اسپینوزا و فلسفه
4.36K subscribers
241 photos
23 videos
49 files
77 links
«تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد ... .» بخشی از تکفیرنامه اسپینوزا از سوی سران کنیسه‌ی آمستردام
ارتباط با من:
@Chia_MS
Download Telegram

تأملاتی بر سادیسم و مازخیسم: تفاوت بین «مربی» و «معلم»

هشدار: لطفاً قبل از خواندن این متن تصوری غیرکلیشەای از ساد و مازخ را در خاطر داشتە باشید که بدون شناخت درست این دو، به‌سختی می‌توان از این تفاوت سخن راند.
‌‌
لطیفه‌ای رایج وجود دارد که یک مازخیست و یک سادیست به هم می‌رسند. مازخیست به سادیست می‌گوید: «مرا شکنجه بده.» و سادیست پاسخ می‌دهد: «نه!»

@Spaph

شاید همیشه با خود فکر کرده‌ باشیم که مازخیست و سادیست نیمه‌ی گمشده‌ی هم هستند؛ اما برخلاف چنین تصوری، نه‌تنها این دو نیمه‌ی گمشده‌ی هم نیستند، بلکه ذاتاً دشمن قسم خورده‌ی هم هستند. تقابل این دو را می‌توان با استفادە از القاب و اسامی مختلفی تعریف کرد: سادیست به مثابه‌ی «اسپینوزیست» و مازخیست به مثابه‌ی «هگلیانیست» یا سادیست در مقام «مربی» و مازخیست در مقام «معلم» و ... . در این‌جا سعی می‌کنم بیشتر به تفاوت کارکردی این دو بپردازم. سادیست یک اسپینوزیست است، فردی طبیعت‌گرا و سرشار از روح ریاضیاتی که قربانیان خود را نه راضی می‌کند و نه نیازی می‌بیند که برهان‌های خود را برای‌شان اثبات کند. در قطب مخالف، مازخیست یک هگلیانیست است، فردی ایدئالیست که دائم در عین شکنجه‌دادن خود سعی دارد با لجاجتی خاص خویش، قربانی‌اش را تعلیم دهد. ما بارها در رمان‌های مازخ شاهد این هستیم که «زن» شکنجه‌گر به مازخیست می‌گوید که تمام تلاشش را می‌کند تا وظیفه‌ی خود را به اجرا در بیاورد، تو گویی که شکنجه‌گر صرفاً در مقام اجرای «وظیفه»‌ای که بر گردن دارد، مازخیست را شکنجه می‌دهد. چنانچه می‌دانیم واندا زاخر-مازخ علاقه‌ای به زنان سادیست نشان نمی‌دهد، چرا که سادیست نه یک شاگرد، بلکه مربی‌ای است که بی‌چون و چرا شکنجه می‌دهد. برای سادیست استدلال و خشونت این‌همان است، یا حتی به زبان رادیکال‌تر، «استدلال، یا خشونت». به عبارتی هر آنچه وجود دارد، خشونت است، و نه استدلال. در طرف دیگر، مازخیست با زنان شکنجه‌گر خود قرارداد می‌بندد و مبتنی بر قسمی قرارداد و عهد و پیمان، خود را در اختیار زنی چون، «ونوسِ خز پوش» قرار می‌دهد که او را شکنجه دهد. اما سادیست نه در قرارداد، بلکه در چارچوب «نهاد» روابط خود را شکل می‌دهد. به عبارتی دیگر سادیست قرارداد را پاره می‌کند و مازخیست قرارداد را می‌نویسد. «تملک جنون محض مختص سادیسم، و پیمان جنون محض مختص مازخیسم است.»

