اسپینوزا و فلسفه
4.36K subscribers
241 photos
23 videos
49 files
77 links
«تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد ... .» بخشی از تکفیرنامه اسپینوزا از سوی سران کنیسه‌ی آمستردام
ارتباط با من:
@Chia_MS
Download Telegram
«یک انسان به شرطی که انسان دیگری را تحت قدرت خویش دارد که او را به الزاماتی مقید کند، یا او را از سلاح یا ابزار دفاع از خود یا گریز محروم سازد، یا او را مرعوب کند، یا او را با منفعت‌بخشی به خود چنان وابسته کند که وی از رضایتِ ولی‌نعمتش خرسند شود و نه از رضایتِ خویش، و آن طور که دیگری می‌خواهد زندگی کند و نه به انتخاب خودش. کسی که دیگری را به شیوه اول یا دوم قدرت خویش در می آورد فقط بدن وی را به چنگ می آورد و نه ذهنش را؛ او به شیوه سوم یا چهارم بدن و ذهن دیگری را نیز تابع حق خویش کرده است، اما فقط تا آنجا که ترس یا امید استمرار می یابند. وقتی یکی از آنها حذف میشود، دیگری اختیار خویش را به دست می‌گیرد.»

@spaph

اسپینوزا، رساله سیاسی، ترجمه‌ی پیمان غلامی و ایمان گنجی
«مخلص کلام، اگر ما اسپینوزیست هستیم، [آن‌گاه] یک چیز را نه از طریق فرم، یا اندام‌ها و کارکردهایش، تعریف می‌کنیم و نه [حتی] به منزله قسمی جوهر یا سوژه. ما، با وام‌گیری از اصطلاحات قرون وسطا یا واژگان جغرافیا، چیزها را با توسل به طول و عرض تعریف می‌کنیم. یک بدن می‌تواند هر چیزی باشد: می‌تواند یک حیوان، هیئتی از صداها، یک ذهن یا قسمی ایده باشد. می‌تواند یک پیکره زبانی، بدنه اجتماعی یا یک جمع باشد. از نظرگاه ما مجموعه رابطه سرعت و آهستگی، حرکت و سکون، میان ذراتی را طول یک بدن می‌خوانیم که آن را بر می سازند؛ به تعبیری دیگر رابطه میان عناصر نیافته. ما مجموعه تأثیراتی را عَرْض می‌خوانیم که بدنی را در هر لحظه و تصرف در می‌آورند، به سخنی دیگر، حالت‌های مفرطی از قسمی نیروی ناشناس (نیروی برای وجود داشتن، ظرفیتی برای تأثیر پذیرفتن). بدین شیوه ما نقشه یک بدن را ترسیم می‌کنیم. طول‌ها و عرض‌ها با همدیگر طبیعت را بر می‌سازند، همان سطح درون‌ماندگاری یا یکپارچگی‌ای که همواره متغیّر است و افراد جمع‌ها[ی مختلف] آن را دائماً دگرگون، ترکیب و دوباره تنظیم می‌کنند.»

@Spaph

ژیل دلوز، «اسپینوزا و ما» در کتاب «بازیابی مکرر»
«دیالکتیک هیچ جایی نزد اسپینوزا ندارد، زیرا فراشد مؤسسِ هستی‌شناسیْ منفی و خلأ را نمی‌شناسد مگر در قالب پارادوکس و انقلاب نظری. فراشد موسسِ مزبور هستی را به لحاظ کیفی و کمّی روی هم انباشته می‌کند؛ و این فراشد همواره به فضاهای جدید حرکت می‌کند و آن‌ها را بر می‌سازد. منطق اسپینوزایی نه گمانه‌زنی بل تنها ردپاها، یعنی سیمپتوم، را می‌شناسد. تنوع هستی، که منطق مزبور به تشریح آن برمی‌آید، درون تار و پودی بافته‌شده از عمل‌های مادی‌ای قرار دارد که، در ترکیبات و چهره‌های مختلف، فراشدی از ترکیب و خودتکوینی را تجربه می‌کند. [کتاب] اخلاق این دینامیسم کاملاً انکشاف‌یافته را نشان می‌دهد.»

