Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
سیارهی گالری هنری. برای تابلو های مختلف، ترید مجسمه ها، و آرامش و سکوت در میان دنیای رنگ. مالک، این سیاره را جوری تزئین کرده که هر کسی با هر سلیقهای به آن علاقه مند شوند.
@hopy_hahaha
@hopy_hahaha
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
سیارهی نوشتار. به کاتب کهکشان سلام کنید. هر نوشته ای، هر فکری، و هر شکلی را بخواهید به صورت متن و نوشتار به شما تحویل خواهد داد. زیبا، دلنشین، ملایم.
@nazbano786
@nazbano786
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
سیارهی کافه. گذرگاهی کوچک،برای مسافران خسته، ی فضایی. سری بزنید به این کافه، تا بلکه نوشته ها روح شمارا لمس و آنرا از نو جلا دهند؛ کافهای بنوشید و به راه خود ادامه دهید.
@MelinoEei
@MelinoEei
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
سیارهی آغوش. گرم، محبتآمیز، هندوانه. در این سایاره یکدیگر را به آغوش بکشید، کینه و کدورت هارا دور بریزید، و دوباره قاچ های هندوانهی خود را با یکدیگر نصف کنید.
@Blue_Ash_2026
@Blue_Ash_2026
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
سیارهی جنب و جوش. برای تلاش، پشتکار وشکیبایی. به محض پا گذاشتن به این سیاره، انرژی در حال فوران مالک به شما هم رسوخ میکند، و باعث میشود بخواهید تا ابد کار کنید و هیچوقت دست از تلاش برندارید. قدر کار های کوچک مالک ایو سیاره را بدانید.
@silver_moon_fazi
@silver_moon_fazi
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
کوششی کوتاه؟
هر کسی نامه میخواد، بگه براش بنویسم.
هر کسی که امشب غمگین است، بگوید تا برایش نامهای بنویسم
هر کسی که احساس تنهایی میکند، بگوید تا از تنهاییش بکاهم.
نامه مینویسم،از برای شما.
نامههای رایگان، از زبان این سنجاب کوچک.
نامعلومان؛ @Apandicsishere_bot
کرانه؛ تا هر کجا که بتوانم
#challenge
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه مینویسم، نامه ای از برای تو، بابونهی قشنگم.
نامهی تا بلکه ذوقت را بازگرداند، قلمت را دوباره زنده کند.
این نامه را از روی دوستی مینویسم، از روی محبت، و از روی احترامی که برای هر کلمهای که میگویی، دارم.
سلام بابونه، ی قشنگم. حالت چطور است؟ روزگار بر وفق مراد است یا دوباره آن حس تنهایی خفقان آور تورا در آغوش گرفته؟
به چه فکر میکنی؟ به اینکه کسی دوستت ندارد؟ یا اینکه کسی تورا نمیبیند؟
یادت رفته من تورا میبینم؟ آیای باید یادآوری کنم که همیشه از دور حواسم به توست، حتی وقتی خودت حواست به خودت نیست؟
اینجا هستم، بابونه. به عنوان هر چیزی که بخواهی. از دور نگاهت میکنم، قلمت را تشویق میکنم، هر انگشت هنرمندت را میبوسم، و از دوباره برای تو ذوق میکنم. گویی که نویسندهی موردعلاقهام برایم جملهای نوشته باشد.
در اطرفت بودن را دوست دارم. آرام است، دوست داشتنی است، ملایم است. مانند شبی در ساحل، وقتی که به صدای امواج آرام دریا گوش میدهی و برای ماهی ها لالایی میخوانی.
راسی، گفتمت که چقدر دلتنگت بودم؟ اگر نگفتم، الان میگویم. دوست دارت هستم و دلتنگ قلم زیبایت.
به خودت سخت نگیر، که زندگی همینگونه به تو سخت میگیرد.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای بابونهای که خنده هایش درختان را به وجد میآورد.
نامهی تا بلکه ذوقت را بازگرداند، قلمت را دوباره زنده کند.
این نامه را از روی دوستی مینویسم، از روی محبت، و از روی احترامی که برای هر کلمهای که میگویی، دارم.
سلام بابونه، ی قشنگم. حالت چطور است؟ روزگار بر وفق مراد است یا دوباره آن حس تنهایی خفقان آور تورا در آغوش گرفته؟
به چه فکر میکنی؟ به اینکه کسی دوستت ندارد؟ یا اینکه کسی تورا نمیبیند؟
یادت رفته من تورا میبینم؟ آیای باید یادآوری کنم که همیشه از دور حواسم به توست، حتی وقتی خودت حواست به خودت نیست؟
اینجا هستم، بابونه. به عنوان هر چیزی که بخواهی. از دور نگاهت میکنم، قلمت را تشویق میکنم، هر انگشت هنرمندت را میبوسم، و از دوباره برای تو ذوق میکنم. گویی که نویسندهی موردعلاقهام برایم جملهای نوشته باشد.
در اطرفت بودن را دوست دارم. آرام است، دوست داشتنی است، ملایم است. مانند شبی در ساحل، وقتی که به صدای امواج آرام دریا گوش میدهی و برای ماهی ها لالایی میخوانی.
راسی، گفتمت که چقدر دلتنگت بودم؟ اگر نگفتم، الان میگویم. دوست دارت هستم و دلتنگ قلم زیبایت.
به خودت سخت نگیر، که زندگی همینگونه به تو سخت میگیرد.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای بابونهای که خنده هایش درختان را به وجد میآورد.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم، ولی نه نامهای از نوع اداری. نامهای تا صبحتی کرده باشم به شهرداری که حتی بیکسان را گردن میگیرد.
سلام خاله جان، احوالت چگونه است؟ زندگی را از سر میگذرانی، یا مثل همیشه از لحظه لحظهی آن لذت میبری؟ هنوز هم با باد های خنک عصرانه چشمانت را میبندی و نفسی چاق میکنی، یا از کنار درختان بید مجنون میگذری و حتی نگاهی به آنها هم نمیاندازی؟
تابستانت چطور بود؟ گرم و خسته کننده، یا آنکه گرم و صمیمی؟ از دوستان جدیدی که پیدا کردهای چه خبر؟ از درس های جدیدی که در پیشرو داری، چه خبر؟
شهردار جان، این نامهای که دریافت میکنی، از برای تشکر از توست. بابت تمام مهربانی و خونگرمی هایی که پناه شد برای بیپناهان، و برای مهمان پذیراییت برای تنهایان.
همنشینی با تو ببه من یادآوری کرد مهربانی هنوز در این دنیای بیرحم ارزشمند است. اینکه خانهای باشی برای دیگران، کاریست که فکر میکردم فراموش کردم، اما تو آنرا به من یادآوری کردی.
راستی، حواسم هست زیاد در کانالت پرسه نمیزنی ولی همیشه به دیگران توجه میکنی. حواسم هست چگونه زندگیت را میان این همه مشکل و گرفتاری به تعادل میرسانی.
حواسم به توست، که گر حواست به خودت نباشد، با چوبی بر بالای سرت ظاهر شوم. لیوان آی خنکی دستت دهم و زیر باد خنک کولر تورا بنشانم
همنشینی با تورا، هر چند در این زمان کم، دوست دارم. یخواهم که بیشتر با تو باشم، و زمان بیشتر با تو سپری کنم، لیکن درک میکنم اگر زندگی میان من و تورا گرفته باشد...
دوستت دارم، و از پشت کرکره های مغازه ام نگاهت میکنم.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای شهرداری که یک خانه که هیچ، شهری ساخت برای بیخانمان ها.
سلام خاله جان، احوالت چگونه است؟ زندگی را از سر میگذرانی، یا مثل همیشه از لحظه لحظهی آن لذت میبری؟ هنوز هم با باد های خنک عصرانه چشمانت را میبندی و نفسی چاق میکنی، یا از کنار درختان بید مجنون میگذری و حتی نگاهی به آنها هم نمیاندازی؟
تابستانت چطور بود؟ گرم و خسته کننده، یا آنکه گرم و صمیمی؟ از دوستان جدیدی که پیدا کردهای چه خبر؟ از درس های جدیدی که در پیشرو داری، چه خبر؟
شهردار جان، این نامهای که دریافت میکنی، از برای تشکر از توست. بابت تمام مهربانی و خونگرمی هایی که پناه شد برای بیپناهان، و برای مهمان پذیراییت برای تنهایان.
