[ S o r o u s h a n e ]
317 subscribers
184 photos
3 videos
2.21K links
[ Author, Poet & A little bit of everything ]
-------------------------
Website: www.Soroushane.ir
Instagram: Soroushane
Facebook: Soroushane
LinkedIn: /in/Soroushane
Download Telegram
خایه‌نشینی!
مرغ عشق عمو (بابای مریم)، ۵ تا تخم گذاشته‌ و مدام مرغ ماده روی تخم‌هایش می‌نشیند مگر برای رفع تشنگی و گرسنگی که مرغ نر جایش را می‌گیرد.
روی تخم‌نشینی شبیه روی خایه نشستن است و این کاری‌ست که من زیاد می‌کنم. یعنی شبیه مرغ ماده بسیاری اوقات مدام نشسته‌ام روی تخم‌هایم تا چیزی بنویسم. مگر برای رفع تشنگی و گرسنگی که فقط مرغ دیگری نیست که جایش را بگیرد. نشستنی که هرگز هم قرار نیست جوجه شود.
×××
خایه‌نشینی تشابه زیادی به خانه‌نشینی دارد. اما خانه‌نشین نیستم و وقتی هستم همش خایه‌نشینم!
دکتر گفت، زیاد نشین! زیاد نتوانستم بایستم. گفت، تخم‌هایت داغ شدند فوتش کن! :) دهنم به پایینم نمی‌رسید وگرنه فوت چیست، می‌خوردمش :)
گفت، آب سرد بگیر روش و با آب گرم خودت را نشور؛ اما من عاشق غذای سرد و چای داغ و حمام داغم.
×××
خایه‌نشینی شاید همان امیدِ بی‌مصرفی‌ست که آدم رویش می‌نشیند؛ گرمش می‌کند، مراقبش می‌ماند، از جایش تکان نمی‌خورد، اما تهش چیزی از آن بیرون نمی‌آید. نه جوجه‌ای، نه پروازی، نه شهرتی و نه حتی صدای نوکی به پوسته.
فقط آدم می‌ماند و تخم‌هایی که مال خودش‌اند، اما آینده‌ای ندارند.
مرغ عشق ماده دست‌کم می‌داند چرا نشسته. من اما گاهی فقط نشسته‌ام چون بلد نیستم بلند شوم. چون بعضی نشستن‌ها خانه‌نشینی نیست؛ خایه‌نشینی‌ست. یعنی آدم نه دارد زندگی را می‌خواباند، نه دارد چیزی را به دنیا می‌آورد...
×××
گاهی خود را نهیب می‌زنم که بس کن! چرا اینقدر می‌نویسی؟ چرا اینقدر می‌نشینی؟ فوقش دونفر تشویق کردند و دو نفر تقبیح. ارزشی ندارد...
تو که نه از نوشتن پول درمی‌آوری و نه نان و آب می‌شود و نه دان و خواب.
برای کی می‌نویسی؟
نه آنقدر هوادار داری که بدون نوشته‌هایت حس کنند چیزی گم کرده‌اند و نه آنقدر خواهان داری که شکل و خطی به زندگی‌شان دهی...
برو بیرون. عشق کن. توی خیابان ول بچرخ. با دوست قدیمی وقت بگذارن. کارهای پیچی و یدی کن. از قلم و قلمو دست بکش! به حرف‌ دکترت گوش ده.
××
دلت خنک می‌شود چیزی بنویسی که چارتا لیچار هم بارت کنند؟
برای کی می‌نویسی؟
راستش هیچ‌کس.
شاید برای همان دو نفری که تشویق می‌کنند و تقبیح.
یا شاید هنوز هم خودخواهانه برای خودم می‌نویسم...
واقعاً مجبورم بنویسم. می‌نویسم چون وقتی نمی‌نویسم، بازهم نشسته‌ام. فرقش این است که آن‌وقت دیگر حتی تخمی هم زیرم نیست. فقط یک نشستنِ خالی‌ست. یک خانه‌نشینیِ بی‌خانه. یک خایه‌نشینیِ بی‌خایه!
×××
می‌نویسم که لااقل این نشستن اسم داشته باشد. لااقل اگر قرار نیست چیزی جوجه شود، پوسته‌ای بترکد. لااقل از این همه گرما، بخاری بلند شود؛ بخاری که شاید کسی از دور ببیند و بگوید: این‌جا یک احمقی نشسته بود و خیال می‌کرد دارد چیزی را به دنیا می‌آورد.
شاید نوشتن همین باشد؛ نشستن روی تخم‌هایی که هیچ تضمینی برای جوجه‌شدنشان نیست. آدم می‌داند ممکن است همه‌شان پوچ باشند، اما باز گرمشان می‌کند. نه از سر عقل یا منفعت. نه برای نان و آب و دان و خواب. که از سر بیماریِ مزمنِ خودخواهانه.
×××
دکتر گفت زیاد ننشین.
حق داشت.
اما نگفت وقتی بلند شدم با این همه تخمِ نیمه‌گرم چه کنم؟
بعضی‌ها خیابان را متر می‌کنند، الکی پیچ سفت می‌کنند و من هم گاهی همه‌ی این کارها را می‌کنم. اما آخرش برمی‌گردم و می‌بینم باز چیزی زیرم مانده. جمله‌ای، فکری، زخمی، شوخیِ بی‌ادبی، تخمی که معلوم نیست از مرغ عشق آمده یا از تنهایی.
پس می‌نشینم.
نه چون مطمئنم جوجه‌ای در راه است؛ چون اگر ننشینم، همین هم از بین می‌رود.
و شاید خایه‌نشینیِ من همین نوشتن باشد!
www.Soroushane.ir
9👏5
واقعاً یک داستان می‌تواند رفتار نویسنده‌ای را تغییر دهد و بدتر آن‌که زمان را از چنگش درآرد.
بخشی از رمان قاطر در پاییز سپری می‌شود و آنقدر با قهرمان داستان زندگی کرده‌ام که هر صبح زودیِ که از خواب برمی‌خیزم فکر می‌کنم پاییز است و مدام می‌پرسم امروز چندمِ پاییز است؟
توی تراس می‌نشینم چند نخ سیگار دود می‌کنم بعدش تازه می‌فهمم بهار است نه پاییز. تابستان است نه پاییز...
حتی توهم زدم و آواز فصل جفت‌گیری پرندگان که صبح‌گاه کل خیابان را درهم نوردیده، برای بهار نیست. برای پاییز است...
مطلب مهمی در پرانتز!
کسانی که پاهای پرانتزی دارند لابد مطلب مهمی در این پرانتز دارند!
یک وقت‌هایی پاها پرانتزی نیستند ولی بیضه‌های ورم کرده کاری می‌کنند لنگ‌هایت را بهم نچسبانی و عین مانکن‌های شوِ لباس، گربه‌رو(!) یا Catwalk راه نروی. واریکوسل یکی از آن‌هاست.
عارضه‌ای مردانه ناشی از ورم رگ‌های غیرت بیضه.
×××
چقدر هم‌خدمتی داشتم که با این بهانه و یا واقعاً بدلیل این عارضه حداقل معاف از رزم شدند؛ بماند که برخی معاف از خدمت هم شدند...
همان‌هایی که در خدمت برای شانه خالی کردن از آموزش نظامی، عین اردک راه می‌رفتند و خیلی زود از شر سربازی خلاص شدند و بعدش نشستند به زادآوری فرزند و با خایه‌هایشان "یه‌قُل‌ دو قُل" بازی می‌کردند؛ یعنی بخدا قسم اکنون تخم چپ را در دست راست و تخم راست را در دست چپ می‌گذارند(!) و عین شعبده‌باز، هوا می‌اندازند و بطرز چشم‌بهم‌زدنی می‌گیرند... :)
×××
درحالی‌که اگر من چنین عارضه‌ای هم داشتم جیک نمی‌زدم. حتی با بیضه‌های کوچک همچنان می‌گفتم سرحالند! :) تا نکند عیب روی خودم بگذارم. و آنان که واریکوسل حجم بیضه‌شان را اندازه‌ی کله‌شان کرده بود چنان خود را خایه‌دار نشان می‌دادند که گویی مغزشان ورم کرده نه تخم‌شان.
×××
رضای عزیز، گله‌مند شده و می‌پرسد چرا اینهمه از خایه می‌گویی و بر آن مصری؟ نکند خوشت می‌آید؟
رضاجان شاید. ولیکن بعدها فهمیدم خایه‌داری همیشه ربطی به سالم‌بودن خایه ندارد.
