«اخلاق اسپینوزا هیچ ربطی به اخلاقیات ندارد؛ او اخلاق را به منزله قسمی کردارشناسی، به سخنی دیگر، به مثابه ترکیبی از سرعت های تند و کند، ترکیبی از ظرفیتها برای تأثیرگذاری و تأثیرپذیری بر این سطح درون ماندگاری، تصور میکند. به همین دلیل است که اسپینوزا ما را به انجام دادن امور به شیوه خویش فرامیخواند: شما از پیش نمیدانید که قادر به انجام دادن چه چیزهای خوب با بدی هستید؛ شما از پیش نمیدانید بدن یا ذهن، در مواجههای معین، بنا به ترتیبی مشخص، در ترکیبی معین، قادر است چه کارهایی انجام دهد.»
@Spaph
از مقالهی «اسپینوزا و ما» نوشتهی #ژیل_دلوز، ترجمهی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعهی #بازیابی_مکرر.
@Spaph
از مقالهی «اسپینوزا و ما» نوشتهی #ژیل_دلوز، ترجمهی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعهی #بازیابی_مکرر.
«مقاومت نسبت به قدرت اولویت دارد. این قاعده دیدگاه متفاوتی دربارهی تحول درگیریهای مدرن و ظهور جنگ جهانی و دائمیِ کنونی به ما میدهد. تشخیصِ اولویتِ مقاومت ما را قادر میسازد تاریخ را از پایین بنگریم و بدیلهایی را که امروز امکانپذیرند، پیش روی ما میگذارد.»
@Spaph
هارت و نگری، انبوهخلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
@Spaph
هارت و نگری، انبوهخلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
«هیچکس نمیتواند چنان به تمامی همه حقوق، و در نتیجه قدرت، خودش را به دیگری واگذار کند که از انسان بودن دست بکشد، و هرگز هیچ قدرت حاکمی نمیتواند وجود باشد که بتواند همه آنچه را که دوست دارد انجام دهد.»
@Spaph
اسپینوزا
@Spaph
اسپینوزا
«آثارِ اسپینوزا پدیدآورندهی فلسفهای است که هرگز به طورِ قطع به رویِ خویش بسته نمیشود، یعنی هرگز کاملاً با مجموعهای متناهی از قضایا یا استدلالاتْ اینهمان-شدنی نیست که بدان اجازه بدهد یک بار برای همیشه به منزلهی فلسفهای ″عقلگرایانه″ یا حتی ″ماتریالیستی″ طبقهبندی شود. برعکس، این فلسفهای است که وجهِ مشخصهی آن قسمی زایایی و بارآوریِ تمام ناشدنی است که از این رو، همانگونه که پییِر ماشری بیان داشته، به طرزِ بیپایانی قادر به تولید، و نه صرفاً بازتولیدِ خویش است. خودِ فلسفهی اسپینوزا بهترین شرح را در خصوصِ مفهومِ علتِ درونماندگار بدست میدهد؛ مفهومی که، در اواخرِ سدهی هفدهم، یکی از تکاندهندهترین مفروضاتِ فلسفهی اسپینوزا به شمار میرفت: این فلسفهای است که صرفاً در قالبِ اثراتِ خویش وجود دارد، نه مقدم بر آنها یا حتی مستقل از آنها، اثراتی که میتوانند برایِ دههها یا حتی سدهها غیرِ فعال یا معلق باقی بمانند، و تنها در قالبِ قسمی مواجهه با عناصرِ نظریِ پیشبینی نشدهای مجدداً فعال شوند، درحالی که از فراسویِ مرزهایِ آن سر میرسند. خدا، این علتِ درونماندگاری که اسپینوزا در اخلاق دلمشغولِ آن است، تماماً در حرکتِ خاصِ خویش، در زایاییِ نامتناهی و پویاییای وجود دارد که به تنهایی چیستیِ وی را بر میسازد.»
@Spaph
#وارن_مونتاگ، ترجمهی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعهی #بازیابی_مکرر
@Spaph
#وارن_مونتاگ، ترجمهی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعهی #بازیابی_مکرر
👍1
جامعهی پسامدرن با فروپاشیِ بدنهای اجتماعیِ سنتی مشخص شده است. هم «مدرنیستها» و هم «پسامدرنیستها» که اخیراً مباحث آکادمیک و فرهنگی را به راه انداختهاند، به این فروپاشی پی بردهاند. در واقع، وجه افتراقِ این دو دسته این است که مدرنیستها قصد دارند از بدنهای اجتماعیِ سنتی دفاع و یا آنها را احیا کنند و پسامدرنیستها این فروپاشی را میپذیرند و یا حتی از آن تجلیل هم میکنند.
باید این نوستالژی را کنار گذاشت، چرا که در واقع اگر خطرناک نباشد، در بهترین حالت نشانهی شکست است. به این معنا، در حقیقت ما «پسامدرنیست» هستیم. در واقع با نگاه به جامعهی پسامدرنِ ما، فارغ از هرگونه نوستالژی برای بدنهای اجتماعی مدرنی که فروپاشیدهاند و مردمی که مفقود شده است، میتوان دید که آنچه تجربه میکنیم، نوعی تن (flesh) اجتماعی است؛ تنی که بدن نیست، تنی که مشترک و جوهری زنده است. باید بدانیم که این تن «چه میتواند بکند».
