اسپینوزا و فلسفه
4.36K subscribers
241 photos
23 videos
49 files
77 links
«تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد ... .» بخشی از تکفیرنامه اسپینوزا از سوی سران کنیسه‌ی آمستردام
ارتباط با من:
@Chia_MS
Download Telegram
اسپینوزا و فلسفه
اسپینوزا برای آلتوسر بسی بیش از یک فیلسوف صرف بود. او در کنار ماکیاولی و مارکس، فیلسوفان خاص و برجسته‌ای بودند که از آن‌ها به عنوان فیلسوفان جریان زیرزمینی ماتریالیسم مواجهه نام می‌برد. فیلسوفان اتصال، گسست، و گشودن راه بکری که کسی تابحال نپیموده. اسپینوزا…
برای آلتوسر این «خلأ»، واقعاً خلأ در معنای عرفی نیست، بلکه اندیشیدن به قسمی انحراف تصادفی در اتم‌هاست. خلأ مزبور چیزی است که آلتوسر آن را به شکل‌های مختلفی به تصویر کشیده است که مشهورترین آن، مثال فیلسوف ماتریالیستی است که در ایستگاهی در میانه‌ی راه به درون قطاری در حال حرکت به سوی مقصدی نامشخص می‌پرد. فیلسوف ماتریالیست، فیلسوفی است سرگرم اندیشیدن مدام به «اتصال»، به مواجهات، و به پیچ‌های ناگهانی. این فیلسوف خود را درگیر مفاهیمی همچون «اگر» و «ای کاش» نمی‌کند، بلکه هستی را به همان شکلی که هست جدی می‌گیرد و بدان می‌اندیشد.
اسپینوزا همچنین به زعم آلتوسر منتقدی است پرشور که، دویست سال قبل از مارکس، به مسئله‌ی ایدئولوژی پرداخته است. آلتوسر در جستار «تنها سنت ماتریالیستی» ادعا می‌کند که در ذیل بخش نخست اخلاق اسپینوزا «ماتریکس هر نظریه‌ی ممکن درباره‌ی ایدولوژی» را یافته است. هدف نقادی اسپینوزا در اینجا رد باور انسان‌انگارانه از خداست. بدین‌سان، وی در صفحات پایانی بخش نخست اخلاق حملاتی بس جانکاه را بر پیکر الهیات وارد می‌کند. نقدهای او مشخص است، شمشیر تیز اسپینوزا بر پیکر هر گونه باور و دفاعیه‌ی ناظر بر استعلا و تعالی می‌نشیند. اسپینوزا، بسی پیش از مارکس، نقد اقتدار لاهوتی را با هدف برچیدن بساط ناسوتی اقتدار مورد توجه قرار می‌دهد و همچون او در نهایت «دموکراسی» و پیکار بر سر آن را در قلب «رساله‌ی سیاسی» خود قرار می‌دهد.

@Spaph
اسپینوزا و فلسفه
برای آلتوسر این «خلأ»، واقعاً خلأ در معنای عرفی نیست، بلکه اندیشیدن به قسمی انحراف تصادفی در اتم‌هاست. خلأ مزبور چیزی است که آلتوسر آن را به شکل‌های مختلفی به تصویر کشیده است که مشهورترین آن، مثال فیلسوف ماتریالیستی است که در ایستگاهی در میانه‌ی راه به درون…
اسپینوزا همچنین از پیشگامان نقد اومانیسم است، او نیز همچون شاگرد راستینش، آلتوسر، از منظری ضداومانیستی به جهان می‌نگرد. به بیانی دیگر، او انسان را از مرکز جهان بیرون می‌راند. وی در اخلاق می‌نویسد: «انسان‌ها خویش را آزاد تصور می‌کنند، زیرا از خواست‌ها و اشتیاق‌شان آگاهی دارند، و، حتی در رؤیاهای‌شان، به این فکر نمی‌کنند که چه چیزی آن‌ها را به خواستن و آرزو کردن برانگیخته است».به بیان دیگر اسپینوزا، ما می‌دانیم که چه چیزی را دوست داریم، اما نمی‌دانیم چرا این چیزها را دوست داریم. ما انسان‌ها میل خویش را آزاد می‌دانیم، در حالی که برخلاف این تصور رایج، میل همچون فرآورده‌ای اجتماعی در بطن مواجهات، نیروها، جریان‌ها، تصادم‌ها و پویایی‌های تاریخی برساخته و تولید می‌شود. باید رگ و ریشه‌ی هر قسم «فانتزی اراده‌ی آزاد» را زد. مونتاگ درباره‌ی این فانتزی می‌گوید: «فانتزی اراده آزاد اجازه می‌دهد انسان‌ها تخیل کنند که خودشان انتخاب کرده‌اند "برای بندگی‌شان چنان بجنگند که گویی برای آزادی‌شان می‌جنگند" (رساله الهیاتی- سیاسی، پیشگفتار)، و بدین‌سان از عللی غافل شوند که اذهانشان را به میل داشتن و بدن‌هایشان را برای عمل ورزيدن تعين بخشیده‌ است». اسپینوزا این منظر را، که «طبیعت را به کلی وارونه می‌کند»، «تخیل» می‌نامد. ماتریکس ایدئولوژی دقیقاً همین‌جاست که بشر خود را «مرکز و منشأ هر گونه ادراک، عمل، ابژه و معنا» می‌داند.