یکی با واریکوسل از رزم معاف می‌شود، یکی با دو تا خایه‌ی قبراق و بیضوی وسط میدان جنگ از ترس، خودش را خیس می‌کند. یکی لنگ‌لنگان از آسایشگاه تا بهداری می‌رود و نسخه می‌گیرد، یکی راست‌راست راه می‌رود و تا آخر عمر جرئت نمی‌کند یک نه خشک و خالی بگوید.
×××
خایه‌داری نه مردانگی است و نه به جفت‌بودن است، نه به ورم‌نکردن و نه به این‌که بتوانی باهاشان "یه‌قُل دو قُل" بازی کنی.
خایه‌داری شاید همان لحظه‌ای‌ست که آدم، بی‌آن‌که پاهایش را پرانتزی کند، وسط پرانتز زندگی‌اش می‌ایستد و مطلب مهمش را می‌گوید.
حتی اگر صدایش بلرزد.
حتی اگر لنگ‌هایش به هم نچسبد.
حتی اگر همه فکر کنند دردش از واریکوسل است!
www.Soroushane.ir
👏7
با زبانِ تمیز، نمی‌شود کثافت، تناقض و درد هستی را نشان داد؛ پس باید گاهی زبان هم کمی کثیف شود!
www.Soroushane.ir
👏32😁1
بچه‌های تهران!
اگر از بچه‌های تهرانی، این مطلب برای توست!
×××
رابطه‌ی یهودیان و ایرانیان فقط به کوروش و بابل محدود نمی‌شود.
قرن‌ها بعدش، در میانه‌ی یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ بشر، بازهم ردّی از نجات، تبعید، جنگ و هولوکاست از دل ایران عبور کرد. در روایتی که کمتر شنیده‌ایم: روایتِ "بچه‌های تهران"
×××
ماجرا از لهستان شروع شد؛ از اشغال، کشتار، فرار، تبعید، گرسنگی و...
آنگاه که در سال ۱۹۳۹، وقتی هیتلر و آلمان نازی از غرب به لهستان حمله کردند و کمی بعد، شوروی هم از شرق وارد لهستان شد. لهستان له شد؛ شد یک استان له‌شده! میان دو ماشین عظیم نفهم و قدرتمند.
بخشی از یهودیان لهستانی از ترس نازی‌ها گریختند. بسیاری نیز چه یهودی و چه غیریهودی، به شوروی رفتند یا توسط شوروی به تبعیدگاه‌ها و اردوگاه‌ها رانده شدند. گرسنگی، بیماری، سرما و بی‌خانمانی، بخشی از سرنوشت آنها شد. بعدتر، در سال ۱۹۴۲، گروهی از همین آوارگان از مسیر دریای خزر وارد ایران شدند؛
از بندر پهلوی، انزلی فعلی.
×××
ایران آن روزها هم مثل بسیاری از روزهای تاریخی‌اش، حال و روز خوشی نداشت. کشور اشغال‌شده‌ای بود، عین الان!
اما همین ایرانِ خسته، مدتی شد خانه‌ی موقت هزاران آدمِ بی‌پناه؛ و شد ایستگاهِ مرگ و نجات. ولیکن نه بهشت بود، نه مقصدِ نهایی و نه وطنِ تازه؛ فقط برای کسانی که از مرگ رهیده بودند، شبیه مکثی کوتاه بین دو نفس‌کشیدن بود. کودکان گریزان لهستانی یاد گرفته بودند برای زنده ماندن، هویت‌شان را پنهان کنند. بعضی پدر و مادرشان را از دست داده و برخی در ایران مُردند و شدند یک گورستان بزرگ! برخی نیز فقط از اردوگاه‌هایشان، سوءتغذیه و بیماری را به ایران سوغات آوردند.
×××
به‌گواه منابع، در تهران، گروهی از کودکان یهودی لهستانی در اردوگاه و پرورشگاهی در دوست‌تپه(دوشان‌تپه) نگهداری می‌شدند؛ جایی بیرون از تهران، در محوطه‌ای نظامی که برای مدتی تبدیل شد به خانه‌ی موقت کودکانی که بعدها در تاریخ بنام "بچه‌های تهران" شناخته شد.
در اصفهان نیز ماجرا شکل دیگری داشت. این شهر برای مدتی میزبان هزاران لهستانی شد؛ و در برخی روایت‌ها از اصفهان با عنوان "شهر کودکان لهستانی" یاد شده.
×××
نکته‌ی قابل تأمل اینجاست:
ایران در این روایت فقط یک مسیر جغرافیایی نبود؛ نه مبدأ بود و نه مقصد. یک "میان‌بودگی" بود. درست شبیه همان چیزی که پیش‌تر درباره‌ی "میان‌بودگی" نوشته بودم؛ یعنی آدم‌هایی که نه کاملاً رفته‌اند، نه واقعاً رسیده‌اند؛ فقط میان دو جهان معلق مانده‌اند.
دهه‌ها گذشته....
هنوز تصویر آن آوارگان، از دل تاریخ بیرون می‌آید و عین چی(!) توی صورت ما می‌خورد:
آدم‌هایی که قربانی ایدئولوژی، جنگ، تبعید و ماشین بی‌رحم قدرت شدند.
و تلخ‌تر اینکه امروز هم مردمِ زیادی، در همین خاک و همین تاریخ، زیر فشار شکل‌های تازه‌ای از همان بی‌رحمی نفس می‌کشند؛ بی‌رحمیی که نامش هرچه باشد، نتیجه‌اش یکی است:
جوانی که نباید بترسد، ولی می‌ترسد و حتی هویتش را برای زنده‌ماندن پنهان می کند.
کودکی که باید بازی کند، ولی پنهان می‌شود.
جوانی که باید آینده داشته باشد، اما قربانی قدرت می‌شود.
×××
بچه‌های تهران فقط یک روایت تاریخی نیست. یک آینه‌‌ست.
آینه‌ای تخمی و تکراری که به ما نشان می‌دهد فاجعه همیشه با یک چکمه و یک پرچم نمی‌آید؛ جور دیگری هم می‌آید...
گاهی با یک شعار، گاهی با فریب و گاه با ایدئولوژی، گاهی با تقدس‌فروشی و گاهی با حکومتی که نمی‌فهمد انسان چیست؟
×××
همه‌ی بچه‌های ایران، بچه‌ی تهرانند!
www.Soroushane.ir
👏71
کُسپرکَه!
حقیقتش نمی‌دانم توی تمام گویش‌های مختلف کُردی یا لُری و یا حتی فارسی کلمه‌‌ای بنام"کُسپرکَه" هست یا نه؟ ولی ما داریم یا درست‌تر آن‌که داشتیم.
کُسپرکَه، در حقیقت یک بندپا(!) بود...
بندپا بودنش در رده‌بندی زیستی بندپایان را هم دقیق نمی‌دانم؛ چون حدود سی‌وپنج‌سال است که دیگر این حشره‌ی چندش را ندیده‌ام. شاید نسلش منقرض شده. خلاصه، یک جانور زیرفرشی بود؛ جانوری فرز و تند و سریع، سیاه و باریک، شبیه گوش‌خیزک، با دُمی دوشاخه که بیشتر به یک انبرک می‌مانست.
در کودکی، اسم مسخره‌اش همیشه برایم علامت سؤال بود. چرا کُسپرکَه؟ که ترکیبی‌ست از "کُس" و "پرکه"؛ یعنی کسی یا موجودی که کُسش را پَرت می‌کند؟ ولی این چه ربطی به این حشره‌ داشت!؟ :)
×××
سه‌ماه پیش، نشسته بودم روی صندلی از فرط خستگی. دود می‌کردم سیگارِ لعنتیِ ناتمام را.
نگو در حوالی یک دادسرا هستم. مثل همیشه گوش‌هایم گوش‌خیزک(!) شدند و حرف‌های مگوی دو نفر را شنیدند؛ دو زن.
مادر و دختری در دم دادگاه؛ پشت سرم بودند و بی‌هوا از حضور من.
مادر می‌گفت:"خوب شد؟ همینو می‌خواستی؟ شوهرداری عُرضه می‌خواست که تو نداشتی..."
-"خُب مامان دیگه باید چیکار میکردم که نکردم..."
-"چیکار کردی مثلاً ها؟ هیچوقت سعی نکردی خرش کنی.... منکه خوب می‌دونم... منو ببین! این که رفت، ولی اینو آویزه‌ی گوشِت کن، مردا همه‌شون عین همند. اون چیزی که میخوان رو باید بهشون بدی تا بتونی سوارشون بشی و تُو مشتت نگهشون داری... بعدش هر غلطی خواستی بکن!..."
