اسپینوزا و فلسفه
4.36K subscribers
241 photos
23 videos
49 files
77 links
«تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد ... .» بخشی از تکفیرنامه اسپینوزا از سوی سران کنیسه‌ی آمستردام
ارتباط با من:
@Chia_MS
Download Telegram
فلسفۀ مواجهه
چگونه_اژدهای_نولیبرالیسم_را_تربیت_کنیم؟.pdf
در حیطه آموزش نیز، برای تربیت اژدهای نولیبرالیسم، تبدیل «خشم شب [جهان]» به موجودی «بی دندان»، باید از درون همین سطح موجود آغاز کنیم. باید به تجارب، فرصت‌ها، جمع‌ها، ایده‌ها و کنش‌های دموکراتیک پروبال دهیم که نه فقط بیرون از منطق ارباب‌منشانه نولیبرالیسم قرار گیرد بلکه آشکارا جمهور شهروندان آزاد را از پیش در خود تجسم می‌بخشند. در چنین مسیری، در گام اول نباید هیچ توهمی در خصوص نهادهای دولت و بازار داشت و تصور کرد می‌توان آن‌ها را با اتکا به قسمی گفتار قضایی یا اخلاقیاتی به کاری واداشت یا ترغیب کرد که خلاف کناتوس یا میل خاص آن‌هاست. در عوض می‌توان بر توانش‌ها و قدرت عظیم انبوه‌خلق اتکا کرد که نقداً - در همین وضعیت نیز همواره و دم به دم نیروی عظیم و بی‌نظیر خویش را نشان می‌دهد. همان نیرویی که امر مشترک را ساخته است می‌توان آن را بازستاند و با «همگانی سازی مجدد»ش نه تنها آموزش، بلکه بهداشت، معیشت، سیاست، فرهنگ، هنر، ورزش، و ... را از سیطره حاکمیت منطق بازار نجات دهد.
@Spaph

بخشی از متن «چگونه اژدهای نولیبرالیسم را تربیت کنیم؟»، نوشته‌ی فواد حبیبی.
👍2
اتین دو لا‌بوئسی را به یاد آوریم که می‌‌گفت «عادت به خدمت‌گزاری» منجر می‌شود به پنهان ماندنِ وضعیتِ بندگی. منظور این نیست که آدم‌ها ناشاد بودنِ وضعیتِ بندگی را «فراموش» می‌کنند، بلکه مسئله این است که آن‌ها این وضعیت اسفناک را همچون «تقدیر» می‌پذیرند گویی که انتخاب دیگری ندارند، یا حتی می‌توان گفت این وضعیت را همچون شیوه‌ای از زندگی می‌پذیرند و در نهایت به آن خو می‌کنند. بنده‌سازیِ موفق آن است که بندِ رابطِ میانِ عواطفِ غمگینِ ناشی از وضعیت بندگی را با آگاهی از این بندگی بگسلد، چراکه همین آگاهیِ شفاف [از وضعیتِ بندگی] است که افکارِ خطرناکِ شورشی را [در سرِ بنده] ایجاد می‌کند.
@Spaph

بندگان مشتاق سرمایه، فردریک لوردون؛ ترجمه‌ی امین کرمی و فواد حبیبی.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#دوشنبه_ها_با_نگری
🎥 نسخه‌ی کامل و باکیفیت «آنتونیو نگری: شورشی که هرگز پایان نمی‌یابد.»

🔹 این مستند بە کارگردانی الکساندر ولتز و آندرس پیچلر به تهیه‌کنندگی کریستن بیتز در سال ۲۰۰۵ منتشر شده است. در این مستند شاهد چم‌‌وخم‌های زندگی فیلسوفی هستیم که شاید بتوان او را همچون متفکر محبوبش، اسپینوزا، قسمی «نابهنجاری وحشی» دانست. نگری آثار بسیاری نوشتە است که از جملە مهمترین آن‌ها می‌توان بە «دکارت سیاسی»، «نابهنجاری وحشی»، «شورش‌ها: قدرت مٶسس و دولت مدرن»، و آثار مشترکش با مایکل هارت از قبیل «امپراتوری»، «انبوه‌خلق»، «جمهور»، و «مجتمع» اشارە کرد. اما همزمان، او را به نوعی رهبر جنبش «اتونومیا» در ایتالیا نیز می‌دانند، جنبشی که ده سال بعد از می ۶۸ نیز به فعالیت خود ادامه داد تا اینکه ... .