@Spaph

آنتونیو نگری، «تفاوت و آینده» در کتاب «بازیابی مکرر»، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی و امین کرمی
«فقط یک نکته در پایان می‌ماند. و آن، بار دیگر، خصلت وحشی این ضرباهنگ متافیزیکی‌ست. قدرت واژگون‌سازی هستی‌شناختی، تعین ظهور جهان، و تأکید بر اخلاقی بودن به‌مثابه نیروی تأسیس‌گر و برسازنده، به این نظام خشونتی درونی برای تصمیم و شکلی چنان تام‌و‌فراگیر می‌بخشد که دیگر جایی باقی نمی‌ماند برای منتسب‌کردن تفکر اسپینوزا به معیارهای آرام زمانه‌اش. این اندیشه‌ای‌ست ناهمخوان با زمانه، اندیشه‌ای فراانسانی. بسط و تحولی وحشیانه. لازم نیست برگردم و بر ویژگی‌های مادی و تاریخی این روند تأکید کنم. اما، شما را به خدا، آن‌ها را در ذهن داشته باشید. در غیر این‌صورت، گسست، شکاف و زخمی که اسپینوزا بر تفکر غربی وارد می‌آورد درک نخواهد شد. و نیز امید حاصل از آن.»

@Spaph

آنتونیو نگری، نابهنجاری وحشی، ترجمه‌ی سروش سیدی
«خداحافظ آقای مجری»؛
چرا به جای «مهمونی»، باید به ضیافت زندگی رفت؟

«[نزد] اسپینوزا .... خنده‌ی آن‌ها هجو است و خنده‌ی هجو خنده‌ی بدی است. چرا؟ چون خنده‌ای است که پیغام غم می‌دهد. .... اسپینوزا خنده انسان توانمند و قوی را مقابل خنده برده قرار می‌دهد؛ خنده‌های‌شان یکی نیست. خنده انسان آزاد و نیرومند گونه‌ای خنده نیک‌خواهانه است.»
ژیل دلوز
اسپینوزا ایده واضح و مهمی دارد «خیر» و «شر»ی در کار نیست، تنها «نیک» و «بد» است که وجود دارد - نیچه هم در بخش ۱۷ از جستار نخست «در باب تبارشناسی اخلاقیات» بر همین ایده صحه می‌گذارد. به بیان خود او اسپینوزا «زیرا شیئی واحد ممکن است در عین حال هم بد و هم خوب و هم نه بد و نه خوب باشد. مثلاً موسیقی برای مبتلایان به مالیخولیا خوب است و برای سوگواران و عزاداران بد است و برای مردگان نه خوب است و نه بد.» این ایده به‌تمامی راه را بر هر ایدۀ اخلاقیاتی که معتقد است «زندگی غلط را نمی‌توان درست زیست» می‌بندد.
@Spaph

ادامه متن:
https://www.instagram.com/p/CqLqRT2tWbT/
«هر فلسفۀ فرهیخته‌‏ای، هر فلسفه‌ای که خموشی ایدئولوژیک یکسره آن را سرکوب نکرده باشد، باید تصمیم بگیرد ــ همان‏‌گونه که اسپینوزا در نظر داشت ــ که کجا می‏‌ایستد: در طرف ستمدیدگان یا در طرف ستمگران. بگذارید این‌‌جا یادآوری کنم که «بدبینی خرد و خوش‌‏بینی اراده»ای که گرامشی ترویج می‏‌کند هیچ ربطی به موضوع مورد بحث ندارد، زیرا از منظری اسپینوزایی، تنها «خوش‌‏بینی خرد» در کار است (و شاید در موقع لزوم نوع خاصی از «بدبینی اراده»).»
@Spaph

آنتونیو نگری، اسپینوزا و ما، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی و امین کرمی
«نویسندگان، شاعران، موزیسین‌ها، فیلم‌سازان _ نقاشان نیز، و حتی خوانندگان تصادفی ـ می‌توانند خود را اسپینوزیست بدانند؛ در واقع، چنین چیزی برای آن‌ها بیش از فیلسوفان حرفه‌ای محتمل است. این مسئله به برداشت عملی شخص از ″طرح″ مربوط می‌شود. مسئله این نیست که شخص می‌تواند بدون این‌که بداند اسپینوزیست باشد، بلکه مسئله آن است که امتیاز شگرفی وجود دارد که اسپینوزا از آن برخوردار است، چیزی که به نظر می‌رسد، تنها وی موفق به انجام دادن آن شده و نه هیچ‌کس دیگری.»