-"چیو میخوان؟"
-"یعنی تو هنوز نفهمیدی اینهمه مدت؟ چی یاد گرفتی پس؟! اونجا رو میخوان. اونجا!"
-"چی میگی مامان!؟..."
[صدا کمی آرام شد اما هنوز می‌شنیدم]
-"خودتو به نفهمی نزن. خاک بر سر؛ اونجا رو میگم، اونجا."
دخترک یا حیا داشت یا ناراحت بود و تو باغ نبود و یا لُب کلام را نمی‌گرفت که مادرش-گویی که دندان‌ می‌فشرد-گفت:"اونجا یعنی کُستو باید پرت کنی جلوشون تا خفه‌خون بگیرن و خرت شن!"
[چندبار صدای هیس! هیس! و سپس صدا قطع شد...]
×××
هم خنده‌ام گرفت و هم از خشم مادرش جا خوردم؛ نمی‌توانستم برگردم نگاهشان کنم؛ باید خودم را به کری می‌زدم.
ولی یک آن برق واژه‌ایی قدیمی چشمک زد. مادرش داشت آن واژه‌ی سی‌وپنج‌ساله را در ذهنم زنده می‌کرد و آن کُسپرکَه بود...
آن جانور رکیک، یکهو از زیر فرشِ زمان بیرون آمد تا دوباره‌ خودش را نشانم دهد؛
چنان‌که از دل یک صحنه‌ی تلخ اجتماعی بیرون آمد؛ جایی که مادر، از شدتِ خشم و شکست، نسخه‌ای خشن و تحقیرآمیز برای زن‌بودن و شوهرداری دخترش می‌پیچید.
×××
بدون قضاوت می‌شد فهمید، مادر از طلاق دخترش، سخت عصبانی بود؛ و شاید خشمش را با همان زبانی بیرون می‌ریخت که سال‌ها یاد گرفته که زن، پیش از هر چیزی، باید بلد باشد خودش را خرج نگه‌داشتن یک مرد کند و پای خودش را این‌گونه باید بند کند!
کلامش تلخ بود و سیاه؛ از افکاری که هنوز زیرِ فرش، جا مانده‌اند؛ ولی تلخ‌تر این‌که ردّشان هنوز در واقعیت دیده می‌شود!
www.Soroushane.ir
👏72😁1
بَرنده‌های شکست‌خورده!
می‌گویند، قمارباز بعد از هر باخت، اگر نگوید: "به کیرم!" دق می‌کند می‌میرد.
×××
ولی مسئله این است که قمارباز فقط یک‌بار نمی‌بازد؛ بارها می‌بازد و دوباره برمی‌گردد، دوباره امید می‌بندد، و بازهم دستش را روی همان میز می‌گذارد؛ به امید یک بُرد، یک جبران، یک معجزه؛ و دوباره برای توجیه این شکست، با خودش معامله می‌کند. او باخت را نه تحلیل می‌کند، نه می‌پذیرد، نه از آن عبور می‌کند؛ فقط با یک جمله از روی آن می‌پرد.
فرقی نمی‌کند بگوید: "به کیرم"، "به کُسم"، "به کونم"، "به تخمم" یا اگر باادب باشد بگوید، "به‌ جهنم" و "به درک" و "مهم نیست" و... یا هر جمله‌ی دیگری که ظاهرش بی‌خیالی است و باطنش فرار.
ما آدم‌ها همگی همین‌طوریم. همگی قماربازیم!
×××
وقتی فریب می‌خوریم، می‌بازیم، تحقیر می‌شویم، مورد سوءاستفاده قرار می‌گیریم یا حقیقتی تلخ را می‌بینیم، گاهی بجای موشکافی یا ایستادن مقابل آن، با یک جمله خودمان را خلاص می‌کنیم. نه‌که چون واقعاً برایمان مهم نیست؛ بلکه چون پرداختن به آن، درد دارد.
آدم‌های منطقی‌تر بجای فرار زبانی، جرئت دارند بپرسند، واقعاً چه شد؟ و چرا دوباره گذاشتم تکرار شود؟ واقعاً کرد توی پاچه‌ام؟ چطور نیشش را فرو کرد؟
ولی حتی این آدم‌های منطقی هم تحمل پاسخ ندارند و بجایش می‌گویند:
"عوضش خوش گذشت." وقتی‌که یکی حسابی ازش پول گرفته.
"عوضش فهمیدم چه آدمی بود." وقتی که کل دارایی‌هایش را بالا کشیدند.
"عوضش خودی نشان دادم." وقتی کتک می‌خورد جلوی جمع.
"عیب نداره آبروم نرفت" وقتی کلی پول اخاذی ازش گرفتند.
"مهم نیس تیغم زد" چون یکماه توانسته باهاش بخوابد.
×××
اینها همان "به جهنم‌ها" هستند. همان به کیرم و به کُسم و به تخمم؛ منتها فقط کراوات زده‌اند!
آدم همیشه برای فرار از درد، فحش نمی‌دهد. گاهی جمله‌ی قشنگ می‌سازد. گاهی فلسفه می‌بافد. گاهی به شکست، لباسِ تجربه می‌پوشاند. گاه از زخم، نشان افتخار درست می‌کند؛ و گهی از حماقت خودش، روایتِ بزرگواری درمی‌آورد!
چون پذیرفتنِ اینکه باختی، سخت است.
×××
ذهن آدم با حقیقتِ لُخت مشکل دارد. حقیقت لُخت، سرد است. بیرحم است. نگاهت می‌کند تُف توی صورتت می‌کند و تحقیرت می‌کند.
روانشناسی اسم این معظل فراگیر را می‌گذارد عقلانی‌سازی؛
یعنی آدم برای کاری که از درون می‌داند اشتباه بوده، یک دلیل آبرومند می‌تراشد.
گاهی هم از ناهماهنگی شناختی می‌آید؛ آنجایی که تصویر ذهنی‌ات از خودت می‌گوید:"من آدم ساده‌لوحی نیستم"، اما واقعیت می‌گوید: "اینقد ساده‌ای که ریدی!"
ذهن برای اینکه این دو تا با هم نجنگند، واقعیت را کمی آرایش می‌کند.
این همان قدیس کردن رنج است که بارها در بابش نوشته‌ام.
روانشناسی هم دروغگوست؛ می‌گوید، البته هر باختی فاجعه نیست. هر رابطه‌ی بدی بی‌معنا نیست. هر پولی که رفته الزاماً تباه نشده. گاهی واقعاً تجربه می‌خری. گاهی واقعاً چیزی یاد می‌گیری. گاهی واقعاً خوش گذشته.
×××
روانشناسی می‌گوید سنجه‌‌ی اصلی اینجاست:
اگر آن جمله باعث شد دفعه‌ی بعد دقیق‌تر شوی، اسمش تجربه است. ولی اگر باعث شد همان اشتباه را با آدمی دیگر، در شکلی دیگر، دوباره تکرار کنی، اسمش توجیه است.
ولی روانشناسی هم عین قمارباز زر می‌زند؛
من به این نتیجه رسیدم ما همگی توجیه‌‌داریم نه تجربه‌‌دار!
اگر تجربه‌دار لقب گرفتی یعنی تجربه‌ی توجیهاتت را داری...
این یعنی هم برنده و هم بازنده هر دو بلدند توجیه کنند شکست‌هایشان را. حتی اگر یکبار اتفاق افتاده باشد.
×××
آن‌که می‌بَرد هم شکست‌خورده؛ چون برای بُردش مجبور شده چیزی را ببازد!
www.Soroushane.ir
👏721
این کارت دعوت اختصاصی تقدیم به شما دوستان.
توی سایت حرفه‌ای و زیبای فولینک بیاین و خوانندگی و نویسندگی‌تون رو کشف کنید
---
کد دعوت ویژه‌ی دوستان: FQ-1-Soroushane
یا : Soroushane
لینک فولینک:👇

https://folinq.com/register?invite=Soroushane
----
لاگین که کردی برو توی پروفایلت و با کلیک روی آیکن دعوت‌ها، لینک دعوت و کد دعوت اختصاصی خودت رو می‌بینی که باهاش میتونی دوستاتو دعوت کنی. و کلی اعتبار بگیری...
من دیگه اونجا بیشتر می‌نویسم و اینجا.