@Spaph
اسپینوزا و فلسفه
اسپینوزا همچنین از پیشگامان نقد اومانیسم است، او نیز همچون شاگرد راستینش، آلتوسر، از منظری ضداومانیستی به جهان می‌نگرد. به بیانی دیگر، او انسان را از مرکز جهان بیرون می‌راند. وی در اخلاق می‌نویسد: «انسان‌ها خویش را آزاد تصور می‌کنند، زیرا از خواست‌ها و اشتیاق‌شان…
آلتوسر و اسپینوزا هر دو – بر خلاف تفکر رایج که ایدئولوژی و آگاهی کاذب را یکی می‌داند – بر این باورند که ما همیشه در میانۀ ایدئولوژی هستیم، آلتوسر در «آپاراتوس‌های ایدئولوژیک دولت» می‌گوید: «آنچه در واقع در ایدئولوژی می‌گذرد به ظاهر خارج از آن می‌گذرد. و به این سبب است که کسانی‌که درون ایدئولوژی هستند، بنا به تعریف، خود را خارج از ایدئولوژی می‌انگارند ... ایدولوژی هرگز نمی‌گوید "من ایدولوژیک هستم". باید خارج از ایدئولوژی، یعنی در شناخت علمی بود تا بتوان گفت: "من در ایدئولوژی هستم" (بسیار معدودند کسانی‌که چنین می‌گویند). یا این‌که (و این یکی چیزی است که اکثراً می‌گویند) "من در ایدئولوژی بودم".» و نیز اسپینوزا که در اخلاق، بخش چهارم، تبصره‌ی قضیه‌ی 17 می‌نویسد که «ضروری است که هم قدرت و هم فقدان قدرت طبیعت‌مان را بشناسیم، بدین ترتیب می‌توانیم تعیین کنیم که عقل در تعدیل تأثیرات چه می‌تواند انجام دهد و چه نمی‌تواند.» بنابراین در نقد ایدئولوژی باید ارزیابی قطعی از شناخت خویش داشته باشیم.

@Spaph
بر این اساس می‌توان گفت که ایدئولوژی امری مربوط به آگاهی نیست، ایدئولوژی مادیت دارد. نمی‌توانیم ایدئولوژی را هم‌ارز با آگاهی کاذب قرار بدهیم. ایدئولوژی در اعمال، آداب، رسوم، نهاد و ... ریشه دارد و از آنها جان می‌گیرد و در همه‌جا ریشه می‌دواند. ایدئولوژی مسئله‌ای ناظر بر عقاید نیست، بلکه قسمی آرایش اتم‌ها و بدن‌ها در چارچوب آپاراتوس‌هاست. به بیان مونتاگ «ایدئولوژی دیگر نه یک نظام بل قسمی جنگ است، رابطه‌ای از نیروهای معارض و در حال ستیز. عنصر خیالی ایدئولوژی، که بدان وسیله هر یک تصور می‌کنیم خودمان علت چیزی هستیم که انجام می‌دهیم، کاذب اما با این حال امری واقعی و مادی است. ما در مقام بانی و عامل اعمال‌مان مورد استیضاح، خطاب، قضاوت و مجازات قرار می‌گیریم، بدن‌های‌مان در چنبره‌ی آپاراتوسی به‌شدت واقعی از انقیاد گرفتار شده است».

