«انسان نادان، علاوه بر اینکه به طرق متعدد دستخوش علل خارجی است، هرگز از آرامش راستین نفس برخوردار نیست، بهعلاوه تقریباً از خود، از خدا و اشیا آن ناآگاه است و به محض اینکه از انفعال باز میماند، از هستی نیز باز میماند. برعکس انسان دانا، از این جهت که این چنین اعتبار شده است، تقریباً هیچوقت دچار انقلاب روحی نمیشود و با ضرورت سرمدی خاصی از خود، از خدا و از اشیا آگاه است، هرگز از هستی باز نمیماند و همواره از آرامش راستین نفس برخوردار است اگر چه راهی که من برای رسیدن به این مقصود نشان دادم سخت است، ولی با وجود این ممکن است بدان دست یافت. البته که باید هم سخت باشد، زیرا به ندرت میتوان بدان دست یافت. اگر نجات در دسترس همه بود و انسان میتوانست بدون زحمت زیاد در یابد، چگونه امکان داشت که تقریباً مورد غفلت همگان قرار گیرد؟ اما هر چیز عالی همان قدر که نادر است دشوار هم هست.»
@Spaph
اسپینوزا، بند پایانی بخش پنجم کتاب اخلاق؛ ترجمهی محسن جهانگیری
@Spaph
اسپینوزا، بند پایانی بخش پنجم کتاب اخلاق؛ ترجمهی محسن جهانگیری
Forwarded from انتشارات ققنوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دموکراسی یک شکل دولتی نیست....
قدرت مردم نقطه مقابل اصل دولت است.
.
⁉️تعریف شما از دموکراسی چیست؟
.
📚میگل ابنسور در کتاب «دموکراسی علیه دولت: مارکس و لحظه ماکیاولین» به اتکای خوانشی بدیع از مارکس، سعی در تبیین معنا و محدودههای دموکراسی به مثابه نیرویی دارد که به هیچ وجه نه با نظام نمایندگی قدر مشترکی دارد و نه حتی با نسخههای آگونیستی، رادیکال و تضادآمیزی که درون محدودههای دولت در پی حل و فصل مسائل هستند.
.
✔اگر جزء کسانی هستید که به فلسفه، سیاست و جامعهشناسی علاقهمند هستید و یا به طور تخصصی شاخه فلسفه سیاسی را دنبال میکنید، گفتگوی زنده دکتر زهره حسینزادگان با دکتر فواد حبیبی مترجم کتاب دموکراسی علیه دولت را چهارشنبه ساعت ۲۰:۳۰ از دست ندهید.
.
#دموکراسی #انتخابات #ترامپ #بایدن #دموکراسی_علیه_دولت #زهره_حسین_زادگان #فواد_حبیبی #نشر_ققنوس #مارکس #ماکیاولی #میگل_ابنسور #امین_کرمی
@qoqnoospub
قدرت مردم نقطه مقابل اصل دولت است.
.
⁉️تعریف شما از دموکراسی چیست؟
.
📚میگل ابنسور در کتاب «دموکراسی علیه دولت: مارکس و لحظه ماکیاولین» به اتکای خوانشی بدیع از مارکس، سعی در تبیین معنا و محدودههای دموکراسی به مثابه نیرویی دارد که به هیچ وجه نه با نظام نمایندگی قدر مشترکی دارد و نه حتی با نسخههای آگونیستی، رادیکال و تضادآمیزی که درون محدودههای دولت در پی حل و فصل مسائل هستند.
.
✔اگر جزء کسانی هستید که به فلسفه، سیاست و جامعهشناسی علاقهمند هستید و یا به طور تخصصی شاخه فلسفه سیاسی را دنبال میکنید، گفتگوی زنده دکتر زهره حسینزادگان با دکتر فواد حبیبی مترجم کتاب دموکراسی علیه دولت را چهارشنبه ساعت ۲۰:۳۰ از دست ندهید.
.
#دموکراسی #انتخابات #ترامپ #بایدن #دموکراسی_علیه_دولت #زهره_حسین_زادگان #فواد_حبیبی #نشر_ققنوس #مارکس #ماکیاولی #میگل_ابنسور #امین_کرمی
@qoqnoospub
4_5883060513444724933.pdf
176.5 KB
گرامر انبوه خلق
پائولو ویرنو - ترجمۀ: امین کرمی
📎 من بر این باورم که مفهوم «انبوه خلق»، در تقابل با مفهوم آشناتر «مردم»، ابزاری است تعیین کننده برای هرگونه تحلیل دقیق فضای عمومی معاصر.
