«شبکهای تافته از هزاران سرنخ گوناگون رادیکالبودگیِ آغازین قدرت مؤسس را تعریف میکند. با وجود این، انسجام بافتار مزبور همواره در معرض خطر قرار دارد. شماری از تعیّنات منحرفانۀ نهادی یا صوری بر مفهوم مزبور تحمیل شده است و، همانند نمونۀ آرنت، آن را از گشودگی هستیشناختی رادیکالی محروم میکند که بدان شکل میبخشد. چگونه میتوان این رادیکالبودگی را متصور شد؟ چگونه میتوان، با اجتناب از هر مسیر کاذبی، آن را در تاریخ و قانون بازشناسی کرد؟ کارل اشمیت که، به رغم بلاهت نتایج بحثش، این پرسش را با تأکیدی فوقالعاده مطرح کرده است، ما را به اسپینوزا ارجاع میدهد. من، نیز، باور دارم که فلسفۀ اسپینوزا به ما رخصت میدهد تا به نخستین طرح کلی از قدرت مؤسس شکل دهیم و از آن در برابر کژفهمیها و رازوارهسازیها محافظت کنیم. تلاش برای نظریهپردازی در خصوص ″علیتی که تبیینی از اثرگذاری کل بر روی اجزایاش و عمل اجزا بر روی کل به دست میدهد″، اسپینوزا را به ″تنها یا تقریباً تنها گواه″ نظریهای از تمامیت فاقد انسداد بدل میسازد، قسمی قدرت مؤسس بدون هر گونه محدودیت.»
@Spaph
آنتونیو نگری، شورشها: قدرت مؤسس و دولت مدرن، ۱۹۹۳
@Spaph
آنتونیو نگری، شورشها: قدرت مؤسس و دولت مدرن، ۱۹۹۳
«چنانکه تاریخ مكرراً نشان داده است، ترس و تهدید شیوهای کارآمد برای برساختن نظم سیاسی بوده است. با وجود این، چنین نظمی به شدت ناپایدار است و، اگر هم بپاید، چیزی را میآفریند که اسپینوزا آن را مجموعهای از بردگان قلمداد میکند، نه قسمی جمهور. ترس، تنفر، مالیخولیا و دیگر انفعالات اندوهناک بالطبع بیثبات و ناپایدارند: آنها بدن و ذهن را تضعیف میکنند؛ آنها پیوندهای مودّت را از بین میبرند، و زیر پای ″عزت نفس″ را خالی میکنند، یعنی بالاترین شادمانیها که از تجربهی قدرت خویش برای تفکر و عمل کردن ناشی میشود (اخلاق، بخش چهارم، قضيهی ۵۲). به علاوه، به نظر اسپینوزا، این قانون طبیعت است که موجودات انسانی میل دارند از ترس رهایی یابند. اسپینوزا از قول سنکا میگوید به همین دلیل است که ″حکومتهای خودکامه هیچگاه دیرپا نیستند″.»
@Spaph
هاسانا شارپ، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمهی فؤاد حبیبی و امین کرمی
@Spaph
هاسانا شارپ، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمهی فؤاد حبیبی و امین کرمی
«بگذارید فرض کنیم که میتوان این آزادی [آزادی بیان] را سرکوب کرد و مردم را چنان تحت نظارت گرفت که جرأت بر زبان راندن چیزی جز آنچه قدرت حاکم از ایشان میطلبد نداشته باشند. حال، مطمئناً هرگز چنان نخواهد شد که ایشان فقط آنچنان بیاندیشند که مقامات میخواهند، و بنابراین لزوماً چنین خواهد شد که مردم دائم یک جور میاندیشند و جور دیگری سخن میگویند. این باعث تضعیف اعتماد میشود که نخستین شرط ضروری هر کشوری [به خصوص یک جمهوری] است؛ چاپلوسی مشمئزکننده و تزویر اشاعه خواهد یافت، که به توطئهگری منجر میشود و هرگونه کردار صادقانهای را نابود میکند. زیرا در واقع ناممکن است همگان را واداشت تا از روی یک نسخه سخن بگویند. برعکس، هر چقدر بیشتر جهد کنند تا مردم را آزادی بیان محروم سازند، مردم با سماجت بیشتری مقاومت خواهند کرد.»