@Spaph
Forwarded from فلسفۀ مواجهه
persianpreface.pdf
3 MB
پیشگفتار کتاب "آنتونیو نگری؛ مدرنیتە و انبوە خلق"،
اثر تیموتی اس مورفی، انتشارات نگاە
@MSandUS
اسپینوزا و فلسفه
بر این اساس می‌توان گفت که ایدئولوژی امری مربوط به آگاهی نیست، ایدئولوژی مادیت دارد. نمی‌توانیم ایدئولوژی را هم‌ارز با آگاهی کاذب قرار بدهیم. ایدئولوژی در اعمال، آداب، رسوم، نهاد و ... ریشه دارد و از آنها جان می‌گیرد و در همه‌جا ریشه می‌دواند. ایدئولوژی مسئله‌ای…
آلتوسر خود به‌فراست و زیرکی می‌دانست که به چه معنا اسپینوزیست است، بی‌دلیل نیست که خود را به عوض آن‌که ساختارگرا بداند، اسپینوزیست می‌‌خواند. او و شاگردانش بخشی از نیروی فکری و تحلیلی خود را به اسپینوزا، انقلاب فکری وی و دستاوردهای‌اش اختصاص دادند. لذا، فهم آن‌ها از ایدئولوژی تا شیوه‌ی خوانش معروف‌شان، خوانش سیمپتوماتیک، همگی مرهون پیروی از اسپینوزاست، باری به قول آلتوسر، «اسپینوزا کماکان امروزه نیز زنده است»، هرچند مواجهه با او همواره این خطر را به همراه دارد که دستخوش شیدایی شویم و جاه‌طلبانه، به موجب این کژروی از مسیر مستقیم، کشف و کاوش در راه‌های بکر، مسیرهای ناپیموده، و دریاهای ناشناخته را در پیش بگیریم: یک ماجراجویی اتصالی، از هرجا که آغازیده‌ایم، اما با نتایجی همیشه نامعلوم.

@Spaph
انبوه خلق چگونه چیزی است؟

توضیح نگارنده:
انبوه خلق به هیچ عنوان قسمی سوبژکتیویته متعالی نیست و غایتمند نیست. هر دم امکان دارد توانشها و قابلیتهای بس قدرتمند آن در خدمت سلطه قرار گیرد: از سر سپردن انبوه خلق هلند به خاندان اورنج و قتل وحشیانه برادران د ویت تا تغذیه انگلی فاشیسم از انبوه خلق در نیمه اول قرن بیستم و وضعیت امروزه ی جهان. البته اینکه چگونه چنین قدرت نابهنجاری، رام می شود، خود موضوع بحثی مهم است؛ اما نکته طلایی این است: ترس [از] انبوه خلق! انبوه خلقی که ترسانیده شده است، آلوده به خرافه شده باشد و روزنه های روشن آن مسدود شده باشد در راه بندگی «یک تن» گام برمی دارد، همچون افغانستان.

وارونە‌سازی آموزەی مصلحت دولت

«انبوه خلق» در طول تاریخ از سوی شمار زیادی از متفکران، از تاکیتوس تا هابز و ...، بارها مورد اتهامات گوناگون قرار گرفته است، کە شاید یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها این باشد که اقیانوس ناآرام و متلاطم انبوە‌خلق (multitudo) نە‌تنها به تلنگری برمی‌خورشد و دست به اقداماتی مخرب و مضر بە حال مملکت می‌زند، بلکە با درافتادن بە ورطەی شورش‌های عقیم و کور مسبب تباهی خویش نیز می‌گردد: تنها یک قدم با سلطنت مطلقە یا، چه فرقی می‌کند، دمکراسی‌های نمایندگی فاصلە داریم.
اسپینوزا در رساله‌ی سیاسی می‌گوید: «این [باور] که "نزد توده‌ها هیچ قضاوت [به حق] یا درایتی وجود ندارد"، [ناشی از آن است کە] وقتی توده‌ها از امور مهم دولت بی‌خبر نگه داشته می‌شوند، صرفاً بر اساس واقعیت‌های اندکی که نمی‌توان پنهان داشت به حدس و گمان روی می‌آورند، زیرا تعلیق قضاوت فضیلتی است نادر. بدین سان مخفی نگه داشتن همه‌ی کارهای حکومتی از شهروندان و سپس این انتظار از ایشان که دست به قضاوت نادرست نزنند و درکی نادرست از جمیع امور نداشته باشند، اوج سفاهت است.»