#آنتونیو_نگری، #مایکل_هارت، #پارسا_حبیبی، #الکساندر_ولتز، #آندرس_پیچلر

🔶 ترجمه‌ی پارسا حبیبی

✔️ لینک آپارات (برای دانلود نسخه‌های کم حجم‌تر می‌توانید از گزینه‌ی دانلود آپارات استفاده کنید):
Aparat.com/v/ovOmy
✔️ لینک نسخه‌ی کامل و باکیفیت (حجم تقریبی یک گیگ):
https://t.me/Spaph/252
© اسپینوزا و فلسفه

🖇 @Spaph & @MSandUS
انسدادِ پروژه‌ی فلسفیِ ملهم از رنسانسِ دکارت، تحدیدِ جهانِ بورژوایی‌اش به درون‌بودگیِ سوبژکتیو (یا ذهنی)، و مشغولیت مولّد به جهان از رهگذر فرآوری، وی را به جانب قسمی درون‌نگریِ ژرف سوق داد، چیزی که نه در حکم واکنشی تمامن فردی به رخدادها، بل در مقام وسیله‌ای جهتِ یافتن راه‌حلی برای تنش تحمل‌ناپذیری تصور می‌شد که وی و طبقه‌اش مجبور به قرارگیری در بطن آن بودند. بنابراین نگری معتقد است که گفتار در روشِ [دکارت] را می‌توان در حکم نخستین رمان آموزشیِ (bildungsroman) تفکر بورژوایی قرائت کرد. این سخن به‌هیچ‌وجه اغراق نیست: نگری گفتار در روش را با دقت فراوان می‌خواند تا نشان دهد چگونه، «دکارت، از مجرای تاریخچه‌ی خویش، شکست انسانِ رنسانس را تجسم می‌بخشد. او مسیری را پی می‌گیرد که از مشارکت مسرت‌بخش و خودانگیخته در حیات علم و جهان به جدایی از جهان منتهی می‌شود... و از ستایش خودانگیختگی به تصدیقِ سازمان‌دهی (نگری، دکارت سیاسی).»

از این‌که ذات، درون‌بودگیِ سوژه، وجودِ خویش را «به طور افقی»، در بطن و گستره‌ی جهان، بسط دهد ممانعت می‌شود، و [لذا ذات] تنها در درونِ خودش و رابطه‌ی «عمودی»اش با خدا می‌تواند به جست‌وجوی انسجام و جهت‌گیری بپردازد. بر حسب قرائتِ نگری، مشهورترین عبارتِ گفتار در روشِ دکارت، «می‌اندیشم، پس هستم» (Cogito ergo sum)، در حکمِ لنگری هستی‌شناختی برای نفسِ بورژوایی در جدایی‌اش از جهان و دولت ظهور می‌کند: یقین از خویشتنِ [موجود در] گزاره‌ی مزبور، سوژه را به خدا پیوند می‌زند و مبنایی را برای خودآیینیِ سوبژکتیو (یا ذهنیِ) نامتناهی، در وضعیتی ناظر بر ناتوانیِ سیاسیِ واقعی تأسیس می‌کند.

@Spaph

- از کتابِ «آنتونیو نگری: مدرنیته و انبوه خلق»، اثرِ تیموتی اس مورفی، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی
Forwarded from مهدی رضاییان
«میل موجودی بالفعل در طبیعت نیست، بلکه صرفاً قسمی انتزاع از اَعمالِ جزئیِ میل ورزیدن به این یا آن است. بنابراین میل، که واقعاً‌ چیزی نیست، نمی‌تواند واقعاً علتِ چیزی باشد. به طوری که وقتی می‌گوییم میل آزاد است، چیزی جز این نمی‌گوییم که این یا آن میل علتِ خودش است – یعنی، پیش از آنکه وجود داشته باشد موجباتِ وجودِ خویش را فراهم کرده است؛ که به خودیِ خود مهمل بوده، و نمی‌تواند [درست] باشد.»