از اینستاگرام:
Instagram.com/parsa_habibi._
«[کار زنده] دانه‌ای است زیر برف در انتظار رشد، یا به عبارت دقیق‌تر، نیروی زندگانی است هموار فعال در شبکه‌های پویای همکاری در تولید و بازتولید جامعه، که درون و بیرون زمانی که سرمایه ایجاد می‌کند، جریان دارد.»
#کار_دیونیسوس
#آنتونیو_نگری و #مایکل_هارت
ترجمه‌ی #رضا_نجف_زاده
بدن چیست؟
«اسپینوزا بدن را چگونه تعریف می‌کند؟ اسپینوزا بدن را، از هر نوعی، همزمان به دو شیوه تعریف می‌کند. در وهله‌ی اول، بدن، هر قدر هم که کوچک باشد، مرکب از تعداد بی‌شماری از ذرات است؛ این روابط حرکت و سکون، به سرعت‌ها و آهستگی‌های مابین ذرات است که بدن، فردیت بدن را تعریف می‌کنند. در ثانی، هر بدن بر بدن‌های دیگر تأثیر می‌گذارد، یا از بدن‌های دیگری متأثر می‌شود؛ همین ظرفیت تأثیرگذاری و تأثیرپذیری است که بدن را در فردیتش نیز تعریف می‌کند. این دو قضیه به نظر بسیار ساده می رسند، قضایایی که یکی جنبشی است و دیگری دینامیک. اما اگر کسی خودش را در میانه‌ی این قضایا قرار دهد، اگر آن‌ها را زندگی کند، چیزها بسی پیچیده‌تر ‌می‌شوند و شخص پی می برد که اسپینوزیست است، پیش از آنکه بفهمند چرا.»
از مقاله‌ی «اسپینوزا و ما» نوشته‌ی #ژیل_دلوز، ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعه‌ی #بازیابی_مکرر
«هر فلسفۀ فرهیخته‌‏ای، هر فلسفه‌ای که خموشی ایدئولوژیک یکسره آن را سرکوب نکرده باشد، باید تصمیم بگیرد ــ همان‏‌گونه که اسپینوزا در نظر داشت ــ که کجا می‏‌ایستد: در طرف ستمدیدگان یا در طرف ستمگران. بگذارید این‌‌جا یادآوری کنم که «بدبینی خرد و خوش‌‏بینی اراده»ای که گرامشی ترویج می‏‌کند هیچ ربطی به موضوع مورد بحث ندارد، زیرا از منظری اسپینوزایی، تنها «خوش‌‏بینی خرد» در کار است (و شاید در موقع لزوم نوع خاصی از «بدبینی اراده»).»
@Spaph

#اسپینوزا_و_ما، #آنتونیو_نگری ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی
‏جاه‌طلبی میلی مفرط به قدرت است. جاه‌طلبی میلی است، که باعثِ فزونی و تقویتِ همۀ عواطف می‌شود، و به همین جهت است که به سختی ممکن است تحت نظر در آید ، زیرا تا وقتی که انسان مقهورِ میلی است مقهورِ این عاطفه نیز هست. سیسرون می‌گوید: «بزرگترین انسان‌ها، بیش از همه مقهورِ افتخارند، حتی ‏فلاسفه وقتی کتابی علیه افتخار و درباره فروتنی می‌نویسند، نام خود را بر جلدِ آن می نگارند.» .
#اخلاق، باروخ #اسپینوزا ترجمه‌ی #محسن_جهانگیری
@Spaph
وارونە‌سازی آموزەی مصلحت دولت

«انبوه خلق» در طول تاریخ از سوی شمار زیادی از متفکران، از تاکیتوس تا هابز و ...، بارها مورد اتهامات گوناگون قرار گرفته است، کە شاید یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها این باشد که اقیانوس ناآرام و متلاطم انبوە‌خلق (multitudo) نە‌تنها به تلنگری برمی‌خورشد و دست به اقداماتی مخرب و مضر بە حال مملکت می‌زند، بلکە با درافتادن بە ورطەی شورش‌های عقیم و کور مسبب تباهی خویش نیز می‌گردد: تنها یک قدم با سلطنت مطلقە یا، چه فرقی می‌کند، دمکراسی‌های نمایندگی فاصلە داریم.
اسپینوزا در رساله‌ی سیاسی می‌گوید: «این [باور] که "نزد توده‌ها هیچ قضاوت [به حق] یا درایتی وجود ندارد"، [ناشی از آن است کە] وقتی توده‌ها از امور مهم دولت بی‌خبر نگه داشته می‌شوند، صرفاً بر اساس واقعیت‌های اندکی که نمی‌توان پنهان داشت به حدس و گمان روی می‌آورند، زیرا تعلیق قضاوت فضیلتی است نادر. بدین سان مخفی نگه داشتن همه‌ی کارهای حکومتی از شهروندان و سپس این انتظار از ایشان که دست به قضاوت نادرست نزنند و درکی نادرست از جمیع امور نداشته باشند، اوج سفاهت است.»