تنِ انبوهخلق قوهی محض، نیروی زندگی فاقد شکل، و در این معنا عنصری از هستی اجتماعی است که همواره متوجه غنا(fullness)ی زندگی است. از این چشماندازِ هستیشناختی، تنِ انبوهخلق قدرتِ عنصرینی است که به طور مستمر هستی اجتماعی را گسترش میدهد و بیش از هرگونه «معیارِ» سیاسی-اقتصادی و سنتی، ارزش تولید میکند ... بنابراین، از چشماندازِ نظم و کنترل سیاسی، «تنِ» عنصرینِ انبوهخلق به طرزی دیوانهکننده فرّار است، چرا که نمیتوان آن را به طور کامل در اندامهای سلسلهمراتبیِ «بدنِ» سیاسی محصور کرد.
@Spaph
هارت و نگری، انبوهخلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
باید این نوستالژی را کنار گذاشت، چرا که در واقع اگر خطرناک نباشد، در بهترین حالت نشانهی شکست است. به این معنا، در حقیقت ما «پسامدرنیست» هستیم. در واقع با نگاه به جامعهی پسامدرنِ ما، فارغ از هرگونه نوستالژی برای بدنهای اجتماعی مدرنی که فروپاشیدهاند و مردمی که مفقود شده است، میتوان دید که آنچه تجربه میکنیم، نوعی تن (flesh) اجتماعی است؛ تنی که بدن نیست، تنی که مشترک و جوهری زنده است. باید بدانیم که این تن «چه میتواند بکند».
تنِ انبوهخلق قوهی محض، نیروی زندگی فاقد شکل، و در این معنا عنصری از هستی اجتماعی است که همواره متوجه غنا(fullness)ی زندگی است. از این چشماندازِ هستیشناختی، تنِ انبوهخلق قدرتِ عنصرینی است که به طور مستمر هستی اجتماعی را گسترش میدهد و بیش از هرگونه «معیارِ» سیاسی-اقتصادی و سنتی، ارزش تولید میکند ... بنابراین، از چشماندازِ نظم و کنترل سیاسی، «تنِ» عنصرینِ انبوهخلق به طرزی دیوانهکننده فرّار است، چرا که نمیتوان آن را به طور کامل در اندامهای سلسلهمراتبیِ «بدنِ» سیاسی محصور کرد.
@Spaph
هارت و نگری، انبوهخلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
👍1
اسپینوزا و فلسفه
جامعهی پسامدرن با فروپاشیِ بدنهای اجتماعیِ سنتی مشخص شده است. هم «مدرنیستها» و هم «پسامدرنیستها» که اخیراً مباحث آکادمیک و فرهنگی را به راه انداختهاند، به این فروپاشی پی بردهاند. در واقع، وجه افتراقِ این دو دسته این است که مدرنیستها قصد دارند از بدنهای…
«تنِ اجتماعیِ زندهای که بدن نیست، به راحتی میتواند هراسناک جلوه کند. برای بسیاری، این انبوهخلقهایی که "مردم" یا "ملت" یا حتی "اجتماع" (community) نیستند، نمونهی عالیای از ناامنی و آشوبی هستند که در اثر سقوطِ نظم اجتماعی مدرن به وجود آمدهاند. اینها فجایع اجتماعیِ پستمدرناند که از نظر آنان مشابه نتایج وحشتناک مهندسی ژنتیکاند که با مشکل روبهرو شدهاند، و نیز مشابه پیامدهای وحشتناک بلایای صنعتی، هستهای یا بومشناسانه است. امرِ بیشکل و فاقد نظم، هراسآفرین است. غولِ تن بازگشتی به "وضع طبیعی" نیست، بلکه نتیجهی جامعه و زندگیای "تصنعی" است. در دورهی پیشین بدنهای اجتماعی مدرن و نظم اجتماعی مدرن، دستکم از نظر ایدئولوژیک، با وجود نوآوریهای پیدرپی، سرشتِ "طبیعیِ" خود را حفظ کرد - برای مثال، "هویت"های طبیعیِ جامعه، اجتماع، مردم و ملت. در مدرنیته فلسفههای حیاتگرایی هنوز میتوانستند از رهگذر تأیید نیروی زندگی طبیعی، با آثار مخربِ تکنولوژی، صنعتیشدن و کالاییشدنِ وجود مخالفت کنند. حتی در نقد مارتین هایدگر بر تکنولوژی، که حیاتگرایی به نوعی نیهیلیسم و زیباییشناسی تبدیل شده است، میتوان طنین سنت بلند دامنهی مقاومتِ اگزیستانسیالیستی را دید.
با این حال، امروز هرگونه ارجاع به "زندگی" باید به زندگیای "تصنعی"، زندگیای اجتماعی دلالت داشته باشد.»
@Spaph
هارت و نگری، انبوهخلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
با این حال، امروز هرگونه ارجاع به "زندگی" باید به زندگیای "تصنعی"، زندگیای اجتماعی دلالت داشته باشد.»
