اسپینوزا و فلسفه
4.36K subscribers
241 photos
23 videos
49 files
77 links
«تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد ... .» بخشی از تکفیرنامه اسپینوزا از سوی سران کنیسه‌ی آمستردام
ارتباط با من:
@Chia_MS
Download Telegram
اسپینوزا با حرکت به جانب همسانی تولید و تاسیس، در خاستگاه‌های تمدن کاپیتالیستی، امکان دیالکتیک قدرت (پوتستاس) را ویران می‌کند و نظرگاه قدرت (پوتنسیا) را می‌گشاید. به لحاظ علمی، این گسست بیانگر ضرورت پدیدارشناسی پراکسیس جمعی و آشکارکننده شکل آن است. امروز، در زمان‌های که ویژگی آن بحران سرمایه داری است، این گسست بین روابط (کاپیتالیستی) تولید و نیروی تولیدگر (پرولتاریایی) به نقطه اوج تنش رسیده است. پوتستاس و پوتنسیا همچون ستیزی مطلق عرضه می‌شوند. پس استقلال نیروی تولیدی نزد اسپینوزا می‌تواند منبع ارجاع مهمی بیابد، می‌تواند در تطور این فرضیه خطی بیابد که روی آن بتواند به لحاظ تاریخی خود را سازمان دهد. آشکارا، برمبنای یک مفروض: یعنی فرض بازشناسی این نکته که تطور فرهنگ بورژوایی کاملا ًتاریخ خاستگاه‌های آن را تحریف نکرده است. «آیا هنوز می توان از روند جداسازی جامعه دموکراتیک، عناصری را تفکیک کرد که در اتصال با خاستگاه‌ها و رویای آن - نافی انسجام و همبستگی با جامعه آینده، با خود نوع آدمی، نیستند؟ متخصصان آلمانی که کشور خود را ترک کرده‌اند چیزی را حفظ نمی‌کنند، و چیزی را از دست نمی‌دهند، اگر پاسخ به این پرسش مثبت نباشد. تلاش برای خواندن آن بر لب‌های تاریخ، تلاشی آکادمیک نیست».

@Spaph

آنتونیو نگری، «نابهنجاری وحشی»؛ ترجمه‌ی سروش سیدی
«آن داستان‌ها درباره کاشفانی که به رودخانه عظیمی برخورد می‌کردند بدون این که بدانند به کجا منتهی می‌شود. آن‌ها از چوب یک کرجی درست می‌کردند و کرجی دست‌سازشان را برای ماه‌ها به دست جریان آب می‌سپردند تنها برای آن که به اکتشاف دریا بپردازند.»

@Spaph

لویی آلتوسر
Audio
سخنرانی پارسا حبیبی در همایش روز علوم اجتماعی در پنل اتحادیه انجمن‌های علمی علوم اجتماعی

«علوم اجتماعی مرده است؛ آیا تولد دوباره‌ای در کار است؟»
@Spaph

حدود 63 سال از تأسیس و تقویم علوم اجتماعی در مقام یک علم آکادمیک در ایران می‌گذرد. علوم اجتماعی در ایران فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذرانیده است و دچار بحران‌های جورواجوری شده است که پرداختن به هر یک از این چالش‌ها نیازمند مطالعه و بررسی جدی است. با وجود این، یکی از بحران‌های بی‌شک همیشگی که چه‌بسا امروز علوم اجتماعی در ایران با آن بیش از پیش درگیر است، بحران فاصله‌گیری از به‌اصطلاح «واقعیات اجتماعی» است. دیری است که علوم اجتماعی دیگر کمترین وقعی به واقعیت اجتماعی نمی‌نهد.
هابز از انبوه خلق ــ و من این‏جا، پس از ملاحظات مقتضی و بسنده، واژه‏ ای شورمندانه و نه چندان علمی را به کار می‏برم ــ بیزار بود؛ او از انبوه خلق خشمگین بود. هابز، در وجود اجتماعی و سیاسی عامۀ مردم، با تلقی آن در کسوت بسیاران، در کثرتی که درون قسمی وحدت هم‏ نهادی تلاقی نمی ‏یابد، بزرگ‏ترین خطر را برای «امپراتوری والا» می‏ بیند؛ به عبارتی دیگر، بزرگترین خطر برای آن انحصار در تصمیم ‏گیری سیاسی که همانا دولت باشد. بهترین طریق برای فهم اهمیت و دلالت یک مفهوم ــ در این مورد، انبوه خلق ــ بررسی آن از نگاه کسی است که با سرسختی علیه آن مبارزه کرده است. آن کسی که همۀ دلالت‏ ها و ظرائف یک مفهوم را فراچنگ می‏ آورد دقیقاً همان کسی است که می‏ خواهد آن را از افق‏ های نظری و عملی بزداید.
@Spaph

