Forwarded from Splendid Isolation
[و نصفهی تیغ خوب است... و قرص چیز بدی نیست]
- سید مهدی موسوی -
- سید مهدی موسوی -
Forwarded from کافه پاراگراف
#داستان_کوتاه
دست به سینه ایستادم روبهروش و گفتم:«اما من هیچ منظوری نداشتم»
بند کیفش از روی دوشش ول شد.
- تموم اون کارا و حرفا...
حرفشُ قطع کردم: بیمنظور بود.
- اما...
+ هیچ منظور خاصی پشتشون نبود.
ناباور زل زد تو چشمام. مرتب اون دو تا تیلهی شیشهایشُ بین دو تا چشمام میچرخوند. زیپ بیرونی کیفشُ باز کرد و سیدی مورد علاقهشُ اورد بیرون. اومدم بگم تیلههای چشمات خوشرنگن؛ به جاش گفتم: «میخوای هدیهمُ پس بدی؟»
گفت: «میخوای دلتُ پس بگیری؟»
- دلم پیش خودمه
+ وقتی آلبوم مورد علاقهمُ توو یه بستهبندی خوشگل بهم هدیه دادی...
- فقط میخواستم خوشحالت کنم.
+ وقتی توو انجمن بعد از اون پیشنهادم تو تنها کسی بودی که ازم دفاع کردی...
- من فقط از نظرم دفاع کردم.
- وقتی یه هفته بیمارستان بودم و تو توو انجام پروژههام کمکم کردی، وقتی همیشه همهی حرفامُ شنیدی و قضاوت نکردی، وقتایی که بهم اعتماد به نفس میدادی...
- همیشه، همیشه، همیشه دلم پیش خودم بود.
+ حتی... حتی یه وقتا یه حرفایی میزدی که...
محکم و با عصبانیت گفتم: «من هیـــــچ منظوری نداشتم!»
دو تا تیلهی شیشهایش، غمناک برق زدن. تلاشهاش برای اثبات وجود حسی که میگفت بهش دارم بیفایده بود. راست میگفت. خیلی حرفا بهش زدم. کمترینش تعریف همیشگیم از خوشرنگی تیلههای نافذش بود. همه چیزی میگفتم که تو دلش زلزله راه بندازم، اما همیشه مراقب بودم نگم دوستت دارم. دوست داشتن مثل گل زدنه و اعتراف به دوست داشتن مثل زدن گل به تیم خودت... میدونستم وقتی نگم، هر موقع که بخوام، راحت میتونم بزنم زیرش... الانم زدم زیرش. زدم زیر دوست داشتنهام، زدم زیر تیلههای عسلیش و پرتشون کردم توو درهی سردرگمی.
میدونستم که باور نمیکنه. میدونستم که توو ذهنش کلی «چرا» دارن چرخ میخورن؛ اما خودم هم نمیدونستم چرا... فقط میدونستم توو این زمونهای که همه گل به خودی میزنن، من دلم نمیخواد جزو لشکر شکست خوردهها باشم...
#آنا_جمشیدی
@cafeparagraph_mag
دست به سینه ایستادم روبهروش و گفتم:«اما من هیچ منظوری نداشتم»
بند کیفش از روی دوشش ول شد.
- تموم اون کارا و حرفا...
حرفشُ قطع کردم: بیمنظور بود.
- اما...
+ هیچ منظور خاصی پشتشون نبود.
ناباور زل زد تو چشمام. مرتب اون دو تا تیلهی شیشهایشُ بین دو تا چشمام میچرخوند. زیپ بیرونی کیفشُ باز کرد و سیدی مورد علاقهشُ اورد بیرون. اومدم بگم تیلههای چشمات خوشرنگن؛ به جاش گفتم: «میخوای هدیهمُ پس بدی؟»
گفت: «میخوای دلتُ پس بگیری؟»
- دلم پیش خودمه
+ وقتی آلبوم مورد علاقهمُ توو یه بستهبندی خوشگل بهم هدیه دادی...
- فقط میخواستم خوشحالت کنم.
+ وقتی توو انجمن بعد از اون پیشنهادم تو تنها کسی بودی که ازم دفاع کردی...
- من فقط از نظرم دفاع کردم.
- وقتی یه هفته بیمارستان بودم و تو توو انجام پروژههام کمکم کردی، وقتی همیشه همهی حرفامُ شنیدی و قضاوت نکردی، وقتایی که بهم اعتماد به نفس میدادی...