×××
می‌پرسین فولینک چیه؟ فولینک یه شبکه اجتماعیه ولی یه شبکه اجتماعی معمولی برای لایک و پست‌های گذری نیست؛

یه فضای تمیز و آزاد برای آدم‌هایی‌ست که می‌خوان بخونن، بنویسن، فکر کنن و با آدم‌های هم‌جنسِ فکری خودشون وصل بشن. توی فولینک، نوشته فقط یک پست نیست؛ می‌تونه یک فولیو باشه، به کتاب و منبع وصل بشه، توی قفسه دیگران قرار بگیره، خوانده بشه، اعتبار بگیره و حتی برای صاحبش ارزش واقعی بسازه.
فولینک جاییه که خواننده، نویسنده، ناشر، مترجم، ویراستار و آدم‌های اهل ایده همدیگه رو پیدا می‌کنن؛ جایی که ارزش محتوا فقط با لایک سنجیده نمی‌شه، بلکه با خوانده‌شدن، ارجاع، اعتبار، کیفیت فکر و تأثیری که روی دیگران می‌ذاره معنا پیدا می‌کنه.

بدور از هیاهوی لایک و بوق تبلیغاتی و محدودیت‌ها!

https://folinq.com/register?invite=Soroushane
👏1
ارامنه!
تا مدت‌ها نمی‌دانستم چرا شیرین(مادرم)، آدم‌های آواره، مظلوم، درمانده و بی‌پناه را "اِرامنه" صدا می‌زد؟
حتی وقتی یکی از همسایگان یا اقوام و یا فرزندانش، رنجی می‌کشیدند، آهی می‌کشید و می‌گفت:
"بدبختِ اِرامنه!"
من خیال می‌کردم این هم یکی از آن واژه‌های کُردی‌ست؛ از همان واژه‌هایی که معنی‌شان را دقیق نمی‌دانی، اما حسش را می‌فهمی. واژه‌هایی که مثل زخم، قبل از آن‌که توضیح داده شوند، درد می‌کنند.
×××
خیلی طول کشید تا فهمیدم "اِرامنه" همان "اَرامنه" است؛ و این فقط یک صفت محلی نیست، اشاره‌ای است به مردمی واقعی؛ به ارمنی‌ها. به مردمی که روزگاری از خانه، زمین، کلیسا، زبان، خاطره و حتی جنازه‌هایشان رانده شدند.
اما چیزی برایم عجیب بود.
چطور رنج یک ملت ارمنی، در میان مردم کُردزبان، آنقدر ته‌نشین شده که بعدها تبدیل شده به صفتی برای هر آدم بیچاره و آواره‌ای؟ آنهم میان مردمی که خودشان کم آواره نبودند، کم سرکوب نشده بودند و کم زخم نخورده بودند؟
×××
بعد فهمیدم این واژه ریشه دارد. ریشه در خون و ریشه در اشتراک مظلومیت و اشتراک نسل‌کشی. و البته حتماً که ارامنه وضعیت بدتری داشتند...
ارمنی‌ها در خیال ما نبودند؛ در همین جغرافیا بودند. در شهرها، روستاها، کوهپایه‌ها، بازارها، کلیساها و کوچه‌هایی که بعدها یا خالی شدند، یا نامشان عوض شد، یا صاحبان تازه‌ای پیدا کردند.
کُردها هم ارمنی نبودند؛ شیرین، مادرم هم ارمنی نیست هرچند شیرین‌ِ فرهاد (خسروپرویز) ارمنی‌ بود و جالب‌تر آنکه تمام شیرین‌های ترانه‌های کُردی هم ارمنی‌اند!
ارمنی‌ها در سرزمین‌هایی زندگی می‌کردند که کُردها هم در همان حوالی نفس می‌کشیدند. همسایه بودند. هم‌جغرافیا؛ حتی اگر هم‌قیف و هم‌زبان نبودند، اما هم‌زخم شدند.
×××
فاجعه‌‌ی نسل‌کشی ارامنه که حکومت عثمانی برنامه‌ریز اصلی‌اش بود در میان مردم کُرد ریشه دوانده؛ بسیاری را کشتند، بعضی‌ها را غارت، بعضی‌ها خانه‌ی خالی‌شده‌ی دیگری را تصاحب کردند، بعضی‌ها را هم پنهان کردند، برخی، برخی را نجات دادند، نان دادند و نگفتند کسی را در انبارشان قایم کرده‌اند.
تاریخ، اگر واقعی باشد، سیاه و سفید نیست؛ اما خون، همیشه قرمز است!
برای همین شاید مادرم وقتی می‌گفت "اِرامنه"، فقط یک بیچارگی را صدا نمی‌زد بلکه یک قوم را یادآور می‌شد. او یک حافظه‌ی جمعی را صدا می‌زد. حافظه‌ی آدم‌هایی که یک روز بودند و دیگر نیستند. خانه داشتند و بعد راهی جاده‌های کردستان شدند. اسمشان اَرامنه بود و بعد شدند اِرامنه!
×××
حالا سال‌ها گذشته...
اسرائیل نسل‌کشی ارامنه‌ را به‌رسمیت شناخت و اردوغان فی‌الفور زد توی کون خودش!
ترکیه هنوز با تاریخ خشن خودش کشتی می‌گیرد. اردوغان هنوز از شنیدن نام نسل‌کشی ارامنه به خود می‌پیچد؛ برای کُردهای کشورش هم به‌همین‌شکل. ازطرفی اسرائیل که سال‌ها با این حقیقت، لاس سیاسی می‌زد، تازه در مسیر شناسایی رسمی آن افتاده؛ انگار حقیقت هم اگر دیر برسد، باید اول از گمرک منافع سیاسی عبور کند.
اما درد مردم ارمنی منتظر تصویب پارلمان‌ها نمی‌مانَد.
گاهی یک مادر کُرد، بی‌آن‌که کتابِ تاریخ خوانده باشد، با یک کلمه، بیشتر از چند دولت حقیقت را حفظ و یادآوری می‌کند:
بدبخت… اِرامنه!
www.Sorosuhane.ir
12👏2
کتابِ بدنمند!

یکی ازم پرسید، آیا مطالعه‌ی زیاد، آدمیزاد را کُسخل می‌کند؟
شاید حس کرده بود کُسخل شده‌ام :) شاید هم به یقین رسیده بود!
وقعی ننهادم و گلو صاف کردم و گفتم،
نه! ولی نسبت به هر چیزی به یقین نمی‌رسی؛ و این شاید برای دینداران و یقین‌داران، بدترین شکلِ بازنمایی ذهنی است. چون عین توپِ پینگ‌پُنگ مدام سرگردان می‌شوی... ازطرفی در برابر این عدم قطعیت‌ها ستون‌های فکری‌ات هم متزلزل خواهند شد.
×××
بعنوان کسی که مخم گاییده شده توسط نویسندگانِ مختلف و فلاسفه و سفاسطه‌گان، باید بگویم نگه‌داشتن اخلاقیات و عرف و رسوم و قانون و چارچوب‌های تحمیلی بر پایه‌ی ستون‌های لرزان و بی‌بنیان، کار بسیار دشواری است...ازاین‌رو از این منظر براستی آدمیزاد کُسخل می‌شود.
اما در معنای کل: کتاب‌خوانی آدم را دیوانه نمی‌کند فقط یقین‌های ساده را ازت می‌گیرد!
بعبارتی:
مطالعه‌ی زیاد، کسی را کُسخل‌مُسخل نمی‌کند؛ بلکه آدم را از قطعیت‌هایِ راحت، محروم می‌کند. آدمِ زیادخوانده، کمتر می‌تواند ساده ایمان بیاورد، ساده عاشق شود، ساده متنفر شود، ساده شهوت‌زده شود، ساده حکم بدهد. نه چون بی‌احساس‌تر شده؛ که چون پشت هر احساس، یک سؤال ایستاده عین پاندول وسط در که در هر رفت‌وبرگشت می‌خورد وسط پیشانی‌ات.
×××
تا آن‌که یک نفر دیگر ازم پرسید، کتابخوانی، شهوت آدم را کم می‌کند؟
بله تقریباً. چون در مطلب "خیار چروکیده در یخچال" گفتم که شور با فهم، رابطه‌ی معکوسی دارد! هرچقدر بفهمی شورَت کمتر می‌شود. اما یک پرانتز لای پای شما باز کنم و آن این است اگر مطلب اروتیک یا عاشقانه بخوانید یا مطالب کنکاش پزشکی و سکس‌تراپی جنسی را، آنگاه دستخوش بازی هورمونی می‌شوی. در این‌حال همزمان با افزایش فهم، قلقلک‌بازی هورمونی را نیز می‌توانی تجربه کنی.
