ناگفته‌هایمان.
825 subscribers
82 photos
4 videos
3 files
472 links
Download Telegram
رهایت نمی‌کنم، اما اگر از قصد مرا گم کنی، دیگر به دنبالت نخواهم آمد.
گذران زندگی این را به من آموخت که آدم‌ها معمولا چیزهایی را از دست می‌دهند که از داشتنش مطمئن هستند...
شاید آدمیزاد اگر نمی‌شکست، هرگز نمی‌فهمید چه کسی او را حتی با تکه‌های شکسته‌اش، دوست دارد و در آغوش میگیرد
- کامران
سبز و آرام بمان. زندگی کوچک است، کوچک‌تر از غصه‌های من و تو. زندگی چیزی بجز یک شوق ساده نیست. گرمی چای، لبخند گلدان پشت پنجره‌‌‌، بوسه‌های نور هنگام صبح. خوشحالی همینقدر کوچک است. کاش فراموشت نشود عشق ورزیدن به خودت را، و به دنیایی که دور تو می‌چرخد
- کامران
آدما وقتی یکیو دوست دارن، هی سعی می‌کنن اون فرد رو ببخشن، اشتباهاتشو نادیده بگیرن، حتی وقتی که مقصر نیستن عذر خواهی می‌کنن، هی بهش فرصت دوباره و دوباره میدن، هی خودشون رو قانع می کنن که نه اون آدمه خوبیه؛ ولی باور کن اگه بی‌لیاقتیتو نشون بدی، این آدمای صبور تا یه جایی تحمل می‌کنن و بعد دیگه خسته می‌شن و برای همیشه همه چیزو پشت سر رها می‌کنن و میرن. اون موقع هرچقدرم پشتتشون بدویی، دست و پا بزنی و سعی کنی همه چیو درست کنی دیگه خیلی دیر شده. نمی‌بیننت.
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم
در قفس را باز بگذار،
پرنده اگر به تو عاشق باشد
بر شانه‌هايت می‌نشيند.
انگار قبل از آمدنت، تو را دوست داشتم. انگار تو را در جایی و در جهانی دیگر دیده بودم. انگار همه‌‌ی چیزهایی که دوست داشتم را میدانستی، و همه‌ی آنها را در تو می‌دیدم. انگار تمام رویاهایم تکه‌تکه بهم چسبیده بود، و آرزوهایی را که در دلم داشتم با حضور تو برآورده شد. همه چیز قبل از آمدنت شروع شده بود. من از قبل عاشقت بودم.
- کامران
سکوت ادماروباید جدی گرفت ادمی که حرف میزنه امیدداره و امیدی بهش هست ولی ادمی که سکوت میکنه دیگه اخراشه حتی بهت فرصت خدافظی هم نمیده!
وقتی در تاریک ترین زمان خود هستی، متوجه می شی که واقعاً چه کسی بهت اهمیت میده. هرگز اون آدم هارو رها نکن.
دستم را که می‌گیری، نبض دلتنگی به شماره می‌افتد، نگاهم که میکنی، غصه‌ها فراموشم می‌کنند، و با هر بوسه‌ات، رنج یک قدم دورتر از من می‌ایستد
- کامران
هر آنچه در قلب هست را نمیتوان گفت، پس خدا آه کشیدن، اشک، خواب‌های طولانی، سکوت و خنده‌های سرد را آفرید.
- کامران
بیا آرزو کنیم حال همه خوب باشد. خیابان‌ها پُر باشد از عابران سرخوشی که نه غصه‌ای برای خوردن دارند، نه دلیلی برای تنها بودن. انسان‌هایی که سرخوش و آسوده از کنار هم عبور می‌کنند، و از ته دل می‌خندند. بیا با هم آرزو کنیم حال همه خوب باشد، به خوبی عطر یاس کوچه‌باغ‌های قدیمی، به خوبی شوق دو روز مانده به عید زمان کودکی، به خوبی همان روزی که آرامش و عشق و آفتاب، به خیابان‌های این شهر برگردد.
