت سخت مگیر که ارزش ندارد خودت را اینقدر له کنی. پس، خودت و زیبایی هایت حسابی دوست بدار و آنها را در آغوشت سفت بفشار.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای دختری که زیر درخت سیبی مینشیند و با سار های زیبا سخن میگوید.
❤1
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم، تا اینبار سر از آشوبِ روی میز یک رئیس مافیا دربیاورد و برای لحظهای اورا از کار و زندگی بیاندازد.
سلام زیزی، چطوری؟ خودت را که فراموش نکردهای؟ هنوز حواست هست که در میان این وضعیت آشوبناک گوشهای برای خودت وقت بگذاری، یا که دوباره یادت رفته است که همیشه فقط دیگران در اولویت نیستند و خودت هم ارزشمندی؟ یادت نرفته که چه کار های برایشان کردی و ته مرام و معرفت را رساندهای؟
در این مدت در چه حالی بودی؟ خسته، بیانگیزه و ناامید، یا که امیدوار ولی غمزده و بیرمق؟ بیرون از خانه به قدمزنی میگذرانی؟ یا که در خانه سکنا گزیده و در حال کپک زدنی؟ میدانستی دوستانی داری که تو را از بارانی که پس از سالیان درازی بر خاک خشک صحرایی میبارد، بیشتر دوست میدارند؟
زیزی قشنگم، امیدوارم زمانی که این نامه به دستت میرسد، لحظهای از درگیری و آشوب زندگیات جدا بشوی و دغدغه هایت را کنار بگذاری، روی صندلیات به عقب تکیه داده و برای چند دقیقهی کوتاه، حواس خود را با این نامه سرگرم کنی تا بلکه ذهنت بتواند استراحتی کوتاه داشته باشد.
اگر در این حوالی به تو سخت گذشت، بدان که من دیدم. همه را دیدم، شنیدم، و تا جای امکان سعی کردم در کنارت باشم. تلاشم را کردم که اگر هم بیهوا ناراحتت کرده باشم، جبران کنم. بدان که در این زمان کمی که آشنا شدهایم، تبدیل به یکی از مکان های امنی شدهای که میتوانم هر چه دلم میخواهد بگویم و هراسی از قضاوت شدن نداشته باشم.
پس لطفا بدان، و به یادت بسپار که برای من بسیار گرانقدر و ارزشمندی، و هر چه تلاش کنی میتوانی به هر چه میخواهی برسی. من از اینجا، حتی از فرسنگ ها دورتر، از تو حمایت میکنم و حواسم به توست. پس خودت را فراموش نکن که اگر ببینم دوباره خود را فراموش کنی، با کامیون بزرگی از پاستیل به تو حمله خواهم کرد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای دون مافیایی که دخترش را دوست دارد، ولی قدر و ارزشمندی خودش را به خوبی نمیشناسد.
سلام زیزی، چطوری؟ خودت را که فراموش نکردهای؟ هنوز حواست هست که در میان این وضعیت آشوبناک گوشهای برای خودت وقت بگذاری، یا که دوباره یادت رفته است که همیشه فقط دیگران در اولویت نیستند و خودت هم ارزشمندی؟ یادت نرفته که چه کار های برایشان کردی و ته مرام و معرفت را رساندهای؟
در این مدت در چه حالی بودی؟ خسته، بیانگیزه و ناامید، یا که امیدوار ولی غمزده و بیرمق؟ بیرون از خانه به قدمزنی میگذرانی؟ یا که در خانه سکنا گزیده و در حال کپک زدنی؟ میدانستی دوستانی داری که تو را از بارانی که پس از سالیان درازی بر خاک خشک صحرایی میبارد، بیشتر دوست میدارند؟
زیزی قشنگم، امیدوارم زمانی که این نامه به دستت میرسد، لحظهای از درگیری و آشوب زندگیات جدا بشوی و دغدغه هایت را کنار بگذاری، روی صندلیات به عقب تکیه داده و برای چند دقیقهی کوتاه، حواس خود را با این نامه سرگرم کنی تا بلکه ذهنت بتواند استراحتی کوتاه داشته باشد.
اگر در این حوالی به تو سخت گذشت، بدان که من دیدم. همه را دیدم، شنیدم، و تا جای امکان سعی کردم در کنارت باشم. تلاشم را کردم که اگر هم بیهوا ناراحتت کرده باشم، جبران کنم. بدان که در این زمان کمی که آشنا شدهایم، تبدیل به یکی از مکان های امنی شدهای که میتوانم هر چه دلم میخواهد بگویم و هراسی از قضاوت شدن نداشته باشم.