@Spaph
هارت و نگری، انبوهخلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
به مناسبت تولد نابهنجاری وحشی:
«صد البته، فهم و درک فلسفهی اسپینوزا حتی برای کسانی که به سبک بیان آن آشنا هستند نیز دشوار است. هم ابژهی تحلیل اسپینوزا، همانند نمونهی خـود کتاب مقدس، و، در عین دشواری وظیفهی تفسیر به دید او، که بازتابی است ممتاز از آنتاگونیسمها و بنبستهای آثار خود اسپینوزا، هـم نـظـم آشـكـار متـون وی، به ویژه اخلاق در تقلیدش از روش هندسی، شاید دفاعی است علیه نیروی تعارضات [درونی] آن. و دقیقاً [ویژگیهایی همچون] غیاب قاطعیت و راه حـل انباشت تزهایی ناتمام، استدلالهایی به تعلیق در آمده و حتی تصاویر معینی، نه چندان زیاد، که بـه طـرز پیشبینیناپذیری در قلب استدلالهای وی ظاهر میشوند، تصاویری فاقد توضیح لیک فراموش ناشدنی، قدرت عظـيـم فـلسـفهی اسپینوزا را باعث میشوند. فلسفهی او همواره به منزلهی امری که باید تحریر گردد باقی میماند، همان قدر در قالب کلمهها که در قامت کردارهـا بـر ایـن اساس اگر رخصت دهیم تا افکار وی خودشان بدون تحميل هیچ محدودیت و مرزی (با به خدمت گرفتن اصطلاحات كانت در ملامت اسپینوزا) به اندیشه بپردازند، آنها ما را به در پیش گرفتن راهی به سوی آزادی رهنمون میشوند که احتمالاً به طرز تصورناپذیری دشوار است: قسمی آزادی ذهن که منوط به آزادی بدن است و قسمی آزادی فرد که شرط آن آزادی جمعی است. با وجود این، اگر مسیری که تفکر اسپینوزا ما را بدان هدایت میکند تصورناپذیر مینماید، سبب آن است که مسیر مزبور فاقد جادههای میانبری است که تخیل و خرافـه هـمـاره آمادهی تدارک دیدن آنها هستند.»
@spaph
از کتاب بازگشت به اسپینوزا، نوشتهی وارن مونتاگ، ترجمهی فؤاد حبیبی
«صد البته، فهم و درک فلسفهی اسپینوزا حتی برای کسانی که به سبک بیان آن آشنا هستند نیز دشوار است. هم ابژهی تحلیل اسپینوزا، همانند نمونهی خـود کتاب مقدس، و، در عین دشواری وظیفهی تفسیر به دید او، که بازتابی است ممتاز از آنتاگونیسمها و بنبستهای آثار خود اسپینوزا، هـم نـظـم آشـكـار متـون وی، به ویژه اخلاق در تقلیدش از روش هندسی، شاید دفاعی است علیه نیروی تعارضات [درونی] آن. و دقیقاً [ویژگیهایی همچون] غیاب قاطعیت و راه حـل انباشت تزهایی ناتمام، استدلالهایی به تعلیق در آمده و حتی تصاویر معینی، نه چندان زیاد، که بـه طـرز پیشبینیناپذیری در قلب استدلالهای وی ظاهر میشوند، تصاویری فاقد توضیح لیک فراموش ناشدنی، قدرت عظـيـم فـلسـفهی اسپینوزا را باعث میشوند. فلسفهی او همواره به منزلهی امری که باید تحریر گردد باقی میماند، همان قدر در قالب کلمهها که در قامت کردارهـا بـر ایـن اساس اگر رخصت دهیم تا افکار وی خودشان بدون تحميل هیچ محدودیت و مرزی (با به خدمت گرفتن اصطلاحات كانت در ملامت اسپینوزا) به اندیشه بپردازند، آنها ما را به در پیش گرفتن راهی به سوی آزادی رهنمون میشوند که احتمالاً به طرز تصورناپذیری دشوار است: قسمی آزادی ذهن که منوط به آزادی بدن است و قسمی آزادی فرد که شرط آن آزادی جمعی است. با وجود این، اگر مسیری که تفکر اسپینوزا ما را بدان هدایت میکند تصورناپذیر مینماید، سبب آن است که مسیر مزبور فاقد جادههای میانبری است که تخیل و خرافـه هـمـاره آمادهی تدارک دیدن آنها هستند.»
@spaph
از کتاب بازگشت به اسپینوزا، نوشتهی وارن مونتاگ، ترجمهی فؤاد حبیبی
به مناسبت تولد نابهنجاری وحشی
اسپینوزا در ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ چشم به دنیا گشود. خانوادهی اسپینوزا از خانوادهی تجاری بودند که از ترس مجازات در پرتغال به هلند که نوعی رواداری مذهبی در آن وجود داشت، مهاجرت کردند. اسپینوزا در کودکی به تحصیل در کنیسه پرداخت و همزمان متون فلسفی را مطالعه میکرد. سرانجام کار، اسپینوزا به علت عقایدش از جماعت یهودیان طرد شد. طردی که تاکنون برداشته نشده است.