همنشینی با تو ببه من یادآوری کرد مهربانی هنوز در این دنیای بیرحم ارزشمند است. اینکه خانهای باشی برای دیگران، کاریست که فکر میکردم فراموش کردم، اما تو آنرا به من یادآوری کردی.
راستی، حواسم هست زیاد در کانالت پرسه نمیزنی ولی همیشه به دیگران توجه میکنی. حواسم هست چگونه زندگیت را میان این همه مشکل و گرفتاری به تعادل میرسانی.
حواسم به توست، که گر حواست به خودت نباشد، با چوبی بر بالای سرت ظاهر شوم. لیوان آی خنکی دستت دهم و زیر باد خنک کولر تورا بنشانم
همنشینی با تورا، هر چند در این زمان کم، دوست دارم. یخواهم که بیشتر با تو باشم، و زمان بیشتر با تو سپری کنم، لیکن درک میکنم اگر زندگی میان من و تورا گرفته باشد...
دوستت دارم، و از پشت کرکره های مغازه ام نگاهت میکنم.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای شهرداری که یک خانه که هیچ، شهری ساخت برای بیخانمان ها.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم برای خانوم زیبایم، سمندری که جفت من شد و عجیب دوست داشتنی است.
سلام بوچر، سلام سمند قصاب، بهتری؟ از آن حرف هایی که گفتی، کدامشان به خیر تمام شدند تا هماکنون خیال آسودهای داشته باشی؟ هنوز هم سیستم را روشن میکنی و در دنیای بازی خودت را غرق میکنی، یا میگذاری دنیای واقعی تورا از دنیاهایی که دوست داری جدا کند؟
این هفتهای که نبودم، چطور گذشت؟ حواست به خورد و خوراکت بود؟ به ساعت خوابت چطور؟ سکوت های شبانه اذیتت نکردند؟ کسی بود که تو را در هنگام تنهایی در آغوش بگیرد یا در دریای عظیم تنهایی غرق شدی؟
بوچی جانم به فدایت، برایت مینویسم زیرا که تورا مانند خود میبینم. دختری پر خنده که فم هایش را پشت صدای های بلند خندهاش پنهان میکند. جوری میخندن که سنگینی لپ هایش هم فراموشش شود.
دوستیم با تو دیرینه شده است، دیرینهای دوست داشتنی. در این زمانی که دوست بودیم، به من یادآوری میکردی که خودم را فراموش نکنم، من هم برای توی آغوش گرمی میشدم که بتوانی در گوشهی آن پنهان شوی. حس عجیبیست، این آشنایی دیرینه.
آه، داشت فراموشم میشد. از پشت پنجرهی اتافم که به تو مینگرم،حواسم هست چه روز های سختی را میگذرانی، چه دوران جانگدازی را پشت سر میگذاری، و همچنان به جلو حرکت میکنی. حواسم هست، و هر موقع بخواهی آغوشم برای تو باز است.
دوستی با تورا دوست دارم، دختری که از آنسوی این دنیا مانند همزاد منی، و همیشه میتوانی با انرژیام هماهنگ شوی. همیشه و تا هر کجا که بخواهی کنارت خواهم بود و تورا ترک نخواهم کرد، تا روزی که مرگ مارا جدا کند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای سمندری که لپ هایش برایش سنگین است، پس آنهارا برایش نگه میدارم.
سلام بوچر، سلام سمند قصاب، بهتری؟ از آن حرف هایی که گفتی، کدامشان به خیر تمام شدند تا هماکنون خیال آسودهای داشته باشی؟ هنوز هم سیستم را روشن میکنی و در دنیای بازی خودت را غرق میکنی، یا میگذاری دنیای واقعی تورا از دنیاهایی که دوست داری جدا کند؟
این هفتهای که نبودم، چطور گذشت؟ حواست به خورد و خوراکت بود؟ به ساعت خوابت چطور؟ سکوت های شبانه اذیتت نکردند؟ کسی بود که تو را در هنگام تنهایی در آغوش بگیرد یا در دریای عظیم تنهایی غرق شدی؟
بوچی جانم به فدایت، برایت مینویسم زیرا که تورا مانند خود میبینم. دختری پر خنده که فم هایش را پشت صدای های بلند خندهاش پنهان میکند. جوری میخندن که سنگینی لپ هایش هم فراموشش شود.
دوستیم با تو دیرینه شده است، دیرینهای دوست داشتنی. در این زمانی که دوست بودیم، به من یادآوری میکردی که خودم را فراموش نکنم، من هم برای توی آغوش گرمی میشدم که بتوانی در گوشهی آن پنهان شوی. حس عجیبیست، این آشنایی دیرینه.
آه، داشت فراموشم میشد. از پشت پنجرهی اتافم که به تو مینگرم،حواسم هست چه روز های سختی را میگذرانی، چه دوران جانگدازی را پشت سر میگذاری، و همچنان به جلو حرکت میکنی. حواسم هست، و هر موقع بخواهی آغوشم برای تو باز است.
دوستی با تورا دوست دارم، دختری که از آنسوی این دنیا مانند همزاد منی، و همیشه میتوانی با انرژیام هماهنگ شوی. همیشه و تا هر کجا که بخواهی کنارت خواهم بود و تورا ترک نخواهم کرد، تا روزی که مرگ مارا جدا کند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای سمندری که لپ هایش برایش سنگین است، پس آنهارا برایش نگه میدارم.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم برای بانویی که بوی زندگی میدهد. نامهای که به او بگویم همیشه هستم کنارش، و سنگ صبورش خواهم بود.
سلام ژینو جانم، چه میکنی با خود؟ هنوز در سیر غم هایت گریه میکنی، یا که دوباره آن قلب شیرینت مچاله شده؟ اشک هایت تمام نشدند، بانوی زندگی؟
این چند روزی که زندگی بر تو گذشت... نه، بر تو نگذشت. با غلتکی ده تنی از رویت رد شد، زندگی را چگونه دیدی؟ سنگدل، بیرحم، قضاوتگر؟ یا که هنوز امیدواری، امیدوار به روز های بهتری که قطعا خواهند آمد؟
ژینوی عزیزم، قربن آن فر های زیبایت شوم. این نامهی هرچند کوچک را برایت مینویسم، تا به تو یادآوری کنم فرشته ها هم گاهی اشتباه میکنند. گاهی کلامتی به زبان میآورند که از ته دلشان نبوده، گاهی به بال های زخمی خود آسیب میزنند تا بلکه از پر های سفید آغشته به خون، به آنها یادآوری کند محتاط تر باشند.
میخواهم بگویم که غصه مخور. اگر حرفی زدی، از سر شور ذهنیت بوده، پدرت درک خواهد کرد، او خواهد دانست که چه شد که اینگونه شد. خود را برای حرفی که فقط بر زبان آوری و حتی در قلبت به آن فکر هم نکرده بودی، عذاب مده.
همنشینیم با تورا میتوانم با عنکبوت های کوچکی که سرپناهشان شدی تقسیم کنم، اما این حس حسادت مرا برخواهد انگیخت. پس،درک کن اگر که خواستم تو را مایل ها دورتر در میان کلبهی خودم نگاه دارم، تا همیشه مراقبت باشم و کسی نتواند گزندی به تو رساند.
فراموش نکن، شانهی من همیشه هست،آغوش من همیشه هست، گوش های من همیشه هست، برای تویی که خود را با فکر هایی که مدام و مدام تکرار میکنی، قلب مهربانت را خنج میزنی. حواسم هست، حواسم هست و همیشه نگرانت خواهم بود، چرا که تو دوست خوب منی.
گفت و گو با تورا دوست دارم، ببری که از میان شاخه های بلند درختان بلند قامت نگاه این سنجاب کوچک میکنی. ساعت ها حرف زدن با تو مرا خسته نخواهد کرد، زیرا که تو، تو هستی. و همین کافیست. پس کراقب خودت باش، یا من با کیک شکلاتی مراقبت خواهم بود.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای بانویی که بهار را با نفسی گرم زندگی میبخشد.