- همیشه، همیشه، همیشه دلم پیش خودم بود.
+ حتی... حتی یه وقتا یه حرفایی میزدی که...
محکم و با عصبانیت گفتم: «من هیـــــچ منظوری نداشتم!»
دو تا تیلهی شیشهایش، غمناک برق زدن. تلاشهاش برای اثبات وجود حسی که میگفت بهش دارم بیفایده بود. راست میگفت. خیلی حرفا بهش زدم. کمترینش تعریف همیشگیم از خوشرنگی تیلههای نافذش بود. همه چیزی میگفتم که تو دلش زلزله راه بندازم، اما همیشه مراقب بودم نگم دوستت دارم. دوست داشتن مثل گل زدنه و اعتراف به دوست داشتن مثل زدن گل به تیم خودت... میدونستم وقتی نگم، هر موقع که بخوام، راحت میتونم بزنم زیرش... الانم زدم زیرش. زدم زیر دوست داشتنهام، زدم زیر تیلههای عسلیش و پرتشون کردم توو درهی سردرگمی.
میدونستم که باور نمیکنه. میدونستم که توو ذهنش کلی «چرا» دارن چرخ میخورن؛ اما خودم هم نمیدونستم چرا... فقط میدونستم توو این زمونهای که همه گل به خودی میزنن، من دلم نمیخواد جزو لشکر شکست خوردهها باشم...
#آنا_جمشیدی
@cafeparagraph_mag
کافه پاراگراف
#داستان_کوتاه دست به سینه ایستادم روبهروش و گفتم:«اما من هیچ منظوری نداشتم» بند کیفش از روی دوشش ول شد. - تموم اون کارا و حرفا... حرفشُ قطع کردم: بیمنظور بود. - اما... + هیچ منظور خاصی پشتشون نبود. ناباور زل زد تو چشمام. مرتب اون دو تا تیلهی شیشهایشُ…
با احساسات بقیه بازی نکنید وقتی درمورد احساسات خودتون مطمئن نیستید ...
#💙🦄
#💙🦄
[باید ازت متنفر باشم برای آزار دادنم؛
ولی ازخودم متنفرم برای این که این اجازه و بهت دادم...=))]
#💙🦄
ولی ازخودم متنفرم برای این که این اجازه و بهت دادم...=))]
#💙🦄
[اگه دوسش ندارین
شوخی شوخی باهاش نگردین
جدی جدی عاشق میشه
زندگیش میشه جهنم! ]
- لانتوری -
@soletsrun
شوخی شوخی باهاش نگردین
جدی جدی عاشق میشه
زندگیش میشه جهنم! ]
- لانتوری -
@soletsrun
Forwarded from -ritalin∞
- پاول: چرا مردم میمیرن؟
- کریستف: بستگی داره، سکته قلبی، سرطان، تصادف یا سن زیاد...
- پاول: منظورم اینه مرگ چیه ؟
- کریستف: قلب دیگه خون رو پمپ نمیکنه، خون به مغز نمیرسه، همه چی متوقف میشه
- پاول: چی باقی میمونه؟
- کریستف: هرکاری که کردی، خاطره کاری که کردی به عنوان یه انسان، خاطره خیلی مهمه به نظرم ، یادت میمونه که یه نفر بود ، یه نفر که انسان مهربونی بود ، چهرش رو، لبخندش رو یادت میمونه ...
- کریستف: بستگی داره، سکته قلبی، سرطان، تصادف یا سن زیاد...
- پاول: منظورم اینه مرگ چیه ؟
- کریستف: قلب دیگه خون رو پمپ نمیکنه، خون به مغز نمیرسه، همه چی متوقف میشه
- پاول: چی باقی میمونه؟
- کریستف: هرکاری که کردی، خاطره کاری که کردی به عنوان یه انسان، خاطره خیلی مهمه به نظرم ، یادت میمونه که یه نفر بود ، یه نفر که انسان مهربونی بود ، چهرش رو، لبخندش رو یادت میمونه ...
[در واقع اگه بخواییم منصف باشیم، اینجا یه مجسمهی زنده دراز کشیده و تظاهر به مرگ میکنه! - کاری که خیلی از انسانها قبل از نابودیشون توی عصریخبندان، انجام میدادن.]
- Heart With The Warm -
- Heart With The Warm -