وقتی داریم فرمهای حیات مشترک و روح همگانی را در دولتهای بزرگ تازه تأسیس توصیف می کنیم، دیگر نه از «انبوه خلق» بلکه از مردم سخن می رانیم. اما نیاز داریم بپرسیم که آیا امروزه، در پایان چرخه ای طولانی، باری دیگر آن مناقشۀ قدیمی سر باز نکرده است؛ آیا امروزه، حال که نظریۀ سیاسی عصر مدرن دستخوش بحرانی است ریشه ای، این مفهوم شکست خوردۀ پیشین سرزندگی فوقالعاده ای از خود نشان نمی دهد و بدینسان انتقام پرشور خویش را نمی ستاند؟
@Spaph
پائولو ویرنو - ترجمۀ: امین کرمی
📎 من بر این باورم که مفهوم «انبوه خلق»، در تقابل با مفهوم آشناتر «مردم»، ابزاری است تعیین کننده برای هرگونه تحلیل دقیق فضای عمومی معاصر.
وقتی داریم فرمهای حیات مشترک و روح همگانی را در دولتهای بزرگ تازه تأسیس توصیف می کنیم، دیگر نه از «انبوه خلق» بلکه از مردم سخن می رانیم. اما نیاز داریم بپرسیم که آیا امروزه، در پایان چرخه ای طولانی، باری دیگر آن مناقشۀ قدیمی سر باز نکرده است؛ آیا امروزه، حال که نظریۀ سیاسی عصر مدرن دستخوش بحرانی است ریشه ای، این مفهوم شکست خوردۀ پیشین سرزندگی فوقالعاده ای از خود نشان نمی دهد و بدینسان انتقام پرشور خویش را نمی ستاند؟
@Spaph
به مناسبت تولد نابهنجاری وحشی
اسپینوزا در ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ چشم به دنیا گشود. خانوادهی اسپینوزا از خانوادهی تجاری بودند که از ترس مجازات در پرتغال به هلند که نوعی رواداری مذهبی در آن وجود داشت، مهاجرت کردند. اسپینوزا در کودکی به تحصیل در کنیسه پرداخت و همزمان متون فلسفی را مطالعه میکرد. سرانجام کار، اسپینوزا به علت عقایدش از جماعت یهودیان طرد شد. طردی که تاکنون برداشته نشده است.
اسپینوزا تمام توجه خود را به امر سیاسی مشغول داشت. او از رسالهی الهیاتی سیاسی تا رسالهی سیاسی و اخلاق (سهگانهی مهم اسپینوزا) به دموکراسی وفادار ماند. او در آرای سیاسی بهشدت متأثر از فیلسوف راندهشدهی ایتالیایی، ماکیاولی، بود، به طوری که به طور مستقیم به وی ارجاع میداد. رسالهی الهیاتی-سیاسی و سیاسی مملو از ارجاعات غیرمستقیمی است که به ماکیاولی بازمیگردد. او به عوض دوئالیسم دکارتی، راه شاهانهی مونیسم را در پیش میگیرد.
اسپینوزا در اخلاق هم همان راه توجه به امر سیاسی را در پیش میگیرد. وی با نقد اقتدار لاهوتی، اعتبار اقتدار ناسوتی را در خطر قرار میدهد. عبارت «خدا، یا طبیعت» نه یک عبارت فلسفی صرف که اعلام جنگی است با دژ مستحکم الهیات. همانطور که آلتوسر اشاره میکند، اسپینوزا با شروع از خدا و نه با پایان به اثبات خدا، راهی نوین میگشاید. قسمی فلسفهی «خلأ» که به علت مونیسم سفت و سختش درگیر دوگانهی سوژه و ابژه نمیشود، بلکه تمام هم و غم خود را به اتصال (conjuncture) مشغول میدارد. فلسفهی اسپینوزا قسمی فلسفهی معطوف انحراف اتمهاست.
اسپینوزا با وجود شکست حزب آزادی در هلند، به عوض رفتار رایج، به فهم کنش انبوهخلق میپردازد. اسپینوزا بر خلاف هابز و سنت رایج فلسفه به عوض تحقیر انبوه خلق به فهم این هیولای ناآرام میپردازد. وی بر خلاف هابز نهتنها تن به استعلا و غایتگرایی نمیدهد بلکه در کوس «انسان خدای انسان» میدمد.
دستاورد اسپینوزا را میتوان همچون آلتوسر بزرگترین انقلاب فلسفی در تمام دورانها دانست. فیلسوفی که بر صفحهی درونماندگاری تاس میانداخت و سنت زیرزمینی مواجهه را جانی تازه بخشید. کسی که سدهها قبل از دموکراسی مستقیم و قدرت به دست پلبها سخن گفت و دموکراسی نه یک فرم کج و معوج که دموکراسی را گرایشی دانست که در دل مونارشی - ولو به شکل ضعیف - وجود دارد. اسپینوزا دموکراسی را شکل مطلقی دانست که همهی فرمها از آن اعتبار خویش را میگیرند و با آن ادامهی حیات میدهند.