پس لطفا بدان، و به یادت بسپار که برای من بسیار گرانقدر و ارزشمندی، و هر چه تلاش کنی میتوانی به هر چه میخواهی برسی. من از اینجا، حتی از فرسنگ ها دورتر، از تو حمایت میکنم و حواسم به توست. پس خودت را فراموش نکن که اگر ببینم دوباره خود را فراموش کنی، با کامیون بزرگی از پاستیل به تو حمله خواهم کرد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای دون مافیایی که دخترش را دوست دارد، ولی قدر و ارزشمندی خودش را به خوبی نمیشناسد.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای را در پاکتِ نقرهای رنگی میگذارم، تا شاید به دهانهی غار کوچکی از یک اژدهای سفید برسد.
سلام فائزه، خوبی؟ داروهایت را به خوبی به فروش رساندی، یا که انسان ها باز هم تورا آزار دادند؟ یادت ماند که اگر اذیتت کردند آنها را جزغاله کنی، یا که گذاشتی دوباره به شمشیر های کندشان به تو زخم بزنند و باز هم بخشیدی و به حال خودشان رهایشان کردی؟
این اواخر را چگونه گذراندی؟ اصلا از غارت بیرون آمدی، یا که فکر و اندیشهی اعمال جاهلانهی این انسان های بیخرد تورا به حدت رساند و تصمیم گرفتی تنها بمانی؟ میدانستی که همهی آدمیان اینگونه نیستند و کسی را میابی که دوست خود بدانی؟
فائزه جان، اکنون که این نامه را میخوانی، امیدوارم تصمیم گرفته باشی با نفس آتشینت کمی آن آدم های نادرست و ناجالب را "نوازش" کنی و دیگر خودت را در غارت حبس نکنی. بیرون بیا، آفتاب را روی پوستت احساس کن، و نترس. هر کاری کنی، همان بهترین کاریست که میتوانستی در آن لحظه انجام دهی.
اگر در آنجایی که هستی، بر تو تلخ گذشت، اشکالی ندارد. زندگیست و تلخ و شیرین دارد. پس تلخی را به کام بگیر و بعد از آن از شیرینی ها تا جایی که میَتوانی لذت ببر. اگر از بیرون به تو فشار میآورند، حداقل تو از درونت به خودت سخت نگیر و با خودت مهربان باش.
پس قرارمان این باشد که حواست به خودت باشد، به تصمیم هایت اعتماد کن، و بدان که در جای درستی هستی. هیچوقت به خودت و ارزشت شک مکن، که اگر شک کنی با تهدیدی به آبداری گلک های هندوانه به سراغت خواهم آمد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای اژدهابانویی که با مهربانی همه را راهنمایی میکند و دست یاری میرساند.
سلام فائزه، خوبی؟ داروهایت را به خوبی به فروش رساندی، یا که انسان ها باز هم تورا آزار دادند؟ یادت ماند که اگر اذیتت کردند آنها را جزغاله کنی، یا که گذاشتی دوباره به شمشیر های کندشان به تو زخم بزنند و باز هم بخشیدی و به حال خودشان رهایشان کردی؟
این اواخر را چگونه گذراندی؟ اصلا از غارت بیرون آمدی، یا که فکر و اندیشهی اعمال جاهلانهی این انسان های بیخرد تورا به حدت رساند و تصمیم گرفتی تنها بمانی؟ میدانستی که همهی آدمیان اینگونه نیستند و کسی را میابی که دوست خود بدانی؟
فائزه جان، اکنون که این نامه را میخوانی، امیدوارم تصمیم گرفته باشی با نفس آتشینت کمی آن آدم های نادرست و ناجالب را "نوازش" کنی و دیگر خودت را در غارت حبس نکنی. بیرون بیا، آفتاب را روی پوستت احساس کن، و نترس. هر کاری کنی، همان بهترین کاریست که میتوانستی در آن لحظه انجام دهی.
اگر در آنجایی که هستی، بر تو تلخ گذشت، اشکالی ندارد. زندگیست و تلخ و شیرین دارد. پس تلخی را به کام بگیر و بعد از آن از شیرینی ها تا جایی که میَتوانی لذت ببر. اگر از بیرون به تو فشار میآورند، حداقل تو از درونت به خودت سخت نگیر و با خودت مهربان باش.
پس قرارمان این باشد که حواست به خودت باشد، به تصمیم هایت اعتماد کن، و بدان که در جای درستی هستی. هیچوقت به خودت و ارزشت شک مکن، که اگر شک کنی با تهدیدی به آبداری گلک های هندوانه به سراغت خواهم آمد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای اژدهابانویی که با مهربانی همه را راهنمایی میکند و دست یاری میرساند.