@Spaph

ژیل دلوز
«وقتی اسپینوزا زندگی را نقشینه‌ای فرض می‌کند که بر آن، احساسات یگانه، از میل تا عشق و از تن تا بدن مقدس، قوه‌ی مشترکی را برای دگرگونی در هم می‌تنند، به بهترین شکل ماهیت غو‌ل‌آسای انبوه‌خلق را پیش‌بینی کرده است. از نظر اسپینوزا، تجربه زندگی جستجوی حقیقت، کمال و شادی خدا است. اسپینوزا به ما نشان می‌دهد که چگونه امروز در پسامدرنیته می‌توانیم این دگر‌دیسی‌های غول‌آسای تن را نه تنها خطر که همچنین امکان، امکان خلق جامعه‌ای، بدیل بدانیم.»

@Spaph

مایکل هارت و آنتونیو نگری، «انبوه‌خلق»، ترجمه‌ی رضا نجف‌زاده
از تولد درمانگاه به بعد، فوکو بیشا را ستایش می‌کرد که با تعریف زندگی بر اساس مجموعه‌ای از کارکردهایی که در برابر مرگ مقاومت می‌کنند، حیات‌باوری جدیدی را ابداع کرد. از دید فوکو همچون نیچه، در خود انسان است که باید مجموعه نیروها و کارکردهایی را جستجو کرد که در برابر مرگ انسان مقاومت می‌کنند. اسپینوزا می‌گفت نمی‌دانیم بدن انسان اگر از انضباط‌های انسان آزاد شود، چه می‌تواند بکند. و فوکو می‌گوید نمی‌دانیم انسان ″از این لحاظ که زنده است″، یعنی به منزله‌ی مجموعه‌ای از ″نیروهایی که مقاومت می کنند″، چه می‌تواند بکند.»

@Spaph

ژیل دلوز، کتاب «فوکو»، ترجمه‌ی نیکو سرخوش و افشین‌ جهان‌دیده
اسپینوزا و فلسفه
«خداحافظ آقای مجری»؛ چرا به جای «مهمونی»، باید به ضیافت زندگی رفت؟ «[نزد] اسپینوزا .... خنده‌ی آن‌ها هجو است و خنده‌ی هجو خنده‌ی بدی است. چرا؟ چون خنده‌ای است که پیغام غم می‌دهد. .... اسپینوزا خنده انسان توانمند و قوی را مقابل خنده برده قرار می‌دهد؛ خنده‌های‌شان…
خداحافظ آقای مجری.pdf
138.9 KB
فایل پی‌دی‌اف «خداحافظ آقای مجری»؛
چرا به جای «مهمونی»، باید به ضیافت زندگی رفت؟

@Spaph

از متن:

به بیان دلوز «این شهود اسپینوزاست: میان خودکامه، برده و کشیش نوعی همدستی هست، چرا؟ چون برده کسی است که وقتی هیچ چیز خوب پیش نمی‌رود، خوشحال‌تر است. هر چه وضع خراب‌تر، خوشحال‌تر. ... می‌توان از نبوغ برده سخن گفت و در عین حال دلقک. برده دلقک است. ... هر چه چیزها افتضاح‌تر باشند، خوشحال‌ترند. زندگی آن‌ها این گونه است؛ برده چنین است.» بنابراین شورهای شادمانه و اندوهناک به شکل ذاتی مشخص نمی‌شوند، بلکه در موقعیت مشخص می‌شوند. فلسفه اسپینوزا فلسفه موقعیت است. اخلاق یعنی در موقعیت اندیشیدن-عمل‌کردن. از این نظر شورها در موقعیت مشخص می‌شوند؛ شاید شما بخندی، اما این خنده بر بنیاد اندوه استوار شده باشد. فراموش نکنیم که استهزا نوعی اندوه است. خوشحالی از ناکامی دیگری (معمولاً دشمن و رقیب) بر اندوه استوار است. بسیار است مثال‌هایی که می‌توان برای این نوع خوشحالی ذکر کرد.
«جهان می‌درخشد عشق پیونددهنده هستندگان متفاوت است؛ عشق عملی است که بدن‌ها را پیوند می‌زند و تکثیر می‌کند بدن‌ها را می‌زاید و ذاتِ تکینشان را به طور جمعی بازتولید می‌کند. اگر در این اجتماع عاشقانه‌ی بدن‌ها و اتم‌های زنده جا خوش نکرده بودیم وجود هم نمی‌داشتیم. وجودِ ما فی نفسه همواره جمعی است. هیچ‌کس تنها نیست. بر عکس این دیالکتیک و شدن دیالکتیکی است که انسان را منزوی می‌کند و نه هستی و عشق. در برابر فلاکت‌های منطق و مطلقاً در تضاد با خودتنهاانگاری [solipsism]، اندیشه‌ای ممکن است: اندیشه‌ی اسپینوزا. به همین خاطر است که عشق را می‌توان نیرویی فیض‌بخش تعریف کرد: نوعی تکثیر، وفورِ بی‌اندازه‌ی هستی متین که پیشاپیش انقلاب را به انجام رسانده که سطح محتوا و نیروی امیال را به ورای تمامی سنجه‌ها برده است. میل پیونددهنده‌ی عشق و هستی است.»*

