اسپینوزا و فلسفه
4.36K subscribers
241 photos
23 videos
49 files
77 links
«تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد ... .» بخشی از تکفیرنامه اسپینوزا از سوی سران کنیسه‌ی آمستردام
ارتباط با من:
@Chia_MS
Download Telegram
سوال: نگری در مناقشات درگرفته بر سر مفهوم مدرنیته نیز مداخله جالب‌توجهی دارد. در حالی که غالب بحث‌های متفکران مختلف حول تقابل مدرنیته و پست‌مدرنیته، گذار از مدرنیته به پست‌مدرنیته و مؤلفه‌های این دو شکل گرفته است، وی با طرح دو نوع مدرنیته و در نتیجه تز دگرمدرنیته در این قلمرو نیز راه خاص خویش را در پیش می‌گیرد. کمی درباره این جنبه از اندیشه نگری توضیح می‌دهید؟

پاسخ: نگری هم در ساحت فکری و هم در ساحت عملی قائل به دو نوع مدرنیته است: مدرنیته مقاومت و مدرنیته سلطه. اگر به یاد داشته باشیم که مقاومت از منظر نگری، به تأسی از ماکیاولی و فوکو، نه قسمی واکنش بلکه کنشی است آغازین و ابداعی در برابر ایستایی، انسداد و فساد در هستی، اولین نسخه مدرنیته را باید انفجار نیروهایی دانست که به قصد برساختن جهانی دیگر به عمر قرون وسطا پایان دادند. فلسفه بدیع و رادیکال ماکیاولی و انقلاب رنسانس که پیش از سیطره دوگانه مطلق‌گرایی / لیبرالیسم گسستی ریشه‌ای از حاکمیت را رقم زدند. اما این ویرتوی نظری – عملی خیلی سریع در مقابل قدرت سهمناک بخت، بورژوازی و دولت مدرن شکست خورد و در عمل به محاق رفت. هرچند این مدرنیته اولیه و بدیل در سراسر دوره هژمونی مدرنیته مسلط، همچون جنبشی زیرزمینی در فلسفه‌های متفکرانی همانند اسپینوزا و مارکس و در رخدادهایی از قبیل انقلاب فرانسه و کمون پاریس، به حیات خویش ادامه داد. اما آنچه در اساس این دو خط متفاوت از مدرنیته را از هم جدا می‌کند، تمایز میان گشودگی و انسداد، پویایی و ایستایی، و شدن و بودن است. در حالی که مدرنیته مقاومت را تأسیس پیوسته، گشوده و جمعی هستی تعریف می‌کند، در مدرنیته مسلط و ثانویه تلاش بر آن است که ویرتو و قدرت مؤسس به بند کشیده شود و به مدد انواع‌واقسام سازوکارهای حقوقی ـ سیاسی راه استیلای بخت، دولت و کار مرده هموار شود. تقابل و تعارض همیشگی دموکراسی علیه دولت.بنابراین، می‌بینیم که چگونه دگرمدرنیته نه قسمی دوره‌بندی متأخر، به‌رسم رایج نظریه‌های پست‌مدرن، بلکه نیروی اصلی و پیش‌برنده حتی تمامی آن دستاوردهای نظری و عملی بدیعی است که در بطن نظم موجود حاصل شده است: از عاملیت انبوه خلق، امکان‌پذیری و طرح دموکراسی در مقام جنبشی دائمی و امکان تأسیس قسمی هستیِ از ریشه متفاوت تا انقلاب‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عصر مدرن.
@Spaph

