نقاب قدرت برساخته (Potestas): قسمت دوم
🖊 پارسا حبیبی
اسپینوزا در آغاز هزیمت خود علیه برداشت نخست، در آخرین قضیهی بخش اول اخلاق استدلال میکند: «چیزی که از طبیعت آن اثری پدید نیاید هیچ نیست.» بنا به برداشت اسپینوزا، تنها بیان حقیقت کافی نیست، بلکه باید در طبیعت واجد اثر باشد و به تولید اثر بپردازد. در اینجا اسپینوزا بسی بیش به ماکیاولی نزدیک میشود که در شهریار بیان کرده بود: «پیامبران مسلح پیروز و پیامبران بیسلاح تباه میشوند.» دیگر در پرتوی حقی پیشینی - خواه نظم و عدالت الوهی - نیز نمیتوان شالودههای قدرت را حفظ کرد، بلکه باید در طبیعت اثری پدید آورد تا مورد بازشناسی قرار گیرد.
البته در کنار اسپینوزا، فیلسوفان قراردادگرا نیز به برداشت ایستا از حق یورش میبرند، آنان به عوض شیوهی دیگری از تفسیر حق را ابداع میکنند که از گذار وضع طبیعی به قراردادگرایی، حق (در شهروند) و عمل (در لویاتان) به حاکم تفویض میشود. انقلابی اسپینوزا اینجا مشخص میشود، گسستی که «نابهنجار» بودن اسپینوزا را نشان میدهد؛ اسپینوزا در زمانهی انکشاف بنیانهای مفهومی لیبرالیسم و قراردادگرایی، «توهمات قانونی» دموکراسی صوری را در هم میکوبد که در آن افراد ناتوان «دارای» حقوقیاند که «هزاران مانع» از هرگونه با به کار بستن آنها جلوگیری به عمل میآورند.
برای روشنتر شدن این برداشت بدیع از حق، خود اسپینوزا مثال جنجالی را مطرح میکند که «ماهیهای بزرگتر، ماهیهای کوچکتر را میخورند، بدان دلیل که ماهیهای بزرگتر حق دارند که ماهیهای کوچکتر را بخورند.» احتمالاً هر فردی که با اسپینوزا آشنا نباشد، او را توجیهکنندهی قدرت برساخته (قدرت حاکم) تلقی خواهد کرد، اما واقعیت عکس این برداشت است چرا که اسپینوزا مکرراً در آثار خود، قدرت برساخته را آماج حملات خود قرار میدهد. اما مگر حق را نباید به قدرت ترجمه کرد؟ آیا میتوان این را توجیهی بر قدرت برساخته دانست؟ اسپینوزا زیرکانه در رسالهی سیاسی این خواب خوش را برای خوابگزاران و معبران حاکم برهممیزند: «هر چیزی در طبیعت همان اندازه نسبت به طبیعت حق دارد که برای وجود داشتن و عمل کردن دارای قدرت است؛ چرا که قدرتی که به واسطهی آن به وجود درآمده و عمل میکند چیزی نیست مگر قدرت کاملاً آزاد خدا.» تنها خداست که قدرت مطلق را در ید خویش دارد. بدین سان قدرت مطلق چیزی بیش از قصهای حقوقی [برای رژیمها] نیست.
@Spaph
🖊 پارسا حبیبی
اسپینوزا در آغاز هزیمت خود علیه برداشت نخست، در آخرین قضیهی بخش اول اخلاق استدلال میکند: «چیزی که از طبیعت آن اثری پدید نیاید هیچ نیست.» بنا به برداشت اسپینوزا، تنها بیان حقیقت کافی نیست، بلکه باید در طبیعت واجد اثر باشد و به تولید اثر بپردازد. در اینجا اسپینوزا بسی بیش به ماکیاولی نزدیک میشود که در شهریار بیان کرده بود: «پیامبران مسلح پیروز و پیامبران بیسلاح تباه میشوند.» دیگر در پرتوی حقی پیشینی - خواه نظم و عدالت الوهی - نیز نمیتوان شالودههای قدرت را حفظ کرد، بلکه باید در طبیعت اثری پدید آورد تا مورد بازشناسی قرار گیرد.