سلام ژینو جانم، چه میکنی با خود؟ هنوز در سیر غم هایت گریه میکنی، یا که دوباره آن قلب شیرینت مچاله شده؟ اشک هایت تمام نشدند، بانوی زندگی؟
این چند روزی که زندگی بر تو گذشت... نه، بر تو نگذشت. با غلتکی ده تنی از رویت رد شد، زندگی را چگونه دیدی؟ سنگدل، بیرحم، قضاوتگر؟ یا که هنوز امیدواری، امیدوار به روز های بهتری که قطعا خواهند آمد؟
ژینوی عزیزم، قربن آن فر های زیبایت شوم. این نامهی هرچند کوچک را برایت مینویسم، تا به تو یادآوری کنم فرشته ها هم گاهی اشتباه میکنند. گاهی کلامتی به زبان میآورند که از ته دلشان نبوده، گاهی به بال های زخمی خود آسیب میزنند تا بلکه از پر های سفید آغشته به خون، به آنها یادآوری کند محتاط تر باشند.
میخواهم بگویم که غصه مخور. اگر حرفی زدی، از سر شور ذهنیت بوده، پدرت درک خواهد کرد، او خواهد دانست که چه شد که اینگونه شد. خود را برای حرفی که فقط بر زبان آوری و حتی در قلبت به آن فکر هم نکرده بودی، عذاب مده.
همنشینیم با تورا میتوانم با عنکبوت های کوچکی که سرپناهشان شدی تقسیم کنم، اما این حس حسادت مرا برخواهد انگیخت. پس،درک کن اگر که خواستم تو را مایل ها دورتر در میان کلبهی خودم نگاه دارم، تا همیشه مراقبت باشم و کسی نتواند گزندی به تو رساند.
فراموش نکن، شانهی من همیشه هست،آغوش من همیشه هست، گوش های من همیشه هست، برای تویی که خود را با فکر هایی که مدام و مدام تکرار میکنی، قلب مهربانت را خنج میزنی. حواسم هست، حواسم هست و همیشه نگرانت خواهم بود، چرا که تو دوست خوب منی.
گفت و گو با تورا دوست دارم، ببری که از میان شاخه های بلند درختان بلند قامت نگاه این سنجاب کوچک میکنی. ساعت ها حرف زدن با تو مرا خسته نخواهد کرد، زیرا که تو، تو هستی. و همین کافیست. پس کراقب خودت باش، یا من با کیک شکلاتی مراقبت خواهم بود.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای بانویی که بهار را با نفسی گرم زندگی میبخشد.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه ای مینویسم، برای کسی که نمیدانم از کجا و چگونه آمدی. گمان میکنم که میدانم، ولی باز هم، شکی درش وجود دارد.
سلام غریب آشنا، حال و احوالت خوب است؟ زندگی هم بر تو سخت میگذرد، یا هر چه که هست با آن کنار میایی و گذر میکنی؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ با آهنگ هایی غمگین که صدای درون سرت را خاموش کند، یا با فشاری که کار های نکردهات بر روی شانهات میگذارند، قدم به جلو برمیداری و هنوز کور سوی امید را دنبال میکنی؟
ژرفای نامت را درک نکردم تا به تو لقبی مناسب با حال و هوایت بدهم، لیکن، در این لحظه ای که این نامه را مینوشتم، بدان که از گشت و گذار در مکان امنت، احساس جالبی داشتم.
اگر زندگی بر تو بسیار سخت میگذرد، بدان که من اینجا هستم، به عنوان درختی که بتوانی برای مدتی کوتاه به آن تکیه کنی، خستگیت در شود، و دوباره به راه خود ادامه دهی.
تورا نمیشناسم، یا شاید هم که میشناسم... اما هر که هستی، و در هر کجا که هستی، از سلیقهات مراقبت کن. از افکارت مراقبت کن، و این زندگی تلخ را برای خود تلخ تر از همیشه مکن... خودت را دوست بدار که بسیاری تورا دوست دارند و غم تورا نتوانند دید و تنهایت نخواهند گذاشت.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای رهگذری که از اعماق سیاهی درهای سر برآورده.
سلام غریب آشنا، حال و احوالت خوب است؟ زندگی هم بر تو سخت میگذرد، یا هر چه که هست با آن کنار میایی و گذر میکنی؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ با آهنگ هایی غمگین که صدای درون سرت را خاموش کند، یا با فشاری که کار های نکردهات بر روی شانهات میگذارند، قدم به جلو برمیداری و هنوز کور سوی امید را دنبال میکنی؟
ژرفای نامت را درک نکردم تا به تو لقبی مناسب با حال و هوایت بدهم، لیکن، در این لحظه ای که این نامه را مینوشتم، بدان که از گشت و گذار در مکان امنت، احساس جالبی داشتم.
اگر زندگی بر تو بسیار سخت میگذرد، بدان که من اینجا هستم، به عنوان درختی که بتوانی برای مدتی کوتاه به آن تکیه کنی، خستگیت در شود، و دوباره به راه خود ادامه دهی.
تورا نمیشناسم، یا شاید هم که میشناسم... اما هر که هستی، و در هر کجا که هستی، از سلیقهات مراقبت کن. از افکارت مراقبت کن، و این زندگی تلخ را برای خود تلخ تر از همیشه مکن... خودت را دوست بدار که بسیاری تورا دوست دارند و غم تورا نتوانند دید و تنهایت نخواهند گذاشت.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای رهگذری که از اعماق سیاهی درهای سر برآورده.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه که مینویسم، از برای یک قاضی و اردکش است. امیدوارم سنجابک نامهرسان این نامه را صحیح و سالم به دستتان برساند، تا برای کمی هم که شده از حال و هوای سنگین امروزتان کاهش یابد.
سلام مستر سایفر، حالتان چطور است؟ احوالتان چگونه است؟ کار و بار خوب است، یا که دیدن درون پوستهی انسان ها هنوزم هم باعث دردمندی و ناراحتیست؟
امروزت را چگونه شروع کردی؟ فقط از خواب بیدار شدی و به سقف زل زدی، یا که دیر بیدار شدی و مجبور شدی دوباره اردک در بغل از پنجره به بیرون بپری؟ اصلا صبحانه خوردی، یا اینکه سردرد و کلافگی درگیری های امروز به قدری ذهنت را درگیر کرد که فراموش کردی؟
مستر سایفر گرامی، از اعماق جهنمی خنک برایت نامه مینویسم، با عروسکی که چندی پیش از اردک گرفته بودم. چای را در این زمان هم فراموش نمیکنم، و دوست میدارم که هنگام خواندن این نامه شما نیز فلاسک دوم چای خود را تمام کنید.
خواستم بگویم که زندگی همینگونه سخت است، انسان ها هم سخت ترش میکنند. اطرافیانت، کارفرماهایت، مشتریانت، و روزگاری که در آن به سر میبری، همه و هه دست بر دست هم میدهند تا شمارا زیر فشار شدیدی له کنند، لیکن، میدانم که خودت حواست هست. اردک هم حواسش هست. اگر هم نبود، اشکالی ندارد. عروسک کوچکی را که هدیه دادم به شما، برای چند دقیقه فشار دهید. جملاتی که میخواهی و در لحظه نیازش داری را خواهی شنید. اگر کافی نبود، در کلبهی محقر من به روی شما باز است. پس سخت نیست کنار آمدن با موجودات دو پایی مانند انسان، زمانی که دوستان و همنشینان دلنشینی داری.
نمیدانم چه شد که اینقدر دوستی ما احساس دیرینگی پیدا کرد، ولی باید بگویم از هم صحبتی با شما همیشه فیض میبرم و همیشه از لا به لای شاخه های درختی که درونش قایم میشوم، نگاهتان میکنم تا مبادا سختی روزگار شمارا از پای درآورد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای قاضیای که عدل و داد را با مدرک اجرا میکند، و اگر نشود، اردکش آنجا هست که حق مطلب را ادا کند.