بخشی از مصاحبه فواد حبیبی با ایبنا
آتشی زیر خاکستر ماه مهر

نوشته‌ی پارسا حبیبی

Instagram.com/parsa_habibi._
این گسستی است رادیکال، که برخلافِ آوفهبونگ (Aufhebung) که صرفاً امرِ کهن را، با تغییراتی در چند و چونی‌اش، به مرتبه‌ای بالاتر ارتقا می‌دهد، نه‌ تنها کاری به «رفع» ندارد، بلکه هیچ‌ نشانی از امر کهن نیز با خود نداشته و به امکانی یک‌سره جدید و بی‌سابقه راه می‌دهد. رویکردی که در عین حال، عنادِ خویش را با هرگونه غایت‌شناسی نشان می‌دهد و نه تنها به روندِ خطیِ پیشرفت وقعی نمی‌گذارد، که حتی بدیلِ «انقلاب یا بربریت» را انحصار امکاناتی می‌داند که می‌توانند در آینده پیش روی بشر و تاریخ گشوده گردند. آینده‌ای که از ایستاییِ مطلق تا گسستی ریشه‌ای را می‌تواند پذیرا باشد. به همین سبب است که نه با بلاهتی ایدئولوژیک، از پیروزیِ حتمی به یمن «قوانین آهنین تاریخ» سخنی به میان می‌آید و نه با یأسی بزدلانه، از امید به اصلاح وضعیت موجود یا گریز به ساحت زیبایی‌شناسی و قس‌علی‌هذا. همه‌چیز به موازنه‌ی «ویرتو» و «فورتونا» [بخت] بستگی دارد. این‌که تا چه میزان ویرتوی شهریارانِ جدید آماده و مستعد بهره جستن از فرصت‌هایی است که فورتونا، شاید، پیش روی‌شان قرار دهد.

@Spaph

- از پیش‌گفتار مترجمان فارسی، برای کتاب «ماکیاولی و ما» اثر لویی آلتوسر
پرسش: در مقدمه کتاب پرسشی را مطرح کرده‌اید که چرا اسپینوزا؟ پرسش این است که واقعا چرا بعد از حدود سیصد سال، اسپینوزا از یک فیلسوف درجه دوم یا سوم اوج می‌گیرد و به یک فیلسوف مرجع تبدیل می‌شود؟ چه می‌شود که یک دوره تاریخی یک تفکر را احضار می‌کند و به یک فیلسوف فراخوان می‌دهد؟ مثلا برای سیصد سال اسپینوزا هست اما اهمیت ندارد، آیا واقعا در اسپینوزا چیزی هست یا در متفکرانی که به اسپینوزا می‌پردازند چیزی هست که ایشان را شایسته این تغییر جایگاه می‌سازد؟ و به‌ویژه در زمانه‌ای که ما زندگی می‌کنیم چه هست که اسپینوزا می‌تواند به آن پاسخ دهد؟


پاسخ: شاید بتوان گفت که یکی از بهترین توضیحات را در این زمینه آنتونیو نگری مطرح می‌کند: بحران در اندیشه انتقادی و جنبش انتقادی و بن‌بست در وضعیت موجود. به طور خیلی مشخص می‌توان به 1968 و اتفاقات آن زمان و شکست جنبش و موضع‌گیری سازمان‌ها و احزابی که مدعی مبارزه با کاپیتالیسم بودند اشاره کرد. کاپیتالیسم بعد از جنگ جهانی یعنی عصر طلایی‌اش و در زمان اوجش به بن‌بست می‌رسد. تفکر و جنبش مخالف هم در این مقطع دقیقا درماندگی خودش را نشان می‌دهد. اینجاست که مجموعه‌ای از ایده‌ها و مفاهیم که اسپینوزا مطرح می‌کند، نه فقط می‌تواند وضعیت را بهتر و روشنتر از هر ایده دیگری توضیح دهد، بلکه می‌تواند راهی به بیرون از این وضعیت نشان بدهد. به تعبیر نگری، اسپینوزا قسمی هستی‌شناسی است که ملاء و زایندگی هستی را در دل بحران نشان می‌دهد. و این‌گونه است که اسپینوزیسم در مقابل تغییراتی که در وجه تولید سرمایه رخ می‌دهد، گسترش کار غیر مادی، به‌وجود آمدن سوبژکتیویته‌های جدید (از جمله کارگر اجتماعی) و مسائلی مانند این پا پیش می‌گذارد تا به عوض بازی دیالکتیکی دولت، حزب و اتحادیه، از آنتاگونیسم بنیادین قدرت برسازنده و قدرت برساخته، دموکراسی و دولت، و امکان آفرینش قسمی هستی نو و بدیع صحبت کند.