@Spaph
بندیکت اسپینوزا، «رسالهی الهیاتی - سیاسی»، ترجمهی علی فردوسی
@Spaph
بندیکت اسپینوزا، «رسالهی الهیاتی - سیاسی»، ترجمهی علی فردوسی
👍1
«میان خودکامه، برده و کشیش نوعی همدستی هست. چرا؟ چون برده کسی است که وقتی هیچچیز خوب پیش نمیرود، خوشحالتر است. هر چه وضع خرابتر، خوشحالتر. این وجه وجود برده است. برده در هر وضعیتی که باشد باید سویه ناخوشایند را ببیند. کسانی در این کار استعداد خاصی دارند؛ «چیزی زشت آنجاست!» اینها همان بردگاناند. ممکن است یک تابلو باشد یا صحنهای در خیابان. کسانی هستند که در این کار نابغهاند. میتوان از نبوغ برده سخن گفت و در عین حال دلقک. برده دلقک است. اینها همگی سنخهای خودکامانهاند، خودشان را میچسبانند، ولتان نمیکنند و مدام سرتان را در هر کثافتی فرو میکنند. آنها خوشحال نیستند و همواره باید همهچیز را خوار و خفیف کنند. آنها همواره باید فضاحتی جزئی بیابند، فضاحت در فضاحت. اینجاست که ذوقزده میشوند. هر چه چیزها افتضاحتر باشند، خوشحالتراند. زندگی آنها این گونه است؛ برده چنین است! انسان ندامت و هجو؛ برده همهی اینهاست. بدین سبب است که اسپینوزا خنده انسان توانمند و قوی را مقابل خنده برده قرار میدهد؛ خندههایشان یکی نیست.»
@Spaph
ژیل دلوز، جهان اسپینوزا، ترجمه حامد موحدی
@Spaph
ژیل دلوز، جهان اسپینوزا، ترجمه حامد موحدی
«در باب اسپینوزا بود که به جدیترین شکل، مطابق قواعد تاریخ فلسفه کار کردم. اما همو بود که بیش از هر کس دیگری احساس میکردم همچون تندبادیست که هر بار که او را میخوانیم، به زمین میزندمان، و جاروی سحرآمیزی است که ما را از جا میکند. هنوز فهم اسپینوزا را شروع نکردهایم و خود من هم چندان از بقیه جلوتر نیستم.»
@Spaph
- ژیل دلوز، به نقل از مایکل هارت در «ژیل دلوز: نوآموزی در فلسفه»، ترجمهی رضا نجفزاده
@Spaph
- ژیل دلوز، به نقل از مایکل هارت در «ژیل دلوز: نوآموزی در فلسفه»، ترجمهی رضا نجفزاده
«به کمک اسپینوزا میتوانیم به این بینش دست یابیم که مقاومت را نه عمل [نادر و] افراطی که تعادلی از کف رفته را از نو برقرار میسازد، بلکه بهعکس آن را خود هسته انسانیت و سیاست بدانیم. آنگاه که اسپینوزا، در میانه سده هفدهم، به طور غیر مستقیم به هابز پاسخ میدهد و ایده طبیعت متعالی قدرت را که به انبوهخلق و وحدت و انسجامی هستیشناختی میبخشد به چالش میکشد، ایدهای جدید و بدیع از شهروندی تکوین مییابد. به زعم اسپینوزا، شهروندی دیگر بازشناسی متقابل شالوده مشترک اتباع و حاکم ابتنا ندارد. بلکه شهروندی مبتنی است بر مقاومت، و به کار بستن تعارض و ستیزه.»
@Spaph
فیلیپو دل لوکزه، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمهی فؤاد حبیبی و امین کرمی
@Spaph
فیلیپو دل لوکزه، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمهی فؤاد حبیبی و امین کرمی
👏2
«در تاریخ هستیشناسی و در کل ایدۀ هستی، موضع اسپینوزا بیهمتاست. وجه ممیزۀ تفکر اسپینوزا، تداوم بین فیزیک و اخلاق، پدیدارشناسی و تبارشناسی و اخلاق و سیاست است. از همین رو باید به اسپینوزا برگردیم، زیرا برداشت وی از هستی هرگونه یوتوپیا را کنار میگذارد، یا به عبارت بهتر قسمی دیسیوتوپیای ژرف، مستمر و پایدار را میآموزد که درون چارچوبش شاهد امید دگرگونی انقلابی در مقام بعدی از واقعیت، سطحی از زندگی، هستیم. اسپینوزیسم حالتی ذهنی است: این حالت به وجود اجازه میدهد تا همچون امکانی برای براندازی در نظر گرفته شود ــ این اصل استعلایی هستیشناختی انقلاب است. در این قلمرو، در این حالوهوا، مردم به آزمودن خویش، یک به یک و به صورت جمعی، ادامه میدهند. ایدئولوژیهایی که ایشان بدانها خدمت میکنند زاده میشوند و میمیرند، فقط اسپینوزیسم است که باقی میماند: در قالب متافیزیکی آغازین، در هیئت حق طبیعی، در حکم وضعی که لازم است خود را غرق در آن سازیم. نهفقط از آن رو که میخواهیم فیلسوف باشیم، بلکه بیش از هر چیز اگر میخواهیم انقلابی باشیم.»