پائولو ویرنو، «گرامر انبوه خلق» ترجمه‌ی امین کرمی
«صد البته، انبوه خلق بدون عیب و نقص نیست:

″و آنچه نوشته‌ایم، شاید، با ریشخند کسانی مواجه شود که معایبی را که ذاتی تمامی موجودات فانی است، صرفاً به عامه مردم محدود می‌سازند، و ادعا می‌کنند که عوام هیچ قید و بندی نمی‌شناسند، دیگران را به وحشت می‌اندازند مگر اینکه خود مرعوب شوند، عامه مردم یا فروتنانه خدمت می‌کنند یا متکبرانه فرمان می‌رانند، نزد ایشان نه حقیقتی وجود دارد و نه بصیرتی برای قضاوت. لیک طبیعت یکی و میان همگان مشترک است ... تفرعن ویژگی خاص کسانی است که دست به اعمال سلطه می‌زنند.″

خواننده می‌تواند ببیند که آنچه اسپینوزا می‌گوید فوق العاده واقع‌گرایانه است. عیوب و نواقص قدرت انبوه خلق ـ هنگامی که ظرفیت مؤسس، و کنترل سازنده و دایمی آن، عاری از توانمندی باشد ـ عملاً همان عیوبی است که وجه مشخصه هر گونه قدرتی به شمار می‌رود. لیک اگر انبوه خلق-ساختن را فراشدی ساختاری در نظر گیریم که تکینگی ها در آن با یکدیگر مرتبط‌اند، در رابطه‌ای که واجد خصایص ابدیت است و بر قسمی عليت الوهی دلالت دارد، آنگاه از میان برداشتن این مسائل امکان پذیر می‌شود، زیرا ورود به رابطه بر مبنای ایـن عـلقه به معنای بسط و توسعه تکینگی، تفاوت و مقاومت است. این کوششی است برای عشق، به منظور تحقق بخشیدن به کناتوس در قالب میل و شاید باز هم چیزی بیش از این.»

آنتونیو نگری، اسپینوزا و ما، ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی
جالب است بدانیم که چطور کارل اشمیت توانسته‌ است نظریه‌های متعدد قرون‌وسطایی و فئودالی در خصوص حاکمیتِ رژیم قدیم را با نظریه‌های «مدرنِ» دیکتاتوری پیوند دهد: از مفاهیم قدیمیِ کاریزمای مقدسِ پادشاه تا نظریه‌های ژاکوبنیِ استقلالِ امرِ سیاسی، و از نظریه‌های دیکتاتوریِ بوروکراتیک تا نظریه‌های خودکامگیِ پوپولیستی و بنیادگرا.

اشمیت تأکید می‌کند که در همه‌ی موارد، حاکم «بر فرازِ» جامعه ایستاده است و بر آن «استعلا» دارد، و بنابراین، سیاست همواره بر الهیات تکیه دارد: قدرت، مقدس است.

به عبارت دیگر، حاکم به معنای مثبت، «یکی» بالای سرِ کسانی است که قدرت ندارند و از این‌رو از تصمیم‌گیری خلاص‌اند؛ و به معنای منفی، «یکی» است که به‌طور بالقوه از هرگونه هنجار و قاعده‌ی اجتماعی مستثنا است. تصورِ الهیاتی-سیاسیِ اشمیت از «دولت تمام‌عیار» که فوقِ هرگونه شکلِ قدرتِ دیگر، حاکم را تنها منبعِ ممکن برای مشروعیت می‌داند، مفهوم «مدرنِ» حاکمیت را به‌سوی شکلی سازگار با ایدئولوژیِ «فاشیسم» سوق می‌دهد. اشمیت در دوره‌ی آلمان وایمار به طرزی شرم‌آور علیه نیروهای پلورالیسم لیبرال و پارلمانی موضع‌گیری می‌کند؛ چرا که معتقد بود آنان یا از سر ساده‌لوحی حکومتِ حاکم را نفی می‌کنند و به این ترتیب لاجرم به بروزِ «آنارشی» منجر می‌شوند؛ یا این‌که با حیله و نیرنگْ حاکم را در پسِ بازی‌های قدرت‌های متکثرْ پنهان و توانایی‌هایش را تضعیف می‌کنند.