@Spaph
آنتونیو نگری، پنج دلیل برای معاصر بودن اسپینوزا، ترجمه‌ی مینا ریاضی

* با اندکی اصلاح

خودتنهاانگاری: باوری فلسفی که بیان می‌کند تنها چیزی که می‌توانیم در مورد آن به صورت قطعی بدانیم وجود خودمان است و نمی‌توانیم اطمینان داشته باشیم که هیچ چیز دیگری بیرون از خودمان وجود دارد.
«بنابراین علت پیدایش، حفظ، و ترویج خرافات ترس است. همه‌ی انسان‌ها طبیعتاً تابع خرافه‌اند. از آنجا که جماعت (vulgus) همواره در سطحی از فلاکت می‌ماند، بنابراین هرگز به مدت طولانی خرسند نخواهد بود. این بی‌ثباتی مسبب بسیاری از آشوب‌ها و جنگ‌های وحشتناک بوده است. در حکمرانی بر توده‌ها هیچ‌چیز مؤثرتر از خرافه نیست. درست یا غلط، بیشترین توجه به عطای جلال و جبروت به مذهب معطوف شده است تا ارزشی بیش از هر محرک دیگری بدان ارزانی شود. هیچ‌کس در استفاده از چنین تدابیری از ترکان [عثمانی] پیشی نگرفته است. بزرگ‌ترین علاقه و مهم‌ترین راز رژیم پادشاهی فریب دادن همه‌ی انسان‌هاست.»

@Spaph

اسپینوزا، پیش‌گفتار رساله‌‌ی الهیاتی-سیاسی، نقل از کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی و امین کرمی
«شبکه‌‌ای تافته از هزاران سرنخ گوناگون رادیکال‌بودگیِ آغازین قدرت مؤسس را تعریف می‌کند. با وجود این، انسجام بافتار مزبور همواره در معرض خطر قرار دارد. شماری از تعیّنات منحرفانۀ نهادی یا صوری بر مفهوم مزبور تحمیل شده است و، همانند نمونۀ آرنت، آن را از گشودگی هستی‌شناختی رادیکالی محروم می‌کند که بدان شکل می‌بخشد. چگونه می‌توان این رادیکال‌‌بودگی را متصور شد؟ چگونه می‌‌توان، با اجتناب از هر مسیر کاذبی، آن را در تاریخ و قانون بازشناسی کرد؟ کارل اشمیت که، به رغم بلاهت نتایج بحثش، این پرسش را با تأکیدی فوق‌العاده مطرح کرده است، ما را به اسپینوزا ارجاع می‌دهد. من، نیز، باور دارم که فلسفۀ اسپینوزا به ما رخصت می‌‌دهد تا به نخستین طرح کلی از قدرت مؤسس شکل دهیم و از آن در برابر کژفهمی‌‌ها و رازواره‌‌سازی‌‌ها محافظت کنیم. تلاش برای نظریه‌‌پردازی در خصوص ″علیتی که تبیینی از اثرگذاری کل بر روی اجزای‌اش و عمل اجزا بر روی کل به دست می‌دهد″، اسپینوزا را به ″تنها یا تقریباً تنها گواه″ نظریه‌ای از تمامیت فاقد انسداد بدل می‌سازد، قسمی قدرت مؤسس بدون هر گونه محدودیت.»