اسپینوزا به معنای واقعی یک متفکر «رادیکال» است، دقیقاً بدان معنا که به عوض پرداختن به سیمپتوم‌‌های وضعیت (و چه‌بسا تقبیح و ناسزاگویی در مورد خطاهای آشکار و بدیهی انبوه‌خلق) به ریشەها یا علل اصلی بیماری می‌پردازد. از همین رو، اسپینوزا به نقد دولت پنهان‌کار (secret d'Etat) یا پنهان‌کاری دولتی بر‌می‌آید که بنا به «مصلحتِ دولت» (raison d'état)، مسائلی "حساس و حیاتی" را از دید انبوه خلق مخفی نگه می‌دارد. غافل از آن‌کە این امر پیامدی بس خطرناک برای خود پنهان‌کاران در پی دارد و آن هم تهدید همیشگی فروپاشی دولت است. زیرا، انبوه خلقی را که فاقد شناخت کافی است شاید بتوان برای مدتی فریفت و «مدیریت» کرد، اما انبوه خلق در صورت برانگیخته شدن، در هر زمانی، به‌راحتی می‌تواند عمر هر حکومتی پایان دهد. از همین روست که اسپینوزا می‌گوید: «بزرگ‌ترین تهدید برای هر حکومتی شهروندان آن هستند نه دشمنان خارجی.»
اما بەوضوح در این‌جا نیز اسپینوزا تحت تاثیر «آن سیاستمدار فرزانه فلورانسی» است. هم اوست کە، پیش از اسپینوزا، در سراسر آثار خود از «مردم» در برابر «بزرگان» دفاع می‌کند، حتی در اثر "شیطانی" شهریار (کتابی که بی‌گمان از ابتدای نوشته شدن تا اکنون زیر تیغ گفتارهای اخلاقیاتی شکنجه شدە است). ماکیاولی، این آموزگار فرزانە و "شرور"، در فصل ۹ شهریار، که «هسته‌ی مرکزی» آن است، به شهریار توصیه می‌کند که به هر شکلی که افسار قدرت در دست گرفته است (خواه به سبب حمایت مردم یا حمایت بزرگان)، رو به سوی مردم کند، و نه اشراف. چرا که اشراف میلی ارضانشدنی به کسب قدرت دارند و در پی سلطه‌گری‌اند، اما طبع مردم چیزی نیست مگر تن ندادن بە سلطه یا، در معنای ایجابی آن، آری‌گویی به آزادی.
اما مگر ماکیاولی در شهریار بیان نمی‌دارد که مردم «بیشتر بر پایه‌ی آنچه چشمشان از دور می‌بیند داوری می‌کنند تا آنچه از نزدیک لمس توانند کرد»، زیرا «مردم عامی همیشه بنده‌ی ظاهرند و سرانجام کار جهان آکنده است از مردم عامی.» آیا او چنین در حال نقادی از ساده‌لوحی مردم نیست؟ حتی در این‌جا نیز می‌توان دید کە ماکیاولی با همان شیوەی زیرکانەی خویش از قسمی دموکراسی ارتباطاتی به سود عامەی مردم دفاع می‌کند: مردم ظاهربین هستند، پس شهریار ناچار است که هر آنچه را کە هست به اطلاع مردم برساند. چنانچه وی بنا به مصلحت دولت چیزی را از چشمان آن‌ها دور کند، هر دم امکان دارد آن اقیانوس رام‌نشده، از روی بی‌خبری، با امواجش حکومت وی را در صورت برانگیخته شدن به کام نابودی بفرستد. شهریار می‌باید بە منظور پایداری ملک و مملکت چیزی را از آن‌ها مخفی نکند، چرا که آن‌ها چون «شمار قلیلی اهل تمیز» نیستند که به ورای پدیده‌ها رجوع کنند و عمق آن را دریابند.
ماکیاولی به شهریار هشدار می‌دهد که جهان «آکنده» از مردم است، مردم به سبب داشتن بدن متکثر و بسیار دارای قدرت بیشتری هستند و به تبع دارای حق عظیمی کە هم‌گسترە با قدرت مزبور است. آن‌ها «بسیاران»ی هستند که [طبع‌شان] به سوی آزادی است و چیزی غیر از آن نمی‌خواهند و اگر آزادی آن‌ها سلب شود، دیر یا زود سریر شهریار را زیر و رو می‌کنند.
بر این اساس، اگر بە عوض توسل بە گفتارهای اخلاقیاتیِ تقبیح‌کنندە یا ستایشگر قدرت عظیم انبوە خلق، بدان از منظر رئالیسم رادیکال بنگریم، حتی در آموزەی بدنام و فرادستانەی مصلحت دولت نیز انقلابی رو می‌دهد، زیروزبر می‌شود و سرانجام روی پاهای‌اش می‌ایستد: بیشترین پایداری و تقویت دولت در هستی، کناتوس آن، تنها از مجرای گشودگی به روی انبوه خلق میسر می‌شود: حتی [آمال و اهداف] محافظەکاری نیز به انقلاب نیاز دارد.
@SpAPH
https://8pic.ir/uploads/IMG-20190820-200117.jpg
سوال: نگری در مناقشات درگرفته بر سر مفهوم مدرنیته نیز مداخله جالب‌توجهی دارد. در حالی که غالب بحث‌های متفکران مختلف حول تقابل مدرنیته و پست‌مدرنیته، گذار از مدرنیته به پست‌مدرنیته و مؤلفه‌های این دو شکل گرفته است، وی با طرح دو نوع مدرنیته و در نتیجه تز دگرمدرنیته در این قلمرو نیز راه خاص خویش را در پیش می‌گیرد. کمی درباره این جنبه از اندیشه نگری توضیح می‌دهید؟