با وجود این، بار دیگر باید تأکید کنیم که حاکمیتِ مدرن، مستلزمِ این نیست که فردی واحد - امپراتور، پیشوا، یا قیصر – به‌ تنهایی بر فرازِ جامعه قرار گیرد و تصمیم‌گیری کند؛ بلکه مستلزمِ آن است که «سوژه‌ی سیاسیِ واحد»ی – مانندِ حزب، مردم، یا ملت – این نقش را ایفا کند.


@Spaph

هارت و نگری، «انبوه‌خلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری»، ترجمه رضا نجف‌زاده.
negri_spinoza.pdf
523.4 KB
اسپینوزا: پنج دلیل برای معاصربودنش
@Spaph
آنتونیو نگری
ترجمه‌: مینا ریاضی
منتشر شده در سایت عصب‌سنج
«اسپینوزا در پیشگفتار خویش بر رساله الهیاتی ـ سیاسی به طرزی درخشان پرسشی آشفته‌کننده را مطرح می‌کند. او در شگفت است که چگونه امکان دارد انسان‌ها همواره ″چنان در راه بندگی‌شان بجنگند که گویی در راه رهایی‌شان می‌جنگند، و به مخاطره افکندن زندگی خود برای غرور و تفرعن یک نفر را نه مایه شرم که سبب والاترین افتخار به شمار آورند″؟ به زعم اسپینوزا این ″راز اعلای حکومت پادشاهی و عمده امر مورد علاقه آن″ است. همان‌گونه که ژیل دلوز و فلیکس گتاری زمانی اشاره کردند، اسپینوزا در این قطعه ″مسئله بنیادین فلسفه سیاسی″ را پیش می کشد.»

@Spaph

تد استولز، «قهر: اسپینوزا در باب میل به شورش» از کتاب بارگذاری مجدد؛ ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی
👍1
deleuzeguattari_WarMachine_part1.pdf
568 KB
<۱۲۲۷: رساله درباب کوچ‌گرشناسی: ماشینِ جنگ - فصل ۱۲ از کتاب #هزار_فلات / #ژیل_دلوز و #فلیکس_گتاری> - بخش اول - اصل موضوعه‌ی ۱: #ماشین_جنگ نسبت به دستگاه دولت بیرونی است.
@Spaph

منتشرشده در عصب‌سنج
«نتیجه‌ی این حقیقت که خدا هیچ چیز به جز طبیعت نیست و این که این طبیعت حاصل جمع نامتناهی تعدادی نامتناهی از صفاتی موازی است، فقط این نیست که هیچ حرفی برای گفتن درباره ی خدا نمی‌ماند، بلکه این هم هست که هیچ حرفی برای گفتن درباره‌ی مشکل بزرگی باقی نمی‌ماند که کل فلسفه‌ی غرب را از ارسطو تا، بالاخص، دکارت به خود مشغول داشته است: مسأله‌ی معرفت، و همبسته‌ی دوگانه‌ی آن، یعنی سوژه و ابژه یا عالم و معلوم. این مرافعه‌های بزرگ، که این همه بحث برانگیخته‌اند، به هیچ کاهش می‌یابند. هومو کوگیتات، ″انسان فکر می‌کند″، همین و بس؛ این مشاهده‌ی یک واقع‌بودگی است، واقع‌بودگی ″این همین است که هست″، واقع بودگی قسمی es gibt که پیش از هایدگر مطرح شده است و واقع‌بودگی اتم‌های فروآینده‌ی ایپکورس را به یاد می‌آورند. فکر چیزی نیست جز توالی حالات صفت ″فکر″، و ما را نه به یک سوژه یا ذهن شناسنده، بلکه چونان که توازی خوب ایجاب می‌کند، به توالی حالات صفت ″بعد″ ارجاع می‌دهد.»