@Spaph
- آنتونیو نگری، اسپینوزای برانداز، ۲۰۰۴
@Spaph
- آنتونیو نگری، اسپینوزای برانداز، ۲۰۰۴
«اسپینوزا ضد اورول [و ایدۀ امکان 1984] است. تقلیل و کنترل مطلق معنای کلمات از دید وی امری است غیرقابل تصور، و به همین میزان تقلیل مطلق فردیت از سوی توده یا تقلیل توده از طریق جذب به درون فردیت مستقر در قدرت.»
@Spaph
اتیین بالیبار، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمهی فؤاد حبیبی و امین کرمی
@Spaph
اتیین بالیبار، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمهی فؤاد حبیبی و امین کرمی
👍1
«اسپینوزا، در سرتاسر اخلاق، از نکوهش سه نوع شخصیت دست نمیکشد: انسانی با انفعالات اندوهناک؛ انسانی که این انفعالات را به کار میگیرد و بدانها به منظور تقویم قدرت خویش نیاز دارد؛ و انسانی که وضع بشر و انفعالات انسانی او را بالکل اندوهگین میسازد: بنده، خودکامه و کشیش.»
@Spaph
ژیل دلوز، در کتاب «بازیابی مکرر: قدرت اسپینوزا از کجا میآید؟»، ترجمهی فؤاد حبیبی و امین کرمی
@Spaph
ژیل دلوز، در کتاب «بازیابی مکرر: قدرت اسپینوزا از کجا میآید؟»، ترجمهی فؤاد حبیبی و امین کرمی
اسپینوزا و فلسفه
وقتی پای رابطۀ فیلسوف و قدرت مستقر [یا برساخته] وسط میآید هیچ گزینهای به صورت پیشینی کنار نهاده نمیشود: از حمایت فعال و حمایت انتقادی تا مخالفت سازنده و مخالفت تمامعیار، خواه عیان باشد و خواه نهان ــ همهچیز بستگی به شرایط دارد.
بگذارید در اینجا با تبیین این نکته بحثم را جمعبندی کنم که فیلسوف انسانیست بالکل آزاد. اینهمانی اسپینوزیستی حق و قدرت [برسازنده] بدان معناست که فیلسوف هیچ الزامی به اطاعت از خودکامه ندارد؛ در حقیقت، مسئله دقیقاً خلاف این است، زیرا خودکامه نمیتواند هیچ ترسی در قلوب فلاسفه ایجاد کند و بدینسان هیچ قدرتی بر کنشهای آنها ندارد. تعریف اسپینوزیستی از عدالت بهمثابۀ احترام به قوانین موضوعه به هیچ وجه فیلسوف را از تلقی برخی از قوانین به عنوان قوانینی ناعادلانه بازنمیدارد، زیرا قوانینی وجود دارند که لاجرم موجب برانگیختن شهروندان به تخطی از قانون میشوند و خودشان با این کار هر شهروندی را به دشمن قوانین موضوعه بدل میسازند. و این استدلال اسپینوزیستی که بدترین دولتها کماکان بر وضع طبیعی ترجیح دارند، بهشرطی که مانع از رفتار هرجومرجطلبانۀ شهروندان شوند، به هیچ وجه مانع از آن نمیشود که فیلسوف در راستای از میان برداشتن چنین دولتی و جایگزینی آن با دولتی دیگر به فعالیت بپردازد؛ در حقیقت، بهعکس، فلاسفه میدانند که چنین رخدادی در بلندمدت اجتنابناپذیر است، که این خطر وجود دارد که خود این دولت منجر به وضعیتی شود که به صورت موقت همچون آشوب ناشی از وضع طبیعی باشد، در نتیجه بهتر آن است که پیشاپیش مهیای آن شد که چنین تغییری در بهترین شرایط ممکن رخ دهد. بدینسان وقتی پای رابطۀ فیلسوف و قدرت مستقر [یا برساخته] وسط میآید هیچ گزینهای به صورت پیشینی کنار نهاده نمیشود: از حمایت فعال و حمایت انتقادی تا مخالفت سازنده و مخالفت تمامعیار، خواه عیان باشد و خواه نهان ــ همهچیز بستگی به شرایط دارد. فعالیت سیاسی خود اسپینوزا صرفاً یک مثال در خصوص این احتمالات متعدد است.