@Spaph

آنتونیو نگری، شورش‌ها: قدرت مؤسس و دولت مدرن، ۱۹۹۳
«چنان‌که تاریخ مكرراً نشان داده است، ترس و تهدید شیوه‌ای کارآمد برای برساختن نظم سیاسی بوده است. با وجود این، چنین نظمی به شدت ناپایدار است و، اگر هم بپاید، چیزی را می‌آفریند که اسپینوزا آن را مجموعه‌ای از بردگان قلمداد می‌کند، نه قسمی جمهور. ترس، تنفر، مالیخولیا و دیگر انفعالات اندوهناک بالطبع بی‌ثبات و ناپایدارند: آن‌ها بدن و ذهن را تضعیف می‌کنند؛ آن‌ها پیوندهای مودّت را از بین می‌برند، و زیر پای ″عزت نفس″ را خالی می‌کنند، یعنی بالاترین شادمانی‌ها که از تجربه‌ی قدرت خویش برای تفکر و عمل کردن ناشی می‌شود (اخلاق، بخش چهارم، قضيه‌ی ۵۲). به علاوه، به نظر اسپینوزا، این قانون طبیعت است که موجودات انسانی میل دارند از ترس رهایی یابند. اسپینوزا از قول سنکا می‌گوید به همین دلیل است که ″حکومت‌های خودکامه هیچگاه دیرپا نیستند″.»
@Spaph

هاسانا شارپ، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی و امین کرمی
«بگذارید فرض کنیم که می‌توان این آزادی [آزادی بیان] را سرکوب کرد و مردم را چنان تحت نظارت گرفت که جرأت بر زبان راندن چیزی جز آنچه قدرت حاکم از ایشان می‌طلبد نداشته باشند. حال، مطمئناً هرگز چنان نخواهد شد که ایشان فقط آن‌چنان بیاندیشند که مقامات می‌خواهند، و بنابراین لزوماً چنین خواهد شد که مردم دائم یک جور می‌اندیشند و جور دیگری سخن می‌گویند. این باعث تضعیف اعتماد می‌شود که نخستین شرط ضروری هر کشوری [به خصوص یک جمهوری] است؛ چاپلوسی مشمئزکننده و تزویر اشاعه خواهد یافت، که به توطئه‌گری منجر می‌شود و هرگونه کردار صادقانه‌ای را نابود می‌کند. زیرا در واقع ناممکن است همگان را واداشت تا از روی یک نسخه سخن بگویند. برعکس، هر چقدر بیشتر جهد کنند تا مردم را آزادی بیان محروم سازند، مردم با سماجت بیشتری مقاومت خواهند کرد.»

@Spaph

بندیکت اسپینوزا، «رساله‌ی الهیاتی - سیاسی»، ترجمه‌ی علی فردوسی
👍1
«میان خودکامه، برده و کشیش نوعی همدستی هست. چرا؟ چون برده کسی است که وقتی هیچ‌چیز خوب پیش نمی‌رود، خوشحال‌تر است. هر چه وضع خراب‌تر، خوشحال‌تر. این وجه وجود برده است. برده در هر وضعیتی که باشد باید سویه ناخوشایند را ببیند. کسانی در این کار استعداد خاصی دارند؛ «چیزی زشت آن‌جاست!» این‌ها همان بردگان‌اند. ممکن است یک تابلو باشد یا صحنه‌ای در خیابان. کسانی هستند که در این کار نابغه‌اند. می‌توان از نبوغ برده سخن گفت و در عین حال دلقک. برده دلقک است. این‌ها همگی سنخ‌های خودکامانه‌اند، خودشان را می‌چسبانند، ول‌تان نمی‌کنند و مدام سرتان را در هر کثافتی فرو می‌کنند. آن‌ها خوشحال نیستند و همواره باید همه‌چیز را خوار و خفیف کنند. آن‌ها همواره باید فضاحتی جزئی بیابند، فضاحت در فضاحت. این‌جاست که ذوق‌زده می‌شوند. هر چه چیزها افتضاح‌تر باشند، خوشحال‌تراند. زندگی آن‌ها این گونه است؛ برده چنین است! انسان ندامت و هجو؛ برده همه‌ی این‌هاست. بدین سبب است که اسپینوزا خنده انسان توانمند و قوی را مقابل خنده برده قرار می‌دهد؛ خنده‌های‌شان یکی نیست.»