لویی آلتوسر در مقاله‌ی «جریان زیرزمینی مواجهه» از کتاب نام‌های سیاست

@Spaph

هستی همان است که هست. این چیزی است که توجه آلتوسر را به خود جذب کرده است. از فلسفه چه می‌ماند اگر هم خدا و هم معرفت‌شناسی را از آن بگیریم؟ «خلأ»! این پاسخی است که آلتوسر از خلال آرای اسپینوزا به ما می‌دهد.
Forwarded from فلسفۀ مواجهه
مصاحبه در باب نگری __ ایبنا.pdf
389.8 KB
مصاحبه با ایبنا ــ دربارۀ ترجمۀ کتاب «آنتونیو نگری: مدرنیته و انبوه خلق»، اثر تیموتی اس مورفی
@MSandUS
هر یک‌ از ما ماشینی هستیم که واقعیت را تولید می‌کند، هر یک از ما ماشینی هستیم که «می‌سازد». امروز دیگر پیامبری وجود ندارد، دیگر کسی نیست که در بیابان‌ها موعظه‌گری کند و جماعتی را به‌وجود آورد و بسازد. فقط «مبارز» یا به عبارتی کسی وجود دارد که فقرِ جهان را به‌طور کامل تجربه می‌کند و اَشکالِ نوینِ بهره‌کشی و اَشکالِ نوینِ رنج را شناسایی می‌کند و فرایندهای آزادسازی را بر این اساس سازمان می‌دهد و در آن‌ها شرکت می‌کند.

@Spaph
- آنتونیو نگری
👍1
«حقیقت یا ایده‌های حقیقی به موجب صحت‌شان واجد هیچ‌گونه قدرت اضافه‌ای نمی‌شوند. حقیقت در مقام حقیقت واجد هیچ‌گونه نیروی بخصوصی نیست. مطابق واژگان تفسیری آلتوسر حقیقت قسمی ″ژلاتین″ نیست. ایده‌های حقیقی به هیچ وجه قوی‌تر و مؤثرتر از ایده‌های مهمل سوبژکتیویته‌ها را در کنترل نمی‌گیرند یا خود را بر آن‌ها تحمیل نمی‌کنند. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ چگونه فیلسوفی عقل‌گرا ردعا می‌کند که حقیقت ناتوان است؟ من بر این عقیده‌ام که ایده‌ها هر چقدر هم واضح و متمایز باشند نمی‌توانند بدون وجود محیطی مساعد و بارور در ذهن ریشه بدوانند‌. ایده‌های حقیقی به منظور احتراز از این‌که ایده‌های مخالف آن‌ها را در هم بکوبند، به ایده‌های موافق دیگری نیاز دارند که آن‌ها را سرپا نگه دارد.»

@Spaph
از مقاله‌ی «بازطبیعی‌سازی ایدئولوژی: اکوسیستم ایده‌ها از نظر اسپینوزا» نوشته‌ی #هاسانا_شارپ ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعه‌ی #بارگذاری_مجدد.
«اسپینوزا مردم را به شکل بسیار بسیار زیبایی می‌بیند. حتی زیباتر است وقتی اعتراض‌هایی را که مردم به او وارد کردند در نظر می‌گیریم، مثلاً هگل کودن. وقتی هگل علیه اسپینوزا می‌گوید ″آه، او هیچ وقت چیزی از کار امر منفی نفهمید″، این عالی‌ست، کار امر منفی کپه‌ی مدفوع است. نه اینکه او نمی‌فهمید، خیلی خوب هم می‌فهمید. کار امر منفی یا شورهای غمگین آن‌هایی هستند که قدرت تأثیر پذیری را در شرایطی که قدرت کنش‌گری لزوماً کاهش می‌یابد محقق می‌کند.»
@Spaph

ژیل دلوز، نام‌های تاریخ و نه نام‌های پدر، ترجمه‌ی زهره اکسیری و پیمان غلامی
Forwarded from مهدی رضاییان
وجوهِ_تئوریِ_ذات_نزدِ_اسپینوزا_مونز_لِئاک.pdf
818.4 KB
مقاله:‌ وجوهِ تئوریِ ذات نزدِ اسپینوزا
نویسنده: مونز لِئاک
مترجم:‌ مهدی رضاییان زاده
#اسپینوزا
#مونز_لئاک
#مهدی_رضاییان_زاده
#M_Rezaeian
https://t.me/amorDei_amorFati
Forwarded from مهدی رضاییان
این مقاله یکی از مهمترین متن‌های معاصر، از دکتر مونز لئارک (Mogens Lærke)، در موردِ تئوریِ ذات‌ها نزدِ اسپینوزاست.
کارِ ترجمه‌ی این مقاله، به دلیلِ کمبودِ فرصت، شش ماهی به طول انجامید. صفر تا صدِ ترجمه و ویرایش و تدوینِ پی.دی.اف با خودم بوده است، و امیدوارم برای علاقه‌مندان به #اسپینوزا مفید باشد. مقاله‌ی دیگری نیز از #مونز_لئاک ، درباره‌ی اسپینوزا، در دستِ ترجمه دارم که پس از اتمام، آن را هم در اختیار علاقه‌مندان قرار خواهم داد.
ترجمه تقدیم به همسرم است.
تصادفی نیست که تفکرِ اسپینوزا در نظرِ هگل «نفیِ ماسوا» جلوه می‌کرد، چرا که هگل کارگزارِ بزرگِ بورژوازی بود! هگل به درستی می‌بیند که نیروی تولیدیِ جوهرِ اسپینوزا، بنیانِ مطلقِ فلسفه‌ی مدرن است:

«اندیشه باید اول تکلیفِ خود را در قبالِ اسپینوزیسم مشخص کند؛ پیروِ اسپینوزا بودن، سرآغازِ ضروریِ تمامیِ فلسفه است». [هگل، درس‌های فلسفه‌ی تاریخ، ۲۵۷]

از سوی دیگر، بدان سبب که اسپینوزا بر موضعِ نیروی تولیدگر پافشاری می‌کند، بدان سبب که تسلیمِ بازیِ تلخِ وساطت نمی‌شود، هگل چاره‌ای ندارد جز اینکه به نتیجه‌ای منفی برسد:

«اسپینوزا در ۲۱ فوریه‌ی ۱۶۷۷ درگذشت، در سنِ چهل و چهار سالگی. علتِ مرگش استنشاق [گردِ شیشه] که مدت‌ها گریبان‌گیرش بود؛ و این همخوان با نظامِ فلسفیِ او بود، که بر اساسِ آن هر جزئیت و فردیتی در جوهرِ واحد منحل می‌شود و از بین می‌رود». [هگل، درس‌های تاریخ فلسفه، ۲۵۴]
@Spaph

آنتونیو نگری، نابهنجاری وحشی، ترجمه سروش سیدی
4_5883060513444724933.pdf
176.5 KB
گرامر انبوه خلق
پائولو ویرنو - ترجمۀ: امین کرمی
📎 من بر این باورم که مفهوم «انبوه خلق»، در تقابل با مفهوم آشناتر «مردم»، ابزاری است تعیین ‏کننده برای هرگونه تحلیل دقیق فضای عمومی معاصر.
وقتی داریم فرم‏های حیات مشترک و روح همگانی را در دولت‏های بزرگ تازه تأسیس توصیف می ‏کنیم، دیگر نه از «انبوه خلق» بلکه از مردم سخن می ‏رانیم. اما نیاز داریم بپرسیم که آیا امروزه، در پایان چرخه ‏ای طولانی، باری دیگر آن مناقشۀ قدیمی سر باز نکرده است؛ آیا امروزه، حال که نظریۀ سیاسی عصر مدرن دستخوش بحرانی است ریشه‏ ای، این مفهوم شکست ‏خوردۀ پیشین سرزندگی فوق‏العاده ‏ای از خود نشان نمی ‏دهد و بدین‏سان انتقام پرشور خویش را نمی ‏ستاند؟

@Spaph
«چگونه است که افراد در مسند قدرت، در هر حوزه‌ای که باشند، نیاز دارند که ما را دچار غم کنند؟ انفعال‌های حزن‌آمیز چون یک ضرورت.
القای انفعال‌های حزن‌آمیز برای اعمال قدرت ضروری است. اسپینوزا در رساله الهیاتی-سیاسی می‌گوید که کشیش و حاکم، هر دو، به اندوه سوژه‌ها نیاز دارند، و این بیانگر ارتباط ژرفی میان کشیش و حاکم است. در اینجا به خوبی در‌می‌یابید که غم در معنایی گنگ به کار نمی‌رود، او غم را در معنای دقیقی که به آن داده بود به کار می برد: غم حال‌مایه [عاطفه]* است از آن حیث که مشتمل بر کاهش توان عمل کردن است.»

@Spaph

* پیمان غلامی و ایمان گنجی در رساله سیاسی، عاطفه را بهترین معادل برای affect می‌دانند که محسن جهانگیری نیز از آن استفاده کرده است. اما برای ساختن مشتق مناسب در زبان فارسی از «تأثیر» استفاده می‌کنند.

ژیل دلوز، جهان اسپینوزا، ترجمه حامد موحدی، نشر نی.