اسپینوزا فیلسوف راههای بکر و دستنخوردهای است که همچنان از خلال آن میتوان شادمانه مقاومت کرد و زیست. وی بیشک یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ بشری است. باشد که در راه مقاومت و آزادی، پرچم وی را برافراشته سازیم.
@Spaph
اسپینوزا در ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ چشم به دنیا گشود. خانوادهی اسپینوزا از خانوادهی تجاری بودند که از ترس مجازات در پرتغال به هلند که نوعی رواداری مذهبی در آن وجود داشت، مهاجرت کردند. اسپینوزا در کودکی به تحصیل در کنیسه پرداخت و همزمان متون فلسفی را مطالعه میکرد. سرانجام کار، اسپینوزا به علت عقایدش از جماعت یهودیان طرد شد. طردی که تاکنون برداشته نشده است.
اسپینوزا تمام توجه خود را به امر سیاسی مشغول داشت. او از رسالهی الهیاتی سیاسی تا رسالهی سیاسی و اخلاق (سهگانهی مهم اسپینوزا) به دموکراسی وفادار ماند. او در آرای سیاسی بهشدت متأثر از فیلسوف راندهشدهی ایتالیایی، ماکیاولی، بود، به طوری که به طور مستقیم به وی ارجاع میداد. رسالهی الهیاتی-سیاسی و سیاسی مملو از ارجاعات غیرمستقیمی است که به ماکیاولی بازمیگردد. او به عوض دوئالیسم دکارتی، راه شاهانهی مونیسم را در پیش میگیرد.
اسپینوزا در اخلاق هم همان راه توجه به امر سیاسی را در پیش میگیرد. وی با نقد اقتدار لاهوتی، اعتبار اقتدار ناسوتی را در خطر قرار میدهد. عبارت «خدا، یا طبیعت» نه یک عبارت فلسفی صرف که اعلام جنگی است با دژ مستحکم الهیات. همانطور که آلتوسر اشاره میکند، اسپینوزا با شروع از خدا و نه با پایان به اثبات خدا، راهی نوین میگشاید. قسمی فلسفهی «خلأ» که به علت مونیسم سفت و سختش درگیر دوگانهی سوژه و ابژه نمیشود، بلکه تمام هم و غم خود را به اتصال (conjuncture) مشغول میدارد. فلسفهی اسپینوزا قسمی فلسفهی معطوف انحراف اتمهاست.
اسپینوزا با وجود شکست حزب آزادی در هلند، به عوض رفتار رایج، به فهم کنش انبوهخلق میپردازد. اسپینوزا بر خلاف هابز و سنت رایج فلسفه به عوض تحقیر انبوه خلق به فهم این هیولای ناآرام میپردازد. وی بر خلاف هابز نهتنها تن به استعلا و غایتگرایی نمیدهد بلکه در کوس «انسان خدای انسان» میدمد.
دستاورد اسپینوزا را میتوان همچون آلتوسر بزرگترین انقلاب فلسفی در تمام دورانها دانست. فیلسوفی که بر صفحهی درونماندگاری تاس میانداخت و سنت زیرزمینی مواجهه را جانی تازه بخشید. کسی که سدهها قبل از دموکراسی مستقیم و قدرت به دست پلبها سخن گفت و دموکراسی نه یک فرم کج و معوج که دموکراسی را گرایشی دانست که در دل مونارشی - ولو به شکل ضعیف - وجود دارد. اسپینوزا دموکراسی را شکل مطلقی دانست که همهی فرمها از آن اعتبار خویش را میگیرند و با آن ادامهی حیات میدهند.
اسپینوزا فیلسوف راههای بکر و دستنخوردهای است که همچنان از خلال آن میتوان شادمانه مقاومت کرد و زیست. وی بیشک یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ بشری است. باشد که در راه مقاومت و آزادی، پرچم وی را برافراشته سازیم.
@Spaph
«آنهایی که آشوبهای مابین نجبا و پلبها را محکوم میکنند، [بهواقع] آن چیزهایی را سرزنش میکنند که نخستین علت حفظ آزادی روم بودند، و هیاهوها و مویههایی را که در چنین آشوبهایی برمیخیزند بیش از اثرات خیری مد نظر قرار میدهند که این آشوبها موجب میشوند. آنها متوجه نیستند که در هر جمهوری دو دسته از طبایع متباین وجود دارند، طبع مردم و طبع بزرگان، و اینکه همۀ قوانینی که به نفع آزادی وضع شدهاند ناشی از شقاق آنهاست، چنانکه به آسانی میتوان دید که در روم چنین اتفاق افتاد.»