سلام مستر سایفر، حالتان چطور است؟ احوالتان چگونه است؟ کار و بار خوب است، یا که دیدن درون پوستهی انسان ها هنوزم هم باعث دردمندی و ناراحتیست؟
امروزت را چگونه شروع کردی؟ فقط از خواب بیدار شدی و به سقف زل زدی، یا که دیر بیدار شدی و مجبور شدی دوباره اردک در بغل از پنجره به بیرون بپری؟ اصلا صبحانه خوردی، یا اینکه سردرد و کلافگی درگیری های امروز به قدری ذهنت را درگیر کرد که فراموش کردی؟
مستر سایفر گرامی، از اعماق جهنمی خنک برایت نامه مینویسم، با عروسکی که چندی پیش از اردک گرفته بودم. چای را در این زمان هم فراموش نمیکنم، و دوست میدارم که هنگام خواندن این نامه شما نیز فلاسک دوم چای خود را تمام کنید.
خواستم بگویم که زندگی همینگونه سخت است، انسان ها هم سخت ترش میکنند. اطرافیانت، کارفرماهایت، مشتریانت، و روزگاری که در آن به سر میبری، همه و هه دست بر دست هم میدهند تا شمارا زیر فشار شدیدی له کنند، لیکن، میدانم که خودت حواست هست. اردک هم حواسش هست. اگر هم نبود، اشکالی ندارد. عروسک کوچکی را که هدیه دادم به شما، برای چند دقیقه فشار دهید. جملاتی که میخواهی و در لحظه نیازش داری را خواهی شنید. اگر کافی نبود، در کلبهی محقر من به روی شما باز است. پس سخت نیست کنار آمدن با موجودات دو پایی مانند انسان، زمانی که دوستان و همنشینان دلنشینی داری.
نمیدانم چه شد که اینقدر دوستی ما احساس دیرینگی پیدا کرد، ولی باید بگویم از هم صحبتی با شما همیشه فیض میبرم و همیشه از لا به لای شاخه های درختی که درونش قایم میشوم، نگاهتان میکنم تا مبادا سختی روزگار شمارا از پای درآورد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای قاضیای که عدل و داد را با مدرک اجرا میکند، و اگر نشود، اردکش آنجا هست که حق مطلب را ادا کند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای که هماکنون از پاکت درآوردی را، فقط خودت بخوان. گوشهای نگه دار، و مراقب باش تا دیگران آنرا نبینند.
سلام کارآگاه بانو، در چه حالی؟ باز هم پروندهای دیگر در چنگال تیز و دقیقت گیر افتاده، یا که در گوشهای از اتاق لم دادهای و به این فکر میکنی که زندگی چقدر کسلکننده است؟
مهسا بانو، در هنگامی که این نامه را بلرایت مینویسم، در خیال خود گوشه ای از این دنیای بیرحم در سیاهچالهی مخروبه ای گیر افتادهام، زیرا که خیال میکردم میتوانم مانند کارآگاهان دیگر حرکات خفن زده و دست آدم بد هارا رو کنم. اما چه کنم که این روزگار با من یار نبود و ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک تر میشوم.
خواستم بگویم، حال و هوایت را دوست دارم. این حس خونسردی که میدهی،با آن لبخندِ ملیح تر از ملیحت را دوست دارم. اینکه به نکات ریزی توجه میکنی که خیلی ها به راحتی از کنارشان عبور میکنند، و اینکه چه چیز هایی را تحلیل میکنی آنقدر که حتی قهوه هم مغز خستهات را تسکین نمیدهد. حواست هست که دوباره در ووشه، ی خانهی خود رفتهای؟ با تنهایی چه چیزی عایدت میشود؟بیا، بیا اینجا، در جمع ما. در آغوش خودم، و در میان بازوانم، تا تورا همانهگونه که هستی دوست بدارم.
زمان زیادیست که میشناسمت، اما دوستیمان کوچکتر از شناخت من است. ولی همین کوچکی را نباید دست کم گرفت، میدانی؟ چون همین دوستی کم مدت، باعث شد بفهمم که تو چقدر آدم با نمک و خوش خندهای هستی، و از حضورت در کنارم لذت میبرم.
حواست به خودت باشد، و از آن مغز زیبایی که در درون سرت جا خوش کرده مراقبت کن. دور قلبت حصار نکش که من را دور نگاه داری، که من از چسب دوقلو هم چسبناک ترم. پس حواست باشد، که حواسم به توست...
دوست دارت،
ماتیلدا
برای کارآگاهی که شب هارا در فکر گیر انداخت کابوس های دوستانش، صبح میکند.
سلام کارآگاه بانو، در چه حالی؟ باز هم پروندهای دیگر در چنگال تیز و دقیقت گیر افتاده، یا که در گوشهای از اتاق لم دادهای و به این فکر میکنی که زندگی چقدر کسلکننده است؟
مهسا بانو، در هنگامی که این نامه را بلرایت مینویسم، در خیال خود گوشه ای از این دنیای بیرحم در سیاهچالهی مخروبه ای گیر افتادهام، زیرا که خیال میکردم میتوانم مانند کارآگاهان دیگر حرکات خفن زده و دست آدم بد هارا رو کنم. اما چه کنم که این روزگار با من یار نبود و ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک تر میشوم.
خواستم بگویم، حال و هوایت را دوست دارم. این حس خونسردی که میدهی،با آن لبخندِ ملیح تر از ملیحت را دوست دارم. اینکه به نکات ریزی توجه میکنی که خیلی ها به راحتی از کنارشان عبور میکنند، و اینکه چه چیز هایی را تحلیل میکنی آنقدر که حتی قهوه هم مغز خستهات را تسکین نمیدهد. حواست هست که دوباره در ووشه، ی خانهی خود رفتهای؟ با تنهایی چه چیزی عایدت میشود؟بیا، بیا اینجا، در جمع ما. در آغوش خودم، و در میان بازوانم، تا تورا همانهگونه که هستی دوست بدارم.
زمان زیادیست که میشناسمت، اما دوستیمان کوچکتر از شناخت من است. ولی همین کوچکی را نباید دست کم گرفت، میدانی؟ چون همین دوستی کم مدت، باعث شد بفهمم که تو چقدر آدم با نمک و خوش خندهای هستی، و از حضورت در کنارم لذت میبرم.
حواست به خودت باشد، و از آن مغز زیبایی که در درون سرت جا خوش کرده مراقبت کن. دور قلبت حصار نکش که من را دور نگاه داری، که من از چسب دوقلو هم چسبناک ترم. پس حواست باشد، که حواسم به توست...
دوست دارت،
ماتیلدا
برای کارآگاهی که شب هارا در فکر گیر انداخت کابوس های دوستانش، صبح میکند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامه ای که مینویسم را، درون یک بطری شیشهای قرار خواهم داد و آن را به دریا خواهم انداخت، تا پلانکتونی که تنهایی در غروب آفتاب شنا میکند، آنرا ببیند.
سلام پلانکتون، بهتری؟ هنوز بر سطح امواج آرام دریا شنا میکنی، یا گوشه ای از این اقیانوس پهناور سکنا گزیدی؟ هنوز غمگینی، یا که توانستی با وجود این غم سنگین درون قلبت، به زندگی ادامه دهی؟
این ماه ها و هفته را چگونه از سر گذراندی؟ در غم سوگواری، غم تنهایی، یا غم سنگدلی این زندگی؟ هنوز هم احساس دلتنگی داری برای آن موجود پرپری دوست داشتنی؟ هنوز هم فکر میکنی تو مقصر این فلاکت هاییست که در این دنیا اتفاق میافتد؟
پلانکتون جان، این نامه را مینویسم تا به تو بگویم تقصیر تو نیست. اشکالی ندارد. غم داشتن جزئی از این زندگیست و اگر غم نباشد که روال این جهان بر هم میریزد. میدانی؟ به تو میگویم که هر چه غم و افسوس داری، درست و به جاست. اما تو مقصر نیستی. حوادث و اتفاقات پیش میآیند، و این حوادث معمولا تقصیر ما نیستند. به تو میگویم که وجودت ارزشمند است، و ذهنت زیبا.
اگر دنیا بر تو جفا کرده، میتوانی بر روی من حساب کنی. میتوانم تورا ساعت ها در آغوش بگیرم تا اغم هایت را تبدیل به اشک کنی و دگر غمت گین نباشد، یه که میتوانم آنقدر پای حرف هایت بنشینم که از غمت، حتی مقداری کوچک، کاهش دهم.