- #اسپینوزا
در #رساله_مختصره ؛ 2:17
خودآیینیِ سوژه‌ی بورژوایی پیش‌شرطِ سازمان‌دهی تولید از سوی وی و چیزی است که طی پروژه‌ی بلندمدتِ فتح دولت، «جامعه‌ی مدنی» خوانده خواهد شد. نگری یادآور می‌شود که «خاص‌بودگیِ تفکر دکارتی از این تناقض نشئت می‌گیرد: هر اندازه دوآلیسم وی عمیق‌تر می‌شود، این اشتیاق به تفوق بر آن سازمان‌دهی‌شده‌تر می‌گردد. نه در قالب خیال‌بافی یوتوپیایی، که یا وضعیت اولیه‌ی جداشدگی را فراموش می‌کند یا آرزو دارد بر آن پرده بیفکند، بلکه از حیث کاربردی و روش‌شناختی: برای کنترل و تصاحبِ جهان... (نگری، دکارت سیاسی).» قطب‌های این دوآلیسم – ذات و وجود، فرد و جهان، عقل و تاریخ، سوژه و دولت – دقیقن آنتی‌تزهای دیالکتیکی است که از دل کانت‌گرایی بیرون می‌آید تا راه‌حلِ هگل برای تناقض مزبور را تعریف و تعیین کند.

دکارت، با ارائه‌ی اصول فلسفه‌ی خویش به خوانندگان عمومی، ایدئولوژی‌اش را به قالب قسمی تکنیک ترجمه می‌کند، به قالب قسمی متافیزیکِ ابداعِ تکنیکی (و تکنولوژیکیِ) جهانی جدید برای بورژوازی جهت اِعمال سلطه: ارزشِ این جهان جدید را باید در "کار" پیدا کرد:

«تجربه‌ی بورژواییِ کار، فرآوری، در این‌جا بیان می‌گردد... با همه‌ی شدت و قوتی که قادر بدان است. یک‌بار دیگر، مفهومی که پیش‌تر در تجربه‌ی دوران جوانی دکارت بیان شده بود – کار در مقام محصول ریاضیات کلی – مجددن رونمایی، تازه، و این‌بار وارونه می‌شود: ریاضیات کلی محصولِ کار است‌ (نگری، دکارت سیاسی).»

سرانجام این گام در راستای تکوین ایدئولوژی عقل‌گرایانه نقطه‌ی تماسی را با واقعیت دقیقن در پراتیکِ محوریِ بورژواییِ "فرآوری و تولید" ایجاد می‌کند – در جایگاهی که «ریاضیات کلی» یا کندوکاوِ علمی و کارِ انسان با هم تلاقی پیدا می‌کنند. این امر "توسعه‌ی اقتصادی" را به موتور محرکه‌ی پروژه‌ی ربودن کنترل سیاسی دولت از دست حاکم بدل می‌سازد.

@Spaph

- از کتابِ «آنتونیو نگری: مدرنیته و انبوه خلق»، اثرِ تیموتی اس مورفی، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی
Forwarded from مهدی رضاییان
«وقتی گفته می‌شود که اشیاء طبیعتاً با هم موافق‌اند، مقصود این است که آن‌ها در قدرت با هم موافق‌اند، نه در ضعف.»

- #اسپینوزا
در کتاب اخلاق، بخش چهارم، قضیه 32، برهان
از چشم‌اندازِ کارگران، دولت اساسِ سلطه‌ی سرمایه‌دارانه است و، به معنای واقعی کلمه، استثمارگر باقی می‌ماند خواه در کنترل بورژوازی باشد و خواه در کنترل تکنوکراسی سوسیالیستی... از دید نگری، تنها راه‌حل برای تعالیِ هگلیِ دولت – که جنبش کارگری سنتی را درست به همان بدیِ طبقه‌ی سرمایه‌دار به خود آلوده کرده - «امتناع از کار» است، که «برای نخستین بار... تعریف بنیادینی که کار را به دولت گره می‌زند در هم می‌کوبد؛ کار در جریانِ ردِ خودش در مجموع خودش را در حکمِ سرپیچی از دولت عرضه می‌دارد و خودش را به مثابه «عامل جمعیِ آزادی» مطرح می‌کند (نگری).» امتناع از کار، ابزار عملیِ گریز از نفی دیالکتیکی و قدرتِ ترمیم‌یابنده‌ی نامتناهیِ آن است – امتناع از کار، قسمی «آنتاگونیسمِ غیردیالکتیکی» است.‌

«در این‌جا چیزی قرار داشت که دیالکتیک خوانده می‌شد: گاهی این به درد می‌خورد؛ و با این حال در زمان‌های دیگر کلیدی کاذب به نظر می‌رسید، یک راه‌حل کاذب. کلید مزبور هر دری را باز می‌کرد – و فقط یک‌ کلید کاذب همه‌ی درهای ممکن را باز می‌کند... این امر فاقدِ آنتاگونیسمِ رادیکال بود. خلاصه، هگلیسم ارتجاعی بود. اما به طرزی دقیق چنین بود زیرا نسبت به مسائل واقعی و مهم واکنش نشان می‌داد – به همین سبب است که همواره باور دارم که فقط از ارتجاعیون می‌توان آموخت که چه چیزی بنیادین است. هرچند هگلیسم مرا آزار می‌داد، من به استفاده از آن ادامه دادم زیرا هگلیسم فلسفه‌ی مدرنیته بود. آن‌چه مرا سرانجام به هگلیسم بدگمان ساخت این واقعیت بود که فاقد هرگونه مانع درونی‌ای بود؛ در عوض، فقط محدودیت‌هایی بیرونی وجود داشت که همواره می‌شد بر آن‌ها غلبه یافت. بازگرداندنِ مادیتِ عملی به این دست طرح‌های فلسفی کار به شدت دشواری بود (نگری).»

@Spaph

- از کتابِ «آنتونیو نگری: مدرنیته و انبوه خلق»، اثرِ تیموتی اس مورفی، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی
نگری در این دوره از تکوین تفکر خویش قاموسِ ایده‌آلیستیِ حقِ انتزاعی را - که، حتا در سنت حقوق طبیعی، هرگز جز در قالب بیگا‌نه‌شده‌ی حقوق قضایی قابل دسترس نبود – ترک می‌گوید و به جای آن از مفهوم مرکزیِ «کارِ زنده»ی مارکس بهره می‌‌گیرد، مفهومی ناظر بر فعالیت واقعی بدن‌ها و اذهان زنده. بر این اساس، نه وکالتِ قراردادیِ حقِ مردمی انتزاعی، بلکه کار بنیانِ مؤسس دولت است، اما دولت همواره در پی آن است که از رهگذر اِعمالِ استیلا بر کار، بر آن تفوق یابد. از این جهت، نگری به درستی می‌تواند هگل را در مقام «فیلسوفِ نهاییِ حق، فیلسوفِ سازمان‌دهیِ بورژوایی و سرمایه‌دارانه‌ی کار» توصیف کند. در این‌جا، دیالکتیک دیگر آن ابزاری نیست که بر تقابلِ امرِ عقلانی و امر واقعی، امر کلی و امر فردی، یا تقدیر و آزادی، چیرگی می‌یابد، بلکه صرفن وسیله‌ای است که رابطه‌ی استثمار را بر سوژه‌های کارگرِ سرمایه تحمیل می‌کند.


@Spaph

- از کتابِ «آنتونیو نگری: مدرنیته و انبوه خلق»، اثرِ تیموتی اس مورفی، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی
ما فقط می‌گوییم «هگل یا اسپینوزا»، و نه برعکس، زیرا این اسپینوزاست که بدیلِ واقعیِ فلسفه‌ی هگل را می‌آفریند [و بعد از او می‌آید]. بنابراین بحثی را که ما پیش خواهیم برد، بیش از یک هدف را دنبال می‌کند. این بحث فقط کاستی‌های نظامِ هگلی را به مثابهِ سیستمی که کلیتِ آن الزاماً تاریخی است، آشکار نمی‌کند، بلکه به طور همزمان به ما این امکان را می‌دهد که خودمان را از مفهومِ تکاملیِ تاریخِ فلسفه که میراثِ هگل‌گرایی است، رها کنیم. هگل خود را بر مبنای این مفهوم به عنوانِ تنها بديلِ اسپینوزا معرفی کرد؛ کسی که جای خود را در این حرکتِ معراج‌گونه، که بسیار شبیه به حرکتِ خودِ روحِ هگل است، به آن کسی که بعد از خود می آید واگذار کرد. ولی ما در این جا مایلیم تأثیر و کارآمدی این تفسیر تکاملی و وحدت بخش از تاریخ فلسفه را که فقط به طور ظاهری دیالکتیکی است، ساقط کنیم... در این‌جاست که مفهومِ تکاملیِ تاریخِ فلسفه رو به نابودی می‌رود، زیرا این اسپینوزا است که هگل را عیناً رد می‌کند.

👤 #پی‌یر_ماشری
📘 در #هگل_یا_اسپینوزا ، ص. ۵۴


💡توضیح: هگل معتقد بود تاریخ سیری تکاملی به سوی یک غایت دارد، و در این سیر هر دوره کامل‌تر می‌گردد. روح در تاریخ تکامل می‌یابد، و متناظر با آن، فلسفه‌ها نیز متکامل می‌شوند. از این منظر، اسپینوزا مرحله‌ای تاریخی و پله‌ای از پلکان تاریخِ فلسفه بوده است که در نهایت می‌بایست به نفعِ فلسفه‌ی کامل‌تر از خود کنار رود. این فلسفه‌ی کامل‌تر، به قولِ هگل، همان فلسفه‌ی هگل است. از این رو تاریخِ فلسفه به مثابه‌ِ یک روح رشد می‌کند، و این روح در کامل‌ترین صورتِ خود به شکلِ فلسفه‌ی هگل در می‌آید. بدینسان، فلسفه‌ی اسپینوزا نیز خود مرحله‌ای از مراحلِ رشدِ این روح است. گویی روحِ خودِ هگل است که در افلاطون دورانِ نوزادی را طی می‌کند، به اسپینوزا که می‌رسد جوانی خام است و درنهایت در فلسفه‌ی خودش بالغ و کامل می‌گردد. ماشری در پیِ خوانش دوباره‌ی اسپینوزا، قصد دارد این سرنوشتِ محتوم و خطیِ اندیشه را رد کند: چه می‌شود اگر بگوییم نه‌ هگل، بلکه این اسپینوزاست که پختگی و بلوغِ فلسفه‌ی هگلی است؟ از نو: چه می‌شود اگر نظریه‌ی تاریخیِ هگل را رها کنیم، دست از سرِ روحِ انتزاعی بر داریم، به فیکشن‌ها و اوهام پایان دهیم، و خطاهای هولناکِ هگل را، به کمکِ اسپینوزا، فاش گردانیم؟

#M_Rezaeian
📚 @PHILOSOPHI_ZER
فقط در پی مشارکت نگری در کار جمعی ویراستاری مجله‌ی یادداشت‌های سرخ، قرائت آثار مارکس، و سروکار پیدا کردن با جنبش کارگران کارخانه‌های شهر وِنتو بود که وی راهی را برای بازگرداندنِ «مادیت عملی» به درون چارچوب طرح‌های فلسفی‌ای پیدا کرد که پیش‌تر به مطالعه‌ی آن‌ها پرداخته بود. در چارچوب مفهوم رابطه‌ی «آنتاگونیستی» با سنتزِ دیالکتیکی – مفهومی مشتق از پراتیکِ مبارزه‌جویانه‌ی کارگری – او راهی برای گریز از هگل یافت که به اندازه‌ی راه‌های کشف‌شده به دستِ دلوز و فوکو مفید از آب درآمد. مفهومِ «هستی‌شناسیِ سیاسی» در حکم رویه‌ای انضمامی و تاریخی در مقام بینش کلیدیِ آثار اولیه‌ی نگری باقی می‌ماند:

«هنگامی که سرمایه، امرِ سیاسی را به مثابه سلطه‌ی یک طبقه بر طبقه‌ای دیگر تأسیس می‌کند، متافیزیک تحت تأثیرِ هر دو قطبِ رابطه‌ی مزبور قرار می‌گیرد: این نیروهای در حال مبارزه‌اند که منطقِ یک سنت متافیزیکی را در دست می‌گیرند و آن را در برابرِ یکی دیگر قرار می‌دهند... متافیزیک، مواضعِ متافیزیکیِ مجزا، و بدیل‌هایی که این مواضع عرضه می‌دارند، انضمامی‌ترین ابژه‌های تاریخی‌اند. آن‌ها «انضمامی»اند زیرا انباشته از آنتاگونیسم‌ها و احتمالات‌اند (نگری).»


@Spaph

- از کتابِ «آنتونیو نگری: مدرنیته و انبوه خلق»، اثرِ تیموتی اس مورفی، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی
«اگر آدمیان همیشه می‌توانستند امور خود را با تشخیصی مطمئن رتق و فتق کنند، یا اگر بخت همیشه بر آنان لبخند می‌زد، آنگاه هرگز به دام هیج خرافاتی نمی‌افتادند. اما از آنجا که مردم اغلب دچار چنان تنگناهایی می‌شوند که از رسیدن به قضاوتی محکم درمی‌مانند و از آنجا که نمی‌توان روی خوبی‌های بخت که ایشان برای‌شان اشتهایی سیری ناپذیر دارند چندان حساب کرد، در میان بیم و امید اسیر تلاطم می‌شوند. از همین رو است که بیشتر مردم آماده‌اند تا به هرچیزی ایمان بیآورند. هنگامی که ذهن دستخوش شک شود خفیف‌ترین رانشی آن را به آسانی به هر سو خواهد کشید، به ویژه آن زمان که میان بیم و امید به دست‌وپا زدن افتاده باشد، گرچه در دیگر اوقات به خود مطمئن، و سرشار از غرور و تکبر باشد.»
@Spaph

اسپینوزا، رساله‌ی الهیاتی سیاسی؛ ترجمه‌ی علی فردوسی.
«گذر از خلالِ» فلسفه‌ی #اسپینوزا بر همه واجب است، زیرا در فلسفه‌ی اوست که نسبتِ اساسی مابینِ فکر و امرِ مطلق بسط می‌یابد. فلسفه‌ی اسپینوزا چشم‌اندازی است بی‌نظیر که از خلالِ آن، واقعیتْ در تمامیتش آشکار می‌گردد، به طوری که در آن عقلْ چیزی بیرون از خود ندارد، و همه چیز را در درونِ خود حمل می‌کند. بدین‌ترتیب از رهگذرِ فلسفه‌ی اسپینوزا است که تمامِ فلسفه‌ها، و تمامیِ فلسفه، ممکن می‌گردند.

👤 #پی‌یر_ماشری
📘 در کتاب #هگل_یا_اسپینوزا ، p. 13

#M_Rezaeian
📚 @PHILOSOPHI_ZER
«فیلسوفان شورهایی را که بر ما غلبه می‌کنند، مفسده‌هایی می‌دانند که انسان به واسطه قصور خویش در دام آن‌ها گرفتار می‌شود. پس این عادت فیلسوفان است که شورها را به سخره بگیرند، غرولند کنند، خوارشان بشمارند، یا اگر بخواهند غیورتر از بقیه به نظر برسند، از آن‌ها ابراز انزجار کنند. در نتیجه، این فیلسوفان گمان می‌کنند که در حال انجام رسالتی مقدس‌اند، و بر این باورند حالا که آموخته‌اند چگونه یک طبیعت انسانی به راستی ناموجود را غرق ستایش کنند و این طبیعت انسانی واقعاً موجود را به ناسزا بگیرند، به قله‌های خرد هم دست می‌یابند. واقعیت این است که آن‌ها انسان‌ها را نه آن طور که هستند بل آن طور که خودشان دوست دارند، می فهمند. در نتیجه، اغلب آن‌ها دست به نوشتن هجویه برده‌اند و نه اخلاق؛ و هرگز نظریه‌ای سیاسی را که بتواند واجد کاربردی عملی باشد از کار درنیاورده‌اند. نظریه‌شان صرفاً در مرزهای وهم مستقر می‌شود یا تنها می‌تواند به درد آرمان‌شهر یا دوران طلایی شاعران بخورد، آنجا که طبیعتاً هیچ نیازی به نظریه سیاسی حس نمی‌شود. اغلب می‌گویند که در تمام علوم عملی نظریه در مغایرت با عمل قرار دارد. این باور به طور خاص درباره نظریه سیاسی صادق است و هیچ کس به اندازه نظریه‌پردازان و فیلسوفان برای حکومت داری نامناسب و ناشایست نیست.»

اسپینوزا، رساله‌ی سیاسی؛ ترجمه‌ی پیمان غلامی و ایمان گنجی
فرازهایی از رساله‌ی سیاسی؛ نوشته‌ی بندیکت اسپینوزا

از اینستاگرام پارسا حبیبی:
Instagram.com/parsa_habibi._
«مخلوق [ویکتور فرانکنشتاین] زبان را با مخفی شدن و تحت نظر گرفتن خانواده دولیسی یاد می‌گیرد و با تمدن رو به رو می‌شود. مخلوق مزبور به خانواده دولیسی علاقه پیدا می‌کند و در نتیجه تصمیم می‌گیرد سرانجام [از مخفیگاه بیرون آید و] خود را به آن‌ها نشان بدهد. او گمان می‌کند عطوفت و انسانیت ایشان (که طی مشاهده دقیق خانواده مزبور شاهد آن بوده) بر هر گونه بیزاری و نفرت از ظاهر هیولاوش وی چیره خواهد شد. مخلوق مزبور، تا آن زمان، مجانی کارهای ایشان را انجام می‌دهد، برای آن‌ها هیزم تهیه می‌کند، بی آنکه هیچ چشم‌داشتی داشته باشد، مگر [حس] انسانیتی مشترک، امری که موجب می‌شود گام پیش بگذارد و بخواهد به زندگی متمدن کسانی که زیر نظر دارد نزدیک‌تر شود.»

@Spaph

#فیلیپو_دل_لوکزه، جستارِ «وقتی بردگان بر صحنه رژه می‌روند: قهر، بدن‌های نامرئی، و نظریه‌ی سیاسی» از کتاب بارگذاری مجدد؛ ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی
«در اینجا چیزی قرار داشت که دیالکتیک خوانده می‌شد: گاهی این به درد می‌خورد؛ و با این حال در زمان‌های دیگر کلیدی کاذب به نظر می‌رسید، یک راه حل کاذب. کلید مزبور هر دری را باز می‌کرد ـ و فقط یک کلیـد کـاذب همه درهای ممکن را باز می‌کند ... ایـن امر فاقد آنتاگونیسم رادیکال بود. خلاصه، هگلیسم ارتجاعی بود. اما به طرزی دقیق چنـیـن بـود زیـرا نسبت به مسائل واقعی و مهـم واکنش نشان می‌داد ـ به همین سبب است که همواره باور دارم که فقط از ارتجاعیون می‌توان آموخت که چه چیزی بنیادین است. هرچند هگلیسم مرا آزار می‌داد، من به استفاده از آن ادامه دادم زیرا هگلیسم فلسفه مدرنیته بود. آنچه مرا سرانجام به هگلیسم بدگمان ساخت این واقعیت بود که فاقد هرگونه مانع درونی‌ای بود؛ در عوض، فقط محدودیت‌هایی بیرونی وجود داشت که همواره می‌شد بر آن‌ها غلبه یافت. بازگرداندن مادیت عملی به این دست طرح‌های فلسفی کار به شدت دشواری بود. ( 46 :2008 Casarino and Negri)»
@Spaph

- از کتابِ «آنتونیو نگری: مدرنیته و انبوه خلق»، اثرِ تیموتی اس مورفی، ترجمه‌ی فؤاد حبیبی
Forwarded from مهدی رضاییان
#اسپینوزا به کمکِ موازی‌انگاریِ¹ دقیقِ خود هر گونه قیاس، هر گونه رفیع‌انگاری² و هر نوعی از برتریِ یکی از سِری‌ها [یِ حالت‌ها در صفت‌ها] بر دیگری را رد کرده، و هر قِسمی از عملِ ایدئال را انکار می‌کند که پیشاپیش رفیع‌انگاری را فرض گرفته باشد: دیگر نَفْس بر بدن هیچ گونه برتری‌ای ندارد، همانگونه که صفتِ فکر هرگز برتر از صفتِ امتداد نیست. و سومین فرمول‌بندیِ موازی‌انگاری، یعنی یکسانیِ وجود، حتی از فرمول‌بندی‌هایِ دیگر در این مسیر پیش‌تر می‌رود: حالت‌هایِ صفت‌هایِ متفاوتْ نه‌تنها نظام و اتصالِ یکسانی دارند، بلکه دارایِ وجودِ یکسانی نیز هستند؛ آن‌ها یک چیزند، که تنها بواسطه‌ی آن صفتی متمایز می‌گردند که مفهوم‌اش را درگیر می‌کنند. حالت‌هایِ صفت‌هایِ متفاوتْ حالت‌مندی‌هایِ واحد و یکسانی هستند که تنها از لحاظِ صفت‌ها فرق می‌کنند. از خلالِ چنین یکسانی‌‌ای از وجود یا یگانگیِ هستی‌شناختی‌ای است که اسپینوزا می‌تواند هرگونه مداخله‌‌ی [ضمنیِ] خدایی متعالی را رد کند: مداخله‌ای که هر تِرمِ یک سِری را با تِرمی از سری‌هایِ دیگر تطابق دهد، یا حتی سِری‌ها را از خلالِ اصولِ بنیادینِ نابرابرشان مطابقت دهد. دکترینِ اسپینوزا به درستی «موازی‌انگاری» نامیده شده است، چراکه هرگونه قیاس، رفیع‌انگاری و تعالی³ را اخراج می‌کند. موازی‌انگاری، به معنایِ دقیقِ کلمه، نه از نقطه‌نظرِ علت‌هایِ ضمنی و نه از نقطه‌نظرِ علیتِ ایدئال، بلکه تنها از نقطه‌نظرِ یک خدایِ درونماندگار⁴ و علیتِ درونماندگار فهمیده می‌شود.

¹ parallelism
² eminence
³ transcendence
⁴ immanent God

- #ژیل_دلوز
اسپینوزا و مسئله‌ی بیان
چرا بازگشت به اسپینوزا؟

اگر بخواهیم از ضرورت فعال‌شدنِ یک ماشین فلسفی، و یا از ضرورت بازگشتِ به یک جعبه‌ابزار مفهومی-تاریخی در نسبت با زمانه‌ی خود و مونتاژ نظری-عملی زمانه‌ی خود بگوییم، پس از چندین قرن، بازگشت به اسپینوزا در میدان نبردهای تئوريک معاصر، در میدان مبارزه‌ی نظری، میان دو سنخِ عمده و تاریخی فلسفه‌، یعنی فلسفه‌ی رهایی‌بخش و انتقادی و فلسفه‌ی منقاد-کننده و هم‌سو با تکنولوژی‌های سلطه، یک بازگشت ضروری و حساب‌شده بود. دلیل این ادعا برمی‌گردد به یک نگرش اساسی در معرفت رهایی‌بخش و انتقادی معاصر، نگرشی که بر حسب آن، در فرایند هژمونیک شدن تکنولوژی‌های استیلا و سلطه، آپاراتوس‌های ابژکتیو(آپاراتوس‌های قهری، خشونت‌آمیز، نهادی و پلیسی) به تنهایی کار نمی‌کنند و قدرت چیزی نیست که از بالا به پایین دیکته شود، بلکه این تکنولوژی‌های استیلا در تلاقی و آمیزش با آنچه میشل فوکو «تکنولوژی خود» می‌نامد کارکرد نهایی و اثرگذار خود را به منتهادرجه پیش می‌برند. دقیقا در همین لحظه است که می‌توان اثر بازگشت به اسپینوزا را در میدان نبردهای نظری ملاحظه کرد: ۱) تبیین نسبتِ تکنولوژی‌های خود در قالب قسمی فلسفه‌ی اخلاق درونماندگار درباره‌ی عواطف، شورها و امیال سوژه‌ی انسانی در تلاقی با ساختارهای ابژکتیو قدرت(تکنولوژی‌های استیلا و سلطه) و ۲) برآمدن سنخی از اخلاق‌گرایی اسپینوزایی برای رهایی سوژه از ساختارهای منقادکننده‌‌ی اصطلاحا درونی و بیرونی، برآمدن نوعی از اخلاق‌گرایی در برابر اخلاقیات‌گرایی و نهایتا پیش‌کشیدن و سپس به چالش‌گرفتنِ آن پرسش مهم اسپینوزایی(چرا انسان‌ها با چنان شدت و حدتی برای بنده‌گی خود تلاش می‌کنند که گویی برای آزادی خود جهد می‌کنند؟) با گذار از حالات منفعل به حالات فعال اخلاقی-عملی.


عنایت چرزیانی
@enayatcharziani1223
👍1