اسپینوزا تمام توجه خود را به امر سیاسی مشغول داشت. او از رسالهی الهیاتی سیاسی تا رسالهی سیاسی و اخلاق (سهگانهی مهم اسپینوزا) به دموکراسی وفادار ماند. او در آرای سیاسی بهشدت متأثر از فیلسوف راندهشدهی ایتالیایی، ماکیاولی، بود، به طوری که به طور مستقیم به وی ارجاع میداد. رسالهی الهیاتی-سیاسی و سیاسی مملو از ارجاعات غیرمستقیمی است که به ماکیاولی بازمیگردد. او به عوض دوئالیسم دکارتی، راه شاهانهی مونیسم را در پیش میگیرد.
اسپینوزا در اخلاق هم همان راه توجه به امر سیاسی را در پیش میگیرد. وی با نقد اقتدار لاهوتی، اعتبار اقتدار ناسوتی را در خطر قرار میدهد. عبارت «خدا، یا طبیعت» نه یک عبارت فلسفی صرف که اعلام جنگی است با دژ مستحکم الهیات. همانطور که آلتوسر اشاره میکند، اسپینوزا با شروع از خدا و نه با پایان به اثبات خدا، راهی نوین میگشاید. قسمی فلسفهی «خلأ» که به علت مونیسم سفت و سختش درگیر دوگانهی سوژه و ابژه نمیشود، بلکه تمام هم و غم خود را به اتصال (conjuncture) مشغول میدارد. فلسفهی اسپینوزا قسمی فلسفهی معطوف انحراف اتمهاست.
اسپینوزا با وجود شکست حزب آزادی در هلند، به عوض رفتار رایج، به فهم کنش انبوهخلق میپردازد. اسپینوزا بر خلاف هابز و سنت رایج فلسفه به عوض تحقیر انبوه خلق به فهم این هیولای ناآرام میپردازد. وی بر خلاف هابز نهتنها تن به استعلا و غایتگرایی نمیدهد بلکه در شیپور «انسان خدای انسان» میدمد.
دستاورد اسپینوزا را میتوان همچون آلتوسر بزرگترین انقلاب فلسفی در تمام دورانها دانست. فیلسوفی که بر صفحهی درونماندگاری تاس میانداخت و سنت زیرزمینی مواجهه را جانی تازه بخشید. کسی که سدهها قبل از دموکراسی مستقیم و قدرت به دست پلبها سخن گفت و دموکراسی را نه یک فرم کج و معوج که دموکراسی، بلکه گرایشی دانست که حتی در دل مونارشی - ولو به شکل ضعیف - وجود دارد. اسپینوزا دموکراسی را شکل مطلقی میدانست که همهی فرمهای حکمرانی از آن اعتبار خویش را میگیرند و با آن ادامهی حیات میدهند.
اسپینوزا فیلسوف راههای بکر و دستنخوردهای است که همچنان از خلال آن میتوان شادمانه زیست و مقاومت کرد. وی بیشک یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ بشری است. باشد که در راه مقاومت و آزادی، پرچم وی را برافراشته سازیم.
@Spaph
اسپینوزا در ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ چشم به دنیا گشود. خانوادهی اسپینوزا از خانوادهی تجاری بودند که از ترس مجازات در پرتغال به هلند که نوعی رواداری مذهبی در آن وجود داشت، مهاجرت کردند. اسپینوزا در کودکی به تحصیل در کنیسه پرداخت و همزمان متون فلسفی را مطالعه میکرد. سرانجام کار، اسپینوزا به علت عقایدش از جماعت یهودیان طرد شد. طردی که تاکنون برداشته نشده است.
اسپینوزا تمام توجه خود را به امر سیاسی مشغول داشت. او از رسالهی الهیاتی سیاسی تا رسالهی سیاسی و اخلاق (سهگانهی مهم اسپینوزا) به دموکراسی وفادار ماند. او در آرای سیاسی بهشدت متأثر از فیلسوف راندهشدهی ایتالیایی، ماکیاولی، بود، به طوری که به طور مستقیم به وی ارجاع میداد. رسالهی الهیاتی-سیاسی و سیاسی مملو از ارجاعات غیرمستقیمی است که به ماکیاولی بازمیگردد. او به عوض دوئالیسم دکارتی، راه شاهانهی مونیسم را در پیش میگیرد.
اسپینوزا در اخلاق هم همان راه توجه به امر سیاسی را در پیش میگیرد. وی با نقد اقتدار لاهوتی، اعتبار اقتدار ناسوتی را در خطر قرار میدهد. عبارت «خدا، یا طبیعت» نه یک عبارت فلسفی صرف که اعلام جنگی است با دژ مستحکم الهیات. همانطور که آلتوسر اشاره میکند، اسپینوزا با شروع از خدا و نه با پایان به اثبات خدا، راهی نوین میگشاید. قسمی فلسفهی «خلأ» که به علت مونیسم سفت و سختش درگیر دوگانهی سوژه و ابژه نمیشود، بلکه تمام هم و غم خود را به اتصال (conjuncture) مشغول میدارد. فلسفهی اسپینوزا قسمی فلسفهی معطوف انحراف اتمهاست.
