اسپینوزا و فلسفه
4.36K subscribers
241 photos
23 videos
49 files
77 links
«تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد ... .» بخشی از تکفیرنامه اسپینوزا از سوی سران کنیسه‌ی آمستردام
ارتباط با من:
@Chia_MS
Download Telegram
در باب مخاطرات عشق انحصاری:
اسپینوزا منبع فلاکت انسان را در این واقعیت می‌داند که ما نوعاً و به نحوی مفرط به چیزهایی عشق می‌ورزیم که نمی‌توانیم به تملک درآوريم (اخلاق، بخش پنجم، تبصره‌ی قضیه‌ی ۲۰). زیرا چیزهایی که ما معمولاً بدان‌ها عشق می‌ورزیم بر اساس طبیعت‌شان تابع تغییرات بسیارند، فاسد شدنی‌اند، و نمی‌توان آنها را با دیگران شریک شد، [لذا] میل ما به تملک آنها ناکام می‌ماند. ذهن و بدنی که وابسته چیزهای تغییر پذیر - به تعبیری دیگر، حالت‌های متناهی - شده باشد تابع همان خشونت نهفته در محدودیت‌های خاص ابژه‌های‌شان است. بدان سبب که این ابژه‌ی عشق باید به صورت پیوسته به موجب وجود متناهی و حالت‌مندش تغییر کند، عاشقی که تملک و اتحاد با چنین ابژه‌ی عشقی را هدف قرار داده است رنج می برد؛ و شادی او همواره با میزانی از اندوه همراه است.

@Spaph

#هاسانا_شارپ از مقاله‌ی عشق و تملک: به سوی اقتصاد سیاسیِ بخش پنجم اخلاق در کتاب #بازیابی_مکرر ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی
«در باریک‌ترین جای هرم [قانون اساسی جهانی]، یعنی قله، یک ابر قدرت یعنی ایالات متحده قرار دارد که هژمونی خود را از طریق کاربرد جهانی زور اعمال می‌کند - ابر قدرتی که می تواند به تنهایی عمل کند، اما ترجیح می‌دهد در زیر چتر حمایتی سازمان ملل، قدرت‌های درگیر را نیز به همکاری بیاورد. این پایگاه منحصر به فرد، به طور قطع با پایان جنگ سرد مطرح گردید و در جنگ خلیج [فارس] تصویب شد. در سطح دوم همچنان در این ردیف با کمی عریض‌تر شدن هرم، گروهی از دولت‌ها ابزارهای عمده جهان را کنترل می‌کنند و بنابراین توان تنظیم مبادلات بین المللی را دارند. این دولت‌های ملی، در مجموعه‌ای از ارگانیسم‌ها به هم مرتبط می‌شوند: گروه هفت، گروه‌های پاریس و لندن، کنفرانس داووس و غیره. سومین ردیف نخست مجموعه‌ی ناهمگونی از انجمن‌ها (که کم و بیش شامل همان قدرت هایی می‌شود که در حوزه نظامی و مالی دارای هژمونی هستند)، قدرت فرهنگی و زیستی-سیاسی را در سطح جهانی گسترش می‌دهد.»
@Spaph
#امپراتوری
نوشته‌ی #آنتونیو_نگری و #مایکل_هارت
ترجمه‌ی #رضا_نجف_زاده

توضیحی کوتاه اما مهم: همواره این اتهام علیه هارت و نگری مطرح می‌شود که این دو، با اعلام «مرگ امپریالیسم»، منکر این نکته‌ی مهم و اساسی می‌شوند که آمریکا ابر قدرتی جهانی است و نقش مهمی در بازی‌های قدرت ایفا می‌کند؛ اما با رجوع به خود متن آن‌ها، و نه شرح‌های کاریکاتورگونه از نظریاتشان، می‌توان پی برد که تا چه اندازه این برداشت ساده‌لوحانە و مبتذل از مفهوم امپراتوری با نظریه‌ی پیچیده و بدیع هارت و نگری فاصله دارد.
آیا فلسفه می‌تواند رادیکال شود؟

تأملاتی بر سادیسم و مازخیسم: تفاوت بین «مربی» و «معلم»

@Spaph

هشدار: لطفاً قبل از خواندن این متن تصوری از ساد و مازخ داشته باشید که بدون خواندن این دو، به سختی می‌توانیم از این تفاوت سخن برانیم.