پاسخ: نگری هم در ساحت فکری و هم در ساحت عملی قائل به دو نوع مدرنیته است: مدرنیته مقاومت و مدرنیته سلطه. اگر به یاد داشته باشیم که مقاومت از منظر نگری، به تأسی از ماکیاولی و فوکو، نه قسمی واکنش بلکه کنشی است آغازین و ابداعی در برابر ایستایی، انسداد و فساد در هستی، اولین نسخه مدرنیته را باید انفجار نیروهایی دانست که به قصد برساختن جهانی دیگر به عمر قرون وسطا پایان دادند. فلسفه بدیع و رادیکال ماکیاولی و انقلاب رنسانس که پیش از سیطره دوگانه مطلق‌گرایی / لیبرالیسم گسستی ریشه‌ای از حاکمیت را رقم زدند. اما این ویرتوی نظری – عملی خیلی سریع در مقابل قدرت سهمناک بخت، بورژوازی و دولت مدرن شکست خورد و در عمل به محاق رفت. هرچند این مدرنیته اولیه و بدیل در سراسر دوره هژمونی مدرنیته مسلط، همچون جنبشی زیرزمینی در فلسفه‌های متفکرانی همانند اسپینوزا و مارکس و در رخدادهایی از قبیل انقلاب فرانسه و کمون پاریس، به حیات خویش ادامه داد. اما آنچه در اساس این دو خط متفاوت از مدرنیته را از هم جدا می‌کند، تمایز میان گشودگی و انسداد، پویایی و ایستایی، و شدن و بودن است. در حالی که مدرنیته مقاومت را تأسیس پیوسته، گشوده و جمعی هستی تعریف می‌کند، در مدرنیته مسلط و ثانویه تلاش بر آن است که ویرتو و قدرت مؤسس به بند کشیده شود و به مدد انواع‌واقسام سازوکارهای حقوقی ـ سیاسی راه استیلای بخت، دولت و کار مرده هموار شود. تقابل و تعارض همیشگی دموکراسی علیه دولت.بنابراین، می‌بینیم که چگونه دگرمدرنیته نه قسمی دوره‌بندی متأخر، به‌رسم رایج نظریه‌های پست‌مدرن، بلکه نیروی اصلی و پیش‌برنده حتی تمامی آن دستاوردهای نظری و عملی بدیعی است که در بطن نظم موجود حاصل شده است: از عاملیت انبوه خلق، امکان‌پذیری و طرح دموکراسی در مقام جنبشی دائمی و امکان تأسیس قسمی هستیِ از ریشه متفاوت تا انقلاب‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عصر مدرن.
@Spaph