اسپینوزا با وجود شکست حزب آزادی در هلند، به عوض رفتار رایج، به فهم کنش انبوهخلق میپردازد. اسپینوزا بر خلاف هابز و سنت رایج فلسفه به عوض تحقیر انبوه خلق به فهم این هیولای ناآرام میپردازد. وی بر خلاف هابز نهتنها تن به استعلا و غایتگرایی نمیدهد بلکه در شیپور «انسان خدای انسان» میدمد.
دستاورد اسپینوزا را میتوان همچون آلتوسر بزرگترین انقلاب فلسفی در تمام دورانها دانست. فیلسوفی که بر صفحهی درونماندگاری تاس میانداخت و سنت زیرزمینی مواجهه را جانی تازه بخشید. کسی که سدهها قبل از دموکراسی مستقیم و قدرت به دست پلبها سخن گفت و دموکراسی را نه یک فرم کج و معوج که دموکراسی، بلکه گرایشی دانست که حتی در دل مونارشی - ولو به شکل ضعیف - وجود دارد. اسپینوزا دموکراسی را شکل مطلقی میدانست که همهی فرمهای حکمرانی از آن اعتبار خویش را میگیرند و با آن ادامهی حیات میدهند.
اسپینوزا فیلسوف راههای بکر و دستنخوردهای است که همچنان از خلال آن میتوان شادمانه زیست و مقاومت کرد. وی بیشک یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ بشری است. باشد که در راه مقاومت و آزادی، پرچم وی را برافراشته سازیم.
@Spaph
«درد کلیدی است که باب ورود به اجتماع را میگشاید. همۀ سوژههای جمعی بزرگ از رهگذر درد شکل میگیرند ــ دستکم، آنها که علیه غصب زمان حیات به دست قدرت برساخته مبارزه میکنند؛ آنها که زمان را در قامت قدرت برسازنده بازیافتهاند، در هیئت امتناع از کارِ استثمارشده و سرپیچی از مراتب و فرامینی که بر استثمار مزبور ابتنا دارند. درد بنیان دموکراتیک جامعۀ سیاسی است، در حالی که ترس بنیان دیکتاتورمآبانه و اقتدارگرایانۀ آن است.»
@Spaph
آنتونیو نگری، کار ایوب
@Spaph
آنتونیو نگری، کار ایوب
«راهنمای یک مردم آزاد امید است و نه ترس، در حالی که مردم تحت انقیاد را ترس هدایت میکند نه امید.»
@Spaph
اسپینوزا، رساله سیاسی
@Spaph
اسپینوزا، رساله سیاسی
👍1
اسپینوزا با حرکت به جانب همسانی تولید و تاسیس، در خاستگاههای تمدن کاپیتالیستی، امکان دیالکتیک قدرت (پوتستاس) را ویران میکند و نظرگاه قدرت (پوتنسیا) را میگشاید. به لحاظ علمی، این گسست بیانگر ضرورت پدیدارشناسی پراکسیس جمعی و آشکارکننده شکل آن است. امروز، در زمانهای که ویژگی آن بحران سرمایه داری است، این گسست بین روابط (کاپیتالیستی) تولید و نیروی تولیدگر (پرولتاریایی) به نقطه اوج تنش رسیده است. پوتستاس و پوتنسیا همچون ستیزی مطلق عرضه میشوند. پس استقلال نیروی تولیدی نزد اسپینوزا میتواند منبع ارجاع مهمی بیابد، میتواند در تطور این فرضیه خطی بیابد که روی آن بتواند به لحاظ تاریخی خود را سازمان دهد. آشکارا، برمبنای یک مفروض: یعنی فرض بازشناسی این نکته که تطور فرهنگ بورژوایی کاملا ًتاریخ خاستگاههای آن را تحریف نکرده است. «آیا هنوز می توان از روند جداسازی جامعه دموکراتیک، عناصری را تفکیک کرد که در اتصال با خاستگاهها و رویای آن - نافی انسجام و همبستگی با جامعه آینده، با خود نوع آدمی، نیستند؟ متخصصان آلمانی که کشور خود را ترک کردهاند چیزی را حفظ نمیکنند، و چیزی را از دست نمیدهند، اگر پاسخ به این پرسش مثبت نباشد. تلاش برای خواندن آن بر لبهای تاریخ، تلاشی آکادمیک نیست».
@Spaph
آنتونیو نگری، «نابهنجاری وحشی»؛ ترجمهی سروش سیدی
@Spaph
آنتونیو نگری، «نابهنجاری وحشی»؛ ترجمهی سروش سیدی
«آن داستانها درباره کاشفانی که به رودخانه عظیمی برخورد میکردند بدون این که بدانند به کجا منتهی میشود. آنها از چوب یک کرجی درست میکردند و کرجی دستسازشان را برای ماهها به دست جریان آب میسپردند تنها برای آن که به اکتشاف دریا بپردازند.»