تأملاتی بر سادیسم و مازخیسم: تفاوت بین «مربی» و «معلم»

هشدار: لطفاً قبل از خواندن این متن تصوری غیرکلیشەای از ساد و مازخ را در خاطر داشتە باشید که بدون شناخت درست این دو، به‌سختی می‌توان از این تفاوت سخن راند.
‌‌
لطیفه‌ای رایج وجود دارد که یک مازخیست و یک سادیست به هم می‌رسند. مازخیست به سادیست می‌گوید: «مرا شکنجه بده.» و سادیست پاسخ می‌دهد: «نه!»

@Spaph

شاید همیشه با خود فکر کرده‌ باشیم که مازخیست و سادیست نیمه‌ی گمشده‌ی هم هستند؛ اما برخلاف چنین تصوری، نه‌تنها این دو نیمه‌ی گمشده‌ی هم نیستند، بلکه ذاتاً دشمن قسم خورده‌ی هم هستند. تقابل این دو را می‌توان با استفادە از القاب و اسامی مختلفی تعریف کرد: سادیست به مثابه‌ی «اسپینوزیست» و مازخیست به مثابه‌ی «هگلیانیست» یا سادیست در مقام «مربی» و مازخیست در مقام «معلم» و ... . در این‌جا سعی می‌کنم بیشتر به تفاوت کارکردی این دو بپردازم. سادیست یک اسپینوزیست است، فردی طبیعت‌گرا و سرشار از روح ریاضیاتی که قربانیان خود را نه راضی می‌کند و نه نیازی می‌بیند که برهان‌های خود را برای‌شان اثبات کند. در قطب مخالف، مازخیست یک هگلیانیست است، فردی ایدئالیست که دائم در عین شکنجه‌دادن خود سعی دارد با لجاجتی خاص خویش، قربانی‌اش را تعلیم دهد. ما بارها در رمان‌های مازخ شاهد این هستیم که «زن» شکنجه‌گر به مازخیست می‌گوید که تمام تلاشش را می‌کند تا وظیفه‌ی خود را به اجرا در بیاورد، تو گویی که شکنجه‌گر صرفاً در مقام اجرای «وظیفه»‌ای که بر گردن دارد، مازخیست را شکنجه می‌دهد. چنانچه می‌دانیم واندا زاخر-مازخ علاقه‌ای به زنان سادیست نشان نمی‌دهد، چرا که سادیست نه یک شاگرد، بلکه مربی‌ای است که بی‌چون و چرا شکنجه می‌دهد. برای سادیست استدلال و خشونت این‌همان است، یا حتی به زبان رادیکال‌تر، «استدلال، یا خشونت». به عبارتی هر آنچه وجود دارد، خشونت است، و نه استدلال. در طرف دیگر، مازخیست با زنان شکنجه‌گر خود قرارداد می‌بندد و مبتنی بر قسمی قرارداد و عهد و پیمان، خود را در اختیار زنی چون، «ونوسِ خز پوش» قرار می‌دهد که او را شکنجه دهد. اما سادیست نه در قرارداد، بلکه در چارچوب «نهاد» روابط خود را شکل می‌دهد. به عبارتی دیگر سادیست قرارداد را پاره می‌کند و مازخیست قرارداد را می‌نویسد. «تملک جنون محض مختص سادیسم، و پیمان جنون محض مختص مازخیسم است.»