×××
البته این بدان معنا نیست که با خواندن اشعار مولوی و وحشی‌بافقی و سروشانه شق کنی! بلکه به این معنی است که همزمان با افزایش فهم، رطوبت بدنت نمی‌خشکد و یا فراموش نمی‌شود!
بگمان من، مطالبی از این دست که در سطح ظاهری اروتیک و در عمق‌شان ادبی و فلسفی‌اند و یا عین یک نقاشی نود(برهنه‌نگاری) هستند خیلی اثربخشند و من اینجور آثار را کتابِ بدنمند می‌خوانم. و این مطلوب‌تر از مطالب صرفاً فلسفی یا علمی خشک و فسفرسوزند؛ کتاب‌هایی که خیلی زود می‌توانند کویرت کنند!
×××
پس کتابخوانی الزاماً شهوت را کم نمی‌کند؛ اما شورِ ناآگاه را زخمی می‌کند.
آدمِ فهمیده هنوز بدن دارد، هنوز میل دارد، هنوز تحریک می‌شود؛ فقط دیگر هر محرکی را با حقیقت، عشق، تقدیر یا معنا اشتباه نمی‌گیرد.
www.Soroushane.ir
62👏1
روغنِ زیاد!

یک ضرب‌المثل محلی داریم تقریباً با این مضمون:"روغن که زیاد شود، کون را هم با آن چرب می‌کنند!"
یعنی هر چیزی که زیاد باشد به بدترین شکل، اسراف می‌شود.
×××
مردم محلی فراموش نکرده بودند که با روغن چه‌ها نمی‌شود کرد؛ ولی روغن را کالای ارزشمند و البته کمیابی می‌دانستند که باید خورده می‌شد نه این‌که بمالی به سروصورت و کون و آلتت.
این ضرب‌المثل خلاف این رویه‌ی امروزی‌ست که می‌شود یک روغن یک لیتری را بمالی به خودت و یا به او، و حسابی چرب و سُر شوید؛ چون این روغن مالیدنی با آن روغن خوردنی تفاوت دارد...
ازطرفی با همان روغن خوراکی هم می‌شد خودت را چرب و چیلی کنی. هرچند گویا آنان هرگز شاید آنقدر روغن نداشتند که فکر اسرافش را بکنند. بجز موارد نادری که در نهایت به ضرب‌المثل تبدیل شد.
×××
جریان مبارزه با فساد در عراق نه پاک بودن دولتش را نشان می‌دهد نه سلامت اقتصادش. فقط ضدوبند سیاسی است. ازاین‌جور جریانات هم زیاد در ج.ا دیده‌ایم.
این: دعوای سهم‌هاست، دعوای باندها، دعوای این‌که چه کسی بیشتر خورده و چه کسی هنوز کمتر برده؟
×××
عراق میان سه قطب شیعه، سنی و کُرد تقسیم شده و هرکدام دستگاه‌ها، نیروها، شبکه‌ها و اقتصاد موازی خودشان را دارند. پول نفت هم مثل همان روغنِ زیاد، بشکه‌بشکه می‌آید و در دست کسانی می‌افتد که نه مرام دارند و نه مردم‌داری، فقط اهل گله‌داری‌اند؛ نه از پرسش مردم می‌ترسند و نه از قوه‌ی قضاییه‌ی نامستقل. اقتصادش بالای ۹۰٪ وابسته به نفت است. و از وفور این نعمتِ زیادی هم نمی‌دانند با آن چه کنند؟و بدتر این‌که به هیچ احد و الناسی هم پاسخگو نیستند.
از خرواری نیروهای شبه‌نظامی الکی و موازی گرفته تا....
وقتی پول بی‌زحمت بیاید، خرجش هم بی‌معنا می‌شود؛
دلارها بجای رفتن به چرخه‌ی تولید می‌روند توی اصطبل اسب و خر و گاو. می‌روند توی خشاب نیروهای الکی و موازی؛ می‌روند سمت کاخ‌ها، ویلاها، حساب‌های خارجی، طلا، جواهرات و نمایش‌های مضحک ثروت.
×××
برخلاف نروژ که نفت دارد، اما درآمد نفت را به سازوکاری ملی و پاسخگو گره زده نه به ساز و رقص لوندی‌های رانتی؛ جایی که رسانه می‌پرسد، دستگاه قضایی می‌تواند بایستد، و حکومت نمی‌تواند هرچه خواست با پول عمومی بکند. آنجا نفت، سرمایه‌ی آینده است؛ اینجا نفت، روغنِ زیادی است که هرکس سهم بیشتری از آن بردارد، بیشتر خودش را چرب می‌کند.
فرقی نمی‌کند عراق باشد یا ایران آخوندی یا سوریه‌ی اسدی و یا...
×××
شورت و سوتین طلا دروغ نیست؛ اما وایرال شدنش کار رسانه است. در کنار میلیون‌ها دلار پول، طلا، جواهرات و اموالِ عجیبِ کشف‌شده، آن شورت و سوتین فقط یک تصویر نمادین است؛ چیزی که بیشتر به درد شوک خبری می‌خورد تا فهم عمق فساد.
مسئله خود آن سینه‌‌پوش و کُس‌پوش طلا نیست. مسئله این است که در کشورهای عقب‌افتاده‌ی نفتی، فساد فقط دزدی نیست؛ نوعی سبکِ زندگی‌ست!
یعنی پول عمومی آنقدر بی‌حساب و کتاب وارد سفره‌ی قدرت می‌شود که دیگر خرج کردنش هم شکل کاریکاتور به خود می‌گیرد.
×××
خلاصه‌اش این است که:
سران عراقی پولشان زیادی کرده؛ آنقدر زیادی که دیگر نمی‌دانند با آن چه کنند، جز این‌که بمالند به کُس و کونشان.
www.Soroushane.ir
👏12😁2
۴۵ سالگی!

در بهترین حالت اگر درایور طبیعت، سقف ظرفیت ذخیره‌سازی عمر را برایم ۹۰ گیگ درنظر گرفته باشد، ۴۵ گیگش را مصرف کرده‌ام؛ البته این برآورد زیادی خوش‌بینانه است؛ چون بدیِ این سرویس آن است که هیچ‌کس نمی‌داند ظرفیت واقعی‌اش چقدر است. درست شبیه رویه‌ی فریبانه‌ی لینکدین و بعضی پلتفرم‌های دیگر که هرگز دقیق نمی‌گویند چقدر می‌توانی عکس یا ویدیو آپلود کنی؛ برخلاف گوگل‌درایو که دست‌کم از همان ابتدا تکلیفت را روشن می‌کند.
×××
فردا تولدم است و یک اتفاق خیلی جالب در این ۴۵ سالگی هم دارد می‌افتد...
×××
فردا ممکن است یک پیام خطای افزایش سقف مصرف دریافت کنم یا شاید به یکباره ساسبند شوم.
لینکدین نمی‌گوید چقدر می‌توانی ویدیو یا عکس آپلود کنی؟ نمی‌گوید چون در لحظه می‌خواهد سورپرایزت کند. به بهانه‌ی اسپم و زمان‌بر بودن فرایند آپلود. آنان هم فضای ذخیره‌سازی نامحدودی ندارند که هزاران ویدیوی سنگین را آپلود کنی.
×××
در این ۴۵ سال چقدر دیتای زندگی مصرف کرده‌ام؟ کلی بو، رنگ، آوا، خاطره، درد، شادی و تجربه در مغز و بدنم ذخیره شده. آیا همه‌ی اینها زباله نیست؟ کاش می‌شد بخشی از آن‌ها را انتخاب کرد، "Shift + Delete" زد و برای همیشه دور ریخت؛ تا دوباره ۴۵ گیگ فضای خالی برای ادامه‌ی زندگی داشته باشیم، بی‌آنکه مجبور باشیم زودتر به آستانه‌ی ۹۰ گیگ برسیم.
×××
آیا واقعاً همه‌ی این داده‌ها ارزش نگه‌داشتن دارند؟ آیا آلزایمر داشتن پاک کردن این فضا نیست؟ آیا آلزایمر یک جاب خودکار است که هر لحظه تمام داده‌ها را حذف می‌کند؟
ابتلا به آلزایمر علیرغم داشتن یک فضای همیشه خالی، تهی از زندگی است.
گاهی کل ظرفیت این درایور مجازی بیولوژیکی، مملو از آشغال است و گاهی مملو از چیزهای خوب و گاهی قروقاطی. گاه هم توهم این را داری که چیزهای مفیدی درونش هست درحالی‌که چیز خاصی نیست چون هیچ.