@Spaph
لویی آلتوسر
@Spaph
لویی آلتوسر
Audio
سخنرانی پارسا حبیبی در همایش روز علوم اجتماعی در پنل اتحادیه انجمنهای علمی علوم اجتماعی
«علوم اجتماعی مرده است؛ آیا تولد دوبارهای در کار است؟»
@Spaph
حدود 63 سال از تأسیس و تقویم علوم اجتماعی در مقام یک علم آکادمیک در ایران میگذرد. علوم اجتماعی در ایران فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذرانیده است و دچار بحرانهای جورواجوری شده است که پرداختن به هر یک از این چالشها نیازمند مطالعه و بررسی جدی است. با وجود این، یکی از بحرانهای بیشک همیشگی که چهبسا امروز علوم اجتماعی در ایران با آن بیش از پیش درگیر است، بحران فاصلهگیری از بهاصطلاح «واقعیات اجتماعی» است. دیری است که علوم اجتماعی دیگر کمترین وقعی به واقعیت اجتماعی نمینهد.
«علوم اجتماعی مرده است؛ آیا تولد دوبارهای در کار است؟»
@Spaph
حدود 63 سال از تأسیس و تقویم علوم اجتماعی در مقام یک علم آکادمیک در ایران میگذرد. علوم اجتماعی در ایران فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذرانیده است و دچار بحرانهای جورواجوری شده است که پرداختن به هر یک از این چالشها نیازمند مطالعه و بررسی جدی است. با وجود این، یکی از بحرانهای بیشک همیشگی که چهبسا امروز علوم اجتماعی در ایران با آن بیش از پیش درگیر است، بحران فاصلهگیری از بهاصطلاح «واقعیات اجتماعی» است. دیری است که علوم اجتماعی دیگر کمترین وقعی به واقعیت اجتماعی نمینهد.
هابز از انبوه خلق ــ و من اینجا، پس از ملاحظات مقتضی و بسنده، واژه ای شورمندانه و نه چندان علمی را به کار میبرم ــ بیزار بود؛ او از انبوه خلق خشمگین بود. هابز، در وجود اجتماعی و سیاسی عامۀ مردم، با تلقی آن در کسوت بسیاران، در کثرتی که درون قسمی وحدت هم نهادی تلاقی نمی یابد، بزرگترین خطر را برای «امپراتوری والا» می بیند؛ به عبارتی دیگر، بزرگترین خطر برای آن انحصار در تصمیم گیری سیاسی که همانا دولت باشد. بهترین طریق برای فهم اهمیت و دلالت یک مفهوم ــ در این مورد، انبوه خلق ــ بررسی آن از نگاه کسی است که با سرسختی علیه آن مبارزه کرده است. آن کسی که همۀ دلالت ها و ظرائف یک مفهوم را فراچنگ می آورد دقیقاً همان کسی است که می خواهد آن را از افق های نظری و عملی بزداید.
@Spaph
پائولو ویرنو، «گرامر انبوه خلق» ترجمهی امین کرمی
@Spaph
پائولو ویرنو، «گرامر انبوه خلق» ترجمهی امین کرمی
«صد البته، انبوه خلق بدون عیب و نقص نیست:
″و آنچه نوشتهایم، شاید، با ریشخند کسانی مواجه شود که معایبی را که ذاتی تمامی موجودات فانی است، صرفاً به عامه مردم محدود میسازند، و ادعا میکنند که عوام هیچ قید و بندی نمیشناسند، دیگران را به وحشت میاندازند مگر اینکه خود مرعوب شوند، عامه مردم یا فروتنانه خدمت میکنند یا متکبرانه فرمان میرانند، نزد ایشان نه حقیقتی وجود دارد و نه بصیرتی برای قضاوت. لیک طبیعت یکی و میان همگان مشترک است ... تفرعن ویژگی خاص کسانی است که دست به اعمال سلطه میزنند.″
خواننده میتواند ببیند که آنچه اسپینوزا میگوید فوق العاده واقعگرایانه است. عیوب و نواقص قدرت انبوه خلق ـ هنگامی که ظرفیت مؤسس، و کنترل سازنده و دایمی آن، عاری از توانمندی باشد ـ عملاً همان عیوبی است که وجه مشخصه هر گونه قدرتی به شمار میرود. لیک اگر انبوه خلق-ساختن را فراشدی ساختاری در نظر گیریم که تکینگی ها در آن با یکدیگر مرتبطاند، در رابطهای که واجد خصایص ابدیت است و بر قسمی عليت الوهی دلالت دارد، آنگاه از میان برداشتن این مسائل امکان پذیر میشود، زیرا ورود به رابطه بر مبنای ایـن عـلقه به معنای بسط و توسعه تکینگی، تفاوت و مقاومت است. این کوششی است برای عشق، به منظور تحقق بخشیدن به کناتوس در قالب میل و شاید باز هم چیزی بیش از این.»