از اینستاگرام:
Instagram.com/parsa_habibi._
«[کار زنده] دانه‌ای است زیر برف در انتظار رشد، یا به عبارت دقیق‌تر، نیروی زندگانی است هموار فعال در شبکه‌های پویای همکاری در تولید و بازتولید جامعه، که درون و بیرون زمانی که سرمایه ایجاد می‌کند، جریان دارد.»
#کار_دیونیسوس
#آنتونیو_نگری و #مایکل_هارت
ترجمه‌ی #رضا_نجف_زاده
بدن چیست؟
«اسپینوزا بدن را چگونه تعریف می‌کند؟ اسپینوزا بدن را، از هر نوعی، همزمان به دو شیوه تعریف می‌کند. در وهله‌ی اول، بدن، هر قدر هم که کوچک باشد، مرکب از تعداد بی‌شماری از ذرات است؛ این روابط حرکت و سکون، به سرعت‌ها و آهستگی‌های مابین ذرات است که بدن، فردیت بدن را تعریف می‌کنند. در ثانی، هر بدن بر بدن‌های دیگر تأثیر می‌گذارد، یا از بدن‌های دیگری متأثر می‌شود؛ همین ظرفیت تأثیرگذاری و تأثیرپذیری است که بدن را در فردیتش نیز تعریف می‌کند. این دو قضیه به نظر بسیار ساده می رسند، قضایایی که یکی جنبشی است و دیگری دینامیک. اما اگر کسی خودش را در میانه‌ی این قضایا قرار دهد، اگر آن‌ها را زندگی کند، چیزها بسی پیچیده‌تر ‌می‌شوند و شخص پی می برد که اسپینوزیست است، پیش از آنکه بفهمند چرا.»
از مقاله‌ی «اسپینوزا و ما» نوشته‌ی #ژیل_دلوز، ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعه‌ی #بازیابی_مکرر
«هر فلسفۀ فرهیخته‌‏ای، هر فلسفه‌ای که خموشی ایدئولوژیک یکسره آن را سرکوب نکرده باشد، باید تصمیم بگیرد ــ همان‏‌گونه که اسپینوزا در نظر داشت ــ که کجا می‏‌ایستد: در طرف ستمدیدگان یا در طرف ستمگران. بگذارید این‌‌جا یادآوری کنم که «بدبینی خرد و خوش‌‏بینی اراده»ای که گرامشی ترویج می‏‌کند هیچ ربطی به موضوع مورد بحث ندارد، زیرا از منظری اسپینوزایی، تنها «خوش‌‏بینی خرد» در کار است (و شاید در موقع لزوم نوع خاصی از «بدبینی اراده»).»
@Spaph

#اسپینوزا_و_ما، #آنتونیو_نگری ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی
‏جاه‌طلبی میلی مفرط به قدرت است. جاه‌طلبی میلی است، که باعثِ فزونی و تقویتِ همۀ عواطف می‌شود، و به همین جهت است که به سختی ممکن است تحت نظر در آید ، زیرا تا وقتی که انسان مقهورِ میلی است مقهورِ این عاطفه نیز هست. سیسرون می‌گوید: «بزرگترین انسان‌ها، بیش از همه مقهورِ افتخارند، حتی ‏فلاسفه وقتی کتابی علیه افتخار و درباره فروتنی می‌نویسند، نام خود را بر جلدِ آن می نگارند.» .
#اخلاق، باروخ #اسپینوزا ترجمه‌ی #محسن_جهانگیری
@Spaph
وارونە‌سازی آموزەی مصلحت دولت

«انبوه خلق» در طول تاریخ از سوی شمار زیادی از متفکران، از تاکیتوس تا هابز و ...، بارها مورد اتهامات گوناگون قرار گرفته است، کە شاید یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها این باشد که اقیانوس ناآرام و متلاطم انبوە‌خلق (multitudo) نە‌تنها به تلنگری برمی‌خورشد و دست به اقداماتی مخرب و مضر بە حال مملکت می‌زند، بلکە با درافتادن بە ورطەی شورش‌های عقیم و کور مسبب تباهی خویش نیز می‌گردد: تنها یک قدم با سلطنت مطلقە یا، چه فرقی می‌کند، دمکراسی‌های نمایندگی فاصلە داریم.
اسپینوزا در رساله‌ی سیاسی می‌گوید: «این [باور] که "نزد توده‌ها هیچ قضاوت [به حق] یا درایتی وجود ندارد"، [ناشی از آن است کە] وقتی توده‌ها از امور مهم دولت بی‌خبر نگه داشته می‌شوند، صرفاً بر اساس واقعیت‌های اندکی که نمی‌توان پنهان داشت به حدس و گمان روی می‌آورند، زیرا تعلیق قضاوت فضیلتی است نادر. بدین سان مخفی نگه داشتن همه‌ی کارهای حکومتی از شهروندان و سپس این انتظار از ایشان که دست به قضاوت نادرست نزنند و درکی نادرست از جمیع امور نداشته باشند، اوج سفاهت است.»