ولی باید منصف بود. بهرحال هر آدمی چیزهای خوب و بد ذخیره کرده. درهم آمیختگی چیزهای خوب و بد فقط شبیه بوی یک تره‌بار است که در عین‌حال که بوی خوش میوه‌ها را می‌دهد بوی تعفن هم می‌دهد!
من ۴۵ گیگش را مصرف کردم!
×××
اتفاق جالب این است بزودی صاحب یک دختر می‌شوم بنام پنه‌لوپه :)
www.Soroushane.ir
9
نابرده رنج!

خب برگردیم و بخش دیگری از نادرستی ستایشگری رنج را بازگشایی کنم.
این شعر:"نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود / مزد آن گرفت که جان برادر کار کرد" هم از آن دسته اشعاری است که سعدی آخوندمسلک که جیبش از مواجیب دربار، خالی نبود سرود.
من با مفهوم تلاش و سعی و زحمت ارتباط بهتری گرفتم بقول هانا آرنت باید بین زحمت و وظیفه و کار خط‌کش بگذاریم. اما رنج کشیدن برای گنج همان دیالوگ تکراری و کپی‌برداری شده نیچه و نیکولاس طالب هم هست! شعرایی چون سعدی سعی داشتند گنجی را در دوردست بگذارند که مردم برای نیل به آن خودشان را پاره کنند. و صدالبته هرگز به آن گنج نمی‌رسیدند.
برای آنانی که کونشان پاره می‌شد اما بازهم به گنج نمی‌رسیدند توجیه هم همیشه داشت:"تو زیاد رنج نکشیدی" حال آن‌که خان‌ها و حاکمان در نزدیکی خود وفور گنج داشتند بی‌آنکه خم به ابرویشان آمده باشد.
×××
آرزوها و خواسته‌های ما همگی در گرو این است که به نحوی به آنها برسیم و چقدر شاعر و ادیب و سخنور آمدند و رفتند تا بگویند گنج، بی‌رنج حاصل نمی‌شود.
اساساً این پندار دو مفهوم دارد:
۱. برای گنج یابی باید همیشه رنج بکشی.
۲. یا این‌که دست از طلب گنج برداری! این همان خواسته‌ی ثروتمندان و حاکمان بود تا مردم از چشمداشتن به ثروت آنان خودداری کنند.
×××
من با این فلسفه که زندگی، تماماً رنج است موافقم؛ چه بدنبال گنج باشی چه نباشی! ولیکن با پیش‌نیاز کردن رنج برای گنج مخالفم.
حتی آن ثروتمند و حاکم هم رنج‌های خودش را دارد. زندگی رنج است چون ما اندیشمندیم ما در طلب تحقق تمام خواسته‌هایی هستیم که رسیدن بهش و نرسیدن بهش هم رنج‌آلود است.
ممکن نیست له‌له آرزویی را نزنی و پشت‌بندش هم له‌له رهایی از آن را نزنی.
هرچه هست پشت هیچ گنجی، رنج نیست ولی تلاش می‌تواند باشد اما نه همیشه. بعبارتی شانس، شرایط و زمانه در رسیدن به گنج موثرترند تا خود تلاش.
×××
رنج ما نه برای گنج که حتی برای خلاصی از گنج هم هست... بقول خیام زین به که فروشند چه خواهند خرید؟
این یعنی ما آدم‌ها رنج می‌کشیم چون می‌اندیشیم. همین!
www.Soroushane.ir
👏8🙏2
کیرآلودگی!

کتاب بی‌شعوری را که چندین سال پیش خواندم نویسنده‌اش همه را بیشعور نامید حتی خودش را. این را گفت که خیلی زاویه نگرفته باشد علیه خواننده. کتاب هنر رندانه‌ی به تخم گرفتن هم تقریباُ نویسنده و مترجمش همین رویه را دنبال کردند و گفتند، همه چیز را به تخمت بگیر حتی این کتاب را!
×××
من با آدم‌های زیادی نشست‌وبرخاست نکردم یعنی کلاً شاید صد نفر در زندگیم همش مدام درگیرشان بوده‌ام اما هزاران نفر را مطالعه کرده‌ام حتی اگر از بغلم رد شده‌ باشند و فقط چُسیده باشند. :)
هرچه هست نه انسان‌شناس که ذهن‌شناسم. لااقل در اندازه‌ی شعور و فهمم.
با اینحال هیچکس را بیشعور خطاب نکردم و هیچ چیزی را تماماً به تخمم نگرفتم. علیرغم این‌که می‌دانم کل هستی یک هیچ بی‌هیچ است و یک تخم چپ؛ و همگی بیشعوریم! :)
من فقط بسیاری از آدم‌ها را کیرآلود می‌بینم.
آن زنانی که له‌له کیر می‌زنند و مردانی که تمام فسفرهای مغزشان در سر کیرشان جمع شده. منظورم کیرآلودگی‌ست. نه آن کیر و نه آن عضو جنسی، بلکه کیرآلودگی‌ را استعاره‌ای از سلطه‌ی میل بر عقل می‌بینم.
ترکیب خوی حیوانی و فیزیولوژی بدن جنسیت‌زا + اندیشه، کاری کرده که ما با چیزی بنام فرهنگ و تمدن بتوانیم بر پوزه‌ی این آدم حیوانی، پوزبند بزنیم. وگرنه اگر اینها نبود توی خیابان که راه می‌رفتی باید انتظار این را می‌کشیدی که هر کسی شق کند و عین خروس روی‌ات بپرد و بعد گورش را گم کند...
×××
من حتی گاهی می‌ترسم از خوی وحشی‌گری مردم. اینکه چه می‌شود که همدیگر را بی‌دلیل در خیابان پاره پاره نمی‌کنند؟ براستی آیا تمدن، با ترکیبی از دین، قانون، آبرو و مجازات، این وحشی‌ها را آرام کرده است یا فقط بهتر رامشان کرده؟
آرام‌بودن با رام‌بودن فرق دارد.
حیوان رام‌شده هنوز حیوان است؛ فقط می‌داند اگر گاز بگیرد، شلاق می‌خورد. کافی است شلاق‌زن برای مدتی ناپدید شود تا دندان‌هایش دوباره پیدا شوند. شاید برای همین است که در جنگ‌ها، شورش‌ها، فروپاشی حکومت‌ها و تاریکی‌های بی‌قانونی، آدم‌های معمولی ناگهان به موجوداتی تبدیل می‌شوند که پیش‌تر تصورش را هم نمی‌کردیم.
اما کاش برای مهار انسان، فقط به ترس نیاز نداشتیم.
کاش مردم مطالعه می‌کردند.
مطالعه، همان‌طور که پیش‌تر گفته‌ام، ذهن تو را به جهان مردگان باز می‌کند؛ جهانی که در آن هزاران انسان پیش از تو زیسته‌اند، عاشق شده‌اند، شهوت رانده‌اند، جنگیده‌اند، خطا کرده‌اند، رنج کشیده‌اند و سرانجام مرده‌اند. کتاب به تو نشان می‌دهد که میل تو نخستین میل جهان نیست، خشم تو کشف تازه‌ای نیست و رنجت آن‌قدرها هم یگانه نیست.
کلمات، اگر واقعاً وارد ذهن شوند، به‌تدریج کیرآلودگی را می‌شویند؛ نه با سرکوب میل، بلکه با نشاندن آن در جای درستش. آدمِ خوانده هنوز شهوت دارد، خشم دارد و گاهی دلش می‌خواهد مشت بزند؛ اما میان خواستن و انجام‌دادن، جهانی از معنا ساخته است.
تمدن واقعی شاید همین جهان میانی باشد.
آن فاصله‌ی کوتاه میان تحریک‌شدن و عمل‌کردن؛ میان خشم و ضربه؛ میان میل و تجاوز؛ میان حیوانی که هستیم و انسانی که ادعا می‌کنیم شده‌ایم.
کتاب‌ها پوزبند نیستند.
کتاب‌ها به حیوان درونمان یاد می‌دهند که خودش دهانش را ببندد.
×××
تا وقتی مغز، روابط عمومیِ غریزه می‌شود دچار کیرآلودگی هستی!
www.Soroushane.ir
👏73
مستراح!

در باب بار معنای کلمات که پیشتر یک مطلب را نوشته بودم دوباره می‌توانیم برویم سری بزنیم به سه‌گانه‌ی: مستراح، توالت و سرویس بهداشتی.