@Spaph
ماکیاولی، گفتارها؛ ترجمهی محمدحسن لطفی
@Spaph
ماکیاولی، گفتارها؛ ترجمهی محمدحسن لطفی
آغاز بخش سوم کتاب اخلاق: گامی بهسوی نظریهای در باب منشأ و طبیعت عواطف [بشری]
«به نظر میآید که اغلب کسانی که دربارهی عواطف و شیوهی زندگی انسان چیز نوشتهاند، از اشیاء طبیعی، که به حسب قوانین عمومی طبیعت پیدا میشوند، بحثی کردهاند بلکه از اشیائی سخن گفتهاند که در ماورای طبیعت قرار دارند. در واقع چنین مینماید که آنها انسان را در طبیعت به منزله حکومت در حکومت فرض کردهاند، زیرا معتقد شدهاند که انسان به جای پیروی از نظام طبیعت آن را آشفته میسازد، و بر اعمال خود قدرت مطلق دارد و تنها خود موجب آنهاست. بنابراین، علت ناتوانی و تغیرپذیری انسان را نه در نیروی عمومی طبیعت، بلکه در نقصی در طبیعت آدمی جستجو میکنند و لذا برآن مینالند، برآن میخندند، آن را استهزا میکنند، تحقیر میکنند، با آنچه معمولتر از همه است، از آن اظهار تنفر میکنند و کسی را که بتواند به فصیحترین و ماهرانهترین وجه ضعف نفس انسان را بنمایاند موجودی الهی می شناسند. البته اشخاص بسیار برجستهای هم بود (که من خود را مدیون زحمت و کوشش آنها میدانم) که دربارهی شیوهی درست زندگی مطالب عالی بسیاری نوشتهاند و به نوع انسان پندهایی دادهاند، که بر از حکمت است، ولی با این همه، تا آنجا که من اطلاع دارم. هنوز کسی طبیعت و قوت عواطف و نیز آنچه را نفس میتواند برای جلوگیری از آنها انجام دهد، تبیین نکرده است.»
@Spaph
اسپینوزا، اخلاق؛ ترجمهی مرحوم محسن جهانگیری.
«به نظر میآید که اغلب کسانی که دربارهی عواطف و شیوهی زندگی انسان چیز نوشتهاند، از اشیاء طبیعی، که به حسب قوانین عمومی طبیعت پیدا میشوند، بحثی کردهاند بلکه از اشیائی سخن گفتهاند که در ماورای طبیعت قرار دارند. در واقع چنین مینماید که آنها انسان را در طبیعت به منزله حکومت در حکومت فرض کردهاند، زیرا معتقد شدهاند که انسان به جای پیروی از نظام طبیعت آن را آشفته میسازد، و بر اعمال خود قدرت مطلق دارد و تنها خود موجب آنهاست. بنابراین، علت ناتوانی و تغیرپذیری انسان را نه در نیروی عمومی طبیعت، بلکه در نقصی در طبیعت آدمی جستجو میکنند و لذا برآن مینالند، برآن میخندند، آن را استهزا میکنند، تحقیر میکنند، با آنچه معمولتر از همه است، از آن اظهار تنفر میکنند و کسی را که بتواند به فصیحترین و ماهرانهترین وجه ضعف نفس انسان را بنمایاند موجودی الهی می شناسند. البته اشخاص بسیار برجستهای هم بود (که من خود را مدیون زحمت و کوشش آنها میدانم) که دربارهی شیوهی درست زندگی مطالب عالی بسیاری نوشتهاند و به نوع انسان پندهایی دادهاند، که بر از حکمت است، ولی با این همه، تا آنجا که من اطلاع دارم. هنوز کسی طبیعت و قوت عواطف و نیز آنچه را نفس میتواند برای جلوگیری از آنها انجام دهد، تبیین نکرده است.»
@Spaph
اسپینوزا، اخلاق؛ ترجمهی مرحوم محسن جهانگیری.
نقاب قدرت برساخته (Potestas): قسمت اول
🖊 پارسا حبیبی
در طول تاریخ، مکاتب فلسفی معمول، حق را به دو شیوه تفسیر کردهاند: نخست برداشتی است که حق را پیشینی میفهمد که معمولاً آن را نهاد یا اقتدار بازشناسی شده، همچون عدالت الوهی را اعطا میکند؛ نمونهی نام آشنای چنین حقی در ادبیات فارسی برابر با فره ایزدی است که شاه حق حکمرانی را از مدار ایزد، و نه مردم، دریافت میکند.
برداشت دیگر از حق آن است که حق را تجلی ارادهی آزاد بشری در مقابل «چیزها» میداند. چنین برداشتی با قراردادگرایان چون هابز، روسو، لاک و امثالهم پیوند میخورد که انسان با «ارادهی آزاد»، و نه «عمل آزاد»، حق را تأسیس میکند؛ حقی که البته برای پایدار ماندن خویش باید به لویاتان تفویض شد تا از قسمی آشوب اولیه که آن را وضع طبیعی میخوانند در امان بماند تا نظم و آرامش در جامعه برقرار گردد.