اسپینوزا به معنای واقعی یک متفکر «رادیکال» است، دقیقاً بدان معنا که به عوض پرداختن به سیمپتوم‌‌های وضعیت (و چه‌بسا تقبیح و ناسزاگویی در مورد خطاهای آشکار و بدیهی انبوه‌خلق) به ریشەها یا علل اصلی بیماری می‌پردازد. از همین رو، اسپینوزا به نقد دولت پنهان‌کار (secret d'Etat) یا پنهان‌کاری دولتی بر‌می‌آید که بنا به «مصلحتِ دولت» (raison d'état)، مسائلی "حساس و حیاتی" را از دید انبوه خلق مخفی نگه می‌دارد. غافل از آن‌کە این امر پیامدی بس خطرناک برای خود پنهان‌کاران در پی دارد و آن هم تهدید همیشگی فروپاشی دولت است. زیرا، انبوه خلقی را که فاقد شناخت کافی است شاید بتوان برای مدتی فریفت و «مدیریت» کرد، اما انبوه خلق در صورت برانگیخته شدن، در هر زمانی، به‌راحتی می‌تواند عمر هر حکومتی پایان دهد. از همین روست که اسپینوزا می‌گوید: «بزرگ‌ترین تهدید برای هر حکومتی شهروندان آن هستند نه دشمنان خارجی.»
اما بەوضوح در این‌جا نیز اسپینوزا تحت تاثیر «آن سیاستمدار فرزانه فلورانسی» است. هم اوست کە، پیش از اسپینوزا، در سراسر آثار خود از «مردم» در برابر «بزرگان» دفاع می‌کند، حتی در اثر "شیطانی" شهریار (کتابی که بی‌گمان از ابتدای نوشته شدن تا اکنون زیر تیغ گفتارهای اخلاقیاتی شکنجه شدە است). ماکیاولی، این آموزگار فرزانە و "شرور"، در فصل ۹ شهریار، که «هسته‌ی مرکزی» آن است، به شهریار توصیه می‌کند که به هر شکلی که افسار قدرت در دست گرفته است (خواه به سبب حمایت مردم یا حمایت بزرگان)، رو به سوی مردم کند، و نه اشراف. چرا که اشراف میلی ارضانشدنی به کسب قدرت دارند و در پی سلطه‌گری‌اند، اما طبع مردم چیزی نیست مگر تن ندادن بە سلطه یا، در معنای ایجابی آن، آری‌گویی به آزادی.
اما مگر ماکیاولی در شهریار بیان نمی‌دارد که مردم «بیشتر بر پایه‌ی آنچه چشمشان از دور می‌بیند داوری می‌کنند تا آنچه از نزدیک لمس توانند کرد»، زیرا «مردم عامی همیشه بنده‌ی ظاهرند و سرانجام کار جهان آکنده است از مردم عامی.» آیا او چنین در حال نقادی از ساده‌لوحی مردم نیست؟ حتی در این‌جا نیز می‌توان دید کە ماکیاولی با همان شیوەی زیرکانەی خویش از قسمی دموکراسی ارتباطاتی به سود عامەی مردم دفاع می‌کند: مردم ظاهربین هستند، پس شهریار ناچار است که هر آنچه را کە هست به اطلاع مردم برساند. چنانچه وی بنا به مصلحت دولت چیزی را از چشمان آن‌ها دور کند، هر دم امکان دارد آن اقیانوس رام‌نشده، از روی بی‌خبری، با امواجش حکومت وی را در صورت برانگیخته شدن به کام نابودی بفرستد. شهریار می‌باید بە منظور پایداری ملک و مملکت چیزی را از آن‌ها مخفی نکند، چرا که آن‌ها چون «شمار قلیلی اهل تمیز» نیستند که به ورای پدیده‌ها رجوع کنند و عمق آن را دریابند.
ماکیاولی به شهریار هشدار می‌دهد که جهان «آکنده» از مردم است، مردم به سبب داشتن بدن متکثر و بسیار دارای قدرت بیشتری هستند و به تبع دارای حق عظیمی کە هم‌گسترە با قدرت مزبور است. آن‌ها «بسیاران»ی هستند که [طبع‌شان] به سوی آزادی است و چیزی غیر از آن نمی‌خواهند و اگر آزادی آن‌ها سلب شود، دیر یا زود سریر شهریار را زیر و رو می‌کنند.
بر این اساس، اگر بە عوض توسل بە گفتارهای اخلاقیاتیِ تقبیح‌کنندە یا ستایشگر قدرت عظیم انبوە خلق، بدان از منظر رئالیسم رادیکال بنگریم، حتی در آموزەی بدنام و فرادستانەی مصلحت دولت نیز انقلابی رو می‌دهد، زیروزبر می‌شود و سرانجام روی پاهای‌اش می‌ایستد: بیشترین پایداری و تقویت دولت در هستی، کناتوس آن، تنها از مجرای گشودگی به روی انبوه خلق میسر می‌شود: حتی [آمال و اهداف] محافظەکاری نیز به انقلاب نیاز دارد.
@SpAPH
https://8pic.ir/uploads/IMG-20190820-200117.jpg
دانلود کتاب ونوس خزپوش
@asabsanj
@Spaph
اثر زاخر-مازخ ترجمه‌ی زهره اکسیری 👇
Forwarded from عصب سنج
Masoch-VenusInFurs.pdf
43.9 MB
<لئوپولد فُن زاخر‌ـ‌مازُخ / ونوس خزپوش / ترجمه: زهره اکسیری / تصویرپردازی و نقاشی: مجتبی حقجو> asabsanj.com/asab/masochvenus نسخه کم‌حجم‌تر در پست بعدی
Forwarded from عصب سنج
Masoch-VenusInFurs-lower.pdf
8.6 MB
نسخه کم‌حجم‌تر از ونوس خزپوش / لئوپولد فُن زاخر‌ـ‌مازُخ / ترجمه: زهره اکسیری / تصویرپردازی و نقاشی: مجتبی حقجو - asabsanj.com/asab/masochvenus
«ما باید خودمان را از شر عادت بد پرسیدن این سوال خلاصی ببخشیم که «چرا چیزی وجود دارد به جای این‌که چیزی وجود نداشته باشد؟»¹ تو گویی نیستی امری است روشن‌تر و فهمیدنی‌تر از هستی. سوالی که باید پرسید این است: «چرا تنها چیزهایی مشخص وجود دارند به جای این‌که هر چیزی وجود داشته باشد؟» و چنان‌که می‌دانیم، پاسخ صحیح این است که به‌واقع هر چیزی [سرانجام] به وجود یافتن ختم می‌گردد.»