@Spaph

ژیل دلوز، جهان اسپینوزا، ترجمه حامد موحدی
«در باب اسپینوزا بود که به جدی‌ترین شکل، مطابق قواعد تاریخ فلسفه کار کردم. اما همو بود که بیش از هر کس دیگری احساس می‌کردم همچون تندبادی‌ست که هر بار که او را می‌خوانیم، به زمین می‌زندمان، و جاروی سحرآمیزی است که ما را از جا می‌کند. هنوز فهم اسپینوزا را شروع نکرده‌ایم و خود من هم چندان از بقیه جلوتر نیستم.»

@Spaph

- ژیل دلوز، به نقل از مایکل هارت در «ژیل دلوز: نوآموزی در فلسفه»، ترجمه‌ی رضا نجف‌زاده
«به کمک اسپینوزا می‌توانیم به این بینش دست یابیم که مقاومت را نه عمل [نادر و] افراطی که تعادلی از کف رفته را از نو برقرار می‌سازد، بلکه به‌عکس آن را خود هسته انسانیت و سیاست بدانیم. آن‌گاه که اسپینوزا، در میانه سده هفدهم، به طور غیر مستقیم به هابز پاسخ می‌دهد و ایده طبیعت متعالی قدرت را که به انبوه‌خلق و وحدت و انسجامی هستی‌شناختی می‌بخشد به چالش می‌کشد، ایده‌ای جدید و بدیع از شهروندی تکوین می‌یابد. به زعم اسپینوزا، شهروندی دیگر بازشناسی متقابل شالوده مشترک اتباع و حاکم ابتنا ندارد. بلکه شهروندی مبتنی است بر مقاومت، و به کار بستن تعارض و ستیزه.»

@Spaph

فیلیپو دل‌ لوکزه، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی و امین کرمی
👏2
«در تاریخ هستی‌شناسی و در کل ایدۀ هستی، موضع اسپینوزا بی‌همتاست. وجه ممیزۀ تفکر اسپینوزا، تداوم بین فیزیک و اخلاق، پدیدارشناسی و تبارشناسی و اخلاق و سیاست است. از همین رو باید به اسپینوزا برگردیم، زیرا برداشت وی از هستی هرگونه یوتوپیا را کنار می‌گذارد، یا به عبارت بهتر قسمی دیسیوتوپیای ژرف، مستمر و پایدار را می‌آموزد که درون چارچوبش شاهد امید دگرگونی انقلابی در مقام بعدی از واقعیت، سطحی از زندگی، هستیم. اسپینوزیسم حالتی ذهنی است: این حالت به وجود اجازه می‌دهد تا همچون امکانی برای براندازی در نظر گرفته شود ــ این اصل استعلایی هستی‌شناختی انقلاب است. در این قلمرو، در این حال‌وهوا، مردم به آزمودن خویش، یک به یک و به صورت جمعی، ادامه می‌دهند. ایدئولوژی‌هایی که ایشان بدان‌ها خدمت می‌کنند زاده می‌شوند و می‌میرند، فقط اسپینوزیسم است که باقی می‌ماند: در قالب متافیزیکی آغازین، در هیئت حق طبیعی، در حکم وضعی که لازم است خود را غرق در آن سازیم. نه‌فقط از آن رو که می‌خواهیم فیلسوف باشیم، بلکه بیش از هر چیز اگر می‌خواهیم انقلابی باشیم.»

@Spaph

- آنتونیو نگری، اسپینوزای برانداز، ۲۰۰۴
‏«اسپینوزا ضد اورول [و ایدۀ امکان 1984] است. تقلیل و کنترل مطلق معنای کلمات از دید وی امری است غیرقابل تصور، و به همین میزان تقلیل مطلق فردیت از سوی توده یا تقلیل توده از طریق جذب به درون فردیت مستقر در قدرت.»

@Spaph

اتی‌ین بالیبار، در کتاب «بارگذاری مجدد: اسپینوزا ما را تا کجا خواهد برد؟»، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی و امین کرمی
👍1
«اسپینوزا، در سرتاسر اخلاق، از نکوهش سه نوع شخصیت دست نمی‌کشد: انسانی با انفعالات اندوهناک؛ انسانی که این انفعالات را به کار می‌گیرد و بدان‌ها به منظور تقویم قدرت خویش نیاز دارد؛ و انسانی که وضع بشر و انفعالات انسانی او را بالکل اندوهگین می‌سازد: بنده، خودکامه و کشیش.»

@Spaph

ژیل دلوز، در کتاب «بازیابی مکرر: قدرت اسپینوزا از کجا می‌آید؟»، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی و امین کرمی