اما اگر خودمان را فقط به تفسیر ‌نگری محدود نکنیم و به آراء دیگر متفکرانی بنگریم که به این پرداخته‌اند که چرا اسپینوزا باز می‌گردد، باید، فی‌المثل، به دوسویه بودن این بازگشت اشاره کنیم. بر این اساس این بازگشت دوسویه دارد. مسئله فقط این نیست که ما به صورت سوبژکتیو به اسپینوزا باز می‌گردیم، چنان‌که متوجه اهمیت او شده‌ایم، بلکه همچنین این اسپینوزاست که به شکل عینی به صحنه اصلی زمانه ما باز می‌گردد. چرا که اسپینوزا، برخلاف بسیاری از گفتارهای ایدئولوژیک و انتقادی زمانه که در برابر تداوم وضعیت موجود و بر باد رفتن بسیاری از آرزوها برای جهانی بهتر در دام هستی‌شناسی منفی گرفتار آمدند، فلسفه‌ای را پیش می‌کشد که یکسره بر «خوش‌بینی خرد» استوار است. فلسفه‌ای که به اتکای رئالیسمی انقلابی نه‌فقط از حیث هستی‌شناختی از امکان کلینامن (یا تحراف اتم‌ها از مسیر مستقیم و مألوف) سخن می ‌گوید بلکه به لحاظ تاریخی ـ سیاسی با پرداختن به نگارش اخلاق، کردارشناسی انسان و جامعه موجود، امکانات بنای جمهور آزاد را تبیین می‌کند. قسمی آری‌گویی به حیات و هستی و امکان‌های درون‌ماندگار و بالفعل آن‌ها، همان شباهتی که اسپینوزا و نیچه را در کنار هم قرار می‌دهد. برخلاف این هستی‌شناسی منفی آخرالزمانی، تلاقی‌گاه هر دو گفتار حاکم و انتقادی، که در هستی صرفاً انحطاط، تباهی و مرگ می‌بیند، اسپینوزا بر زایندگی هستی، و همچنین بر گشودگی هستی به روی آفرینش امر نو اصرار می‌ورزد.
این فلسفه‌ای است که به‌رغم تأمل بر تاریکی‌ها مغلوب نگاه خیره آن نمی‌شود و شادمانه و خردمندانه هستی را بیش از همیشه مهیای برساختن امر نو می‌داند چرا که هستی اسپینوزایی ایده‌ای است متضمن دگرگونی رادیکال. فلسفه اسپینوزا فلسفه‌ای است یکسره درون ماندگار، که در برابر هرگونه تعالی و درونیت، پراکسیس دگرگون‌کننده بشری را در دستور کار قرار می‌دهد. در مقابل تعالی‌گرایی که مشخصه انواع و اقسام گفتارهای اخلاقیاتی است، نزد اسپینوزا هستی در هیئت سطح صافی معرفی می‌شود که فاقد هرگونه جایگاه بیرونی و درونی است، فاقد هر چیزی که بالاتر یا درونی‌تر باشد. فقط روی همین سطح، همین جهان و همین چیزی که وجود دارد می‌توان امر نو را آفرید، درواقع چیزی که اسپنوزا را معاصر می‌کند این است که شاید هیچ زمانی بهتر از الان چنین فلسفه‌ و نظامی از مفاهیم نمی‌توانست شکوفا شود، نمی‌توانست معاصر باشد چرا که، به تعبیر نگری، اسپینوزا کسی است که از اوان مدرنیته، مستقیم به این وضعیت پست مدرن نقب می‌زند و مفاهیم فلسفی و هستی‌شناختی و همچنین اخلاقی ـ سیاسی‌اش بحران موجود را درمی‌نوردد و به آفرینش قسمی هستی نوین راه می‌دهد. همان «امر نابه‌هنگام»، مورد اشاره دلوز و گتاری، که به عوض «شدن»، امکان «دیگر شدن» هستی را پیش‌رو می‌نهد. فلسفه‌ای نابه‌هنگام که آشوب هستی را اندیشیدنی می‌سازد و به‌عوض هجو و هزل، بعد اخلاقی ـ سیاسی تفکر را تحقق می‌بخشد: از کالبدشکافی دقیق تأثیر و تأثرات بشری تا چگونگی برساختن امر مشترک؛ از فهم نقش اقتصاد عاطفی در ساخت سوبژکتیویته، تا عبور از دره مرگ، ترس و اندوه و ... . از همین روست که نگری او را سرشاری هستی در برابر خلاء کذایی آن می‌داند، قسمی نابهنجاری وحشی که نه‌فقط رد هر تفکر منفی و انباشته از تاریکی مرعوب و شیفته مرگ، بل تأیید انرژی‌ها، نیروها، مونتاژها، مواجهات، ترکیبات، و آفرینش‌هایی است که باب هستی نوینی را می‌گشاید.