البته در کنار اسپینوزا، فیلسوفان قراردادگرا نیز به برداشت ایستا از حق یورش میبرند، آنان به عوض شیوهی دیگری از تفسیر حق را ابداع میکنند که از گذار وضع طبیعی به قراردادگرایی، حق (در شهروند) و عمل (در لویاتان) به حاکم تفویض میشود. انقلابی اسپینوزا اینجا مشخص میشود، گسستی که «نابهنجار» بودن اسپینوزا را نشان میدهد؛ اسپینوزا در زمانهی انکشاف بنیانهای مفهومی لیبرالیسم و قراردادگرایی، «توهمات قانونی» دموکراسی صوری را در هم میکوبد که در آن افراد ناتوان «دارای» حقوقیاند که «هزاران مانع» از هرگونه با به کار بستن آنها جلوگیری به عمل میآورند.
برای روشنتر شدن این برداشت بدیع از حق، خود اسپینوزا مثال جنجالی را مطرح میکند که «ماهیهای بزرگتر، ماهیهای کوچکتر را میخورند، بدان دلیل که ماهیهای بزرگتر حق دارند که ماهیهای کوچکتر را بخورند.» احتمالاً هر فردی که با اسپینوزا آشنا نباشد، او را توجیهکنندهی قدرت برساخته (قدرت حاکم) تلقی خواهد کرد، اما واقعیت عکس این برداشت است چرا که اسپینوزا مکرراً در آثار خود، قدرت برساخته را آماج حملات خود قرار میدهد. اما مگر حق را نباید به قدرت ترجمه کرد؟ آیا میتوان این را توجیهی بر قدرت برساخته دانست؟ اسپینوزا زیرکانه در رسالهی سیاسی این خواب خوش را برای خوابگزاران و معبران حاکم برهممیزند: «هر چیزی در طبیعت همان اندازه نسبت به طبیعت حق دارد که برای وجود داشتن و عمل کردن دارای قدرت است؛ چرا که قدرتی که به واسطهی آن به وجود درآمده و عمل میکند چیزی نیست مگر قدرت کاملاً آزاد خدا.» تنها خداست که قدرت مطلق را در ید خویش دارد. بدین سان قدرت مطلق چیزی بیش از قصهای حقوقی [برای رژیمها] نیست.
@Spaph
«ما چون چیزی را خوب به شمار میآوریم بدان دلیل نیست که برای نیل به آن جهد میورزیم، اراده میکنیم، طلب میکنیم و میل میورزیم؛ به عکس، ما چیزی را خوب به حساب میآوریم چون برای کسب آن جهد میورزیم، اراده میکنیم، آن را طلب میکنیم و به آن میل میورزیم»
@Spaph
اسپبنوزا، تبصرهی قضیهی ۹، بخش سوم اخلاق.
@Spaph
اسپبنوزا، تبصرهی قضیهی ۹، بخش سوم اخلاق.
نقاب قدرت برساخته (Potestas): قسمت سوم (پایانی)
🖊 پارسا حبیبی
برای آشکار شدن بیشتر تفاوت اسپینوزا با قراردادگرایی باید بیشک به نامهی پنجاهم در کتاب نامهها اشاره کرد که در آن اسپینوزا به صراحت اعلام میدارد: «درمورد نظریهی سیاسی، تفاوت مابین هابز و خود من ... عبارت است از این که من همواره حق طبیعی را در تمامیت آن حقظ میکنم، و اعتقاد دارم که قدرت حاکم در یک دولت تنها به تناسب فزونی قدرتش بر یک تبعه واجد حقی بالاتر از اوست.» در اینجا میتوان نقطهی عزیمتی را دید که اسپینوزا را به خصمی رامنشدنی برای قراردادگرایی مبدل میکند، دولت تنها زمانی حق خود را حفظ میکند که قدرتش از یک «بدن» بیشتر باشد، اما اگر چنین نباشد؛ یعنی قدرت دولت از آن «بدن» کمتر باشد، حقی نیز بر آن ندارد.