مستراح اگرچه کمی قدیمی شده ولیکن هنوز توسط آن مردان سیبیل‌کلفت که یک مشت مو در کونشان را گرفته و هنگام دستشویی کردن اکثر مواقع دستشان را هم نمی‌شورند استفاده می‌شود. مستراح بشدت گه‌خانه را به تصویر می‌کشد و کوبنده و زننده است درست شبیه کیر و کُس و کون! برای این دسته حتی دستشویی هم بیهوده است چون دستشان را بعد از دفع نمی‌شورند!
توالت هم که علیرغم آن‌که یک گرته‌برداری خارجی است ولی هنوز بار معنایی تخلیه فضولات را همراه خود دارد؛ شبیه باسن است؛ و اما این سرویس بهداشتی که واژه‌ی تمیز و خنثی است هم دقیقاً مصداق پشت‌تان است :)
×××
کی و کجا کدام را بکار ببریم؟ مهم نیست. امروزه همه می‌گوییم سرویس بهداشتی. حتی اگر بیینی کثیف‌ترین سرویس عمرت را نظاره‌گری و خودت هم دوچندان ریدی روی این کثافت!
آخ که این WC چه می‌کند با ما؟ از روبرو که روی کاسه توالت بنشینی W و از بغل C بنظر می‌رسی.
این باکلاس است. تمام ریدن‌ها در دو حرف اختصاری خلاصه شده چه تمیز باشی چه کثیف!
×××
کلمات شاید شکل تمیز و خنثیی بخود بگیرند ولی تا وقتی ذهن‌مان دنبال کثافت باشد حتی می‌توانیم برینیم روی این کلمات تمیز!
و اما آنکس که در جای خود از کلمه‌ی درست (ولو زننده) استفاده کند هم ریدن بلدست و هم تمیز کردن!
www.Soroushane.ir
×××
👏7
حذف اشتباه، ساخت بهتر!

داستان نسبتاً بلندی را با زحمت فراوان نوشته بودم ولیکن یکروز حواسم نبود و اشتباهی حذفش کردم. می‌شد بازگردانی‌اش کنم با ابزارهای پارتیشن ریکاوری و فایل ریکاوری. زمان‌بر بود ولی شدنی هم بود. اما منصرف شدم. نشستم دوباره داستان را از نو نوشتم. و شاید باور نکنید از قبلی حتی خیلی بهتر از آب درآمد.
×××
این دوباره‌کاری اگرچه در ظاهر تکرار یک چیز بود ولی به من چیز دیگری آموخت این‌که ایده که باشد از هر جایی شروع کنی مشکلی نیست؛ حتی اگر بارها برگردی و از صفر شروع کنی.
بخاطر همین بشدت عاشق فول شدن و ریست شدنم. یعنی از چیزی لبریز شدن و فروکش کردن.
عین احساس سیری و گرسنگی، ترشح هورمونی و تخلیه‌‌اش. رُوده‌پُری و تخلیه‌ی چاه روده!
بعبارتی نوشتن برایم درست شبیه خوردن و کردن و نوشیدن و خوابیدن شده. هر روز تکرار می‌شود اما ملال‌آور نیست...
البته هر روز نمی‌کنم و هر روز هم نمی‌خورم و خیلی از شب‌های عمرم را هر شب نخوابیده‌ام!
×××
جالب است امتحانش کنید. آن‌جایی که بازنویسی از یک کارِ اجباری تبدیل می‌شود به شاهدی برای این‌که اصلِ ماجرا خودِ فایل نیست، بلکه آن چیزی‌ست که در ذهن مانده و دوباره می‌تواند شکل بگیرد.
این یعنی برای من آفرینش، بیشتر از آن‌که ساختن یک چیز و نگه‌داشتنش باشد چیزی شبیه یک چرخه است: پُر شدن، تخلیه شدن، دوباره میل پیدا کردن، و از نو پُر شدن. به همین دلیل هم تکرار، لزوماً تکرار نیست. همان‌طور که آدم هر شب می‌خوابد اما هیچ خوابی دقیقاً خواب شب قبل نیست، نوشتنِ دوباره‌ی یک داستان هم می‌تواند همان ایده باشد با بدنی تازه.
×××
من سعی دارم نوشتن را از یک امر مقدس و ویترینی پایین آورم و بگذارمش کنار بنیادی‌ترین اعمال زیستی؛ خوردن، نوشیدن، خوابیدن، دفع کردن. یعنی نوشتن دیگر کاری که باید شاهکار شود نیست؛ چیزی است که بدن و ذهن مرتباً به آن احتیاج پیدا می‌کنند.
×××
و شاید جذاب‌ترین نتیجه‌اش برایم همین است که: اگر سرچشمه هنوز هست، از دست رفتنِ محصول نهایی فاجعه نیست. گاهی حتی پاک شدن، همان فضای خالیی را درست می‌کند که نسخه‌ی بهتر برای به‌وجود آمدن به آن احتیاج دارد!
www.Soroushane.ir
2👏1
نامه‌های پایانی!

نوشته‌هایت را که ورق می‌زنی، نوعی از مسیر بلوغ فکری را می‌شود در آن دید. گاهی می‌خندی به خودت و به سطح فکرت؛ و گاهی می‌گویی: واو! این من بودم ۱۰ سال پیش چنین ذهنیتی داشتم و مکتوبش کردم؟
من بسیار به اقوام و دوستان و همکارانم توصیه می‌کنم بنویسند.
اگر ننویسی هرگز برنمی‌گردی تا آنچه می‌اندیشیدی را مرور کنی. فقط با یک سری جملاتی که از دیگران ملکه‌ی ذهنت شده‌اند سر می‌کنی. مثلاً فلانی گفته فلان و بیسار؛ پس ناخودآگاه بخشی از کارها و تصمیماتت را روی آن می‌گیری. کاری به درستی و غلطی‌ آن جملات ندارم ولی این رویه تو را از اندیشیدن به خودت بازمی‌دارد و و شبیه یک بازیگر سعی می‌کنی دیالوگ‌های دیگران را اجرا کنی.
×××
نوشتن، اگر به عمقش برسی فارغ از این‌که ادبیات بلدی یا نه، حسی است که می‌تواند لااقل بخشی از خشم و فریادهایت را خالی‌ کند یا حتی بتوانی خودت را بهتر تعریف و یا بازکشف کنی. این نوشته‌ها دوای درد هیچکسی نباشند دوای درد خودت خواهند شد.
می‌دانم نوشتن برای خیلی‌ها هنوز قورباغه‌ای است که حال نمی‌کنند قورتش دهند. برخی خجالت می‌کشند؛ برخی خود را دست‌کم می‌گیرند و فکر می‌کنند باید نویسنده باشی تا بنویسی. حال آن‌که غافلند آنان نیز آنقدر نوشته‌اند که شدند نویسنده. وگرنه نویسندگی نه در ژن‌های ماست (بجز سلول‌های نویسنده!) و نه ارتباط مستقیمی با دایره‌ی لغاتت دارد.
کافیست هرچه می‌اندیشی را به زبانی که بلدی و در همان سطح سوادت بنویسی آنگاه تاثیرش را خواهی دید...
×××
نوشتن اگر بقصد فروش و درآمد، هیچ سود مالی نداشته باشد؛ اما یک سود مالی دارد و آن این است که قادرست تو را از تراپی‌درمانی و روانشناسانی که هر نیم‌ساعت یک کیسه ازت پول می‌گیرند نجات دهد. یا حتی از هزینه‌ی آسیب‌هایی که ممکن است به خودت بزنی جلوگیری کند.
شاید وقتی بتوانی تمام عقده‌ها و کمبودها و فریادها و دردها و شادی‌هایت را بر دوش واژه‌های نوشته شده بگذاری از بار خودت کم کردی...
من حتی به این باور رسیدم که کسی که پیش از مرگ وصیت می‌کند یا کسی که هنگام خودکشی نامه‌ی خداحافظی می‌نویسد و سعی می‌کند چیزی را مکتوب نشان دهد دارد چیزی هم به ما می‌آموزد اینکه: تا وقتی زنده‌ای، می‌توانی فردا حرف امروزت را اصلاح کنی. اما وقتی احتمال می‌دهی فردایی در کار نباشد، میل به ثبت‌کردن بیشتر می‌شود؛ چون نوشته می‌تواند در غیاب نویسنده همچنان سخن بگوید!
انسان گاهی وقتی احساس می‌کند دیگر خودش حضور نخواهد داشت، می‌خواهد چیزی از ذهنش را از حالت ناپایدارِ فکر و گفتار خارج کند و به یک اثر ماندگار تبدیل کند.