۱: Why is there something rather than nothing?
کنایه‌ی آشکار ماترون پرسش متافیزیکی [فوق] را نشانه گرفته است که بیش از همه لایب‌نیتس، شلینگ و هایدگر بدان پرداخته‌اند و حتی هایدگر آن را «پرسش بنیادین متافیزیک» خوانده است.

از مقاله‌ی «ذات، وجود و قدرت در بخش اول اخلاق: بنیان‌های قضیه‌ی ۱۶» نوشته‌ی #الکساندر_ماترون، ترجمه‌ی #فواد_حبیبی و #امین_کرمی از مجموعه‌ی #بازیابی_مکرر
@Spaph
قرارداد بین واندا و زاخر-مازخ
@Spaph

از بخش پیوستِ کتاب «سردی و شقاوت» ترجمه‌ی #پویا_غلامی
Forwarded from فلسفۀ مواجهه
علیه فاجعه‌باوری و توهم «دموکراسی فاجعه»


بخشی از متن:
اما، چگونه ممکن است که، به زعم بسیاری، این «خطرناک‌ترین فیلسوف زمانه» در چنین نقطۀ حیاتی و مهمی با روایتی رسمی و خنثی از دموکراسی «عمیقاً» توافق داشته باشد؟ نخستین نکته‌ای که چنین اجماعی را میان روشنفکر و وزیر، فیلسوف انتقادی و بوروکرات دولتی، باعث می‌شود فهمی است که هر دوی این گفتارهای به‌ظاهر ناسازگار و مخالف از دموکراسی دارند: مفهومی منفی و منفعل. دموکراسی در این منظر به معنای فقدان تمایز میان همگان و نوعی از برابری صوری است که نیازی به هیچ عمل و جدوجهدی برای تحقق یافتن ندارد. بنابراین، آنچه در نهایت در این‌جا داریم همان تلقی مسلط لیبرالی از دموکراسی است: دموکراسی در حکم برابری صوری و منفعلانۀ افراد مختلف در یک وضعیت. چنین فهمی از دموکراسی، عملاً موتور محرکه‌ای را از کار می‌اندازد که سرتاسر متن ژیژک برای آن فراخوان می‌دهد، یعنی «کار سخت و مبرم برای برپا کردن نوعی از همیاری جهانی مؤثر برای تغییر رادیکال». چگونه می‌توان همزمان دموکراسی را برابری صوری و منفعلانه در برابر فجایع فهمید و برای برساختن پروژۀ مشترک جهانی بدیل به دست نوع بشر فراخوان داد؟

@MSandUs
https://bit.ly/2uPnstc
▪️⁩آدمی باید خویشتن را دوست بدارد، و به دنبال چیزی باشد که برایش مفید است و به هرآنچه او را به کمال [قدرت] بالاتری می‌رساند میل داشته باشد.
👤 #اسپینوزا

#M_Rezaeian
📚 @PHILOSOPHI_ZER
خِرَد هیچگاه چیزی متضاد با طبیعت نمی‌طلبد، بنابراین آنچه خِرَد می‌خواهد این است که آدمی باید خویشتن را دوست بدارد، و به دنبال چیزی باشد که برایش مفید است و به هرآنچه او را به کمال [قدرت] بالاتری می‌رساند میل داشته باشد، و در عین حال، هر کس باید تا جایی که می‌تواند تلاش کند وجودش را حفظ کند. اینها ضرورتاً درست هستند،  همانطور که عبارت «کل بزرگتر از جزء می‌باشد» ضرورتاً درست است. از آنجایی که فضیلت [=ویرتو] چیزی نیست جز عمل کردن مطابق با قوانینِ طبیعتِ خویش، و باز از آنجایی که هرکس طبقِ قوانینِ طبیعتش می‌کوشد تا وجودش را حفظ کند، نتیجه می‌شود که، اولاً، اساسِ فضیلتِ هر کس همان کوشش [=کوناتوس] ای است که برای حفظِ وجودِ خویش می‌کند و خوشبختی عبارت است از قدرتِ انسان در حفظِ وجودش؛ ثانیاً، فضیلت باید تنها بخاطرِ خودش خواسته شود، زیرا برای ما چیزی سودمندتر و عالی‌تر از فضیلت وجود ندارد تا فضیلت را برای آن بخواهیم؛ ثالثاً، کسانی که خودکشی می‌کنند دچارِ ضعفِ ذهنی‌اند، و کاملاً مغلوبِ عللِ خارجی‌ای هستند که مخالف با طبیعت‌شان می‌باشد.

👤 #اسپینوزا
📘 از کتاب #اخلاق ؛ نوشته‌ی #باروخ_اسپینوزا ، بخش چهارم، قضیه‌ی۱۸، تبصره

#M_Rezaeian
📚 @PHILOSOPHI_ZER