آنتونیو نگری، اسپینوزا و ما، ترجمهی فواد حبیبی و امین کرمی
″و آنچه نوشتهایم، شاید، با ریشخند کسانی مواجه شود که معایبی را که ذاتی تمامی موجودات فانی است، صرفاً به عامه مردم محدود میسازند، و ادعا میکنند که عوام هیچ قید و بندی نمیشناسند، دیگران را به وحشت میاندازند مگر اینکه خود مرعوب شوند، عامه مردم یا فروتنانه خدمت میکنند یا متکبرانه فرمان میرانند، نزد ایشان نه حقیقتی وجود دارد و نه بصیرتی برای قضاوت. لیک طبیعت یکی و میان همگان مشترک است ... تفرعن ویژگی خاص کسانی است که دست به اعمال سلطه میزنند.″
خواننده میتواند ببیند که آنچه اسپینوزا میگوید فوق العاده واقعگرایانه است. عیوب و نواقص قدرت انبوه خلق ـ هنگامی که ظرفیت مؤسس، و کنترل سازنده و دایمی آن، عاری از توانمندی باشد ـ عملاً همان عیوبی است که وجه مشخصه هر گونه قدرتی به شمار میرود. لیک اگر انبوه خلق-ساختن را فراشدی ساختاری در نظر گیریم که تکینگی ها در آن با یکدیگر مرتبطاند، در رابطهای که واجد خصایص ابدیت است و بر قسمی عليت الوهی دلالت دارد، آنگاه از میان برداشتن این مسائل امکان پذیر میشود، زیرا ورود به رابطه بر مبنای ایـن عـلقه به معنای بسط و توسعه تکینگی، تفاوت و مقاومت است. این کوششی است برای عشق، به منظور تحقق بخشیدن به کناتوس در قالب میل و شاید باز هم چیزی بیش از این.»
آنتونیو نگری، اسپینوزا و ما، ترجمهی فواد حبیبی و امین کرمی
جالب است بدانیم که چطور کارل اشمیت توانسته است نظریههای متعدد قرونوسطایی و فئودالی در خصوص حاکمیتِ رژیم قدیم را با نظریههای «مدرنِ» دیکتاتوری پیوند دهد: از مفاهیم قدیمیِ کاریزمای مقدسِ پادشاه تا نظریههای ژاکوبنیِ استقلالِ امرِ سیاسی، و از نظریههای دیکتاتوریِ بوروکراتیک تا نظریههای خودکامگیِ پوپولیستی و بنیادگرا.
اشمیت تأکید میکند که در همهی موارد، حاکم «بر فرازِ» جامعه ایستاده است و بر آن «استعلا» دارد، و بنابراین، سیاست همواره بر الهیات تکیه دارد: قدرت، مقدس است.
به عبارت دیگر، حاکم به معنای مثبت، «یکی» بالای سرِ کسانی است که قدرت ندارند و از اینرو از تصمیمگیری خلاصاند؛ و به معنای منفی، «یکی» است که بهطور بالقوه از هرگونه هنجار و قاعدهی اجتماعی مستثنا است. تصورِ الهیاتی-سیاسیِ اشمیت از «دولت تمامعیار» که فوقِ هرگونه شکلِ قدرتِ دیگر، حاکم را تنها منبعِ ممکن برای مشروعیت میداند، مفهوم «مدرنِ» حاکمیت را بهسوی شکلی سازگار با ایدئولوژیِ «فاشیسم» سوق میدهد. اشمیت در دورهی آلمان وایمار به طرزی شرمآور علیه نیروهای پلورالیسم لیبرال و پارلمانی موضعگیری میکند؛ چرا که معتقد بود آنان یا از سر سادهلوحی حکومتِ حاکم را نفی میکنند و به این ترتیب لاجرم به بروزِ «آنارشی» منجر میشوند؛ یا اینکه با حیله و نیرنگْ حاکم را در پسِ بازیهای قدرتهای متکثرْ پنهان و تواناییهایش را تضعیف میکنند.
با وجود این، بار دیگر باید تأکید کنیم که حاکمیتِ مدرن، مستلزمِ این نیست که فردی واحد - امپراتور، پیشوا، یا قیصر – به تنهایی بر فرازِ جامعه قرار گیرد و تصمیمگیری کند؛ بلکه مستلزمِ آن است که «سوژهی سیاسیِ واحد»ی – مانندِ حزب، مردم، یا ملت – این نقش را ایفا کند.
@Spaph
هارت و نگری، «انبوهخلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری»، ترجمه رضا نجفزاده.
اشمیت تأکید میکند که در همهی موارد، حاکم «بر فرازِ» جامعه ایستاده است و بر آن «استعلا» دارد، و بنابراین، سیاست همواره بر الهیات تکیه دارد: قدرت، مقدس است.