اما بهراستی شیوهای دیگر برای فهم مسئله وجود دارد؟ در اینجا باید رهسپار فلسفهای دیگر شد که به تعبیر لویی آلتوسر در تاریخ فلسفه به شکل «زیرزمینی» به حیات خود ادامه داده است که از ماکیاولی تا اسپینوزا، نیچه و ... را شامل میشود. یکی از این فیلسوفان «زیرزمینی» به درکی از مفهوم حق نائل گشته بود که راه دیگری را برای ما میگشاید، فیلسوفی که «بزرگترین انقلاب فلسفی در تمامی ادوار» بوده است: بندیکت اسپینوزا.
اسپینوزا در تعریف حق عبارت جنجالی را مطرح میکند، «حق یا قدرت» (jus, sive potentia)، بدان معنی که حق با قدرت دارای حدود و ثغوری یکسان است. وی در رسالهی الهیاتی_سیاسی بیان میکند که «حق فرد حدود و ثغوری یکسان با قدرت معین وی دارد». البته باید تذکر وارن مونتاگ را در بازگشت [به] اسپینوزا را مد نظر داشت که «خدا یا طبیعت، و حق یا قدرت. ... اینها به هیچوجه روابط همارزی نیستند که [طرفهای آن] قابل جایگزینی باشند: طبیعت هرگز خدا نمیشود و قدرت هرگز حق. در عوض، اصطلاح نخست به دومی ترجمه میشود و جای خود را بدان میدهد.»
اینهمانی قدرت و حق، بیشک منافع دو جریان سلطنتطلبی و لیبرالیسم را درهممیکوبد. نه حق را میتوان پیشینی فهمید و نه پسینی. چنین است که دو جریان مزبور، هر دم در تکاپو و تقلاند که اسپینوزا را با ترفندهای خاص خود، «خنثی» کنند - و حتی به بند خویش درآورند؛ از معرفی وی به عنوان فیلسوف خردگرا در تواریخ و کلاسهای درس فلسفه، که در ساحت سیاسی کمر به نقد استبداد کالونیستی-سیاسی بسته بود یا معرفی وی به عنوانی فیلسوف قراردادگرا (بنگرید به دانشنامهی فلسفهی استنفورد، باروخ اسپینوزا) که تحت تأثیر هابز است، و هیچگونه اسمی از ماکیاولی و تأثیر وی بر اسپینوزا به میان نمیآید.
@Spaph
🖊 پارسا حبیبی
در طول تاریخ، مکاتب فلسفی معمول، حق را به دو شیوه تفسیر کردهاند: نخست برداشتی است که حق را پیشینی میفهمد که معمولاً آن را نهاد یا اقتدار بازشناسی شده، همچون عدالت الوهی را اعطا میکند؛ نمونهی نام آشنای چنین حقی در ادبیات فارسی برابر با فره ایزدی است که شاه حق حکمرانی را از مدار ایزد، و نه مردم، دریافت میکند.
برداشت دیگر از حق آن است که حق را تجلی ارادهی آزاد بشری در مقابل «چیزها» میداند. چنین برداشتی با قراردادگرایان چون هابز، روسو، لاک و امثالهم پیوند میخورد که انسان با «ارادهی آزاد»، و نه «عمل آزاد»، حق را تأسیس میکند؛ حقی که البته برای پایدار ماندن خویش باید به لویاتان تفویض شد تا از قسمی آشوب اولیه که آن را وضع طبیعی میخوانند در امان بماند تا نظم و آرامش در جامعه برقرار گردد.
اما بهراستی شیوهای دیگر برای فهم مسئله وجود دارد؟ در اینجا باید رهسپار فلسفهای دیگر شد که به تعبیر لویی آلتوسر در تاریخ فلسفه به شکل «زیرزمینی» به حیات خود ادامه داده است که از ماکیاولی تا اسپینوزا، نیچه و ... را شامل میشود. یکی از این فیلسوفان «زیرزمینی» به درکی از مفهوم حق نائل گشته بود که راه دیگری را برای ما میگشاید، فیلسوفی که «بزرگترین انقلاب فلسفی در تمامی ادوار» بوده است: بندیکت اسپینوزا.
اسپینوزا در تعریف حق عبارت جنجالی را مطرح میکند، «حق یا قدرت» (jus, sive potentia)، بدان معنی که حق با قدرت دارای حدود و ثغوری یکسان است. وی در رسالهی الهیاتی_سیاسی بیان میکند که «حق فرد حدود و ثغوری یکسان با قدرت معین وی دارد». البته باید تذکر وارن مونتاگ را در بازگشت [به] اسپینوزا را مد نظر داشت که «خدا یا طبیعت، و حق یا قدرت. ... اینها به هیچوجه روابط همارزی نیستند که [طرفهای آن] قابل جایگزینی باشند: طبیعت هرگز خدا نمیشود و قدرت هرگز حق. در عوض، اصطلاح نخست به دومی ترجمه میشود و جای خود را بدان میدهد.»