@Spaph
ــ الکساندر ماترون، «اخلاق و سیاست نزد اسپینوزا»، در سیاست، هستیشناسی و شناخت نزد اسپینوزا، ۲۰۲۰.
@Spaph
ــ الکساندر ماترون، «اخلاق و سیاست نزد اسپینوزا»، در سیاست، هستیشناسی و شناخت نزد اسپینوزا، ۲۰۲۰.
«اسپینوزا نخستین کسی بود که مسئلۀ قرائت و در نتیجۀ نوشتار را مطرح کرد، و هم او نخستین کسی در جهان بود که توأماً نظریه ای را در خصوص تاریخ و فلسفۀ ناظر بر ابهام امر بلاواسطه مطرح کرد. به مدد او، برای نخستین بار انسان بدین طریق ذات قرائت و ذات تاریخ را در قالب نظریه ای راجع به تفاوت مابین امر خیالی و امر حقیقی به هم پیوند زد.»
@Spaph
لویی آلتوسر و اتیین بالیبار، قرائت سرمایه، ۱۹۶۷
@Spaph
لویی آلتوسر و اتیین بالیبار، قرائت سرمایه، ۱۹۶۷
«فلسفه بهشدت نهفقط به فهم فلسفی، از رهگذر مفاهیم، بل به فهمی غیرفلسفی نیازمند است که در ادراکات و تأثیرات یا عواطف ریشه دارد. ما به هر دو فهم نیاز داریم. فلسفه رابطهای اساسی و ایجابی با غیرفلسفه دارد: فلسفه مستقیماً با غیرفیلسوفان سخن میگوید. برجستهترین نمونۀ ممکن، یعنی اسپینوزا، را در نظر بگیرید: همان فیلسوف مطلق که «اخلاق» وی برجستهترین کتابهایی است که بر مفاهیم ابتنا دارد. اما این نابترین فلاسفه همچنین با همگان نیز صحبت میکند: هر کسی میتواند «اخلاق» را بخواند اگر آماده باشد که باد و آتش آن وی را از جا برکند. یا نیچه را ببینید. از سوی دیگر، میتوان به شناخت بسیاری دست یافت که رکن اصلیاش خارج از فلسفه است. فهم غیرفلسفی نه فهمی نابسنده یا موقت، بلکه یکی از طرفین فلسفه، یکی از بالهای پرواز آن است.»
@Spaph
ژیل دلوز، جستار «در باب فلسفه» در Negotiations، 1995.
@Spaph
ژیل دلوز، جستار «در باب فلسفه» در Negotiations، 1995.
«آنچه خطرناک است نه ناتوانی مردم در اندیشیدن به مسائل جامعه، بلکه باور به ناتوانی مردم در اندیشیدن به مسائل جامعه است. به زبان لفور، تاریخ اندیشه نشان داده است عمده بصیرتهای فلسفی ریشه در زندگی معمولی و روزمره مردم دارد.»
مصطفی مهرآیین
@mostafamehraeen
مصطفی مهرآیین
@mostafamehraeen
باید درک کنیم و بدانیم تا آزاد باشیم و بتوانیم تغییر کنیم، تا بدان ظرفیتی دست یابیم که به قدرت برسازنده بدل میشود و به ما اجازۀ تقویم پایداری در هستیمان، یعنی شادمانی، را عطا میکند. بیایید ترتیب نقلقولهای یادداشتشدۀ مارکس را به منزلۀ شرحی بر نامههای اسپینوزا قرائت کنیم: این ترتیب شاخصیست دال بر بعد اخلاقی فلسفۀ مارکس، که همانا قسمی «اخلاق» اوست. بدینسان میتوان تصدیق کرد که نظام فکری اسپینوزا ترکیبیست سرتاسر متشکل از امر سیاسی (میدانیم که در واقع «رسالۀ سیاسی» آخرین اثر اسپینوزاست).
@Spaph
- مارگریتا پاسکوچی، «قدرت فقر: مارکس اسپینوزا میخواند»، ترجمۀ فؤاد حبیبی و امین کرمی.