@Spaph

بخشی از مصاحبه فواد حبیبی با ایبنا
«اگر بستن ذهن مردم به همان آسانی بستن زبانشان می‌بود، آنگاه هر حاکمی به امنيت حکمرانی می‌کرد و حکومت سرکوبگری هم وجود نمی‌داشت. چون آنگاه جمله‌ی آدمیان مطابق اذهان کسانی که حکمرانی می‌کنند به سر می‌کردند و تنها به صلاحدید آنان درست را از نادرست، یا خوب را از بد، تمییز می‌دادند. اما چنانچه در ابتدای فصل هفدم یادآور شديم، غير ممکن است که ضمیر کسی مطلقاً به فرمان کسی دیگر درآید. زیرا هیچکس نمی‌تواند حق با توانایی طبیعی خویش برای آزادانه اندیشیدن و قضاوت درباره‌ی نیک و بد را به دیگری واگذارد، و نمی‌توان کسی را به این کار واداشت. از این رو است که دولتی که بخواهد ضماير مردم را تحت تحكم خویش درآورد ستمگر دانسته می‌شود، و هر قدرت حاکمه‌ای آنگاه که بخواهد به رعایای خویش املاء کند که باید چه چیزی را به عنوان حقیقت بپذیرند و چه چیزی را به عنوان ناصواب طرد کنند و چه عقایدی باید پرستش خدا را در دل هایشان برانگیزانند، زیانبار و غاصب حقوق ایشان دیده می‌شود. زیرا اینها چیزهایی هستند که درون حق هر شخصی واقع‌اند، که او نمی‌تواند از خود سلب کند حتی اگر بخواهد چنین کند.»
@Spaph

اسپینوزا، رساله‌ی الهیاتی سیاسی؛ ترجمه‌ی علی فردوسی.
Forwarded from Private Film Club
مداخله در آرایش نیروها
یادداشتی دربار­ه­‌ی کتاب «بازگشت [به] اسپینوزا: بدن‌ها، توده‌ها، قدرت»، اثر وارن مونتاگ
علی عزیزی

بازگشت [به] اسپینوزا، ندای معاصربودگیِ فیلسوف قرن هفدهمی‌ طرد‌شده‌ای است که سایه‌ی لعن و نفرین تا ابد بر بالای سرش به پرواز درآمده است. اما چه چیز عدسی‌تراش جوانمرگ‌‌شده را، سر راه ما قرار داده است؟ و بسیاری از فیلسوفان مهم، همچون ژیل دلوز، آنتونیو نگری و لویی آلتوسر، را حواریون خویش ساخته است؟ اسپینوزای «عقل‌گرا»، یا «مست خدا»، و حتی اسپینوزای «آتئیست» و اسپینوزا‌های دیگر را فراموش کنید؛ مونتاگ از «اسپینوزایی جدید» صحبت می‌کند که در سراسر تاریخ فلسفه‌‌ وا‌پس‌رانده شده و به تعبیر آلتوسر، آغازگر بزرگ‌ترین انقلاب فلسفی رادیکال در تمامی تاریخ فلسفه است. او قسمی «نابهنجاری وحشی» (به تعبیر نگری) است که شورش‌گرانه در برابر تمامی «خرافه‌»، «تعالی»‌ و «انفعالات اندوهناک»ی ایستاده که در زمانه‌ی ما نیز غالب‌اند؛ همین است دلیل واپس‌راندگی تاریخی‌اش، و همچنین دلیل معاصر بودن او. همچنین، اسپینوزا بدیلی قدرت‌مند و «درون‌ماندگار» را در برابر سنت‌های سیاسی لیبرال و نئولیبرال و سیاست‌های «نمایندگی» علم می­کند که در میانه‌ی سازوکار‌های انضباطی و کنترلی، و شبکه‌های ترس و نفرت معاصر، قسمی «استراتژی ضد ترس» را (به تعبیر هاسانا شارپ) بنا خواهد کرد که بر «دموکراسیِ مطلقاً مطلق»، شبکه‌های مولّد عشق و شادی، و انبوه خلقی تکین و تفاوت‌محور استوار خواهد شد. مونتاگ، به تبیین نابسندگی‌ سنت‌های سیاسی مستقر و مشهوری (مثل هابز و لاک) می‌پردازد که بر همان ارزش‌ها استوارند، و همچنین در حال دامن زدن به «ترس»ی اساسی‌اند: ترس [از] انبوه خلق.