اسپینوزا در رسالهی الهیاتی سیاسی از سنکا نقل قول میکند که «حکومتهای خودکامه هرگز دیر نمیپایند.»؛ چنانچه اتباع از خودکامه به تنگ آیند و با ترکیب کردن خود با دیگران، واجد حقی بالاتر از دولت شود، بدون شک آن حق را داراست که دولت را ساقط نماید و خود را بر مسند قدرت بنشاند. قدرت تأسیسشده تا زمانی میتواند قدرت مؤسس را هضم و جذب کند که دارای بدنی گسترده باشد، بدنی که قدرت «بسنده» را برای تقابل با با قدرت مؤسس دارد.
به تأسی از آنتونیو نگری باید عبارت جنجالی دیگری را به اسپینوزا نسبت داد، «قدرت برساخته یا قدرت برسازنده». «انقلاب کوپرنیکی» اسپینوزا دقیقاً در این نکته نهفته است؛ قدرت برسازنده، سازندهی قدرت برساخته است، و نیز قدرت مؤسس با گردهمآوردن ماهیهای کوچک، میتواند قدرت برساخته را از میان بردارد - البته به شرطی که نهادسازی را در دستور کار خود قرار دهد. مقاومت (قدرت برسازنده ) مقدم بر قدرت است. اسپینوزا با تقدم قدرت برسازنده بر قدرت برساخته بر هر گونه تعالی نیز خط بطلان میکشد، چرا که هر قدرت برساختهای، محصول قدرت برسازنده است. به بیان جیمسون «اسپینوزا نقاب از چهرهی اقتدار الوهی برمیدارد و عیان میسازد که قدرت برساخته همانا [در اصل] قدرت برسازنده است، "فرضیهی اتونومیستی" نقاب از رخسارهی سرمایه برمیافکند و افشا میکند که سرمایه [کار مرده] چیزی نیست مگر وارونهسازی قدرت طبقهی کارگر، یا همان کار زنده.»
@Spaph
🖊 پارسا حبیبی
برای آشکار شدن بیشتر تفاوت اسپینوزا با قراردادگرایی باید بیشک به نامهی پنجاهم در کتاب نامهها اشاره کرد که در آن اسپینوزا به صراحت اعلام میدارد: «درمورد نظریهی سیاسی، تفاوت مابین هابز و خود من ... عبارت است از این که من همواره حق طبیعی را در تمامیت آن حقظ میکنم، و اعتقاد دارم که قدرت حاکم در یک دولت تنها به تناسب فزونی قدرتش بر یک تبعه واجد حقی بالاتر از اوست.» در اینجا میتوان نقطهی عزیمتی را دید که اسپینوزا را به خصمی رامنشدنی برای قراردادگرایی مبدل میکند، دولت تنها زمانی حق خود را حفظ میکند که قدرتش از یک «بدن» بیشتر باشد، اما اگر چنین نباشد؛ یعنی قدرت دولت از آن «بدن» کمتر باشد، حقی نیز بر آن ندارد.
اسپینوزا در رسالهی الهیاتی سیاسی از سنکا نقل قول میکند که «حکومتهای خودکامه هرگز دیر نمیپایند.»؛ چنانچه اتباع از خودکامه به تنگ آیند و با ترکیب کردن خود با دیگران، واجد حقی بالاتر از دولت شود، بدون شک آن حق را داراست که دولت را ساقط نماید و خود را بر مسند قدرت بنشاند. قدرت تأسیسشده تا زمانی میتواند قدرت مؤسس را هضم و جذب کند که دارای بدنی گسترده باشد، بدنی که قدرت «بسنده» را برای تقابل با با قدرت مؤسس دارد.