اینهمانی قدرت و حق، بیشک منافع دو جریان سلطنتطلبی و لیبرالیسم را درهممیکوبد. نه حق را میتوان پیشینی فهمید و نه پسینی. چنین است که دو جریان مزبور، هر دم در تکاپو و تقلاند که اسپینوزا را با ترفندهای خاص خود، «خنثی» کنند - و حتی به بند خویش درآورند؛ از معرفی وی به عنوان فیلسوف خردگرا در تواریخ و کلاسهای درس فلسفه، که در ساحت سیاسی کمر به نقد استبداد کالونیستی-سیاسی بسته بود یا معرفی وی به عنوانی فیلسوف قراردادگرا (بنگرید به دانشنامهی فلسفهی استنفورد، باروخ اسپینوزا) که تحت تأثیر هابز است، و هیچگونه اسمی از ماکیاولی و تأثیر وی بر اسپینوزا به میان نمیآید.
@Spaph
نقاب قدرت برساخته (Potestas): قسمت دوم
🖊 پارسا حبیبی
اسپینوزا در آغاز هزیمت خود علیه برداشت نخست، در آخرین قضیهی بخش اول اخلاق استدلال میکند: «چیزی که از طبیعت آن اثری پدید نیاید هیچ نیست.» بنا به برداشت اسپینوزا، تنها بیان حقیقت کافی نیست، بلکه باید در طبیعت واجد اثر باشد و به تولید اثر بپردازد. در اینجا اسپینوزا بسی بیش به ماکیاولی نزدیک میشود که در شهریار بیان کرده بود: «پیامبران مسلح پیروز و پیامبران بیسلاح تباه میشوند.» دیگر در پرتوی حقی پیشینی - خواه نظم و عدالت الوهی - نیز نمیتوان شالودههای قدرت را حفظ کرد، بلکه باید در طبیعت اثری پدید آورد تا مورد بازشناسی قرار گیرد.
البته در کنار اسپینوزا، فیلسوفان قراردادگرا نیز به برداشت ایستا از حق یورش میبرند، آنان به عوض شیوهی دیگری از تفسیر حق را ابداع میکنند که از گذار وضع طبیعی به قراردادگرایی، حق (در شهروند) و عمل (در لویاتان) به حاکم تفویض میشود. انقلابی اسپینوزا اینجا مشخص میشود، گسستی که «نابهنجار» بودن اسپینوزا را نشان میدهد؛ اسپینوزا در زمانهی انکشاف بنیانهای مفهومی لیبرالیسم و قراردادگرایی، «توهمات قانونی» دموکراسی صوری را در هم میکوبد که در آن افراد ناتوان «دارای» حقوقیاند که «هزاران مانع» از هرگونه با به کار بستن آنها جلوگیری به عمل میآورند.
برای روشنتر شدن این برداشت بدیع از حق، خود اسپینوزا مثال جنجالی را مطرح میکند که «ماهیهای بزرگتر، ماهیهای کوچکتر را میخورند، بدان دلیل که ماهیهای بزرگتر حق دارند که ماهیهای کوچکتر را بخورند.» احتمالاً هر فردی که با اسپینوزا آشنا نباشد، او را توجیهکنندهی قدرت برساخته (قدرت حاکم) تلقی خواهد کرد، اما واقعیت عکس این برداشت است چرا که اسپینوزا مکرراً در آثار خود، قدرت برساخته را آماج حملات خود قرار میدهد. اما مگر حق را نباید به قدرت ترجمه کرد؟ آیا میتوان این را توجیهی بر قدرت برساخته دانست؟ اسپینوزا زیرکانه در رسالهی سیاسی این خواب خوش را برای خوابگزاران و معبران حاکم برهممیزند: «هر چیزی در طبیعت همان اندازه نسبت به طبیعت حق دارد که برای وجود داشتن و عمل کردن دارای قدرت است؛ چرا که قدرتی که به واسطهی آن به وجود درآمده و عمل میکند چیزی نیست مگر قدرت کاملاً آزاد خدا.» تنها خداست که قدرت مطلق را در ید خویش دارد. بدین سان قدرت مطلق چیزی بیش از قصهای حقوقی [برای رژیمها] نیست.
@Spaph
🖊 پارسا حبیبی
اسپینوزا در آغاز هزیمت خود علیه برداشت نخست، در آخرین قضیهی بخش اول اخلاق استدلال میکند: «چیزی که از طبیعت آن اثری پدید نیاید هیچ نیست.» بنا به برداشت اسپینوزا، تنها بیان حقیقت کافی نیست، بلکه باید در طبیعت واجد اثر باشد و به تولید اثر بپردازد. در اینجا اسپینوزا بسی بیش به ماکیاولی نزدیک میشود که در شهریار بیان کرده بود: «پیامبران مسلح پیروز و پیامبران بیسلاح تباه میشوند.» دیگر در پرتوی حقی پیشینی - خواه نظم و عدالت الوهی - نیز نمیتوان شالودههای قدرت را حفظ کرد، بلکه باید در طبیعت اثری پدید آورد تا مورد بازشناسی قرار گیرد.