ادامه‌ی مطلب در این لینک:
apparatuss.com/return-to-spinoza/

www.apparatuss.com
@apparatus_channel
instagram.com/apparatus.insta
«تاریخ فلسفه باید نقشی را بازی کند کمابیش معادل با نقش کولاژ در نقاشی. تاریخ فلسفه بازتولید خود فلسفه است. در تاریخ فلسفه، یک شرح باید مثل همزادی راستین عمل کند و بیشترین اصلاح مختص یک همزاد را متحمل شود. می‌توانیم هگلی از حیث فلسفی ریشو یا مارکسی از حیث فلسفی شش تیغه را تصور کنیم، به همان طریقی که مونالیزایی سبیلو را. باید بتوانیم کتابی واقعی از فلسفه‌ی گذشته را بازگو کنیم انگار کتابی خیالی و جعلی باشد. می‌دانیم که بورخس سرآمد بازگویی کتاب‌های خیالی است.»

@Spaph

تفاوت و تکرار دلوز
«اخلاق اسپینوزا هیچ ربطی به اخلاقیات ندارد؛ او اخلاق را به منزله قسمی کردارشناسی، به سخنی دیگر، به مثابه ترکیبی از سرعت های تند و کند، ترکیبی از ظرفیت‌ها برای تأثیرگذاری و تأثیرپذیری بر این سطح درون ماندگاری، تصور می‌کند. به همین دلیل است که اسپینوزا ما را به انجام دادن امور به شیوه خویش فرامی‌خواند: شما از پیش نمی‌دانید که قادر به انجام دادن چه چیزهای خوب با بدی هستید؛ شما از پیش نمی‌دانید بدن یا ذهن، در مواجهه‌ای معین، بنا به ترتیبی مشخص، در ترکیبی معین، قادر است چه کارهایی انجام دهد.»
@Spaph

از مقاله‌ی «اسپینوزا و ما» نوشته‌ی #ژیل_دلوز، ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعه‌ی #بازیابی_مکرر.
«مقاومت نسبت به قدرت اولویت دارد. این قاعده دیدگاه متفاوتی درباره‌ی تحول درگیری‌های مدرن و ظهور جنگ جهانی و دائمیِ کنونی به ما می‌دهد. تشخیصِ اولویتِ مقاومت ما را قادر می‌سازد تاریخ را از پایین بنگریم و بدیل‌هایی را که امروز امکان‌پذیرند، پیش روی ما می‌گذارد.»
@Spaph
هارت و نگری، انبوه‌خلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
«هیچ‌کس نمی‌تواند چنان به تمامی همه حقوق، و در نتیجه قدرت، خودش را به دیگری واگذار کند که از انسان بودن دست بکشد، و هرگز هیچ قدرت حاکمی نمی‌تواند وجود باشد که بتواند همه آنچه را که دوست دارد انجام دهد.»
@Spaph

