اسپینوزا و فلسفه
4.36K subscribers
241 photos
23 videos
49 files
77 links
«تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد ... .» بخشی از تکفیرنامه اسپینوزا از سوی سران کنیسه‌ی آمستردام
ارتباط با من:
@Chia_MS
Download Telegram
Audio
لحظۀ ماکیاولین:
سپیده‌دمان فلسفۀ مقاومت
جلسۀ نخست، بخش دوم.
@MSandUS
عشق (Amor). گاهی خودم را در حال نوشتن یا صحبت درباره عشق در بستر گفتار جامعه‌شناختی می‌یابم. پاداشی که این کار برایم به دنبال دارد در کل کنایه و ریشخند است. چه اندازه دشوار می‌نماید که عشق را از چنگال بیهودگی روان شناختی رمانتیسیسم یا یوتوپیای وحشتناک عرفان گرایی بیرون بکشیم! زیرا در واقع مدرنیته عشق را اینگونه تفسیر می‌کند (یا از آن طفره می‌رود). به زعم من، بالعکس، عشق آن‌گونه که اسپینوزا تعریف می‌کند پای ما را به علقه عقلانی و ساختاربخش میان توانمندی هستی‌شناختی سازنده و عمل جمعی تکینگی‌ها باز می‌کند. بدین معنا، جامعه‌شناسی محتمل اسپینوزایی گونه‌ای از طرز کار آزمایشگاهی را در برابر و ورای امر مدرن، در برابر و ورای فردگرایی انحصارطلبانه، برپا می‌دارد. این دست جامعه‌شناسی، عشق را به منزله‌ی نیرویی برانداز در خود می‌گنجاند، و جامعه را به مثابه‌ی برساخت امر مشترک، متقاطع شدن عقلانیت و میل تکینگی‌ها، خط سیر آزادی مشترک و همگانی، به نمایش درمی‌آورد.
@Spaph

#آنتونیو_نگری، «اسپینوزا و ما»؛ ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی
از صفحه‌ی اینستاگرام عنایت چرزیانی:
https://instagram.com/enayat.charziani
Forwarded from منطق احساس (amjadi- Sa)
فلسفه، بجایِ پرداختن به چیستیِ چیزها، باید انگیزه‌اش را برایِ حرکت حفظ کند. منظورم از حرکت تغییر است، برایِ مثال در ورزش و عادات. مثلاً در پسِ دویدن (که منبعِ حرکت خودمانیم)‌ ورزش‌هایی نو پدید آوردیم مانندِ موج‌سواری، بادسواری، کایت‌سواری یا هنگ-‌گلایدینگ... بدین‌ترتیب به سمتِ حرکت‌های نویی رفتیم که منبعِ حرکت چیزی غیر از خودمان بود. فلاسفه باید حذر کنند از ایده‌هایِ عقل‌گرایانه‌ای که در مقامِ نگهبانِ ارزش‌هایِ ابدی‌ ظاهر می‌شوند؛ ایده‌هایی که کارشان صرفاً "تأمل" بر رویِ چیزهاست و منبعِ حرکتشان در خودشان است.

فلاسفه بجایِ تأمل، باید بیافرینند...

هنر، علم و فلسفه متفاوت‌اند، ولی هیچ‌یک بر دیگری برتری ندارد. علم توابع را می‌سازد، هنر «تراکم‌هایِ حسی» را می‌آفریند و فلسفه مفاهیم را خلق می‌کند. میانِ آن‌ها «اِکوها و رزونانس‌ها»یی وجود دارد. می‌توان فلسفه، هنر و علم را انواعی از «خطوطِ ملودیکِ جداگانه‌» در نظر گرفت که «با یکدیگر آهنگ را تحقق می‌بخشند». خلقِ مفاهیم آسان‌تر از ساختنِ توابعِ علمی نیست. مفاهیم‌ را بجایِ نگهبانی، تأمل یا تقلید کردن، باید آفرید.

-ژیل دلوز
در «گفت‌وگوها»، ۱۹۹۷
@philosoficity
🖌 فواد حبیبی*

ویتگنشتاین در "سخنرانی در باب اخلاق" می‌گوید: «اگر انسان می‌توانست کتابی در باب اخلاق بنویسد که واقعاً در باب اخلاق باشد، این کتاب با انفجاری بزرگ همۀ دیگر کتاب‌ها در جهان را نابود می‌کرد.»


ادامه 👇
اسپینوزا و فلسفه
🖌 فواد حبیبی* ویتگنشتاین در "سخنرانی در باب اخلاق" می‌گوید: «اگر انسان می‌توانست کتابی در باب اخلاق بنویسد که واقعاً در باب اخلاق باشد، این کتاب با انفجاری بزرگ همۀ دیگر کتاب‌ها در جهان را نابود می‌کرد.» ادامه 👇
اما چرا تاکنون چنین اتفاقی رخ نداده است؟ آیا "به‌راستی" نوشتن از اخلاق چنان دشوار یا حتی ناممکن است؟ یا مسئله نه بر سر «حقیقت» که بر سر «قدرت» است؟ یا، به بیان دیگر، آیا مسئله نه ناتوانی در افشای حقیقت اخلاق، بلکه بر سر تحکیم، تقویت و تحمیل این حقیقت نبوده است؟
اما، مگر نه اینکه ماکیاولی با «شهریار»، با آن انفجار بی‌نظیر، بنای کل ساختمان‌های اخلاقیات و الهیات سیاسی را به لرزه درآورد؟ مگر نه اینکه اسپینوزا با «اخلاق»، با آن انفجار سهمناک، بنای کل ساختارهای تعالی و ایده‌آلیسم را متزلزل ساخت؟ پس چرا نه‌فقط این سازه‌ها کماکان به حیات خویش ادامه می‌دهند، بلکه کتاب‌ها و قصه‌های آنها کماکان نوشته، خریداری و خوانده می‌شوند؟
پاسخ را باید در مادیت ایده‌ها، در کناتوس آنها و روابط نیروهایی یافت که، همچون صفت امتداد و ساحت بدن‌ها، در صفت تفکر و ساحت ایده‌ها نیز تعیین‌کنندۀ حیات و ممات چیزهاست. شکی نیست که نگاشتن کتابی در باب حقیقت اخلاق، همزمان ناقد اخلاقیات موهوم و شارح اخلاق موجود، کاری است بس دشوار و نادر؛ اما، آنچه مانع از انفجار پیوستار ایده‌های نابسنده، ناقص و حتی نادرست می‌شود نه غیاب و کاستی در بیان حقیقت بلکه وجود همەجایی، نیرومند و پویای کذب است. بنابراین، «ماتریالیسم ایده‌ها» معنایی ندارد مگر جدی گرفتن هستی مادی ایده‌ها، رفع توهم شمشیر برّان حقیقت، و لزوم نبرد بی‌امان بر سر تقویم، تکمیل و تقویت ایده‌های بسنده: یک جنبش زیست‌محیطی ایده‌ها که برای بقا و پویایی ایده‌های خوب و سودمند و تضعیف و نابودی ایده‌های بد و مضر یک‌دم دست از مبارزه نمی‌کشد. این نبرد همزمان نقادانه و تأسیسی است، و همزمان باید به نفی کذب بالفعل و تأیید حقیقت نهفته بپردازد تا اکوسیستمی مساعد و مناسب برای رشدونمو حقیقت فراهم سازد. بر این اساس، و در این راستا، نقد ایده‌های نابسنده به همان اندازه اهمیت دارد که تولید ایده‌های بسنده، نفی مواجهات مضر به همان اندازه که تأیید مواجهات سودبخش، و انحلال سازه‌های نابخردانه به همان اندازه که برپا کردن سازه‌های بخردانه.
لذا، هرچند نوشتن «شهریار»، «اخلاق»، «کاپیتال» و ... جرقۀ انفجار را زده است، اما به فرجام رسیدن این مبارزات پارتیزانی در سرزمین ایده‌ها برای استیلای حقیقت، «سیاست بازطبیعی‌سازی»، تنها به مدد انهدام‌ها و ساخت‌وسازهای مادی همیشگی و همه‌جایی امکان‌پذیر است.
@Spaph

* منتشرشده از صفحه‌ی اینستاگرام:
https://www.instagram.com/foad.habibi/
پیشنهاد برنامه‌ی مطالعاتی خوانش و مواجهە با اسپینوزا در این ایام:
۱- مرحله‌ی نخست: خواندن کتاب «مسئله‌ی اسپینوزا» نوشته‌ی یالوم. این کتاب از این نظر کتاب خوبی است که خوانندەی مبتدی را تا حدودی با زندگی شخصی و برخی از ایدەهای اسپینوزا - هرچند نه به طور کامل - آشنا می‌سازد. البتە، باید در نظر داشت که این کتاب، صرفاً برای مواجهەای اولیە و آسان از مجرای روایت برخی حوادث واقعی از زندگی شخصی او مناسب است و طبیعتاً چندان محتوای فلسفی آثار فیلسوف را در دسترس خوانندە قرار نمی‌دهد.
۲- مرحله‌ی دوم: خواندن کتاب «بازگشت [به] اسپینوزا» نوشته‌ی وارن مونتاگ. کتابی جذاب و سرشار از نکات آموزندە، اما تا حدودی نیازمند شناخت از دست‌کم ادبیات فلسفی.
پیش درآمد مرحله‌ی سوم: خواندن کتاب «فلسفه‌ی سیاسی ماکیاولی» نوشته‌ی فیلیپو دل‌لوکزه. چرا کە ما با اسپینوزایی تماماً ماکیاولین سروکار داریم.
۳- مرحله‌ی سوم: خواندن کتاب «مواجهه‌ی ماکیاولی و اسپینوزا» نوشته‌ی فیلیپو دل‌لوکزه.
پیش درآمد مرحله‌ی چهارم: خواندن مقاله‌ی مشهور لویی آلتوسر با عنوان «جریان زیرزمینی ماتریالیسم مواجهه»، در کتاب نام‌های سیاست. و همچنین خواندن مقالات بخش اول و دوم کتابِ «بازیابی مکرر: قدرت اسپینوزا از کجا می‌آید»، از پی‌یر فرانسوا مورو و وارن مونتاگ.
۴- مرحله‌ی چهارم: خواندن کتاب «اسپینوزا و سیاست» نوشته‌ی اتی‌ین بالیبار.
۵- مرحلەی پنجم: خواندن کتاب اخلاق، اثر گران‌سنگ و کم‌نظیر باروخ اسپینوزا، ترجمەی محسن جهانگیری.

@Spaph

بدین‌ترتیب، خواە ناخواە، وارد مسیر مواجهە با اسپینوزا و درس‌آموزی از مکتب او خواهیم شد.
شکیبا، شادمان، و خردمند باشید.
«بر خلاف آموزه‌ی الاهیاتی بدهی بی‌پایان که تعیین‌کننده نسبت نفس جاوید با نظام داوری‌ها بود، اخلاق اسپینوزا می‌کوشد روابط بی‌نهایت بدنی موجود را با نیروهایی که بر آن اثر گذارند تعیین کند.»
@Spaph

#دنیل_اسمیت، فلسفه‌ی دلوز؛ ترجمه‌ی سید محمدجواد سیدی
«"شهریارِ" ماکیاولی همان کاری را با اخلاق می‌کند که آثارِ اسپینوزا با ایمان. اسپینوزا شالوده‌هایِ ایمان را سست ساخت و روحِ دیانت را تحلیل بُرد. ماکیاولی سیاست را فاسد ساخت و نابودیِ فرامینِ اخلاقیّاتِ سالم را بر عهده گرفت: خطاهایِ اولی [یعنی اسپینوزا] خطاهایی صرفاً نظرپردازانه بودند، امّا خطاهایِ دومی [یعنی ماکیاولی] ضربه‌ای در عمل بود. الهی‌دانان ناقوسِ خطر را به صدا درآورده و علیهِ اسپینوزا به نبرد برخاسته‌اند، بی‌درنگ آثارِ وی را رد و از الوهیّت در مقابلِ حمله‌یِ وی دفاع کرده‌اند، درحالی که ماکیاولی تنها از سویِ اخلاق‌گرایان در تنگنا قرار گرفته است. "شهریار"، به رغمِ تلاش‌هایِ اخلاق‌گرایان و به‌رغمِ اصولِ اخلاقیِ خطرناکش، حتّی در روزگارِ ما به میزانِ بسیار زیادی بر مسندِ سیاست قرار دارد. من از انسانیّت در مقابلِ این هیولایی که می‌خواهد آن را نابود سازد دفاع خواهم کرد؛ من دلِ آن دارم تا خِرَد و عدالت را به مواجهه‌یِ سفسطه و جنایت بفرستم؛ و یارایِ آن را دارم که تأمّلاتِ خویش را درباره‌یِ "شهریارِ" ماکیاولی، قدم به قدم ابراز دارم تا پادزهر را بی‌واسطه در مجاورتِ زهر قرار دهم.»
@Spaph
فردریک دوم،، رساله‌یِ «آنتی‌ماکیاول»؛ به نقل از #فیلیپو_دل_لوکزه در کتاب «مواجهه‌ ماکیاولی و اسپینوزا»؛ ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی
«در یک جهان اخلاقی، دیگر هیچ یک از این بحث‌ها وجود ندارند. این بحث‌های راجع به اخلاقیات، درباره‌ی اخلاق چه خواهند گفت؟ هیچ نخواهیم یافت. اخلاق چشم‌انداز دیگری است. اسپینوزا اغلب اوقات درباره‌ی ذات حرف می‌زند، اما ذات به زعم او ابداً ذات انسان نیست. ذات همواره یک تعين تکین است. ذات این یا آن انسان وجود دارد، اما ذات انسان وجود ندارد. اسپینوزا می‌گوید که ذات‌های عام یا ذات‌های انتزاعی‌گونه، یعنی ذات انسان، ایده‌ها یا تصورات مغشوشی هستند. هیچ تصور یا ایده‌ی عامی در اخلاق وجود ندارد. بلکه شما وجود دارید، این انسان با آن انسان وجود دارد، یعنی تکینگی‌ها وجود دارند. واژه‌ی ذات احتمالاً به کلی معنا را تغییر می‌دهد. وقتی اسپینوزا درباره‌ی ذات سخن می‌گوید، نه به ذات، بلکه به وجود و به آن چه وجود دارد، علاقه‌مند است.»
@Spaph

#ژیل_دلوز، از «هستی‌شناسی و ″اخلاق″» در کتاب یک زندگی؛ ترجمه‌ی پیمان غلامی و ایمان گنجی.
«از نظر اسپینوزا هیچ حد وسطی در کار نیست: یا آزادی یا بردگی. انسان یا سوژه‌ی آزادی است در جمهوری آزاد، یا برده‌ای است مقهورِ خودکامه. آزادی را باید به دست آورد. آزادی نه قسمی حق انتزاعی - همچون آن‌هایی که در سنت لیبرالی مفصل‌بندی شده‌اند - بل‌که حقی‌ است انضمامی (حقی که، برحسب اصل اسپینوزیستیِ «حق یا قدرت»، همان قدرت به شمار می‌رود) که نیازمند تعهد و اشتغال فعالانه‌ی همه‌ی شهروندان در مقاومت در برابر هر فرمی از انقیاد بالقوه و بالفعل است.»

#فیلیپو_دل_لوکزه، جستارِ «وقتی بردگان بر صحنه رژه می‌روند: قهر، بدن‌های نامرئی، و نظریه‌ی سیاسی» از کتاب بارگذاری مجدد؛ ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی
«عاطفه‌ی متجسد ″قهر″، به عوض از بین بردن پیوندهای اجتماعی، سوژه‌ها را در اقدامی مشترک ناظر بر مقاومت و تأییدِ هستی‌شان متحد می‌سازد. بنابراین، مقوله‌ی اسپینوزاییِ قهر در تقاطع هستی‌شناسی و سیاست قرار دارد، چرا که صرفاً علتی برای وحدت‌یابیِ سوژه‌های مشابه علیه دشمنی مشترک نیست، بل‌که پیامدِ خودتأییدگریِ افراد مزبور، در مقامِ سوژه‌ی سیاسی منفردی مشابه دیگران نیز هست. به اختصار، قهر خودِ حیات است که همچون جد و جهدی برای صیانت هستی خویشتن یا، چنان که اسپینوزا می‌گوید، کناتوس حیاتی، در نظر گرفته شده است. حیات، به لحاظ هستی‌شناختی و سیاسی، خویش را به منزله‌ی اقدام به مقاومت و تأیید آزادی و سوژگی سیاسی، که هم‌زمان فردی و جمعی است، بسط و توسعه می‌بخشد.»
@Spaph

#فیلیپو_دل_لوکزه، جستارِ «وقتی بردگان بر صحنه رژه می‌روند: قهر، بدن‌های نامرئی، و نظریه‌ی سیاسی» از کتاب بارگذاری مجدد؛ ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی
«پرسش کماکان مفتوح این است که آیا این مجموعه از شرایط اقتصادی و اجتماعی به موجب فقدانِ جنبش‌های وسیع جمعی تعیّن می‌یابند، و در نتیجه فقط غم و غصه‌های فردی یا جنبش‌های پراکنده‌ی بی‌نتیجه را موجب می‌شوند؛ به سخن دیگر، آیا نتیجه‌ی تأثیراتِ جمعی صرفاً موجب اعطای امتیازاتی انحصاری به سبکِ روزولت نیو دیل [Roosevelt's New Deal] می‌گردد که با پیکربندیِ [نوینی در] رژیمِ انباشت در چارچوبِ سرمایه‌داری باقی می‌ماند. یا در عوض، کلید صورت‌بندیِ قسمی قدرت انقلابی جمعی را می‌زند: ″فاجعه″؟»

#فردریک_لوردون، مقاله‌ی «فاجعه‌ی اقتصادی به منزله‌ی رخدادی شورمندانه» از مجموعه‌ی «بارگذاری مجدد»؛ ترجمه‌ی امین کرمی و فواد حبیبی.
«یک‌ پویایی انتقادی فقط از رهگذر صورت‌بندی قدرتی جمعی به راه می‌افتد که برای انجام دادن عملی دگرگون‌کننده تعیّن یافته است. و خود این صورت‌بندی قدرت [جمعی] فقط تحت نفوذِ تأثیرات مشترکی ایجاد می‌شود که به طرز مناسب و بسنده‌ای شدیدند. این تأثیرات باید به سروقت محدوده‌های امرِ تحمل‌ناپذیر بروند و بدان‌ها درآویزند، محدوده‌های ″آنچه دیگر نمی‌تواند بپاید″. اما دامنه‌ی بسطِ این ″آنچه″ موضوعی است درخور داوری، و شدت و حدتِ مورد نیاز برای داوری درباره‌ی ″دیگر نمی‌تواند بپاید″ نیز امری است خارج از دسترسِ شناختِ پیشینی مشخص. هنگامی که شرایط امور اقتصادی بحرانی می‌شوند، شرایط مزبور شناختی را درباره‌ی این امر طلب می‌کنند که این تأثرات [جدید ناشی از بحران مزبور] چه تأثیراتی تولید می‌کنند. برای نیل به هر دو بدیلِ نیک‌بختی و شوربختی، قدرت در این وضعیتِ عدم قطعیت زندگانی می‌کند. قدرت در انعطاف‌پذیریِ بدن اجتماعی‌ای پناه می‌گیرد که تاب و ظرفیت‌اش برای انطباق می‌تواند تا حد بسیار چشمگیری بسط و گسترش یابد.»

#فردریک_لوردون، مقاله‌ی «فاجعه‌ی اقتصادی به منزله‌ی رخدادی شورمندانه» از کتاب بارگذاری مجدد؛ ترجمه‌ی فواد حبیبی و امین کرمی
چگونه خود را بدنی بدون اندام بسازید؟ / ژیل دلوز و فلیکس گتاری

«در هر صورت شما یکی (یا چندتا) دارید. آنقدر نیست که پیشاموجود یا حاضر آماده باشد، هرچند در حالاتی بخصوص از پیش موجود است. در هر صورت شما یکی را اختیار می‌کنید. بدون آن نمی‌توانید میل بورزید. در همه حال در انتظار شماست. یک اجرا یا آزمایش‌گریِ اجتناب‌ناپذیر است. پیش از آنکه آن را متقبّل شوید، کامل شده است. و تا وقتی که شما آن را تقبّل نکرده‌اید آنهم کامل نشده است. عملی آرام و توام با اطمینان نیست، چون ممکن است آن را سنبل کنید و خراب از کار در بیاورید. می‌تواند وحشتناک باشد و شما را به سوی مرگ سوق دهد. در عین بی‌میلی مایل است. یک ادراک یا مفهوم نیست، بلکه اجرا و تمرین است، مجموعه‌ی تمرین‌هاست. شما هیچگاه به بدن بدون اندام نمی‌رسید. شما نمی‌توانید به آن دست یابید. شما برای همیشه در حالِ رسیدن به آن‌اید. بدن بدون اندام یک حد است. می‌پرسند، خب این بدن بدون اندام چیست؟ .... »
@Spaph

دانلود فایل کامل 👇👇👇
bwo.pdf
557.6 KB
چگونه خود را بدنی بدون اندام بسازید؟ / ژیل دلوز و فلیکس گتاری

@Spaph

انتشار مجدد توسط «اسپینوزا و فلسفه»
منبع ترجمه‌: مایند موتور
«چون انسان از خواهش‌ها و میل‌های خودآگاه و اما از علل و موجبات آن غفلت دارد و حتا به وهم‌اش نیز نمی‌رسد که آن‌ها چیستند، لذا خود را آزاد می‌پندارد. ثانیاً نتیجه می‌شود که انسان هر کاری را برای رسیدن به غایتی انجام می‌دهد، یعنی چیزی را طلب می‌کند که برای‌اش سودمند است و لذا به جست‌وجوی عللِ غایی وقایع می‌پردازد و هنگامی که از آن‌ها آگاه شد آرام می‌گیرد، که دیگر دلیلی برای ناآرامی وجود ندارد. اما اگر نتواند از طریق منابع خارجی بدان‌ها آگاهی یابد، به ناچار به خود برمی‌گردد و درباره‌ی غایاتی می‌اندیشد که معمولاً وی را به چنین اعمالی وامی‌دارند و به این ترتیب طبایعِ دیگر را به طبیعت خود قیاس می‌کند. به‌علاوه چون در خود، و نیز خارج از خود، وسایل کثیری را می‌یابد که وی را تا حد زیادی یاری می‌کنند تا به آن‌چه برای‌اش مفید است نایل آید - مثلاً چشم‌ها که برای دیدن مفید است، دندان‌ها برای جویدن، سبزی‌ها و حیوانات برای خوردن، خورشید برای روشن کردن و دریا برای پروراندن ماهی - لذا معتقد می‌شود که همه‌ی اشیای طبیعی برای این به وجود آمده‌اند که به وی فایده برسانند. و از آن‌جا که می‌داند که انسان این اشیا را نساخته، بل‌که شناخته است، لذا باور می‌کند که موجود دیگری آن‌ها را به عنوان وسایلی برای استفاده‌ی او پدید آورده است. و از آن‌جا که این اشیا را به عنوانِ وسیله اعتبار می‌کند، بنابراین، به نظرش ناممکن می‌آید که آن‌ها خودشان را خلق کرده باشند، لذا ناگزیر از مقایسه‌ی این‌ها با وسایلی که معمولاً برای خود فراهم می‌آورد، نتیجه می‌گیرد که جهان را فرمان‌روا یا فرمان‌روایانی است، با همان اختیارِ انسانی که همه‌ی اشیا را برای انسان‌ها و فایده رساندن به آن‌ها فراهم می‌آورند و از آن‌جا که از طبیعتِ این فرمان‌روایان اطلاعی ندارد، لذا به ناچار آن را با طبیعتِ خود قیاس می‌کند و چنین نظر می‌دهد که خدایان همه‌ی اشیا را برای استفاده‌ی انسان فراهم می‌آورند تا انسان در برابرشان سر تعظیم فرود آورد و به ادای احترامات فائقه بپردازد. به این دلیل است که هر کسی از پیش خود روش خاصی برای عبادت خدا اختراع کرده است تا خدا او را بیشتر از دیگران دوست بدارد و کل طبیعت را در جهت ارضای حرص کور و طمع سیری‌ناپذیر او هدایت کند. به این ترتیب، این تصورِ غلط به صورت یک عقیده‌ی خرافی در آمد و ریشه‌های عمیقی در اذهان دوانید، و سبب شد هر کسی با شوق فراوان بکوشد تا عللِ غاییِ امور را کشف و بیان کند. اما به نظر می‌آید که کوشش برای نشان دادن این‌که طبیعت کار عبث نمی‌کند (یعنی کاری نمی‌کند که برای انسان فایده نداشته باشد) جز به این نمی‌انجامد که طبیعت، خدایان و انسان‌ها همه مانند هم دیوانه باشند. من از شما می‌خواهم ملاحظه کنید که این همه کوشش به کجا انجامیده است. در میان این‌ همه ملایماتِ طبیعت ناملایماتی هم دیده می‌شود، از قبیل: طوفان‌ها، زلزله‌ها، بیماری‌ها و امثال آن‌ها که گفته شده است که پیدایش این امور اثر خشم خدایان است به مردم، به علت معصیت یا عدم اطاعت. با این‌که تجربه همیشه خلاف این را به ثبوت رسانیده و با نمونه‌های بی‌پایان نشان داده است که حوادثِ خوب و بد نسبت به پارسایان و گناه‌کاران یکسان اتفاق می‌افتد، با وجود این، این خطای دیرینه در این خصوص از میان نرفته است.»
@Spaph

اسپینوزا، اخلاق، ذیل بخش اول
«فلسفه و کنش سیاسیِ اسپینوزیستی به منظور حرکت دادن بدنِ سیاسی به سوی درک و هدایت کردنِ خویشتن با انفعالات درمی‌آویزند. این مهم نیازمند آن است که شهروندان خویش را نه به مثابه‌ی افرادی در اصل برخوردار از آزادی بل‌که به مثابه‌ی بخشی از یک بدنِ مرکب درک کنند، بدنی که شروط مادی [پیش‌نیاز برای] تفکر و عمل ایشان را برمی‌سازد. مردم آن زمان که تحت فرمان ترس قرار دارند به هیچ وجه قدرتمند نیستند - و هیچ‌گونه دموکراسی‌ای نیز در کار نیست. اسپینوزا ما را وامی‌دارد که، با ایجاد تغییر در عبارتی مشهور از فوکو، نتیجه بگیریم که ″دموکراسی را به تملک درنمی‌آورند، بل‌که به کار می‌بندند″. قدرت، آزادی و عقلانیتِ انبوه خلق بر قابلیت ما برای درک کردن و دست زدن به عمل به منزله‌ی موجوداتی استوار است که بالضروره در چارچوب میدانی عاطفی قرار داریم. آزادی ما منوط است به قابلیت تجربه، تأیید و بنا کردنِ قسمی بدنِ اجتماعی شادمانه. چرا امروزه اسپینوزا؟ زیرا دموکراسی به قابلیت ما برای تبدیلِ شبکه‌های ترور به شبکه‌های شادمانی وابسته است.»
@Spaph

#هاسانا_شارپ، مقاله‌ی «چرا امروزه اسپینوزا؟ یا، "قسمی استراتژیِ ضدترس"» از کتاب «بارگذاری مجدد».
«از نظر اسپینوزا، ″عقل″ بدین سبب بزرگ نیست که قوّه و استعدادی است که به طور کلی به هر کدام از ما ارزانی شده، و ما را از دایره‌ی علّیِ بی‌رحمانه‌ی طبیعت خارج می‌سازد. بل‌که به عکس، عقل تجربه‌ای است که ما بدان طریق خویش را موجوداتی رابطه‌مند می‌یابیم و در حینی که مؤثرتر، قدرت‌مندانه‌تر و شادمانه‌تر درون این نظامِ روابط عمل می‌کنیم بر آن مهر تأیید می‌زنیم. عقل ادراکِ وجودمان به منزله‌ی موجودیتی است به طور گسترده‌ای عاطفی و متعیّن از رهگذر ″در درون بودن″مان در میانه‌ی منظومه‌ای پیچیده از دیگر موجودات. در واقع، تأیید ″در درون بودن″مان و شناخت خودمان به منزله‌ی جایگاهی از روابط علّی و عاطفی بی‌شمار، به معنای درک این نکته است که قدرت ما برای تفکر و عمل کردن به موجب هماراییِ قدرت‌های دیگران تحقق می‌یابد و نه از رهگذر اعمال قدرت بر و علیه ایشان. عقل تأیید می‌کند که ما هرگز به تنهایی فکر و عمل نمی‌کنیم، و نیروی ما مشروط است به ازدیاد و تقویت نیروی آن‌هایی که در اطراف‌مان هستند.»
@Spaph

#هاسانا_شارپ، مقاله‌ی «چرا امروزه اسپینوزا؟ یا، "قسمی استراتژیِ ضدترس"» از کتاب «بارگذاری مجدد».
«اما تجربه به کرّات نشان داده است که آن‌ها بر زبان‌شان کم‌تر از هر چیز دیگر تسلط دارند و این‌که انجام دادن هر کاری برای آن‌ها آسان‌تر است از جلوگیری از میل‌های‌شان، به‌طوری که اکثر مردم معتقد‌ند که ما فقط اموری را به اختیارِ خود انجام می‌دهیم که خواهشِ ما به آن‌ها معتدل است. زیرا در این صورت است که، با یاد آوردن چیز دیگری که غالباً به یاد آن می‌افتیم، می‌توانیم از خواهش خود جلوگیری کنیم، ولی برعکس، نسبت به اموری که خواهش ما به آن‌ها تا آن حد شدید است که نمی‌توانیم با به خاطر آوردن امری دیگر از شدت آن بکاهیم مختار نیستیم. اما، در واقع، اگر آن‌ها، به تجربه در نیافته بودند که ما کارهای زیادی انجام می‌دهیم که بعدها پشیمان می‌شویم و وقتی که احساسات متضاد بر ما چیره می‌شوند "بهتر را می‌بینیم و از بدتر پیروی می‌کنیم"، چیزی آن‌ها را از این عقیده باز نمی‌داشت که اعمال ما از روی اختیار است. به همین سبب است که بچه‌ی شیرخوار می‌پندارد که از روی اختیار پستان مادر را می‌جوید، پسرک خشمگین معتقد می‌شود که با اراده‌ی آزاد طالب انتقام است و انسان ترسو فکر می‌کند که به اختیار فرار می‌کند و آدم مست باور می‌کند که به حکم اراده‌ی آزادِ نفس سخنانی می‌گوید که اگر هوشیار بود، از گفتن آن‌ها خودداری می‌کرد. به همین صورت آن مرد دیوانه، آن زن وراج و آن پسرک خشمگین و نظایر آن‌ها چنین می‌اندیشند که به فرمان آزاد نفس سخن می‌گویند، در حالی که در واقع نمی‌توانند از انگیزه‌ای که آن‌ها را به سخن گفتن وامی‌دارد جلوگیری کنند، به‌طوری که تجربه نیز مانند عقل به‌وضوح به ما می‌آموزد که انسان‌ها فقط بدین جهت به آزادی خود معتقدند که از اعمالِ خود آگاه، اما از موجِباتِ آن‌ها غافل‌اند. باز تجربه به ما می‌آموزد که احکامِ نفس چیزی نیستند مگر میل‌ها که به اقتضا‌ی امزجه‌ی مختلفِ بدن مختلف می‌شوند. زیرا هر کسی همه‌ی اعمال‌اش را به موجبِ عاطفه‌اش تعیین می‌کند و‌ آنان که دست‌خوش عواطف متضادند نمی‌دانند که چه می‌خواهند، اما آنان‌ که دست‌خوش هیچ عاطفه‌ای نیستند به‌آسانی به این سوی یا آن سوی کشیده می‌شوند. تمام این‌ها نشان می‌دهد که حکم نفس، میل و موجَبیّت بدن همه‌جا هر سه با هم مقارن‌اند، یا به عبارت بهتر آن‌ها شیء واحدند که چون تحت صفت فکر اعتبار شود، و به واسطه‌ی آن ظاهر شود، حکم و چون تحت صفت بُعد اعتبار و از قوانین حرکت‌ و‌ سکون استنتاج شود، موجبیّت نامیده می‌شود و این نکته به ترتیبی که پیش می‌رویم بهتر فهمیده خواهد شد.»

@Spaph

اسپینوزا، اخلاق، بخش سوم، تبصره‌ی قضیه‌ی ۲