[اتوبوسی آمده از تهران، یکی از صندلیهایش خالیست
قطاری میرود از تبریز، یکی از کوپههایش خالیست
سینماهای شیراز پُر از تماشاچیست، که حتما ردیفی از آن خالیست
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عدهای هستند که نمیآیند
شاید کسی در چشم من است
که رفته از چشمم، نمی دانم!]
- بیژن نجدی -
قطاری میرود از تبریز، یکی از کوپههایش خالیست
سینماهای شیراز پُر از تماشاچیست، که حتما ردیفی از آن خالیست
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عدهای هستند که نمیآیند
شاید کسی در چشم من است
که رفته از چشمم، نمی دانم!]
- بیژن نجدی -
[دو چشم ِ باز که هر صبح توی آینه است
چروک خورده تر از روز ِ قبل و قبل ترش
نگاه کردن ِ به پنبه ای مچاله شده
به خود، به دنیا، لبخندهای بی اثرش]
چروک خورده تر از روز ِ قبل و قبل ترش
نگاه کردن ِ به پنبه ای مچاله شده
به خود، به دنیا، لبخندهای بی اثرش]
[تا که دیوی به منزلت آمد، تا که دشمن مقابلت آمد
هرکجا ترس در دلت آمد، با تو در حال مشورت باشم]
هرکجا ترس در دلت آمد، با تو در حال مشورت باشم]
[هدف چند اتّهام شوی، لذّتی تا ابد حرام شوی
یک خیابان ناتمام شوی... همه ی عمر، عابرت باشم]
یک خیابان ناتمام شوی... همه ی عمر، عابرت باشم]