اسپینوزا
«آثارِ اسپینوزا پدیدآورنده‌ی فلسفه‌ای است که هرگز به طورِ قطع به رویِ خویش بسته نمی‌شود، یعنی هرگز کاملاً با مجموعه‌ای متناهی از قضایا یا استدلالاتْ این‌همان-شدنی نیست که بدان اجازه بدهد یک بار برای همیشه به منزله‌ی فلسفه‌ای ″عقل‌گرایانه″ یا حتی ″ماتریالیستی″ طبقه‌بندی شود. برعکس، این فلسفه‌ای است که وجهِ مشخصه‌ی آن قسمی زایایی و بارآوریِ تمام ناشدنی است که از این رو، همانگونه که پییِر ماشری بیان داشته، به طرزِ بی‌پایانی قادر به تولید، و نه صرفاً بازتولیدِ خویش است. خودِ فلسفه‌ی اسپینوزا بهترین شرح را در خصوصِ مفهومِ علتِ درون‌ماندگار بدست می‌دهد؛ مفهومی که، در اواخرِ سده‌ی هفدهم، یکی از تکان‌دهنده‌ترین مفروضاتِ فلسفه‌ی اسپینوزا به شمار می‌رفت: این فلسفه‌ای است که صرفاً در قالبِ اثراتِ خویش وجود دارد، نه مقدم بر آنها یا حتی مستقل از آنها، اثراتی که می‌توانند برایِ دهه‌ها یا حتی سده‌ها غیرِ فعال یا معلق باقی بمانند، و تنها در قالبِ قسمی مواجهه با عناصرِ نظریِ پیش‌بینی نشده‌ای مجدداً فعال شوند، درحالی که از فراسویِ مرزهایِ آن سر می‌رسند. خدا، این علتِ درون‌ماندگاری که اسپینوزا در اخلاق دلمشغولِ آن است، تماماً در حرکتِ خاصِ خویش، در زایاییِ نامتناهی و پویایی‌ای وجود دارد که به تنهایی چیستیِ وی را بر می‌سازد.»

@Spaph

#وارن_مونتاگ، ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعه‌ی #بازیابی_مکرر
👍1
جامعه‌ی پسامدرن با فروپاشیِ بدن‌های اجتماعیِ سنتی مشخص شده است. هم «مدرنیست‌ها» و هم «پسامدرنیست‌ها» که اخیراً مباحث آکادمیک و فرهنگی را به راه انداخته‌اند، به این فروپاشی پی برده‌اند. در واقع، وجه افتراقِ این دو دسته این است که مدرنیست‌ها قصد دارند از بدن‌های اجتماعیِ سنتی دفاع و یا آن‌ها را احیا کنند و پسامدرنیست‌ها این فروپاشی را می‌پذیرند و یا حتی از آن تجلیل هم می‌کنند.


باید این نوستالژی را کنار گذاشت، چرا که در واقع اگر خطرناک نباشد، در بهترین حالت نشانه‌ی شکست است. به این معنا، در حقیقت ما «پسامدرنیست» هستیم. در واقع با نگاه به جامعه‌ی پسامدرنِ ما، فارغ از هرگونه نوستالژی برای بدن‌های اجتماعی مدرنی که فروپاشیده‌اند و مردمی که مفقود شده است، می‌توان دید که آن‌چه تجربه می‌کنیم، نوعی تن (flesh) اجتماعی است؛ تنی که بدن نیست، تنی که مشترک‌ و جوهری زنده است. باید بدانیم که این تن «چه می‌تواند بکند».
تنِ انبوه‌خلق قوه‌ی محض، نیروی زندگی فاقد شکل، و در این معنا عنصری از هستی اجتماعی است که همواره متوجه غنا(fullness)ی زندگی است. از این چشم‌اندازِ هستی‌شناختی، تنِ انبوه‌خلق قدرتِ عنصرینی است که به طور مستمر هستی اجتماعی را گسترش می‌دهد و بیش از هرگونه «معیارِ» سیاسی-اقتصادی و سنتی، ارزش تولید می‌کند ... بنابراین، از چشم‌اندازِ نظم و کنترل سیاسی، «تنِ» عنصرینِ انبوه‌خلق به طرزی دیوانه‌کننده فرّار است، چرا که نمی‌توان آن را به طور کامل در اندام‌های سلسله‌مراتبیِ «بدنِ» سیاسی محصور کرد.