اسپینوزا به معنای واقعی یک متفکر «رادیکال» است، دقیقاً بدان معنا که به عوض پرداختن به سیمپتوم‌‌های وضعیت (و چه‌بسا تقبیح و ناسزاگویی در مورد خطاهای آشکار و بدیهی انبوه‌خلق) به ریشەها یا علل اصلی بیماری می‌پردازد. از همین رو، اسپینوزا به نقد دولت پنهان‌کار (secret d'Etat) یا پنهان‌کاری دولتی بر‌می‌آید که بنا به «مصلحتِ دولت» (raison d'état)، مسائلی "حساس و حیاتی" را از دید انبوه خلق مخفی نگه می‌دارد. غافل از آن‌کە این امر پیامدی بس خطرناک برای خود پنهان‌کاران در پی دارد و آن هم تهدید همیشگی فروپاشی دولت است. زیرا، انبوه خلقی را که فاقد شناخت کافی است شاید بتوان برای مدتی فریفت و «مدیریت» کرد، اما انبوه خلق در صورت برانگیخته شدن، در هر زمانی، به‌راحتی می‌تواند عمر هر حکومتی پایان دهد. از همین روست که اسپینوزا می‌گوید: «بزرگ‌ترین تهدید برای هر حکومتی شهروندان آن هستند نه دشمنان خارجی.»
اما بەوضوح در این‌جا نیز اسپینوزا تحت تاثیر «آن سیاستمدار فرزانه فلورانسی» است. هم اوست کە، پیش از اسپینوزا، در سراسر آثار خود از «مردم» در برابر «بزرگان» دفاع می‌کند، حتی در اثر "شیطانی" شهریار (کتابی که بی‌گمان از ابتدای نوشته شدن تا اکنون زیر تیغ گفتارهای اخلاقیاتی شکنجه شدە است). ماکیاولی، این آموزگار فرزانە و "شرور"، در فصل ۹ شهریار، که «هسته‌ی مرکزی» آن است، به شهریار توصیه می‌کند که به هر شکلی که افسار قدرت در دست گرفته است (خواه به سبب حمایت مردم یا حمایت بزرگان)، رو به سوی مردم کند، و نه اشراف. چرا که اشراف میلی ارضانشدنی به کسب قدرت دارند و در پی سلطه‌گری‌اند، اما طبع مردم چیزی نیست مگر تن ندادن بە سلطه یا، در معنای ایجابی آن، آری‌گویی به آزادی.
اما مگر ماکیاولی در شهریار بیان نمی‌دارد که مردم «بیشتر بر پایه‌ی آنچه چشمشان از دور می‌بیند داوری می‌کنند تا آنچه از نزدیک لمس توانند کرد»، زیرا «مردم عامی همیشه بنده‌ی ظاهرند و سرانجام کار جهان آکنده است از مردم عامی.» آیا او چنین در حال نقادی از ساده‌لوحی مردم نیست؟ حتی در این‌جا نیز می‌توان دید کە ماکیاولی با همان شیوەی زیرکانەی خویش از قسمی دموکراسی ارتباطاتی به سود عامەی مردم دفاع می‌کند: مردم ظاهربین هستند، پس شهریار ناچار است که هر آنچه را کە هست به اطلاع مردم برساند. چنانچه وی بنا به مصلحت دولت چیزی را از چشمان آن‌ها دور کند، هر دم امکان دارد آن اقیانوس رام‌نشده، از روی بی‌خبری، با امواجش حکومت وی را در صورت برانگیخته شدن به کام نابودی بفرستد. شهریار می‌باید بە منظور پایداری ملک و مملکت چیزی را از آن‌ها مخفی نکند، چرا که آن‌ها چون «شمار قلیلی اهل تمیز» نیستند که به ورای پدیده‌ها رجوع کنند و عمق آن را دریابند.
ماکیاولی به شهریار هشدار می‌دهد که جهان «آکنده» از مردم است، مردم به سبب داشتن بدن متکثر و بسیار دارای قدرت بیشتری هستند و به تبع دارای حق عظیمی کە هم‌گسترە با قدرت مزبور است. آن‌ها «بسیاران»ی هستند که [طبع‌شان] به سوی آزادی است و چیزی غیر از آن نمی‌خواهند و اگر آزادی آن‌ها سلب شود، دیر یا زود سریر شهریار را زیر و رو می‌کنند.
بر این اساس، اگر بە عوض توسل بە گفتارهای اخلاقیاتیِ تقبیح‌کنندە یا ستایشگر قدرت عظیم انبوە خلق، بدان از منظر رئالیسم رادیکال بنگریم، حتی در آموزەی بدنام و فرادستانەی مصلحت دولت نیز انقلابی رو می‌دهد، زیروزبر می‌شود و سرانجام روی پاهای‌اش می‌ایستد: بیشترین پایداری و تقویت دولت در هستی، کناتوس آن، تنها از مجرای گشودگی به روی انبوه خلق میسر می‌شود: حتی [آمال و اهداف] محافظەکاری نیز به انقلاب نیاز دارد.
@SpAPH
https://8pic.ir/uploads/IMG-20190820-200117.jpg
دانلود کتاب ونوس خزپوش
@asabsanj
@Spaph
اثر زاخر-مازخ ترجمه‌ی زهره اکسیری 👇
Forwarded from عصب سنج
Masoch-VenusInFurs.pdf
43.9 MB
<لئوپولد فُن زاخر‌ـ‌مازُخ / ونوس خزپوش / ترجمه: زهره اکسیری / تصویرپردازی و نقاشی: مجتبی حقجو> asabsanj.com/asab/masochvenus نسخه کم‌حجم‌تر در پست بعدی
Forwarded from عصب سنج
Masoch-VenusInFurs-lower.pdf
8.6 MB
نسخه کم‌حجم‌تر از ونوس خزپوش / لئوپولد فُن زاخر‌ـ‌مازُخ / ترجمه: زهره اکسیری / تصویرپردازی و نقاشی: مجتبی حقجو - asabsanj.com/asab/masochvenus
«ما باید خودمان را از شر عادت بد پرسیدن این سوال خلاصی ببخشیم که «چرا چیزی وجود دارد به جای این‌که چیزی وجود نداشته باشد؟»¹ تو گویی نیستی امری است روشن‌تر و فهمیدنی‌تر از هستی. سوالی که باید پرسید این است: «چرا تنها چیزهایی مشخص وجود دارند به جای این‌که هر چیزی وجود داشته باشد؟» و چنان‌که می‌دانیم، پاسخ صحیح این است که به‌واقع هر چیزی [سرانجام] به وجود یافتن ختم می‌گردد.»