بخشی از مصاحبه فواد حبیبی با ایبنا
آتشی زیر خاکستر ماه مهر

نوشته‌ی پارسا حبیبی

Instagram.com/parsa_habibi._
این گسستی است رادیکال، که برخلافِ آوفهبونگ (Aufhebung) که صرفاً امرِ کهن را، با تغییراتی در چند و چونی‌اش، به مرتبه‌ای بالاتر ارتقا می‌دهد، نه‌ تنها کاری به «رفع» ندارد، بلکه هیچ‌ نشانی از امر کهن نیز با خود نداشته و به امکانی یک‌سره جدید و بی‌سابقه راه می‌دهد. رویکردی که در عین حال، عنادِ خویش را با هرگونه غایت‌شناسی نشان می‌دهد و نه تنها به روندِ خطیِ پیشرفت وقعی نمی‌گذارد، که حتی بدیلِ «انقلاب یا بربریت» را انحصار امکاناتی می‌داند که می‌توانند در آینده پیش روی بشر و تاریخ گشوده گردند. آینده‌ای که از ایستاییِ مطلق تا گسستی ریشه‌ای را می‌تواند پذیرا باشد. به همین سبب است که نه با بلاهتی ایدئولوژیک، از پیروزیِ حتمی به یمن «قوانین آهنین تاریخ» سخنی به میان می‌آید و نه با یأسی بزدلانه، از امید به اصلاح وضعیت موجود یا گریز به ساحت زیبایی‌شناسی و قس‌علی‌هذا. همه‌چیز به موازنه‌ی «ویرتو» و «فورتونا» [بخت] بستگی دارد. این‌که تا چه میزان ویرتوی شهریارانِ جدید آماده و مستعد بهره جستن از فرصت‌هایی است که فورتونا، شاید، پیش روی‌شان قرار دهد.

@Spaph

- از پیش‌گفتار مترجمان فارسی، برای کتاب «ماکیاولی و ما» اثر لویی آلتوسر
پرسش: در مقدمه کتاب پرسشی را مطرح کرده‌اید که چرا اسپینوزا؟ پرسش این است که واقعا چرا بعد از حدود سیصد سال، اسپینوزا از یک فیلسوف درجه دوم یا سوم اوج می‌گیرد و به یک فیلسوف مرجع تبدیل می‌شود؟ چه می‌شود که یک دوره تاریخی یک تفکر را احضار می‌کند و به یک فیلسوف فراخوان می‌دهد؟ مثلا برای سیصد سال اسپینوزا هست اما اهمیت ندارد، آیا واقعا در اسپینوزا چیزی هست یا در متفکرانی که به اسپینوزا می‌پردازند چیزی هست که ایشان را شایسته این تغییر جایگاه می‌سازد؟ و به‌ویژه در زمانه‌ای که ما زندگی می‌کنیم چه هست که اسپینوزا می‌تواند به آن پاسخ دهد؟


پاسخ: شاید بتوان گفت که یکی از بهترین توضیحات را در این زمینه آنتونیو نگری مطرح می‌کند: بحران در اندیشه انتقادی و جنبش انتقادی و بن‌بست در وضعیت موجود. به طور خیلی مشخص می‌توان به 1968 و اتفاقات آن زمان و شکست جنبش و موضع‌گیری سازمان‌ها و احزابی که مدعی مبارزه با کاپیتالیسم بودند اشاره کرد. کاپیتالیسم بعد از جنگ جهانی یعنی عصر طلایی‌اش و در زمان اوجش به بن‌بست می‌رسد. تفکر و جنبش مخالف هم در این مقطع دقیقا درماندگی خودش را نشان می‌دهد. اینجاست که مجموعه‌ای از ایده‌ها و مفاهیم که اسپینوزا مطرح می‌کند، نه فقط می‌تواند وضعیت را بهتر و روشنتر از هر ایده دیگری توضیح دهد، بلکه می‌تواند راهی به بیرون از این وضعیت نشان بدهد. به تعبیر نگری، اسپینوزا قسمی هستی‌شناسی است که ملاء و زایندگی هستی را در دل بحران نشان می‌دهد. و این‌گونه است که اسپینوزیسم در مقابل تغییراتی که در وجه تولید سرمایه رخ می‌دهد، گسترش کار غیر مادی، به‌وجود آمدن سوبژکتیویته‌های جدید (از جمله کارگر اجتماعی) و مسائلی مانند این پا پیش می‌گذارد تا به عوض بازی دیالکتیکی دولت، حزب و اتحادیه، از آنتاگونیسم بنیادین قدرت برسازنده و قدرت برساخته، دموکراسی و دولت، و امکان آفرینش قسمی هستی نو و بدیع صحبت کند.