تورا از دور میشناسی. از دیاری ناآشنا آمدی، ولی اکنون به دلم نشستی. مکان امنت را به زیبایی تمام دلنشین کردی، و کاری کردی که از گفته ها و نوشته هایت لذت تمام را ببرم.
راستی، هنوز به آن خانه های قدیمی سر میزنی؟ همان هایی که معلوم نیست از کجا پیدا شدند، اما خاطره های کودکیت را در آنجا به یاد میآوری... هنوز با دوستانت بستنی میخوری؟ یا که زمان زیادیست در کنج خانه نشستهای تا غمت تورا رها کند؟
و اگر رها نکرد، آغوش من اینجاست تا گرم تر از سرمای آن غم باشد و بتواند برای هر چند زمان کوتاهی، تورا از این ژرفای غمناک جدا کند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای پلانکتونی که هنوز به امید روز های بهتر، غروب خورشید را تماشا میکند.
سلام پلانکتون، بهتری؟ هنوز بر سطح امواج آرام دریا شنا میکنی، یا گوشه ای از این اقیانوس پهناور سکنا گزیدی؟ هنوز غمگینی، یا که توانستی با وجود این غم سنگین درون قلبت، به زندگی ادامه دهی؟
این ماه ها و هفته را چگونه از سر گذراندی؟ در غم سوگواری، غم تنهایی، یا غم سنگدلی این زندگی؟ هنوز هم احساس دلتنگی داری برای آن موجود پرپری دوست داشتنی؟ هنوز هم فکر میکنی تو مقصر این فلاکت هاییست که در این دنیا اتفاق میافتد؟
پلانکتون جان، این نامه را مینویسم تا به تو بگویم تقصیر تو نیست. اشکالی ندارد. غم داشتن جزئی از این زندگیست و اگر غم نباشد که روال این جهان بر هم میریزد. میدانی؟ به تو میگویم که هر چه غم و افسوس داری، درست و به جاست. اما تو مقصر نیستی. حوادث و اتفاقات پیش میآیند، و این حوادث معمولا تقصیر ما نیستند. به تو میگویم که وجودت ارزشمند است، و ذهنت زیبا.
اگر دنیا بر تو جفا کرده، میتوانی بر روی من حساب کنی. میتوانم تورا ساعت ها در آغوش بگیرم تا اغم هایت را تبدیل به اشک کنی و دگر غمت گین نباشد، یه که میتوانم آنقدر پای حرف هایت بنشینم که از غمت، حتی مقداری کوچک، کاهش دهم.
تورا از دور میشناسی. از دیاری ناآشنا آمدی، ولی اکنون به دلم نشستی. مکان امنت را به زیبایی تمام دلنشین کردی، و کاری کردی که از گفته ها و نوشته هایت لذت تمام را ببرم.
راستی، هنوز به آن خانه های قدیمی سر میزنی؟ همان هایی که معلوم نیست از کجا پیدا شدند، اما خاطره های کودکیت را در آنجا به یاد میآوری... هنوز با دوستانت بستنی میخوری؟ یا که زمان زیادیست در کنج خانه نشستهای تا غمت تورا رها کند؟
و اگر رها نکرد، آغوش من اینجاست تا گرم تر از سرمای آن غم باشد و بتواند برای هر چند زمان کوتاهی، تورا از این ژرفای غمناک جدا کند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای پلانکتونی که هنوز به امید روز های بهتر، غروب خورشید را تماشا میکند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
اینبار نامه را بر روی کاغذی نمناک مینویسم، تا آتشی که آنرا در دست میگیرد بی هوا و از روی هیجان آنرا نسوزاند، تا احساس ناراحتی اورا در بر نگیرد.
سلام تاداشی،احوالت چگونه است؟ خستهی راه و درس های بسیارت هستی، یا که در امواج متلاطم افکارت غرق شدهای؟ هنوز هم احساس تنهایی میکنی؟ بیشتر در محفل دوستان حسش میکنی، یا که شب هنگام، زمانی که در تخت خود دراز کشیده و به سقف اتاقت خیره شدهای تنهایی بر ذهنت سنگینی میکند؟
قبل از آشنایی با من روزهایت را چگونه میگذراندی؟ روز هایت با شلوغی و کار اضافی پر میکردی تا فکر نکنی، یا که در ممع عزیزانت مینشستی و میگذاشتی که سرمای برخی افکارت که باعث آزارت شود، تورا بیشتر آزار دهند؟
برادر بزرگتر، چند صباحیست مه با تو و مکان امنت آشنا شدهام. اما همین کافی بود تا مه بدانم چقدر با درک و مهربانی، و چه وسواس عجیبی بر روی طرز تفکر دیگران نسبت به خودت داری. این نامه را برایت مینویسم تا بگویم من همانهگونه که تو بخواهی تورا خواهم دید، شاید حتی عمیق تر. شاید در ژرفای وجودت رخنه کنم تا بتوانم کمی از این احساس خستگی خفقان آورت کسر کنم.
اگر این دنیا قضاوت گر به تو فشار آورد، سخت نگیر. گذر کن. این دنیا را کسانی پر کردهاند که گوش ها و چشمانشان را میبندن و دهانشان را باز میکنند تا تورا بیازاراند. زخم زبان بزنند، و تورا غمگین تر از همیشه کنند.
خواستم بگویم که من آنجا خواهم بود همیشه. اگر بتوانم از تو مراقبت خواهم کرد، اگر نتوانستم، زخم هایت را درمان خواهم کرد. مرهمی زنم، پانسمانی کنم، و حواسم باشد که آن زخم باز نشود، که عمیق تر نشود.
از ذهنت، افکارت، استعدادت و قلب زخم خوردهات مراقب کن، که اگر مراقبت نکنی من با چماقی بالای سرت ظاهر خواهم شد، و در عوض تو محافظت خواهم کرد؛ شاید هم تورا به رصدخانهای بردم تا برای چندین ساعت، هرچند کم، افکار نابهجا و کابوس هایت مجبور شوند تورا به حال خود بگذرانند، و فرصتی شود تا از این زندگی لذت کافی را ببری.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای آتشی که حتی در باران جنگل هم خاموش نمیشود.
سلام تاداشی،احوالت چگونه است؟ خستهی راه و درس های بسیارت هستی، یا که در امواج متلاطم افکارت غرق شدهای؟ هنوز هم احساس تنهایی میکنی؟ بیشتر در محفل دوستان حسش میکنی، یا که شب هنگام، زمانی که در تخت خود دراز کشیده و به سقف اتاقت خیره شدهای تنهایی بر ذهنت سنگینی میکند؟
قبل از آشنایی با من روزهایت را چگونه میگذراندی؟ روز هایت با شلوغی و کار اضافی پر میکردی تا فکر نکنی، یا که در ممع عزیزانت مینشستی و میگذاشتی که سرمای برخی افکارت که باعث آزارت شود، تورا بیشتر آزار دهند؟
برادر بزرگتر، چند صباحیست مه با تو و مکان امنت آشنا شدهام. اما همین کافی بود تا مه بدانم چقدر با درک و مهربانی، و چه وسواس عجیبی بر روی طرز تفکر دیگران نسبت به خودت داری. این نامه را برایت مینویسم تا بگویم من همانهگونه که تو بخواهی تورا خواهم دید، شاید حتی عمیق تر. شاید در ژرفای وجودت رخنه کنم تا بتوانم کمی از این احساس خستگی خفقان آورت کسر کنم.
اگر این دنیا قضاوت گر به تو فشار آورد، سخت نگیر. گذر کن. این دنیا را کسانی پر کردهاند که گوش ها و چشمانشان را میبندن و دهانشان را باز میکنند تا تورا بیازاراند. زخم زبان بزنند، و تورا غمگین تر از همیشه کنند.
خواستم بگویم که من آنجا خواهم بود همیشه. اگر بتوانم از تو مراقبت خواهم کرد، اگر نتوانستم، زخم هایت را درمان خواهم کرد. مرهمی زنم، پانسمانی کنم، و حواسم باشد که آن زخم باز نشود، که عمیق تر نشود.