@Spaph
- مارگریتا پاسکوچی، «قدرت فقر: مارکس اسپینوزا میخواند»، ترجمۀ فؤاد حبیبی و امین کرمی.
«راهنمای انبوه خلق آزاد امید است و نه ترس، در حالی که انبوه خلقی که به انقیاد درآمده را ترس هدایت میکند و نه امید. دستهی نخست در جستوجوی ترویج زندگی و دستهی دوم صرفاً به دنبال اجتناب از مرگ است. به بیان دیگر، دستهی نخست مشتاق زندگی برای خویش است و دستهی دوم بهاجبار به مالکیت یک فاتح درآمده است. به همین سبب میگوییم که دستهی دوم برده و دستهی نخست آزاد است.»
@Spaph
- اسپینوزا، رسالهی سیاسی، ترجمهی پیمان غلامی و ایمان گنجی
@Spaph
- اسپینوزا، رسالهی سیاسی، ترجمهی پیمان غلامی و ایمان گنجی
💯1
«اسپینوزا میگوید که ماهی به سکونت در آب تعیّن یافته و بدین کار بهحق متعیّن شده، درست هم چنانکه ماهی بزرگتر، نیز بهحق، به خوردن ماهی کوچک تعیّن یافته است. بخش نخست این مثال به اندازهی کافی واضح مینماید: چیزها همان چیزی هستند که هستند، بهحق در فعلیتشان وجود دارند و بهحقیقت به چه صورت دیگری میتوانند باشند، به جز اینکه حق [در غیر این صورت] به هنجاری متعالی و فراطبیعی بدل شود که از رهگذرش دست به داوری، نکوهش یا انکار آن چیزی بزنیم که وجود دارد. ماهیها صاحب این حقاند که چنان باشند که هستند و نه بهصورتی دیگر؛ آنها حق دارند در آب سکونت کنند اما این حق را ندارند (یعنی، برای آنها ممکن نیست) که صحبت کنند. اما این مثال نباید ما را گمراه کند: مراد اسپینوزا از ماهی قسمی ماهی انتزاعی یا کلی نیست. همهی ماهیهای منفرد ساکن آب برای چنین کاری واجد حقاند؛ اگر، به هر دلیلی، ماهی خاصی دچار بیماریای شود که مانع از آن شود تا اکسیژن را از آب جذب کند و بنابراین نتواند دیگر در آن زندگانی کند، او دیگر صاحب حق سکونت در آب نیست.»
@Spaph
وارن مونتاگ، «بازگشت [به] اسپینوزا»
@Spaph
وارن مونتاگ، «بازگشت [به] اسپینوزا»
«راهنمای یک مردم آزاد امید است و نه ترس، در حالی که مردم تحت انقیاد را ترس هدایت میکند نه امید.»
@Spaph
اسپینوزا، رساله سیاسی
@Spaph
اسپینوزا، رساله سیاسی
پس انقلاب و مرزهای آن نزد اسپینوزا همان قلمرویی است که عملیاتی فوقالعاده بر آن بنا میشود، تجسم پیشینی مسئلهی بنیادین فلسفهی سدههای بعد: تأسیس امر جمعی در مقام پراکسیس. از این منظر، فلسفهی اسپینوزا حقیقتاً فلسفهای بیزمان است: زمان آن آینده است!
- آنتونیو نگری، «نابهنجاری وحشی: قدرت متافیزیک و سیاست اسپینوزا».
@Spaph
- آنتونیو نگری، «نابهنجاری وحشی: قدرت متافیزیک و سیاست اسپینوزا».
@Spaph
اسپینوزا مردم را به شکل بسیار بسیار زیبایی میبیند. حتی زیباتر است وقتی اعتراضهایی را، که مردم به او وارد کردند، در نظر میگیریم، مثلاً هگل کودن. وقتی هگل علیه اسپینوزا میگوید «آه، او هیچ وقت چیزی از کار امر منفی نفهمید». این عالیست کار امر منفی کپهی مدفوع است. نه این که او نمیفهمید خیلی خوب هم میفهمید کار امر منفی یا شورهای غمگین آنهایی هستند که قدرتِ تأثیرپذیری را در شرایطی که قدرت کنشگری لزوماً کاهش مییابد محقق میکند.
@Spaph
ژیل دلوز، سمینارهای آنتی ادیپ و هزار فلات
@Spaph
ژیل دلوز، سمینارهای آنتی ادیپ و هزار فلات