البته در کنار اسپینوزا، فیلسوفان قراردادگرا نیز به برداشت ایستا از حق یورش میبرند، آنان به عوض شیوهی دیگری از تفسیر حق را ابداع میکنند که از گذار وضع طبیعی به قراردادگرایی، حق (در شهروند) و عمل (در لویاتان) به حاکم تفویض میشود. انقلابی اسپینوزا اینجا مشخص میشود، گسستی که «نابهنجار» بودن اسپینوزا را نشان میدهد؛ اسپینوزا در زمانهی انکشاف بنیانهای مفهومی لیبرالیسم و قراردادگرایی، «توهمات قانونی» دموکراسی صوری را در هم میکوبد که در آن افراد ناتوان «دارای» حقوقیاند که «هزاران مانع» از هرگونه با به کار بستن آنها جلوگیری به عمل میآورند.
برای روشنتر شدن این برداشت بدیع از حق، خود اسپینوزا مثال جنجالی را مطرح میکند که «ماهیهای بزرگتر، ماهیهای کوچکتر را میخورند، بدان دلیل که ماهیهای بزرگتر حق دارند که ماهیهای کوچکتر را بخورند.» احتمالاً هر فردی که با اسپینوزا آشنا نباشد، او را توجیهکنندهی قدرت برساخته (قدرت حاکم) تلقی خواهد کرد، اما واقعیت عکس این برداشت است چرا که اسپینوزا مکرراً در آثار خود، قدرت برساخته را آماج حملات خود قرار میدهد. اما مگر حق را نباید به قدرت ترجمه کرد؟ آیا میتوان این را توجیهی بر قدرت برساخته دانست؟ اسپینوزا زیرکانه در رسالهی سیاسی این خواب خوش را برای خوابگزاران و معبران حاکم برهممیزند: «هر چیزی در طبیعت همان اندازه نسبت به طبیعت حق دارد که برای وجود داشتن و عمل کردن دارای قدرت است؛ چرا که قدرتی که به واسطهی آن به وجود درآمده و عمل میکند چیزی نیست مگر قدرت کاملاً آزاد خدا.» تنها خداست که قدرت مطلق را در ید خویش دارد. بدین سان قدرت مطلق چیزی بیش از قصهای حقوقی [برای رژیمها] نیست.
@Spaph
«ما چون چیزی را خوب به شمار میآوریم بدان دلیل نیست که برای نیل به آن جهد میورزیم، اراده میکنیم، طلب میکنیم و میل میورزیم؛ به عکس، ما چیزی را خوب به حساب میآوریم چون برای کسب آن جهد میورزیم، اراده میکنیم، آن را طلب میکنیم و به آن میل میورزیم»
@Spaph
اسپبنوزا، تبصرهی قضیهی ۹، بخش سوم اخلاق.
@Spaph
اسپبنوزا، تبصرهی قضیهی ۹، بخش سوم اخلاق.
نقاب قدرت برساخته (Potestas): قسمت سوم (پایانی)
🖊 پارسا حبیبی
برای آشکار شدن بیشتر تفاوت اسپینوزا با قراردادگرایی باید بیشک به نامهی پنجاهم در کتاب نامهها اشاره کرد که در آن اسپینوزا به صراحت اعلام میدارد: «درمورد نظریهی سیاسی، تفاوت مابین هابز و خود من ... عبارت است از این که من همواره حق طبیعی را در تمامیت آن حقظ میکنم، و اعتقاد دارم که قدرت حاکم در یک دولت تنها به تناسب فزونی قدرتش بر یک تبعه واجد حقی بالاتر از اوست.» در اینجا میتوان نقطهی عزیمتی را دید که اسپینوزا را به خصمی رامنشدنی برای قراردادگرایی مبدل میکند، دولت تنها زمانی حق خود را حفظ میکند که قدرتش از یک «بدن» بیشتر باشد، اما اگر چنین نباشد؛ یعنی قدرت دولت از آن «بدن» کمتر باشد، حقی نیز بر آن ندارد.
اسپینوزا در رسالهی الهیاتی سیاسی از سنکا نقل قول میکند که «حکومتهای خودکامه هرگز دیر نمیپایند.»؛ چنانچه اتباع از خودکامه به تنگ آیند و با ترکیب کردن خود با دیگران، واجد حقی بالاتر از دولت شود، بدون شک آن حق را داراست که دولت را ساقط نماید و خود را بر مسند قدرت بنشاند. قدرت تأسیسشده تا زمانی میتواند قدرت مؤسس را هضم و جذب کند که دارای بدنی گسترده باشد، بدنی که قدرت «بسنده» را برای تقابل با با قدرت مؤسس دارد.