به عبارت دیگر، حاکم به معنای مثبت، «یکی» بالای سرِ کسانی است که قدرت ندارند و از اینرو از تصمیمگیری خلاصاند؛ و به معنای منفی، «یکی» است که بهطور بالقوه از هرگونه هنجار و قاعدهی اجتماعی مستثنا است. تصورِ الهیاتی-سیاسیِ اشمیت از «دولت تمامعیار» که فوقِ هرگونه شکلِ قدرتِ دیگر، حاکم را تنها منبعِ ممکن برای مشروعیت میداند، مفهوم «مدرنِ» حاکمیت را بهسوی شکلی سازگار با ایدئولوژیِ «فاشیسم» سوق میدهد. اشمیت در دورهی آلمان وایمار به طرزی شرمآور علیه نیروهای پلورالیسم لیبرال و پارلمانی موضعگیری میکند؛ چرا که معتقد بود آنان یا از سر سادهلوحی حکومتِ حاکم را نفی میکنند و به این ترتیب لاجرم به بروزِ «آنارشی» منجر میشوند؛ یا اینکه با حیله و نیرنگْ حاکم را در پسِ بازیهای قدرتهای متکثرْ پنهان و تواناییهایش را تضعیف میکنند.
با وجود این، بار دیگر باید تأکید کنیم که حاکمیتِ مدرن، مستلزمِ این نیست که فردی واحد - امپراتور، پیشوا، یا قیصر – به تنهایی بر فرازِ جامعه قرار گیرد و تصمیمگیری کند؛ بلکه مستلزمِ آن است که «سوژهی سیاسیِ واحد»ی – مانندِ حزب، مردم، یا ملت – این نقش را ایفا کند.
@Spaph
هارت و نگری، «انبوهخلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری»، ترجمه رضا نجفزاده.
«اسپینوزا در پیشگفتار خویش بر رساله الهیاتی ـ سیاسی به طرزی درخشان پرسشی آشفتهکننده را مطرح میکند. او در شگفت است که چگونه امکان دارد انسانها همواره ″چنان در راه بندگیشان بجنگند که گویی در راه رهاییشان میجنگند، و به مخاطره افکندن زندگی خود برای غرور و تفرعن یک نفر را نه مایه شرم که سبب والاترین افتخار به شمار آورند″؟ به زعم اسپینوزا این ″راز اعلای حکومت پادشاهی و عمده امر مورد علاقه آن″ است. همانگونه که ژیل دلوز و فلیکس گتاری زمانی اشاره کردند، اسپینوزا در این قطعه ″مسئله بنیادین فلسفه سیاسی″ را پیش می کشد.»
@Spaph
تد استولز، «قهر: اسپینوزا در باب میل به شورش» از کتاب بارگذاری مجدد؛ ترجمهی فواد حبیبی و امین کرمی
@Spaph
تد استولز، «قهر: اسپینوزا در باب میل به شورش» از کتاب بارگذاری مجدد؛ ترجمهی فواد حبیبی و امین کرمی
👍1
deleuzeguattari_WarMachine_part1.pdf
568 KB
<۱۲۲۷: رساله درباب کوچگرشناسی: ماشینِ جنگ - فصل ۱۲ از کتاب #هزار_فلات / #ژیل_دلوز و #فلیکس_گتاری> - بخش اول - اصل موضوعهی ۱: #ماشین_جنگ نسبت به دستگاه دولت بیرونی است.
@Spaph
منتشرشده در عصبسنج
@Spaph
منتشرشده در عصبسنج
«نتیجهی این حقیقت که خدا هیچ چیز به جز طبیعت نیست و این که این طبیعت حاصل جمع نامتناهی تعدادی نامتناهی از صفاتی موازی است، فقط این نیست که هیچ حرفی برای گفتن درباره ی خدا نمیماند، بلکه این هم هست که هیچ حرفی برای گفتن دربارهی مشکل بزرگی باقی نمیماند که کل فلسفهی غرب را از ارسطو تا، بالاخص، دکارت به خود مشغول داشته است: مسألهی معرفت، و همبستهی دوگانهی آن، یعنی سوژه و ابژه یا عالم و معلوم. این مرافعههای بزرگ، که این همه بحث برانگیختهاند، به هیچ کاهش مییابند. هومو کوگیتات، ″انسان فکر میکند″، همین و بس؛ این مشاهدهی یک واقعبودگی است، واقعبودگی ″این همین است که هست″، واقع بودگی قسمی es gibt که پیش از هایدگر مطرح شده است و واقعبودگی اتمهای فروآیندهی ایپکورس را به یاد میآورند. فکر چیزی نیست جز توالی حالات صفت ″فکر″، و ما را نه به یک سوژه یا ذهن شناسنده، بلکه چونان که توازی خوب ایجاب میکند، به توالی حالات صفت ″بعد″ ارجاع میدهد.»
لویی آلتوسر در مقالهی «جریان زیرزمینی مواجهه» از کتاب نامهای سیاست
@Spaph
هستی همان است که هست. این چیزی است که توجه آلتوسر را به خود جذب کرده است. از فلسفه چه میماند اگر هم خدا و هم معرفتشناسی را از آن بگیریم؟ «خلأ»! این پاسخی است که آلتوسر از خلال آرای اسپینوزا به ما میدهد.
لویی آلتوسر در مقالهی «جریان زیرزمینی مواجهه» از کتاب نامهای سیاست
@Spaph
هستی همان است که هست. این چیزی است که توجه آلتوسر را به خود جذب کرده است. از فلسفه چه میماند اگر هم خدا و هم معرفتشناسی را از آن بگیریم؟ «خلأ»! این پاسخی است که آلتوسر از خلال آرای اسپینوزا به ما میدهد.