@Spaph
هارت و نگری، انبوه‌خلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
👍1
اسپینوزا و فلسفه
جامعه‌ی پسامدرن با فروپاشیِ بدن‌های اجتماعیِ سنتی مشخص شده است. هم «مدرنیست‌ها» و هم «پسامدرنیست‌ها» که اخیراً مباحث آکادمیک و فرهنگی را به راه انداخته‌اند، به این فروپاشی پی برده‌اند. در واقع، وجه افتراقِ این دو دسته این است که مدرنیست‌ها قصد دارند از بدن‌های…
«تنِ اجتماعیِ زنده‌ای که بدن نیست، به راحتی می‌تواند هراسناک جلوه کند. برای بسیاری، این انبوه‌خلق‌هایی که "مردم" یا "ملت" یا حتی "اجتماع" (community) نیستند، نمونه‌ی عالی‌ای از ناامنی و آشوبی هستند که در اثر سقوطِ نظم اجتماعی مدرن به وجود آمده‌اند. این‌ها فجایع اجتماعیِ پست‌مدرن‌اند که از نظر آنان مشابه نتایج وحشتناک مهندسی ژنتیک‌اند که با مشکل روبه‌رو شده‌اند، و نیز مشابه پیامدهای وحشتناک بلایای صنعتی، هسته‌ای یا بوم‌شناسانه‌ است. امرِ بی‌شکل و فاقد نظم، هراس‌آفرین است. غولِ تن بازگشتی به "وضع طبیعی" نیست، بلکه نتیجه‌ی جامعه و زندگی‌ای "تصنعی" است. در دوره‌ی پیشین بدن‌های اجتماعی مدرن و نظم اجتماعی مدرن، دست‌کم از نظر ایدئولوژیک، با وجود نوآوری‌های پی‌درپی، سرشتِ "طبیعیِ" خود را حفظ کرد - برای مثال، "هویت‌"های طبیعیِ جامعه، اجتماع، مردم و ملت. در مدرنیته فلسفه‌های حیات‌گرایی هنوز می‌توانستند از رهگذر تأیید نیروی زندگی طبیعی، با آثار مخربِ تکنولوژی، صنعتی‌شدن و کالایی‌شدنِ وجود مخالفت کنند. حتی در نقد مارتین هایدگر بر تکنولوژی، که حیات‌گرایی به نوعی نیهیلیسم و زیبایی‌شناسی تبدیل شده است، می‌توان طنین سنت بلند دامنه‌ی مقاومتِ اگزیستانسیالیستی را دید.
با این حال، امروز هرگونه ارجاع به "زندگی" باید به زندگی‌ای "تصنعی"، زندگی‌ای اجتماعی دلالت داشته باشد.»


@Spaph
هارت و نگری، انبوه‌خلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری
به مناسبت تولد نابهنجاری وحشی:
«صد البته، فهم و درک فلسفه‌ی اسپینوزا حتی برای کسانی که به سبک بیان آن آشنا هستند نیز دشوار است. هم ابژه‌ی تحلیل اسپینوزا، همانند نمونه‌ی خـود کتاب مقدس، و، در عین دشواری وظیفه‌ی تفسیر به دید او، که بازتابی است ممتاز از آنتاگونیسم‌ها و بن‌بست‌های آثار خود اسپینوزا، هـم نـظـم آشـكـار متـون وی، به ویژه اخلاق در تقلیدش از روش هندسی، شاید دفاعی است علیه نیروی تعارضات [درونی] آن. و دقیقاً [ویژگی‌هایی همچون] غیاب قاطعیت و راه حـل انباشت تزهایی ناتمام، استدلال‌هایی به تعلیق در آمده و حتی تصاویر معینی، نه چندان زیاد، که بـه طـرز پیش‌بینی‌ناپذیری در قلب استدلال‌های وی ظاهر می‌شوند، تصاویری فاقد توضیح لیک فراموش ناشدنی، قدرت عظـيـم فـلسـفه‌ی اسپینوزا را باعث می‌شوند. فلسفه‌ی او همواره به منزله‌ی امری که باید تحریر گردد باقی می‌ماند، همان قدر در قالب کلمه‌ها که در قامت کردارهـا بـر ایـن اساس اگر رخصت دهیم تا افکار وی خودشان بدون تحميل هیچ محدودیت و مرزی (با به خدمت گرفتن اصطلاحات كانت در ملامت اسپینوزا) به اندیشه بپردازند، آن‌ها ما را به در پیش گرفتن راهی به سوی آزادی رهنمون می‌شوند که احتمالاً به طرز تصورناپذیری دشوار است: قسمی آزادی ذهن که منوط به آزادی بدن است و قسمی آزادی فرد که شرط آن آزادی جمعی است. با وجود این، اگر مسیری که تفکر اسپینوزا ما را بدان هدایت می‌کند تصورناپذیر می‌نماید، سبب آن است که مسیر مزبور فاقد جاده‌های میانبری است که تخیل و خرافـه هـمـاره آماده‌ی تدارک دیدن آن‌ها هستند.»

@spaph
از کتاب بازگشت به اسپینوزا، نوشته‌ی وارن مونتاگ، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی