« Solivagant »
36 subscribers
30 photos
10 videos
6 links
" گذر از میان کلمات و احساسات "
بی‌نام بگو ... در گذر کلمات ، صدایت را می‌شنوم. 🌱
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7618282775
Download Telegram
چیزی که همیشه ذهنم را درگیر می‌کند این است که چرا این‌قدر دوست داریم همه‌چیز را به دو بخش تقسیم کنیم.

عقل یا احساس؟
تجربه یا مطالعه؟
واقعیت یا رؤیا ؟

اما هرچه بیشتر زندگی را نگاه می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که فهمیدن، دقیقاً در جایی اتفاق می‌افتد که این دوگانه‌ها به هم می‌رسند.

تجربه به ما نشان می‌دهد چه اتفاقی افتاده است؛ اما همیشه توضیح نمی‌دهد چرا.
فکر کردن، مطالعه کردن و پرسیدنِ سؤال‌های سخت، به آن اتفاق معنا می‌دهد.
اگر فقط بخوانیم، ممکن است درباره زندگی چیزهای زیادی بدانیم، اما آن را لمس نکنیم.
اگر فقط تجربه کنیم، ممکن است از میان هزاران اتفاق عبور کنیم، بی‌آنکه واقعاً چیزی از آن‌ها بفهمیم..

شاید مسئله این باشد که تجربه، ماده خامِ فهم است و اندیشیدن، جایی است که آن ماده خام شکل می‌گیرد.

بعضی از عمیق‌ترین شناخت‌های ما نه از کتاب‌ها می‌آیند و نه فقط از تجربه‌ها؛ بلکه از لحظه‌ای متولد می‌شوند که بعد از یک تجربه، می‌نشینیم و از خودمان می‌پرسیم:
«این اتفاق، چه چیزی درباره زندگی به من یاد داد؟
15
« ما خیلی از چیزها را انتخاب نکردیم.
نه زمانی که به دنیا آمدیم،
نه خانواده‌ای که در آن بزرگ شدیم،
نه خیلی از اتفاق‌هایی که بعدها، بی‌اجازه، بخشی از زندگی‌مان شدند.

شاید زندگی، بیشتر از آنکه هنرِ انتخاب کردن باشد، هنرِ پذیرفتنِ چیزهایی‌ست که انتخابشان نکردیم.

شاید از همان‌جایی که آدم می‌فهمد قرار نیست با همه‌ی آنچه دوست ندارد بجنگد، زندگی شکل دیگری پیدا می‌کند.
بعضی چیزها تغییر می‌کنند،
بعضی‌ها را می‌شود رها کرد،
و بعضی‌ها فقط باید تحمل شوند.

برای همین گاهی فکر می‌کنم انسان، بیشتر از هر چیز، توانایی عجیبی در تحمل کردن دارد.
تحملِ چیزهایی که روزی مطمئن بود هیچ‌وقت از پسشان برنمی‌آید.

شاید عجیب‌ترین ویژگی انسان همین باشد؛
اینکه می‌تواند امرِ تحمل‌ناپذیر را تحمل کند.

نه چون آن رنج از بین رفته،
بلکه چون خودش، ظرفیتِ تازه‌ای برای ادامه دادن پیدا کرده
. »
11👀1🤝1
-بعضی حقیقت ها ، آن‌قدر دیر از راه می‌رسند که دیگر شبیه نجات نیستند ؛ شبیه سوگواری‌‌اند.
💔9🤝2👀1
« و اما اعدام در ملأعام نشانهٔ اقتدار نیست؛ اعترافی عریان به ترس از جامعه‌ای است که دیگر نمی‌ترسد. رژیمی که برای بقای خود به نمایش مرگ در خیابان نیاز دارد، مدت‌هاست در برابر شجاعت این ملت شکست خورده است. »
💔154
7🌚2
Forwarded from موج‌های کوچک دریا (Darya)
غم چی می‌سازه؟
موسیقی، طرح و نقاشی، نویسنده‌ی موردعلاقه‌ت رو.
هرچی که فکر کنی.
اما هرجا ناامیدی اومد،
دیگه چیزی ساخته نشد. فقط سوخته شد.
🤝7🌚21
- اون بیت شعر یا جمله یا دکلمه ای که توی ذهنتون خیلی ماندگار شده و خیلی دوستش دارید چیه ؟
خوشحال میشم افتخار شنیدنش رو داشته باشم (: 🤍
3
14🍓2
« Solivagant »
گاهی فراموش می‌کنیم… دست‌ها فقط برای گرفتن و رها کردن نیستند. گاهی، دستی که می‌لغزد روی پوست، پُلی‌ست میان دو روح… نه تصادفِ جسم‌ها، که تجلیِ اعتماد. من از لمس نمی‌گریزم، فقط ساده نمی‌گذارم کسی عبور کند. لمس، برای من آیینِ انتخاب است؛ آغوشی در سکوت، نجوایی…
دست‌ها عجله‌ای برای توضیح دادن ندارند.
فقط می‌سازند.
لمس می‌کنند.
ویران می‌کنند و دوباره می‌سازند.

شاید آرامش کار دست‌ها از همین‌جا می‌آید؛ از اینکه برای چند ساعت، جهان خلاصه می‌شود در چیزی که میان انگشت‌هایت جا می‌گیرد.

چیزهایی که پیش از لمس شدن، فقط «چیز» بودند؛زیر دست‌ها، آرام‌آرام شکل می‌گیرند و معنا پیدا می‌کنند.

انگار دست‌ها بلدند به بی‌شکلی، شکل بدهند؛
به خاموشی، معنا؛
و به چیزی که هنوز وجود ندارد، فرصتِ بودن.


شاید آدم گاهی فقط برای همین می‌سازد؛
تا آنچه درونش بی‌شکل و خاموش مانده ، آرام از خودش بیرون بیاید
و به جهان سپرده شود.

و شاید خلق کردن با دست‌ها، یکی از آرام‌ترین راه‌های معنا دادن به جهان باشد.
6🍓1🤝1
« و شاید من چیزی جز یک آدم رویا پرداز نیستم »
7💔2👀1🤝1
Forwarded from ¦گرگ و میش¦ (FA)
«بارِ اول که دیدمت، چنان بی‌مقدمه زیبا بودی که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت شوم!»

عباس معروفی
6👀2
« کودک درون؛ آن کسی که هنوز جایی در ما زندگی می‌کند

«کودک درون» اسم یک بخش واقعی و جدا از مغز یا شخصیت ما نیست؛ بیشتر مفهومی استعاری در روان‌شناسی‌ست برای حرف زدن از تجربه‌های کودکی که ممکن است در بزرگسالی هم، به شکل خاطره، نیاز، ترس، حساسیت یا الگوهای رفتاری ادامه پیدا کنند.

کودکی فقط مجموعه‌ای از اتفاقات گذشته نیست. مغز ما در سال‌های ابتدایی زندگی، درباره‌ی امنیت، دوست داشته شدن، اعتماد، خشم و رابطه با دیگران چیزهای زیادی یاد می‌گیرد. بعضی از این یادگیری‌ها آن‌قدر عمیق می‌شوند که سال‌ها بعد، در موقعیت‌های مشابه دوباره فعال می‌شوند؛ حتی وقتی خودمان نمی‌دانیم چرا.

شاید برای همین است که گاهی واکنش ما به یک اتفاق، بزرگ‌تر از خودِ اتفاق به نظر می‌رسد.
یک بی‌توجهی کوچک، حس طرد شدن را زنده می‌کند.
یک انتقاد ساده، ترس قدیمیِ «کافی نبودن» را برمی‌گرداند.

بعضی رویکردهای درمانی، به‌خصوص رویکردهای مرتبط با طرحواره‌ها و تجربه‌های اولیه‌ی زندگی، از این مفهوم برای فهم نیازها و زخم‌های قدیمی استفاده می‌کنند.

پس آیا باید حتماً کودک درونمان را پیدا و درمان کنیم؟

نه لزوماً.

شاید ارزش این مفهوم، بیشتر در یک سؤال ساده باشد:
«این واکنشی که الان دارم، فقط متعلق به امروز است یا چیزی از گذشته هم با خودش آورده؟»
7
Forwarded from فراتر از سطح
یادت نره؛ تو مدت زیادی فقط دست‌و‌پا می‌زنی تا مسیر درست رو پیدا کنی. خیلی مهمه حتی وقتی به این موضوع آگاهی هم تسلیم نشی، چون بخشی از پروسه‌ست.
🤝9
« جایی را ترک کردم که در آن خوشحال نبودم و ترک آنجا نیز مرا خوشحال نکرد، اما می‌دانستم انسان در مکانی که بیمار شده است، هرگز درمان نمی‌شود. »
7🤝2
• بعد از مدت ها دست به قلم شدن (: 🌊
🍓113