از ذهنت، افکارت، استعدادت و قلب زخم خوردهات مراقب کن، که اگر مراقبت نکنی من با چماقی بالای سرت ظاهر خواهم شد، و در عوض تو محافظت خواهم کرد؛ شاید هم تورا به رصدخانهای بردم تا برای چندین ساعت، هرچند کم، افکار نابهجا و کابوس هایت مجبور شوند تورا به حال خود بگذرانند، و فرصتی شود تا از این زندگی لذت کافی را ببری.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای آتشی که حتی در باران جنگل هم خاموش نمیشود.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینویسم، تا برسد به دست فلفلی کوچک که در این دنیای بزرگ گم شده، و خود را نگاه داشته تا در درمانگی غرق نشود.
سلام فلفل، در چه حالی؟ هماکنون از کنکور آمدهای و خستهی راهی؟ یا که نشسته ای گوشه ای و به این فکر میکنی که هیچوقت موفق نخواهی شد؟ میدانی که این فکرت اشتباه است، نه؟ میدانی که حقیقت جور دیگرست، مگرنه؟
هفتهی گذشته را زیر فشار درس گذراندی، از این موضوع به شدت با خبرم، ولی آیا عزیزانت حواسشان به تو بود، یا باز هم آنقدر مراقبه کاری کردی تا آنکه خودت را درمانده و غمزده کردی؟
فولفول قشنگم، این نامه را برایت مینویسم تا به تو بگویم که مطمئنم موفق خواهی شد و هر چه دلت بخواهد، بر سر راهت قرار خواهد گرفت. برایت مینویسم تا به تو بگویم که نگران نباش، تو تمام تلاشی را که میتوانستی کردی، و همین کافی خواهد بود. همین، برای موفقیتی که در انتظارش هستی کافی خواهد بود.
اگر درین چند صباحی که گذشت، روزگارت سیاه شد، آگاه باش که دیدمت، شنیدمت، و سعی کردم تورا در آغوش بگیرم تا از پلیدی ها و نامردی های این دنیای ناجوانمرد در امان باشی.
هنوز حس میکنم که تورا به خوبی نمیشناسم، اما از اینکه با من دوستی، مفتخرم و تورا با افتخار به همه نشان میدهم و میگویم که تو دوست منی، رفیق منی، و خیلی انسان جالبی هستی.
این نامه را به یادگار برایت مینویسم، تا به تو گفته باشم که چقدر دوستت دارم و چقدر به تو افتخار میکنم، تشویقت میکنم،و دوست دارم ستاره های درخشان را بعد از موفق شدنت، در چشمان زیبایت ببینم.
حواسم به توست، و همیشه خواهد بود. همیشه و همیشه و همیشه... تورا در آغوشم تبدیل به ساندویچی میکنم و تورا در بوسه هایی که بر لپ ها و پیشانیت میزنم غرق خواهم کرد، که یادت نرود چقدر دوست داشتنی و مهربان هستی.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای فلفلی که خود در غم میسوزد، ولی نمیگذارد دیگران در آن غم بسوزند.
سلام فلفل، در چه حالی؟ هماکنون از کنکور آمدهای و خستهی راهی؟ یا که نشسته ای گوشه ای و به این فکر میکنی که هیچوقت موفق نخواهی شد؟ میدانی که این فکرت اشتباه است، نه؟ میدانی که حقیقت جور دیگرست، مگرنه؟
هفتهی گذشته را زیر فشار درس گذراندی، از این موضوع به شدت با خبرم، ولی آیا عزیزانت حواسشان به تو بود، یا باز هم آنقدر مراقبه کاری کردی تا آنکه خودت را درمانده و غمزده کردی؟
فولفول قشنگم، این نامه را برایت مینویسم تا به تو بگویم که مطمئنم موفق خواهی شد و هر چه دلت بخواهد، بر سر راهت قرار خواهد گرفت. برایت مینویسم تا به تو بگویم که نگران نباش، تو تمام تلاشی را که میتوانستی کردی، و همین کافی خواهد بود. همین، برای موفقیتی که در انتظارش هستی کافی خواهد بود.
اگر درین چند صباحی که گذشت، روزگارت سیاه شد، آگاه باش که دیدمت، شنیدمت، و سعی کردم تورا در آغوش بگیرم تا از پلیدی ها و نامردی های این دنیای ناجوانمرد در امان باشی.
هنوز حس میکنم که تورا به خوبی نمیشناسم، اما از اینکه با من دوستی، مفتخرم و تورا با افتخار به همه نشان میدهم و میگویم که تو دوست منی، رفیق منی، و خیلی انسان جالبی هستی.
این نامه را به یادگار برایت مینویسم، تا به تو گفته باشم که چقدر دوستت دارم و چقدر به تو افتخار میکنم، تشویقت میکنم،و دوست دارم ستاره های درخشان را بعد از موفق شدنت، در چشمان زیبایت ببینم.
حواسم به توست، و همیشه خواهد بود. همیشه و همیشه و همیشه... تورا در آغوشم تبدیل به ساندویچی میکنم و تورا در بوسه هایی که بر لپ ها و پیشانیت میزنم غرق خواهم کرد، که یادت نرود چقدر دوست داشتنی و مهربان هستی.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای فلفلی که خود در غم میسوزد، ولی نمیگذارد دیگران در آن غم بسوزند.
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
نامهای مینوسم، از برای مبارزی با ردای سفید مه به جای شمشیری باریک، بستنی در دست در گوشه بنشسته و سعی دارد از هوهوی باد میان شاخ و برگ درختان لذت ببرد.
سلام گیوی عزیز، حالت چطور است؟ هنوز هم سعی میکنی تنهایی مشکلاتت را حل کنی، یا که همسفری را برای خود برگزیدی؟ هنوز هم دوستانت را ترک میکنی تا به آنها آسیب نرسانی، یا که سعی میکنی دگر کسی را ترک نکرده و هرطور شده در آغوش گرم آنها بمانی؟
روز های تابستانه را چطور گذراندی؟ در زیر گرمای سوزان این خورشید سختگیر ذوب شده و در طبیعت محو شدی، یا که با یک بستنی وانیلی کوچک دقیقا روبهروی پنکه، خود را خنک و از فکر های بسیار رها ساختی؟ دوستانت تورا با هدیه های هویجیشان خوشحال کردند، یا که تو با بغل های گرم و آرام کنندهات به آنها تسکین دادی؟
گیوی عزیز. با گشتن در مکان امن زیبایت و نگاه کردن به هنر هایت که بر دیوار عمارت آویخته بودی، شباهتی را میان خودم و خودت احساس کردم. شباهتی که به دوستی هایت مربوط میشود، که هر وقت نگران از غمگین کردن و آسیب رساندن به دیگران شدی، هر زمانی که خیال کردی در حال ناراحت کردن دیگران با غم ها و دغدغه هایت آزار میدهی، از آنها دور شده و در کنج اتاقت سکنا میگزینی.
اگر افکار و خیالت بر تو سخت میگیرند، لطفا بگذار همانگونه بمانند و به آنها اعتنایی مکن. روزگاری که در آن زندگی میکنیم، بسیار سختگیرانه تر و سنگدل تر از آن است که بخواهی با خیال نادرست و غمزده آنرا بر خودت تلخ تر از شوکران کنی.
مقداری را که خیال میکنم به شناختت دسترسی پیدا کردهام، خیالی بیش نیست. تو از آن انسان هایی هستی که لایه های عمیق تری داری و به این راحتی ها نمیشود تورا شناخت. نوشته هایت، نقاشی هایت، و افکارت را دوست دارم، همانگونه که هست. زیبا و ظریف.
این را بدان که اگر کمی افکارین پولادین تر از کنون شد و گردن خویش را دوباره بر زیر گیوتین قرار داده، من اینجا خواهم بود تا تورا از این زنجیر های سفت و سخت رها کنم. اینجا خواهم بود تا بعد از زخمی کردن خودت بخاطر ناراحت کردن دوستانت، تورا در آغوش بگیرم و زخم هایت را ترمیم کنم. در گوشت آرام زمزمه کنم،و به تو یادآوری کنم که هیچکس بدون غم زنده نخواهد بود. پس غم خود را در آغوس بگیر، یا که خودم خواهم آمد و هر دوتایتان را در آغوش خواهم گرفت.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای هنرمندی که هیچوقت خون کسی را به ناحق و بیظرافتی نخواهد ریخت.