اما اگر خودمان را فقط به تفسیر ‌نگری محدود نکنیم و به آراء دیگر متفکرانی بنگریم که به این پرداخته‌اند که چرا اسپینوزا باز می‌گردد، باید، فی‌المثل، به دوسویه بودن این بازگشت اشاره کنیم. بر این اساس این بازگشت دوسویه دارد. مسئله فقط این نیست که ما به صورت سوبژکتیو به اسپینوزا باز می‌گردیم، چنان‌که متوجه اهمیت او شده‌ایم، بلکه همچنین این اسپینوزاست که به شکل عینی به صحنه اصلی زمانه ما باز می‌گردد. چرا که اسپینوزا، برخلاف بسیاری از گفتارهای ایدئولوژیک و انتقادی زمانه که در برابر تداوم وضعیت موجود و بر باد رفتن بسیاری از آرزوها برای جهانی بهتر در دام هستی‌شناسی منفی گرفتار آمدند، فلسفه‌ای را پیش می‌کشد که یکسره بر «خوش‌بینی خرد» استوار است. فلسفه‌ای که به اتکای رئالیسمی انقلابی نه‌فقط از حیث هستی‌شناختی از امکان کلینامن (یا تحراف اتم‌ها از مسیر مستقیم و مألوف) سخن می ‌گوید بلکه به لحاظ تاریخی ـ سیاسی با پرداختن به نگارش اخلاق، کردارشناسی انسان و جامعه موجود، امکانات بنای جمهور آزاد را تبیین می‌کند. قسمی آری‌گویی به حیات و هستی و امکان‌های درون‌ماندگار و بالفعل آن‌ها، همان شباهتی که اسپینوزا و نیچه را در کنار هم قرار می‌دهد. برخلاف این هستی‌شناسی منفی آخرالزمانی، تلاقی‌گاه هر دو گفتار حاکم و انتقادی، که در هستی صرفاً انحطاط، تباهی و مرگ می‌بیند، اسپینوزا بر زایندگی هستی، و همچنین بر گشودگی هستی به روی آفرینش امر نو اصرار می‌ورزد.
این فلسفه‌ای است که به‌رغم تأمل بر تاریکی‌ها مغلوب نگاه خیره آن نمی‌شود و شادمانه و خردمندانه هستی را بیش از همیشه مهیای برساختن امر نو می‌داند چرا که هستی اسپینوزایی ایده‌ای است متضمن دگرگونی رادیکال. فلسفه اسپینوزا فلسفه‌ای است یکسره درون ماندگار، که در برابر هرگونه تعالی و درونیت، پراکسیس دگرگون‌کننده بشری را در دستور کار قرار می‌دهد. در مقابل تعالی‌گرایی که مشخصه انواع و اقسام گفتارهای اخلاقیاتی است، نزد اسپینوزا هستی در هیئت سطح صافی معرفی می‌شود که فاقد هرگونه جایگاه بیرونی و درونی است، فاقد هر چیزی که بالاتر یا درونی‌تر باشد. فقط روی همین سطح، همین جهان و همین چیزی که وجود دارد می‌توان امر نو را آفرید، درواقع چیزی که اسپنوزا را معاصر می‌کند این است که شاید هیچ زمانی بهتر از الان چنین فلسفه‌ و نظامی از مفاهیم نمی‌توانست شکوفا شود، نمی‌توانست معاصر باشد چرا که، به تعبیر نگری، اسپینوزا کسی است که از اوان مدرنیته، مستقیم به این وضعیت پست مدرن نقب می‌زند و مفاهیم فلسفی و هستی‌شناختی و همچنین اخلاقی ـ سیاسی‌اش بحران موجود را درمی‌نوردد و به آفرینش قسمی هستی نوین راه می‌دهد. همان «امر نابه‌هنگام»، مورد اشاره دلوز و گتاری، که به عوض «شدن»، امکان «دیگر شدن» هستی را پیش‌رو می‌نهد. فلسفه‌ای نابه‌هنگام که آشوب هستی را اندیشیدنی می‌سازد و به‌عوض هجو و هزل، بعد اخلاقی ـ سیاسی تفکر را تحقق می‌بخشد: از کالبدشکافی دقیق تأثیر و تأثرات بشری تا چگونگی برساختن امر مشترک؛ از فهم نقش اقتصاد عاطفی در ساخت سوبژکتیویته، تا عبور از دره مرگ، ترس و اندوه و ... . از همین روست که نگری او را سرشاری هستی در برابر خلاء کذایی آن می‌داند، قسمی نابهنجاری وحشی که نه‌فقط رد هر تفکر منفی و انباشته از تاریکی مرعوب و شیفته مرگ، بل تأیید انرژی‌ها، نیروها، مونتاژها، مواجهات، ترکیبات، و آفرینش‌هایی است که باب هستی نوینی را می‌گشاید.