۱: Why is there something rather than nothing?
کنایه‌ی آشکار ماترون پرسش متافیزیکی [فوق] را نشانه گرفته است که بیش از همه لایب‌نیتس، شلینگ و هایدگر بدان پرداخته‌اند و حتی هایدگر آن را «پرسش بنیادین متافیزیک» خوانده است.

از مقاله‌ی «ذات، وجود و قدرت در بخش اول اخلاق: بنیان‌های قضیه‌ی ۱۶» نوشته‌ی #الکساندر_ماترون، ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعه‌ی #بازیابی_مکرر
@Spaph
قرارداد بین واندا و زاخر-مازخ
@Spaph

از بخش پیوستِ کتاب «سردی و شقاوت» ترجمه‌ی #پویا_غلامی
Forwarded from فلسفۀ مواجهه
علیه فاجعه‌باوری و توهم «دموکراسی فاجعه»


بخشی از متن:
اما، چگونه ممکن است که، به زعم بسیاری، این «خطرناک‌ترین فیلسوف زمانه» در چنین نقطۀ حیاتی و مهمی با روایتی رسمی و خنثی از دموکراسی «عمیقاً» توافق داشته باشد؟ نخستین نکته‌ای که چنین اجماعی را میان روشنفکر و وزیر، فیلسوف انتقادی و بوروکرات دولتی، باعث می‌شود فهمی است که هر دوی این گفتارهای به‌ظاهر ناسازگار و مخالف از دموکراسی دارند: مفهومی منفی و منفعل. دموکراسی در این منظر به معنای فقدان تمایز میان همگان و نوعی از برابری صوری است که نیازی به هیچ عمل و جدوجهدی برای تحقق یافتن ندارد. بنابراین، آنچه در نهایت در این‌جا داریم همان تلقی مسلط لیبرالی از دموکراسی است: دموکراسی در حکم برابری صوری و منفعلانۀ افراد مختلف در یک وضعیت. چنین فهمی از دموکراسی، عملاً موتور محرکه‌ای را از کار می‌اندازد که سرتاسر متن ژیژک برای آن فراخوان می‌دهد، یعنی «کار سخت و مبرم برای برپا کردن نوعی از همیاری جهانی مؤثر برای تغییر رادیکال». چگونه می‌توان همزمان دموکراسی را برابری صوری و منفعلانه در برابر فجایع فهمید و برای برساختن پروژۀ مشترک جهانی بدیل به دست نوع بشر فراخوان داد؟

@MSandUs
https://bit.ly/2uPnstc
▪️⁩آدمی باید خویشتن را دوست بدارد، و به دنبال چیزی باشد که برایش مفید است و به هرآنچه او را به کمال [قدرت] بالاتری می‌رساند میل داشته باشد.
👤 #اسپینوزا

#M_Rezaeian
📚 @PHILOSOPHI_ZER
خِرَد هیچگاه چیزی متضاد با طبیعت نمی‌طلبد، بنابراین آنچه خِرَد می‌خواهد این است که آدمی باید خویشتن را دوست بدارد، و به دنبال چیزی باشد که برایش مفید است و به هرآنچه او را به کمال [قدرت] بالاتری می‌رساند میل داشته باشد، و در عین حال، هر کس باید تا جایی که می‌تواند تلاش کند وجودش را حفظ کند. اینها ضرورتاً درست هستند،  همانطور که عبارت «کل بزرگتر از جزء می‌باشد» ضرورتاً درست است. از آنجایی که فضیلت [=ویرتو] چیزی نیست جز عمل کردن مطابق با قوانینِ طبیعتِ خویش، و باز از آنجایی که هرکس طبقِ قوانینِ طبیعتش می‌کوشد تا وجودش را حفظ کند، نتیجه می‌شود که، اولاً، اساسِ فضیلتِ هر کس همان کوشش [=کوناتوس] ای است که برای حفظِ وجودِ خویش می‌کند و خوشبختی عبارت است از قدرتِ انسان در حفظِ وجودش؛ ثانیاً، فضیلت باید تنها بخاطرِ خودش خواسته شود، زیرا برای ما چیزی سودمندتر و عالی‌تر از فضیلت وجود ندارد تا فضیلت را برای آن بخواهیم؛ ثالثاً، کسانی که خودکشی می‌کنند دچارِ ضعفِ ذهنی‌اند، و کاملاً مغلوبِ عللِ خارجی‌ای هستند که مخالف با طبیعت‌شان می‌باشد.

👤 #اسپینوزا
📘 از کتاب #اخلاق ؛ نوشته‌ی #باروخ_اسپینوزا ، بخش چهارم، قضیه‌ی۱۸، تبصره

#M_Rezaeian
📚 @PHILOSOPHI_ZER
تقابل حرکت و سکون؛ میان‌پرده‌ای بر پرونده‌ی مازخیسم و سادیسم:

برای ساد شهوانیت، حرکت است. اما در مازخ، شهوانیت در بی‌حرکتی نهفته است. قهرمان‌های ساد دوست‌دار هنر نیستند (بنگرید به ژولیت)؛ اما در مازخ ما شاهد نوعی انتظار و تعلیق هستم، فی المثل «ونوس خزپوش»، خود را به‌مثابه‌ی «پرتره» بر بنده‌اش، سورین، معرفی می‌کند، تسلط بی‌چون و چرای بی‌حرکتی در مازخ به وضوح قابل مشاهده است. در طرف دیگر، در ساد ما شاهد قسمی تسلط کمیت و تعداد هستیم، حرکت‌های سریعی که به تصویر درنمی‌آیند. شاید بتوان ادعا کرد این تسلط شور و هیجان در ساد، تن به بازنمایی نمی‌دهد. اما در مازخ، خزی هست که هرگز باز نمی‌شود، پاشنه‌ای که پیوسته بر بدن برده فرو می‌آید؛ همیشه نوعی تعلیق وجود دارد. می‌توان ادعا کرد که این تعلیق ناگسستنی با شقاوت دارد:«سردی و شقاوت». صحنه‌های مازخیستی تو گویی عکسی است که گرفته شده و یا قالبی است که گرفته شده است. بدین دلیل است که مازخ، بر خلاف ساد، «به هنر، به بی‌حرکتی‌ها و بازتاب فرهنگ» اتکا می‌کند.

@Spaph

توضیح عکس: پازولینی هنگام ضبط فیلم سالو، فیلمی که در بسیاری از کشورها، مجوز پخش نگرفت.
پیشنهاد برنامه‌ی مطالعاتی خوانش و مواجهە با اسپینوزا در این ایام:
۱- مرحله‌ی نخست: خواندن کتاب «مسئله‌ی اسپینوزا» نوشته‌ی یالوم. این کتاب از این نظر کتاب خوبی است که خوانندەی مبتدی را تا حدودی با زندگی شخصی و برخی از ایدەهای اسپینوزا - هرچند نه به طور کامل - آشنا می‌سازد. البتە، باید در نظر داشت که این کتاب، صرفاً برای مواجهەای اولیە و آسان از مجرای روایت برخی حوادث واقعی از زندگی شخصی او مناسب است و طبیعتاً چندان محتوای فلسفی آثار فیلسوف را در دسترس خوانندە قرار نمی‌دهد.
۲- مرحله‌ی دوم: خواندن کتاب «بازگشت [به] اسپینوزا» نوشته‌ی وارن مونتاگ. کتابی جذاب و سرشار از نکات آموزندە، اما تا حدودی نیازمند شناخت از دست‌کم ادبیات فلسفی.
پیش درآمد مرحله‌ی سوم: خواندن کتاب «فلسفه‌ی سیاسی ماکیاولی» نوشته‌ی فیلیپو دل‌لوکزه. چرا کە ما با اسپینوزایی تماماً ماکیاولین سروکار داریم.
۳- مرحله‌ی سوم: خواندن کتاب «مواجهه‌ی ماکیاولی و اسپینوزا» نوشته‌ی فیلیپو دل‌لوکزه.
پیش درآمد مرحله‌ی چهارم: خواندن مقاله‌ی مشهور لویی آلتوسر با عنوان «جریان زیرزمینی ماتریالیسم مواجهه»، در کتاب نام‌های سیاست. و همچنین خواندن مقالات بخش اول و دوم کتابِ «بازیابی مکرر: قدرت اسپینوزا از کجا می‌آید»، از پی‌یر فرانسوا مورو و وارن مونتاگ.
۴- مرحله‌ی چهارم: خواندن کتاب «اسپینوزا و سیاست» نوشته‌ی اتی‌ین بالیبار.
۵- مرحلەی پنجم: خواندن کتاب اخلاق، اثر گران‌سنگ و کم‌نظیر باروخ اسپینوزا، ترجمەی محسن جهانگیری.

@Spaph

بدین‌ترتیب، خواە ناخواە، وارد مسیر مواجهە با اسپینوزا و درس‌آموزی از مکتب او خواهیم شد.
شکیبا، شادمان، و خردمند باشید.
«هر کدام از ما تلاش می‌کنیم تا بدان‌جا که می‌توانیم همه را وادار کنیم عاشق چیزی باشند که دوست می‌داریم و از چیزی نفرت داشته باشند که ما از آن متنفریم»
اخلاق، بخش سوم، نتیجه‌‌ی قضیه‌ی ۳۱