سلام گیوی عزیز، حالت چطور است؟ هنوز هم سعی میکنی تنهایی مشکلاتت را حل کنی، یا که همسفری را برای خود برگزیدی؟ هنوز هم دوستانت را ترک میکنی تا به آنها آسیب نرسانی، یا که سعی میکنی دگر کسی را ترک نکرده و هرطور شده در آغوش گرم آنها بمانی؟
روز های تابستانه را چطور گذراندی؟ در زیر گرمای سوزان این خورشید سختگیر ذوب شده و در طبیعت محو شدی، یا که با یک بستنی وانیلی کوچک دقیقا روبهروی پنکه، خود را خنک و از فکر های بسیار رها ساختی؟ دوستانت تورا با هدیه های هویجیشان خوشحال کردند، یا که تو با بغل های گرم و آرام کنندهات به آنها تسکین دادی؟
گیوی عزیز. با گشتن در مکان امن زیبایت و نگاه کردن به هنر هایت که بر دیوار عمارت آویخته بودی، شباهتی را میان خودم و خودت احساس کردم. شباهتی که به دوستی هایت مربوط میشود، که هر وقت نگران از غمگین کردن و آسیب رساندن به دیگران شدی، هر زمانی که خیال کردی در حال ناراحت کردن دیگران با غم ها و دغدغه هایت آزار میدهی، از آنها دور شده و در کنج اتاقت سکنا میگزینی.
اگر افکار و خیالت بر تو سخت میگیرند، لطفا بگذار همانگونه بمانند و به آنها اعتنایی مکن. روزگاری که در آن زندگی میکنیم، بسیار سختگیرانه تر و سنگدل تر از آن است که بخواهی با خیال نادرست و غمزده آنرا بر خودت تلخ تر از شوکران کنی.
مقداری را که خیال میکنم به شناختت دسترسی پیدا کردهام، خیالی بیش نیست. تو از آن انسان هایی هستی که لایه های عمیق تری داری و به این راحتی ها نمیشود تورا شناخت. نوشته هایت، نقاشی هایت، و افکارت را دوست دارم، همانگونه که هست. زیبا و ظریف.
این را بدان که اگر کمی افکارین پولادین تر از کنون شد و گردن خویش را دوباره بر زیر گیوتین قرار داده، من اینجا خواهم بود تا تورا از این زنجیر های سفت و سخت رها کنم. اینجا خواهم بود تا بعد از زخمی کردن خودت بخاطر ناراحت کردن دوستانت، تورا در آغوش بگیرم و زخم هایت را ترمیم کنم. در گوشت آرام زمزمه کنم،و به تو یادآوری کنم که هیچکس بدون غم زنده نخواهد بود. پس غم خود را در آغوس بگیر، یا که خودم خواهم آمد و هر دوتایتان را در آغوش خواهم گرفت.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای هنرمندی که هیچوقت خون کسی را به ناحق و بیظرافتی نخواهد ریخت.
Forwarded from Bot_Apandics~
جادوگر غریبه برای خرید اقلام جادویی به شهر رفته بود و در راه به ماتیلدای کوچک برخورد که از پنجره به بیرون نگاه میکرد، توجهش جلب شد لبخند زد پاکتی که درونش یک نامه به همراه کمی فندق، توت فرنگی و هویج بود را به داخل خانه ی ماتیلدا انداخت و غیب شد.
متن نامه:
درود سنجاب کوچولو، به نظرم این روزها کمی خسته شدی اما هنوز پر از انرژی هستی، همچون آتشفشانی از رنگ ها که فوران میکند، ایده های رنگارنگ تو نیز یکی پس از دیگری ظاهر میشوند
میدانی سنجابک عزیز به راستی تو قلب مهربانی داری
میدانم وقت هایی که غمت بزرگ میشود و دریایت طوفانی به خانه ی مخفی ات، همان کلبه ی درختی پناه میبری و دوباره پنهان میشوی تا کسی را از خود نرنجانی
اما جنگل صدای اشک هایت را میشنود
تو عاشق یادگیری هستی و همین سبب میشود بال هایی برای پرواز داشته باشی که هرکسی قادر به دیدنشون نیست
شاید سنجاب ها هم بتوانند پرواز کنند چه کسی میداند؟
کوچولوی مهربان، گاهی آدم ها به تلخی دانه های قهوه رفتار میکنند و همه ی شیرینی ها به یکباره محو میشوند اما هنوز مهربانی وجود دارد همان گلی که در قلب زیبای تو میدرخشد پس خوب مراقبش باش
راستی توت فرنگی هایی که برایت گذاشتم آنقدر شیرین هستند که گرد و غبار آن آدم ها را مثل جارو از ذهنت پاک میکند
سنجابک اگر افکارت اعلام جنگ کرده اند و تو را در اندوه، خشم و پوچی حبس کرده اند
کتاب های مورد علاقه ات را باز کن
همان داستان هایی که لابه لای ورق هایشان چرت نزدی و با خواندن هر خطش لبخند زدی
هر کتابی رایحه ی محبوبِ خودش را دارد و تو نیز همینطور
تو تواناهایی داری که دیگران ندارند پس خودت را مفید و باارزش بدان و اگر روزی از خودت ناامید شدی یکی از فندق های جادویی که برایت گذاشتم را بخور تا غصه هایت را فراموش کنی
راستی بیشتر نقاشی کن و با رنگ های جادویی روحت به این کاغذ سفید زندگی ببخش
تو به خودت نویسنده نمیگویی اما کتاب چاپ کردن خالی که فایده ای ندارد
نویسنده ی واقعی کسی است که با قلمش دل ها را تکان بدهد، چشم ها را به گریستن و لب ها را به لبخند وا دارد
تو دل هزاران نفر را تکان دادی پس لایق این هستی که نویسنده خطاب بشی
اگرچه تو را از دور دیدم و هزاران چیز بی جواب مانده اند
اگر روزی اشک هایت گوله گوله پایین آمد و قلبت آبی شده بود یا دوباره در کلبه ی مخفی ات پنهان شدی این را بدان که من پشت در خانه ات هستم هر زمان که بخواهی
تو تنها نیستی
شاید این بار برایت کمی شیرینی و چای اوردم تا باهم گپ بزنیم یا شاید هم سازم را اوردم برایت آواز خواندم تا شاپرک های طلایی را به رقص وا دارم
آخر انقدر شیطون و وروجک هستند که چه بخواهی چه نخواهی به تماشایشان مینشینی
راستی هویج نشانه ی دوستی من به تو بود
این هویج ها تنها برای اشخاص خاص هستند
دوست دار شما
جادوگر خرگوش ها🪄
تقدیم به دخترکی که قلبی به وسعت اقیانوس دارد
متن نامه:
درود سنجاب کوچولو، به نظرم این روزها کمی خسته شدی اما هنوز پر از انرژی هستی، همچون آتشفشانی از رنگ ها که فوران میکند، ایده های رنگارنگ تو نیز یکی پس از دیگری ظاهر میشوند
میدانی سنجابک عزیز به راستی تو قلب مهربانی داری
میدانم وقت هایی که غمت بزرگ میشود و دریایت طوفانی به خانه ی مخفی ات، همان کلبه ی درختی پناه میبری و دوباره پنهان میشوی تا کسی را از خود نرنجانی
اما جنگل صدای اشک هایت را میشنود
تو عاشق یادگیری هستی و همین سبب میشود بال هایی برای پرواز داشته باشی که هرکسی قادر به دیدنشون نیست
شاید سنجاب ها هم بتوانند پرواز کنند چه کسی میداند؟
کوچولوی مهربان، گاهی آدم ها به تلخی دانه های قهوه رفتار میکنند و همه ی شیرینی ها به یکباره محو میشوند اما هنوز مهربانی وجود دارد همان گلی که در قلب زیبای تو میدرخشد پس خوب مراقبش باش
راستی توت فرنگی هایی که برایت گذاشتم آنقدر شیرین هستند که گرد و غبار آن آدم ها را مثل جارو از ذهنت پاک میکند
سنجابک اگر افکارت اعلام جنگ کرده اند و تو را در اندوه، خشم و پوچی حبس کرده اند
کتاب های مورد علاقه ات را باز کن
همان داستان هایی که لابه لای ورق هایشان چرت نزدی و با خواندن هر خطش لبخند زدی
هر کتابی رایحه ی محبوبِ خودش را دارد و تو نیز همینطور
تو تواناهایی داری که دیگران ندارند پس خودت را مفید و باارزش بدان و اگر روزی از خودت ناامید شدی یکی از فندق های جادویی که برایت گذاشتم را بخور تا غصه هایت را فراموش کنی
راستی بیشتر نقاشی کن و با رنگ های جادویی روحت به این کاغذ سفید زندگی ببخش
تو به خودت نویسنده نمیگویی اما کتاب چاپ کردن خالی که فایده ای ندارد
نویسنده ی واقعی کسی است که با قلمش دل ها را تکان بدهد، چشم ها را به گریستن و لب ها را به لبخند وا دارد
تو دل هزاران نفر را تکان دادی پس لایق این هستی که نویسنده خطاب بشی
اگرچه تو را از دور دیدم و هزاران چیز بی جواب مانده اند
اگر روزی اشک هایت گوله گوله پایین آمد و قلبت آبی شده بود یا دوباره در کلبه ی مخفی ات پنهان شدی این را بدان که من پشت در خانه ات هستم هر زمان که بخواهی
تو تنها نیستی
شاید این بار برایت کمی شیرینی و چای اوردم تا باهم گپ بزنیم یا شاید هم سازم را اوردم برایت آواز خواندم تا شاپرک های طلایی را به رقص وا دارم
آخر انقدر شیطون و وروجک هستند که چه بخواهی چه نخواهی به تماشایشان مینشینی
راستی هویج نشانه ی دوستی من به تو بود
این هویج ها تنها برای اشخاص خاص هستند
دوست دار شما
جادوگر خرگوش ها🪄
تقدیم به دخترکی که قلبی به وسعت اقیانوس دارد
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)
در حالی که زیر درختی جا خوش کردهام، نامه ای مینویسم تا برسد به دست مبارز اهریمنیای که چرا های زندگیش روز به روز بیشتر میشوند.