@Spaph

بخشی از مصاحبه فواد حبیبی با ایبنا
«اگر بستن ذهن مردم به همان آسانی بستن زبانشان می‌بود، آنگاه هر حاکمی به امنيت حکمرانی می‌کرد و حکومت سرکوبگری هم وجود نمی‌داشت. چون آنگاه جمله‌ی آدمیان مطابق اذهان کسانی که حکمرانی می‌کنند به سر می‌کردند و تنها به صلاحدید آنان درست را از نادرست، یا خوب را از بد، تمییز می‌دادند. اما چنانچه در ابتدای فصل هفدم یادآور شديم، غير ممکن است که ضمیر کسی مطلقاً به فرمان کسی دیگر درآید. زیرا هیچکس نمی‌تواند حق با توانایی طبیعی خویش برای آزادانه اندیشیدن و قضاوت درباره‌ی نیک و بد را به دیگری واگذارد، و نمی‌توان کسی را به این کار واداشت. از این رو است که دولتی که بخواهد ضماير مردم را تحت تحكم خویش درآورد ستمگر دانسته می‌شود، و هر قدرت حاکمه‌ای آنگاه که بخواهد به رعایای خویش املاء کند که باید چه چیزی را به عنوان حقیقت بپذیرند و چه چیزی را به عنوان ناصواب طرد کنند و چه عقایدی باید پرستش خدا را در دل هایشان برانگیزانند، زیانبار و غاصب حقوق ایشان دیده می‌شود. زیرا اینها چیزهایی هستند که درون حق هر شخصی واقع‌اند، که او نمی‌تواند از خود سلب کند حتی اگر بخواهد چنین کند.»
@Spaph

اسپینوزا، رساله‌ی الهیاتی سیاسی؛ ترجمه‌ی علی فردوسی.
Forwarded from Private Film Club
مداخله در آرایش نیروها
یادداشتی دربار­ه­‌ی کتاب «بازگشت [به] اسپینوزا: بدن‌ها، توده‌ها، قدرت»، اثر وارن مونتاگ
علی عزیزی

بازگشت [به] اسپینوزا، ندای معاصربودگیِ فیلسوف قرن هفدهمی‌ طرد‌شده‌ای است که سایه‌ی لعن و نفرین تا ابد بر بالای سرش به پرواز درآمده است. اما چه چیز عدسی‌تراش جوانمرگ‌‌شده را، سر راه ما قرار داده است؟ و بسیاری از فیلسوفان مهم، همچون ژیل دلوز، آنتونیو نگری و لویی آلتوسر، را حواریون خویش ساخته است؟ اسپینوزای «عقل‌گرا»، یا «مست خدا»، و حتی اسپینوزای «آتئیست» و اسپینوزا‌های دیگر را فراموش کنید؛ مونتاگ از «اسپینوزایی جدید» صحبت می‌کند که در سراسر تاریخ فلسفه‌‌ وا‌پس‌رانده شده و به تعبیر آلتوسر، آغازگر بزرگ‌ترین انقلاب فلسفی رادیکال در تمامی تاریخ فلسفه است. او قسمی «نابهنجاری وحشی» (به تعبیر نگری) است که شورش‌گرانه در برابر تمامی «خرافه‌»، «تعالی»‌ و «انفعالات اندوهناک»ی ایستاده که در زمانه‌ی ما نیز غالب‌اند؛ همین است دلیل واپس‌راندگی تاریخی‌اش، و همچنین دلیل معاصر بودن او. همچنین، اسپینوزا بدیلی قدرت‌مند و «درون‌ماندگار» را در برابر سنت‌های سیاسی لیبرال و نئولیبرال و سیاست‌های «نمایندگی» علم می­کند که در میانه‌ی سازوکار‌های انضباطی و کنترلی، و شبکه‌های ترس و نفرت معاصر، قسمی «استراتژی ضد ترس» را (به تعبیر هاسانا شارپ) بنا خواهد کرد که بر «دموکراسیِ مطلقاً مطلق»، شبکه‌های مولّد عشق و شادی، و انبوه خلقی تکین و تفاوت‌محور استوار خواهد شد. مونتاگ، به تبیین نابسندگی‌ سنت‌های سیاسی مستقر و مشهوری (مثل هابز و لاک) می‌پردازد که بر همان ارزش‌ها استوارند، و همچنین در حال دامن زدن به «ترس»ی اساسی‌اند: ترس [از] انبوه خلق.

ادامه‌ی مطلب در این لینک:
apparatuss.com/return-to-spinoza/

www.apparatuss.com
@apparatus_channel
instagram.com/apparatus.insta