به تأسی از آنتونیو نگری باید عبارت جنجالی دیگری را به اسپینوزا نسبت داد، «قدرت برساخته یا قدرت برسازنده». «انقلاب کوپرنیکی» اسپینوزا دقیقاً در این نکته نهفته است؛ قدرت برسازنده، سازندهی قدرت برساخته است، و نیز قدرت مؤسس با گردهمآوردن ماهیهای کوچک، میتواند قدرت برساخته را از میان بردارد - البته به شرطی که نهادسازی را در دستور کار خود قرار دهد. مقاومت (قدرت برسازنده ) مقدم بر قدرت است. اسپینوزا با تقدم قدرت برسازنده بر قدرت برساخته بر هر گونه تعالی نیز خط بطلان میکشد، چرا که هر قدرت برساختهای، محصول قدرت برسازنده است. به بیان جیمسون «اسپینوزا نقاب از چهرهی اقتدار الوهی برمیدارد و عیان میسازد که قدرت برساخته همانا [در اصل] قدرت برسازنده است، "فرضیهی اتونومیستی" نقاب از رخسارهی سرمایه برمیافکند و افشا میکند که سرمایه [کار مرده] چیزی نیست مگر وارونهسازی قدرت طبقهی کارگر، یا همان کار زنده.»
@Spaph
مجموعه استوریهایی در باب اسپینوزا: استهزا، نفرت و مسئلهی نیک و بد
از اکانت اینستاگرام پارسا حبیبی:
Instagram.com/parsa_habibi._
از اکانت اینستاگرام پارسا حبیبی:
Instagram.com/parsa_habibi._
عشق (Amor). گاهی خودم را در حال نوشتن یا صحبت درباره عشق در بستر گفتار جامعهشناختی مییابم. پاداشی که این کار برایم به دنبال دارد در کل کنایه و ریشخند است. چه اندازه دشوار مینماید که عشق را از چنگال بیهودگی روان شناختی رمانتیسیسم یا یوتوپیای وحشتناک عرفان گرایی بیرون بکشیم! زیرا در واقع مدرنیته عشق را اینگونه تفسیر میکند (یا از آن طفره میرود). به زعم من، بالعکس، عشق آنگونه که اسپینوزا تعریف میکند پای ما را به علقه عقلانی و ساختاربخش میان توانمندی هستیشناختی سازنده و عمل جمعی تکینگیها باز میکند. بدین معنا، جامعهشناسی محتمل اسپینوزایی گونهای از طرز کار آزمایشگاهی را در برابر و ورای امر مدرن، در برابر و ورای فردگرایی انحصارطلبانه، برپا میدارد. این دست جامعهشناسی، عشق را به منزلهی نیرویی برانداز در خود میگنجاند، و جامعه را به مثابهی برساخت امر مشترک، متقاطع شدن عقلانیت و میل تکینگیها، خط سیر آزادی مشترک و همگانی، به نمایش درمیآورد.
@Spaph
#آنتونیو_نگری، «اسپینوزا و ما»؛ ترجمهی فواد حبیبی و امین کرمی
@Spaph
#آنتونیو_نگری، «اسپینوزا و ما»؛ ترجمهی فواد حبیبی و امین کرمی
از صفحهی اینستاگرام عنایت چرزیانی:
https://instagram.com/enayat.charziani
https://instagram.com/enayat.charziani
Forwarded from منطق احساس (amjadi- Sa)
فلسفه، بجایِ پرداختن به چیستیِ چیزها، باید انگیزهاش را برایِ حرکت حفظ کند. منظورم از حرکت تغییر است، برایِ مثال در ورزش و عادات. مثلاً در پسِ دویدن (که منبعِ حرکت خودمانیم) ورزشهایی نو پدید آوردیم مانندِ موجسواری، بادسواری، کایتسواری یا هنگ-گلایدینگ... بدینترتیب به سمتِ حرکتهای نویی رفتیم که منبعِ حرکت چیزی غیر از خودمان بود. فلاسفه باید حذر کنند از ایدههایِ عقلگرایانهای که در مقامِ نگهبانِ ارزشهایِ ابدی ظاهر میشوند؛ ایدههایی که کارشان صرفاً "تأمل" بر رویِ چیزهاست و منبعِ حرکتشان در خودشان است.
فلاسفه بجایِ تأمل، باید بیافرینند...