به تأسی از آنتونیو نگری باید عبارت جنجالی دیگری را به اسپینوزا نسبت داد، «قدرت برساخته یا قدرت برسازنده». «انقلاب کوپرنیکی» اسپینوزا دقیقاً در این نکته نهفته است؛ قدرت برسازنده، سازندهی قدرت برساخته است، و نیز قدرت مؤسس با گردهمآوردن ماهیهای کوچک، میتواند قدرت برساخته را از میان بردارد - البته به شرطی که نهادسازی را در دستور کار خود قرار دهد. مقاومت (قدرت برسازنده ) مقدم بر قدرت است. اسپینوزا با تقدم قدرت برسازنده بر قدرت برساخته بر هر گونه تعالی نیز خط بطلان میکشد، چرا که هر قدرت برساختهای، محصول قدرت برسازنده است. به بیان جیمسون «اسپینوزا نقاب از چهرهی اقتدار الوهی برمیدارد و عیان میسازد که قدرت برساخته همانا [در اصل] قدرت برسازنده است، "فرضیهی اتونومیستی" نقاب از رخسارهی سرمایه برمیافکند و افشا میکند که سرمایه [کار مرده] چیزی نیست مگر وارونهسازی قدرت طبقهی کارگر، یا همان کار زنده.»
@Spaph
🖊 پارسا حبیبی
برای آشکار شدن بیشتر تفاوت اسپینوزا با قراردادگرایی باید بیشک به نامهی پنجاهم در کتاب نامهها اشاره کرد که در آن اسپینوزا به صراحت اعلام میدارد: «درمورد نظریهی سیاسی، تفاوت مابین هابز و خود من ... عبارت است از این که من همواره حق طبیعی را در تمامیت آن حقظ میکنم، و اعتقاد دارم که قدرت حاکم در یک دولت تنها به تناسب فزونی قدرتش بر یک تبعه واجد حقی بالاتر از اوست.» در اینجا میتوان نقطهی عزیمتی را دید که اسپینوزا را به خصمی رامنشدنی برای قراردادگرایی مبدل میکند، دولت تنها زمانی حق خود را حفظ میکند که قدرتش از یک «بدن» بیشتر باشد، اما اگر چنین نباشد؛ یعنی قدرت دولت از آن «بدن» کمتر باشد، حقی نیز بر آن ندارد.
اسپینوزا در رسالهی الهیاتی سیاسی از سنکا نقل قول میکند که «حکومتهای خودکامه هرگز دیر نمیپایند.»؛ چنانچه اتباع از خودکامه به تنگ آیند و با ترکیب کردن خود با دیگران، واجد حقی بالاتر از دولت شود، بدون شک آن حق را داراست که دولت را ساقط نماید و خود را بر مسند قدرت بنشاند. قدرت تأسیسشده تا زمانی میتواند قدرت مؤسس را هضم و جذب کند که دارای بدنی گسترده باشد، بدنی که قدرت «بسنده» را برای تقابل با با قدرت مؤسس دارد.
به تأسی از آنتونیو نگری باید عبارت جنجالی دیگری را به اسپینوزا نسبت داد، «قدرت برساخته یا قدرت برسازنده». «انقلاب کوپرنیکی» اسپینوزا دقیقاً در این نکته نهفته است؛ قدرت برسازنده، سازندهی قدرت برساخته است، و نیز قدرت مؤسس با گردهمآوردن ماهیهای کوچک، میتواند قدرت برساخته را از میان بردارد - البته به شرطی که نهادسازی را در دستور کار خود قرار دهد. مقاومت (قدرت برسازنده ) مقدم بر قدرت است. اسپینوزا با تقدم قدرت برسازنده بر قدرت برساخته بر هر گونه تعالی نیز خط بطلان میکشد، چرا که هر قدرت برساختهای، محصول قدرت برسازنده است. به بیان جیمسون «اسپینوزا نقاب از چهرهی اقتدار الوهی برمیدارد و عیان میسازد که قدرت برساخته همانا [در اصل] قدرت برسازنده است، "فرضیهی اتونومیستی" نقاب از رخسارهی سرمایه برمیافکند و افشا میکند که سرمایه [کار مرده] چیزی نیست مگر وارونهسازی قدرت طبقهی کارگر، یا همان کار زنده.»
@Spaph
مجموعه استوریهایی در باب اسپینوزا: استهزا، نفرت و مسئلهی نیک و بد
از اکانت اینستاگرام پارسا حبیبی:
Instagram.com/parsa_habibi._
از اکانت اینستاگرام پارسا حبیبی:
Instagram.com/parsa_habibi._