سلام گین عزیز، حال و احوال چطور است؟ از آن چرا هایی که ز خود پرسیدی، به کدامشان جواب دادی؟ یا دوباره آنها را بیجواب گذاشتی و گوشهای از این دنیای بزرگ تنها نشستی تا جوابی به تو حلول یابد؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در جهت خوشحال کردن دوست هایت قدم برمیداری، یا که دوباره ماجراجویی تکنفرهی خود را آغاز کرده و سعی در انزوا کردی؟ در این راهِ پر پیچ و خمی که آمدی، دوستی هم یافتی؟ یا تلاش کردی تنها بمانی،مبادا که وجودت دیگران را آزار دهد؟
گینِ زیبای من، که نامت هم مرا به یاد غمی میاندازد که گین شده، برایت این نامه را مینویسم، تا بلکه کمی از فکر های خود کاسته، بتوانی از صدای جویباری که در نزدیکی آن سکنا گزیدی لذت ببری. نمیدانم در کجا خواهی بود زمانی که این نامه به دستت میرسد، لیکن گوش کن، به صدای اطرافت،که آنها پاسخگوی تو خواهند بود.
در این چند صباحی که مکان امنت را به من اجاره داده بودی، از آن به خوبی مراقبت کردم. سعی کردم که در اعماق آن زیاد پرسه نزنم، تاریکی های عمارتت را روشن کردم تا ساکنینش راحت بمانند، و همه جارا آ و جارو کشیده و اثراتت را جمع و در صندوقچه ای نگاه داری کردم تا بازگردی.
بازگشتت تا هر زمان که خواستی طول کشد، اشکالی نخواهد داشت. آدمی به زمان نیاز دارد تا با خود کنار بیاید، تا خودِ گمشدهاش را در وسعت این دنیای پهناور بیابد، و بتواند دوباره به آرامش برسد. ولی این را بدان که کبوتر های سفیدی را که گاه بی گاه اطرافت میبینی و آنها را تغذیه میدهی، چشمان من هستند تا مراقب تو باشند.
آری، ای گین عزیز! یادت باشد که اگر کسی هم تورا دوست نداشت، من اینجا هستم تا تورا دوست بدارم. بر دانه دانهی اشک هایت بوسه بزنم، و در زمانی که درون خود مچاله میشوی، تورا در آغوش بگیرم و مانند گلی نوشکفته تورا از این غم بی پایان رهایی دهم.
یادت باشد که غم، عصارهی زندگیست. سخت مگیر،که گر سخت بگیری، آن ها به تو سخت خواهد گرفت، و اینگونه کامت تلخ شَوَد. بگذَر، که این را از ته اعماق قلبت شنیدم. که دوست داری بگذری، لیکن سوال های درون ذهنت نمیگذارند. پس بگذر، و مغزت را به دست من بسپار تا ادبش کنم.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای مبارز اهریمنیای که قلبی به کوچکی گنجشک و روحی به پاکش نور دارد.
سلام گین عزیز، حال و احوال چطور است؟ از آن چرا هایی که ز خود پرسیدی، به کدامشان جواب دادی؟ یا دوباره آنها را بیجواب گذاشتی و گوشهای از این دنیای بزرگ تنها نشستی تا جوابی به تو حلول یابد؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در جهت خوشحال کردن دوست هایت قدم برمیداری، یا که دوباره ماجراجویی تکنفرهی خود را آغاز کرده و سعی در انزوا کردی؟ در این راهِ پر پیچ و خمی که آمدی، دوستی هم یافتی؟ یا تلاش کردی تنها بمانی،مبادا که وجودت دیگران را آزار دهد؟
گینِ زیبای من، که نامت هم مرا به یاد غمی میاندازد که گین شده، برایت این نامه را مینویسم، تا بلکه کمی از فکر های خود کاسته، بتوانی از صدای جویباری که در نزدیکی آن سکنا گزیدی لذت ببری. نمیدانم در کجا خواهی بود زمانی که این نامه به دستت میرسد، لیکن گوش کن، به صدای اطرافت،که آنها پاسخگوی تو خواهند بود.
در این چند صباحی که مکان امنت را به من اجاره داده بودی، از آن به خوبی مراقبت کردم. سعی کردم که در اعماق آن زیاد پرسه نزنم، تاریکی های عمارتت را روشن کردم تا ساکنینش راحت بمانند، و همه جارا آ و جارو کشیده و اثراتت را جمع و در صندوقچه ای نگاه داری کردم تا بازگردی.
بازگشتت تا هر زمان که خواستی طول کشد، اشکالی نخواهد داشت. آدمی به زمان نیاز دارد تا با خود کنار بیاید، تا خودِ گمشدهاش را در وسعت این دنیای پهناور بیابد، و بتواند دوباره به آرامش برسد. ولی این را بدان که کبوتر های سفیدی را که گاه بی گاه اطرافت میبینی و آنها را تغذیه میدهی، چشمان من هستند تا مراقب تو باشند.
آری، ای گین عزیز! یادت باشد که اگر کسی هم تورا دوست نداشت، من اینجا هستم تا تورا دوست بدارم. بر دانه دانهی اشک هایت بوسه بزنم، و در زمانی که درون خود مچاله میشوی، تورا در آغوش بگیرم و مانند گلی نوشکفته تورا از این غم بی پایان رهایی دهم.
یادت باشد که غم، عصارهی زندگیست. سخت مگیر،که گر سخت بگیری، آن ها به تو سخت خواهد گرفت، و اینگونه کامت تلخ شَوَد. بگذَر، که این را از ته اعماق قلبت شنیدم. که دوست داری بگذری، لیکن سوال های درون ذهنت نمیگذارند. پس بگذر، و مغزت را به دست من بسپار تا ادبش کنم.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای مبارز اهریمنیای که قلبی به کوچکی گنجشک و روحی به پاکش نور دارد.