هنر، علم و فلسفه متفاوتاند، ولی هیچیک بر دیگری برتری ندارد. علم توابع را میسازد، هنر «تراکمهایِ حسی» را میآفریند و فلسفه مفاهیم را خلق میکند. میانِ آنها «اِکوها و رزونانسها»یی وجود دارد. میتوان فلسفه، هنر و علم را انواعی از «خطوطِ ملودیکِ جداگانه» در نظر گرفت که «با یکدیگر آهنگ را تحقق میبخشند». خلقِ مفاهیم آسانتر از ساختنِ توابعِ علمی نیست. مفاهیم را بجایِ نگهبانی، تأمل یا تقلید کردن، باید آفرید.
-ژیل دلوز
در «گفتوگوها»، ۱۹۹۷
@philosoficity
فلاسفه بجایِ تأمل، باید بیافرینند...
هنر، علم و فلسفه متفاوتاند، ولی هیچیک بر دیگری برتری ندارد. علم توابع را میسازد، هنر «تراکمهایِ حسی» را میآفریند و فلسفه مفاهیم را خلق میکند. میانِ آنها «اِکوها و رزونانسها»یی وجود دارد. میتوان فلسفه، هنر و علم را انواعی از «خطوطِ ملودیکِ جداگانه» در نظر گرفت که «با یکدیگر آهنگ را تحقق میبخشند». خلقِ مفاهیم آسانتر از ساختنِ توابعِ علمی نیست. مفاهیم را بجایِ نگهبانی، تأمل یا تقلید کردن، باید آفرید.
-ژیل دلوز
در «گفتوگوها»، ۱۹۹۷
@philosoficity
اسپینوزا و فلسفه
🖌 فواد حبیبی* ویتگنشتاین در "سخنرانی در باب اخلاق" میگوید: «اگر انسان میتوانست کتابی در باب اخلاق بنویسد که واقعاً در باب اخلاق باشد، این کتاب با انفجاری بزرگ همۀ دیگر کتابها در جهان را نابود میکرد.» ادامه 👇
اما چرا تاکنون چنین اتفاقی رخ نداده است؟ آیا "بهراستی" نوشتن از اخلاق چنان دشوار یا حتی ناممکن است؟ یا مسئله نه بر سر «حقیقت» که بر سر «قدرت» است؟ یا، به بیان دیگر، آیا مسئله نه ناتوانی در افشای حقیقت اخلاق، بلکه بر سر تحکیم، تقویت و تحمیل این حقیقت نبوده است؟
اما، مگر نه اینکه ماکیاولی با «شهریار»، با آن انفجار بینظیر، بنای کل ساختمانهای اخلاقیات و الهیات سیاسی را به لرزه درآورد؟ مگر نه اینکه اسپینوزا با «اخلاق»، با آن انفجار سهمناک، بنای کل ساختارهای تعالی و ایدهآلیسم را متزلزل ساخت؟ پس چرا نهفقط این سازهها کماکان به حیات خویش ادامه میدهند، بلکه کتابها و قصههای آنها کماکان نوشته، خریداری و خوانده میشوند؟
پاسخ را باید در مادیت ایدهها، در کناتوس آنها و روابط نیروهایی یافت که، همچون صفت امتداد و ساحت بدنها، در صفت تفکر و ساحت ایدهها نیز تعیینکنندۀ حیات و ممات چیزهاست. شکی نیست که نگاشتن کتابی در باب حقیقت اخلاق، همزمان ناقد اخلاقیات موهوم و شارح اخلاق موجود، کاری است بس دشوار و نادر؛ اما، آنچه مانع از انفجار پیوستار ایدههای نابسنده، ناقص و حتی نادرست میشود نه غیاب و کاستی در بیان حقیقت بلکه وجود همەجایی، نیرومند و پویای کذب است. بنابراین، «ماتریالیسم ایدهها» معنایی ندارد مگر جدی گرفتن هستی مادی ایدهها، رفع توهم شمشیر برّان حقیقت، و لزوم نبرد بیامان بر سر تقویم، تکمیل و تقویت ایدههای بسنده: یک جنبش زیستمحیطی ایدهها که برای بقا و پویایی ایدههای خوب و سودمند و تضعیف و نابودی ایدههای بد و مضر یکدم دست از مبارزه نمیکشد. این نبرد همزمان نقادانه و تأسیسی است، و همزمان باید به نفی کذب بالفعل و تأیید حقیقت نهفته بپردازد تا اکوسیستمی مساعد و مناسب برای رشدونمو حقیقت فراهم سازد. بر این اساس، و در این راستا، نقد ایدههای نابسنده به همان اندازه اهمیت دارد که تولید ایدههای بسنده، نفی مواجهات مضر به همان اندازه که تأیید مواجهات سودبخش، و انحلال سازههای نابخردانه به همان اندازه که برپا کردن سازههای بخردانه.