- کامران
میخواهم که بدانی، با تو همیشه و هر روز برایم بهار است. وقتی تو هستی، وقتی تو لبخند میزنی، مرا چه حاجت به انتظار فصل‌ها؟ با تو هر لحظه برایم بهار است، هر شب پُر از عطر بهارنارنج. میخواهم که بدانی، تو حس زیبای بهارگونه‌ای برایم، همان‌قدر لطیف، مهربان، پراُمید و سرزنده. با تو همیشه و هر لحظه‌ی این زندگی، برایم بهار است.
- کامران
بگذار دوستت بدارم، تا از اندوه بی‌کران درونم رهایی یابم، تا از روزگار زشتی و تاریکی بدور باشم. بگذار دمی در بستر دستانت بیارامم، تا بتوانم در برابر پریشانی‌ها تاب بیاورم.
- کامران
پیش از تو، هیچ نبودم، بجز سایه‌ی مبهمی بر سر روزها، و دریایی از تاریکی‌ها و دلتنگی‌ها. تو از کجا آمدی؟ در صدایت چه داشتی؟ چشم‌هایت را پشت کدام ستاره پنهان کرده بودی؟ لب‌هایت سرخی کدام گُل، و انگشتانت امواج کدام دریا بود؟ بوسه‌هایت را از کدام بهشت آورده بودی؟ من با صدای تو خواندم، با دستان تو نوشتم، با تو خندیدم، با تو گریه کردم، با تو به یاد آوردم، از یاد بردم، و خاطره ساختم. من با هر بوسه‌ات زنده شدم، نفس کشیدم، زندگی کردم، و جان دادم. پیش از تو، من هیچ نبودم، و به هیچ چیز تعلق نداشتم، اما تو آمدی، تا با تو آغاز شوم، و در تو پایان بگیرم.
- کامران
دلبستگی چیز خوبی‌ است، و فرقی نمی‌کند محبوبت یک انسان باشد، یک حیوان، یا حتی گلدان کوچکی که صبح قبل از ترک خانه به پایش آب ریخته‌ای. حتما باید کسی یا چیزی در خانه منتظرت باشد که پاهایت را به قصد رفتن تند کند. باید باشد... و من هستم و آنچنان در بند بند وجودم دلبستگی به تو رخنه کرده که مرا لحظه‌ای غافل از فکر و خیال به تو نخواهی یافت.
- کامران
پرسید عشق چگونه است؟ گفتم اگر در خاک قلبت دانه‌ای از مهر کسی کاشته شود، درختی در سرتاسر دشت سینه‌ات ریشه میکند، که شاخ و برگش به تمام وجودت خواهد پیچید. هر لحظه در تو رشد میکند و روزی که به بار بنشیند، نگاه سرسبزی از امید را به چشمانت هدیه میدهد، کام لحظه‌هایت را چنان شیرین میکند، که تلخی‌ها و رنج‌های گذشته را فراموش خواهی کرد، و میوه‌ای سرخ را بر روی لب‌هایت می‌نشاند، تا لبخندت زیباترین لبخند جهان باشد.
- کامران
می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانه‌ی من نخواهد آمد. می‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است. می‌پنداشتم که شادی، کبوتری‌ست که دیگر بر بام زندگی‌ام نخواهد نشست. می‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید، و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت. تو آمدی و عشق طلوع کرد، شعر شکوفه داد، کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت، و تنهایی و خستگی، برای ابد بر خاک ریخت‌.
- کامران
فرض کن از روز خورشیدش را بگیرند، و از شب ماه را. از خواب هرچه رویا هست را بگیرند، و از پرنده آسمان و پرواز را. چه میماند؟ من بدون تو همانم. همان هیچ ...
- کامران
امروز به پایان می‌رسد، از فردا برایم چیزی نگو. من نمی‌گویم فردا روز دیگریست، فقط می‌گویم تو روز دیگری هستی. تو فردایی، همان که باید به خاطرش زنده بمانم.
- کامران