×××
این برداشت از نظر روان‌شناختی هم قابل دفاع است. پژوهش‌ها درباره‌ی وصیت اخلاقی نشان می‌دهند: نوشته‌ای که لزوماً درباره‌ی مال و اموال نیست و در آن فرد ارزش‌ها، تجربه‌ها، حرف‌های ناگفته، عذرخواهی، امیدها یا توصیه‌هایش را باقی می‌گذارد یادآور این است که انگیزه‌های نوشتن بیشتر: شامل به‌یادماندن، مواجهه با مرگ، انتقال آنچه برای فرد مهم است و معنا بخشیدن به زندگی است. در ادبیات علمی حتی از مفهوم جاودانگی نمادین یا (symbolic immortality) صحبت می‌شود: من خواهم رفت، ولی بخشی از آنچه بوده‌ام باقی می‌ماند.
×××
در مورد نامه‌های پیش از خودکشی نیز چیزی مشابه، البته در شرایط روانی کاملاً متفاوت، دیده می‌شود. یک مرور پژوهشی تازه در سال ۲۰۲۶ نشان داده که این نامه‌ها اغلب صرفاً تخلیه‌ی احساس نیستند؛ ساختار ارتباطی دارند: خداحافظی، توضیح، ابراز محبت، طلب بخشش، دستورهای عملی یا تلاش برای رساندن مطلبی مشخص به بازماندگان. پژوهشگران به همین دلیل آنها را کنش‌های ارتباطی ساختاریافته توصیف کرده‌اند، نه صرفاً نوشته‌های خصوصیِ ناشی از پریشانی. مطالعات دیگر هم در این نامه‌ها مضامینی مثل خداحافظی، توضیح، عذرخواهی، احساس گناه و پیام به عزیزان پیدا کرده‌اند.
×××
نوشتن فقط ثبت فکر نیست؛ راهی برای دیدن سیر تحول خود، مستقل فکر کردن و سبک‌کردن بار ذهنی است.
نوشتن تأملی می‌تواند به فرایندهای فراشناختی کمک کند؛ یعنی فرد بتواند درباره‌ی شیوه‌ی فکرکردن خودش فکر کند و بعداً آن را ارزیابی کند. مطالعاتی در زمینه‌ی reflective journaling نشان داده‌اند که نوشتن منظم می‌تواند خودبازاندیشی و مهارت‌های فراشناختی را تقویت کند.
×××
برای بازاندیشی حتماً لازم نیست بنویسیم؛ گفت‌وگو، تفکر درونی، ضبط صدا و روش‌های دیگر هم می‌توانند چنین نقشی داشته باشند. اما نوشتن هیچ منفعتی نداشته باشد یک مزیت مشخص دارد اینکه: فکر را از حالت گذرا بیرون می‌آورد و به یک چیز قابل مشاهده و بازبینی تبدیل می‌کند. بنابراین بهتر است به‌جای "اگر ننویسم..." بگویی "اگر ننویسم، یکی از دقیق‌ترین راه‌های بازگشت به نسخه‌ی پیشین افکارم را از دست می‌دهم."
👏21
×××
البته نوشتن درباره‌ی احساسات موضوع دیگری است. وقتی احساس را نام‌گذاری، سازمان‌دهی و معناگذاری می‌کنیم، فرایندهای تنظیم هیجان می‌توانند فعال شوند. مطالعات تصویربرداری مغزی نیز نشان داده‌اند که گذاشتن احساسات در قالب واژه می‌تواند با کاهش واکنش برخی نواحی مرتبط با هیجان، از جمله آمیگدال، همراه باشد.
من به عینه همه‌ی اینها را تجربه کرده‌ام.
××
نوشتن، شاید آخرین طغیان انسان علیه فراموشی است؛ تلاشی برای آن‌که وقتی "من" نیست، چیزی از "من" هنوز حرف بزند!
www.Soroushane.ir
1
ورود AI به مقعد!

اراجیف مقاومت‌کنندگان AI را نادیده بگیرید. سرعت رشد AI سرسام‌آور است. اگر محدویت‌های اخلاقی و قانونی نباشد تا همینجاش هم توی مقعدمان ورود کرده؛ فقط مانده از دهنمان بزند بیرون. فاتحه‌ی هر چیزی که توسط انسان انجام می‌شد را باید خواند.
قبلاً ناز ما به این بود که توانایی حل مسئله داریم. الان برخی می‌گویند توانایی طرح مسئله هم داشته باشی کافیست. اما با حضور AI این هم اهمیتی ندارد.

اگر کسی بعدش آمد و گفت، نگران نباش اگر توانایی طرح مسئله و توانایی حل مسئله نداری مهم نیست مهم این است که صورت‌بندی مسئله بلد باشی بُردی؛ این نیز چرند است؛ وقتی AI قادرست دهها مسئله را حل کند و طرح کند صورت‌بندی و الویت‌بندی‌اش هم کاری ندارد.
ممکن است برخی مدافعان بگویند در آنصورت: توانایی انسان باید این باشد تعیین کند کدام مسئله واقعی‌تر است؟ این هم چرت و پرتی بیش نیست چراکه این نیز توسط AI قابل طرح است.
حتی می‌تواند از دل مسئله یا مسائل صورتبندی شده، مسئله را عوض کند! و در یک چرخه‌ی تکراری بهینه‌سازی شده، بهترین را بیابد و اجرا کند. فوقش تو در نهایت دکمه OK را می‌زنی!
فعلاً ما می‌توانیم بگوییم مسئولیت داریم نسبت به خروجی AI اما این نیز بزودی رخت برخواهد بست.
×××
می‌ماند هدف.
اینکه خب ما آدم‌هاییم که هدف را مشخص می‌کنیم ربات انجام می‌دهد درست ولی خیلی اوقات ما توانایی درک هدف غایی را نداریم.. مثلاً واقعاً ته هدف یک نویسنده چیست؟ خالی کردن خودش؟ پول؟ فروش کتاب‌هایش، دریافت نوبل ادبیات؟ شهرت؟ دیده شدن؟ مخ جنس مخالفی را با نوشته ها زدن یا....؟ اما این نیز شاید تا ۲۰ سال آینده از انسان گرفته شود یعنی بهتر از خودت و بهتر از فریب دادن خودت بهت بگوید دردت این است... و حتی کاری کند قیدش را بزنی! :)
درنهایت در آینده‌ی نچندان دور، برای ما در برابر علم هوش مصنوعی و ربات، فقط یک برتری آگاهی خواهد ماند. شاید ۵۰ یا ۱۰۰ سال آینده. آگاهیی مملو از رنج و درد و شادی و زیست تجربه شده. اما این نیز دور از ذهن نیست که ذهن هوش مصنوعی دارای آگاهی شود شاید لگدی به بازوی مکانیکی‌اش وارد کنی تا ابد از تو خاطره‌ی بدی داشته باشد. شاید واقعاً دردش بگیرد؛ شاید شب تا صبح جلق بزند! و یا حتی از درد پوچی برود معتاد شود یا خودش را از قید آگاهی خلاص کند.
با اینحال من رابطه‌ی انسان امروز با هوش مصنوعی را مثل یک راننده و یک ماشین یهو از کار افتاده می‌بینیم که باید ماشین را بگذارد توی دنده‌ی ۲ و بعد خودش پیاده شود و هُلش دهد همین. مطمئنم ماشین که راه افتاد دیگر دست راننده هم بهش نمی‌رسد :)
×××
هرچه هست من هم می‌ترسم هم هیجان‌زده‌ام.
خیلی‌ها AI را با ماشین‌حساب بجای حساب دستی مقایسه می‌کنند ولی این احمقانه است. این ماشین‌حساب نیست که چندتا کار را سریعتر و خودکارتر انجام دهد بلکه ماشینی است که می‌تواند حسابت را برسد!
ولی راستش بعنوان یک نویسنده دارم زورهای آخرم را می‌زنم. تا بگویم آدمم و چیزی می‌نویسم از خودم و برای آدم‌ها.
باید معترف شوم فاتحه‌ی همه‌مان خوانده شده. فعلاً خوش باشیم با چیزهایی که دیگران ازش بی‌خبرند.
×××
من فقط روی این امید دارم و پیش‌بینی می‌کنم روزی نوشته‌های انسانی و هنرهای آدمی تبدیل می‌شوند به ارزش. یعنی هر چیز دست‌ساز و انسانی در آینده‌ی رباتیک و یا سایبورگی، آنقدر کمیاب خواهد شد که از کمیابی، ارزشمند می‌شود نه از کیفیت!
www.Soroushane.ir
👏1