لذا، هرچند نوشتن «شهریار»، «اخلاق»، «کاپیتال» و ... جرقۀ انفجار را زده است، اما به فرجام رسیدن این مبارزات پارتیزانی در سرزمین ایدهها برای استیلای حقیقت، «سیاست بازطبیعیسازی»، تنها به مدد انهدامها و ساختوسازهای مادی همیشگی و همهجایی امکانپذیر است.
@Spaph
* منتشرشده از صفحهی اینستاگرام:
https://www.instagram.com/foad.habibi/
اما، مگر نه اینکه ماکیاولی با «شهریار»، با آن انفجار بینظیر، بنای کل ساختمانهای اخلاقیات و الهیات سیاسی را به لرزه درآورد؟ مگر نه اینکه اسپینوزا با «اخلاق»، با آن انفجار سهمناک، بنای کل ساختارهای تعالی و ایدهآلیسم را متزلزل ساخت؟ پس چرا نهفقط این سازهها کماکان به حیات خویش ادامه میدهند، بلکه کتابها و قصههای آنها کماکان نوشته، خریداری و خوانده میشوند؟
پاسخ را باید در مادیت ایدهها، در کناتوس آنها و روابط نیروهایی یافت که، همچون صفت امتداد و ساحت بدنها، در صفت تفکر و ساحت ایدهها نیز تعیینکنندۀ حیات و ممات چیزهاست. شکی نیست که نگاشتن کتابی در باب حقیقت اخلاق، همزمان ناقد اخلاقیات موهوم و شارح اخلاق موجود، کاری است بس دشوار و نادر؛ اما، آنچه مانع از انفجار پیوستار ایدههای نابسنده، ناقص و حتی نادرست میشود نه غیاب و کاستی در بیان حقیقت بلکه وجود همەجایی، نیرومند و پویای کذب است. بنابراین، «ماتریالیسم ایدهها» معنایی ندارد مگر جدی گرفتن هستی مادی ایدهها، رفع توهم شمشیر برّان حقیقت، و لزوم نبرد بیامان بر سر تقویم، تکمیل و تقویت ایدههای بسنده: یک جنبش زیستمحیطی ایدهها که برای بقا و پویایی ایدههای خوب و سودمند و تضعیف و نابودی ایدههای بد و مضر یکدم دست از مبارزه نمیکشد. این نبرد همزمان نقادانه و تأسیسی است، و همزمان باید به نفی کذب بالفعل و تأیید حقیقت نهفته بپردازد تا اکوسیستمی مساعد و مناسب برای رشدونمو حقیقت فراهم سازد. بر این اساس، و در این راستا، نقد ایدههای نابسنده به همان اندازه اهمیت دارد که تولید ایدههای بسنده، نفی مواجهات مضر به همان اندازه که تأیید مواجهات سودبخش، و انحلال سازههای نابخردانه به همان اندازه که برپا کردن سازههای بخردانه.
لذا، هرچند نوشتن «شهریار»، «اخلاق»، «کاپیتال» و ... جرقۀ انفجار را زده است، اما به فرجام رسیدن این مبارزات پارتیزانی در سرزمین ایدهها برای استیلای حقیقت، «سیاست بازطبیعیسازی»، تنها به مدد انهدامها و ساختوسازهای مادی همیشگی و همهجایی امکانپذیر است.
@Spaph
* منتشرشده از صفحهی اینستاگرام:
https://www.instagram.com/foad.habibi/