@Spaph

چنانچه قبلاً این بحث را باز کردم، عشاق در عشق خود ثبات ندارند؛ از طرفی قصد دارند که معشوقه‌ی آن‌ها در نظر دیگران «خیر» باشد و از طرفی بیم آن را دارند که نکند دیگران، معشوقِ خیر او را از دستانش بربایند. به بیانی دیگر در اینجا، تعارضی مابین افتخار، یا جاه‌طلبی، با طمع رخ می‌دهد؛ عاشق به معشوق خود افتخار می‌کند و سعی می‌کند این افتخار را به همگان نشان دهد. اما طمع او، او را می‌ترساند که ممکن است رقبایی برای او پیدا شوند؛ این عاطفه سبب می‌شود که عاشق آرزو کند که دیگران خیر اعلابودنِ معشوقه‌اش را باور نکنند. بنابراین ستایدن معشوق نزد دیگران و تلاش برای اثبات خیربودنِ معشوق، همواره با قسمی ترسِ ناشی از طمع همراه است.

پ.ن: عکس از سریال زیبای لیجن (لژیون)
«اخلاق اسپینوزا هیچ ربطی به اخلاقیات ندارد؛ او اخلاق را به منزله‌ی قسمی کردارشناسی، به سخنی دیگر، به مثابه‌ی ترکیبی از سرعت‌های تند و کند، ترکیبی از ظرفیت‌ها برای تأثیرگذاری و تأثیرپذیری بر این سطح درون‌ماندگاری، تصور می‌کند. به همین دلیل است که اسپینوزا ما را به انجام دادن امور به شیوه‌ی خویش فرامی‌خواند: شما از پیش نمی‌دانید که قادر به انجام دادن به چیزهای خوب یا بدی هستید؛ شما از پیش نمی‌دانید بدن یا ذهن، در مواجهه‌ای معین، بنا به ترتیبی مشخص، در ترکیبی معین، قادر است چه کارهایی انجام دهد.»
از مقاله‌ی «اسپینوزا و ما» نوشته‌ی #ژیل_دلوز، ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعه‌ی #بازیابی_مکرر

@Spaph

اسپینوزا راه هر قسم تعالی را می‌بندد، تمام آنچه نزد او معتبر باقی می‌ماند روابط نیروست و بس. فردریش نیچه بی‌جهت او را «پیشوا»ی خود معرفی نکرده بود. نیچه در بخش ۱۷ از جستار نخست در باب تبارشناسی اخلاقیات می‌گوید: «فراسوی خیر و شر، دست‌کم این بدین معنا نیست که: فراسوی خوب و بد.» در اخلاق اسپینوزا، دیگر سخنی از «خیر» و «شر» (بدان معنای اخلاقیاتی و متعالی) نیست، اسپینوزا چه‌بسا مدت‌ها از قبل از نیچه به «فراسوی خیر و شر» پا گذاشته و خود را از شر این دو ارزش اخلاقیاتی خلاصی بخشیده است. اگر خیر و بدی هم وجود دارد در «اتصال» (conjuncture) معنادار می‌شود و خارج از روابط نیرو و برخورد اتم‌ها با یکدیگر، خوب و بدی فی‌نفسه وجود ندارد: این است انقلاب اسپینوزایی. دیگر نمی‌توان به‌طور پیشینی و منتزع از وضعیت انضمامی گفت که x خوب است و y بد است، فلسفه‌ی اسپینوزا ما را وادار می‌کند که هر گونە x و y را در مختصات روابط نیرو وارد کنیم، سپس می‌توانیم در باب خوبی و یا بدی هر یک از این دو سخن بگوییم. اسپینوزا به‌زبیایی در اخلاق بیان می‌دارد: «شیئی واحد ممکن است در عین حال هم بد و هم خوب و هم نه بد و نه خوب باشد. مثلأ موسیقی برای مبتلایان به مالیخولیا خوب است و برای سوگواران و عزاداران بد است و برای مردگان نه خوب است و نه بد.»
اگر ذهن انسان تنها ایده‌های تام داشت [یعنی تنها تحتِ هدایت عقل می‌بود]، هیچ مفهومی از شرّ نمی‌ساخت.
#اسپینوزا

#M_Rezaeian
📚 @PHILOSOPHI_ZER
👏1