« Solivagant »
Photo
- خبر خوب این چند وقت ؟
دریاچه ارومیه بعد از مدت ها جون گرفت و فلامینگو ها برگشتن ((((:
دریاچه ارومیه بعد از مدت ها جون گرفت و فلامینگو ها برگشتن ((((:
❤13
«بعضی آدمها تمام عمر دنبال کشف حقیقت درباره جهان میگردند، چون کشف حقیقت درباره خودشان سختتر است.»
❤8👀1
ذهن انسان عادت عجیبی دارد؛
تقریباً هیچ چیز را در همان سطحی که دیده میشود رها نمیکند.
پشت هر باور، چیزی میجوید.
پشت هر رفتار، دلیلی پنهان.
پشت هر احساس، ریشهای عمیقتر.
و این جستوجو گاهی مرز میان «کشف معنا» و «ساختن معنا به اجبار» را محو میکند.
اما یک نکتهی ظریف هم وجود دارد:
همهچیز الزاماً لایهی پنهان ندارد.
گاهی آنچه دیده میشود، همان چیزی است که هست؛
نه نماد چیزی دیگر، نه پوششی برای حقیقتی پنهان.
شاید دشوارترین پرسش این نباشد که «پشت این چیست؟»
شاید دشوارتر این باشد که بفهمیم هنوز چیزی برای کشف کردن باقی مانده، یا به آخرین لایه رسیدهایم.
فقط میدانم که گاهی جستوجوی بیپایان، به همان اندازه گمراهکننده است که قانع شدن به اولین پاسخ.
تقریباً هیچ چیز را در همان سطحی که دیده میشود رها نمیکند.
پشت هر باور، چیزی میجوید.
پشت هر رفتار، دلیلی پنهان.
پشت هر احساس، ریشهای عمیقتر.
و این جستوجو گاهی مرز میان «کشف معنا» و «ساختن معنا به اجبار» را محو میکند.
اما یک نکتهی ظریف هم وجود دارد:
همهچیز الزاماً لایهی پنهان ندارد.
گاهی آنچه دیده میشود، همان چیزی است که هست؛
نه نماد چیزی دیگر، نه پوششی برای حقیقتی پنهان.
شاید دشوارترین پرسش این نباشد که «پشت این چیست؟»
شاید دشوارتر این باشد که بفهمیم هنوز چیزی برای کشف کردن باقی مانده، یا به آخرین لایه رسیدهایم.
فقط میدانم که گاهی جستوجوی بیپایان، به همان اندازه گمراهکننده است که قانع شدن به اولین پاسخ.
❤10
چیزی که همیشه ذهنم را درگیر میکند این است که چرا اینقدر دوست داریم همهچیز را به دو بخش تقسیم کنیم.
عقل یا احساس؟
تجربه یا مطالعه؟
واقعیت یا رؤیا ؟
اما هرچه بیشتر زندگی را نگاه میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که فهمیدن، دقیقاً در جایی اتفاق میافتد که این دوگانهها به هم میرسند.
تجربه به ما نشان میدهد چه اتفاقی افتاده است؛ اما همیشه توضیح نمیدهد چرا.
فکر کردن، مطالعه کردن و پرسیدنِ سؤالهای سخت، به آن اتفاق معنا میدهد.
اگر فقط بخوانیم، ممکن است درباره زندگی چیزهای زیادی بدانیم، اما آن را لمس نکنیم.
اگر فقط تجربه کنیم، ممکن است از میان هزاران اتفاق عبور کنیم، بیآنکه واقعاً چیزی از آنها بفهمیم..
شاید مسئله این باشد که تجربه، ماده خامِ فهم است و اندیشیدن، جایی است که آن ماده خام شکل میگیرد.
بعضی از عمیقترین شناختهای ما نه از کتابها میآیند و نه فقط از تجربهها؛ بلکه از لحظهای متولد میشوند که بعد از یک تجربه، مینشینیم و از خودمان میپرسیم:
«این اتفاق، چه چیزی درباره زندگی به من یاد داد؟
عقل یا احساس؟
تجربه یا مطالعه؟
واقعیت یا رؤیا ؟
اما هرچه بیشتر زندگی را نگاه میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که فهمیدن، دقیقاً در جایی اتفاق میافتد که این دوگانهها به هم میرسند.
تجربه به ما نشان میدهد چه اتفاقی افتاده است؛ اما همیشه توضیح نمیدهد چرا.
فکر کردن، مطالعه کردن و پرسیدنِ سؤالهای سخت، به آن اتفاق معنا میدهد.
اگر فقط بخوانیم، ممکن است درباره زندگی چیزهای زیادی بدانیم، اما آن را لمس نکنیم.
اگر فقط تجربه کنیم، ممکن است از میان هزاران اتفاق عبور کنیم، بیآنکه واقعاً چیزی از آنها بفهمیم..
شاید مسئله این باشد که تجربه، ماده خامِ فهم است و اندیشیدن، جایی است که آن ماده خام شکل میگیرد.
بعضی از عمیقترین شناختهای ما نه از کتابها میآیند و نه فقط از تجربهها؛ بلکه از لحظهای متولد میشوند که بعد از یک تجربه، مینشینیم و از خودمان میپرسیم:
«این اتفاق، چه چیزی درباره زندگی به من یاد داد؟
❤15
« ما خیلی از چیزها را انتخاب نکردیم.
نه زمانی که به دنیا آمدیم،
نه خانوادهای که در آن بزرگ شدیم،
نه خیلی از اتفاقهایی که بعدها، بیاجازه، بخشی از زندگیمان شدند.
شاید زندگی، بیشتر از آنکه هنرِ انتخاب کردن باشد، هنرِ پذیرفتنِ چیزهاییست که انتخابشان نکردیم.
شاید از همانجایی که آدم میفهمد قرار نیست با همهی آنچه دوست ندارد بجنگد، زندگی شکل دیگری پیدا میکند.
بعضی چیزها تغییر میکنند،
بعضیها را میشود رها کرد،
و بعضیها فقط باید تحمل شوند.
برای همین گاهی فکر میکنم انسان، بیشتر از هر چیز، توانایی عجیبی در تحمل کردن دارد.
تحملِ چیزهایی که روزی مطمئن بود هیچوقت از پسشان برنمیآید.
شاید عجیبترین ویژگی انسان همین باشد؛
اینکه میتواند امرِ تحملناپذیر را تحمل کند.
نه چون آن رنج از بین رفته،
بلکه چون خودش، ظرفیتِ تازهای برای ادامه دادن پیدا کرده. »
نه زمانی که به دنیا آمدیم،
نه خانوادهای که در آن بزرگ شدیم،
نه خیلی از اتفاقهایی که بعدها، بیاجازه، بخشی از زندگیمان شدند.
شاید زندگی، بیشتر از آنکه هنرِ انتخاب کردن باشد، هنرِ پذیرفتنِ چیزهاییست که انتخابشان نکردیم.
شاید از همانجایی که آدم میفهمد قرار نیست با همهی آنچه دوست ندارد بجنگد، زندگی شکل دیگری پیدا میکند.
بعضی چیزها تغییر میکنند،
بعضیها را میشود رها کرد،
و بعضیها فقط باید تحمل شوند.
برای همین گاهی فکر میکنم انسان، بیشتر از هر چیز، توانایی عجیبی در تحمل کردن دارد.
تحملِ چیزهایی که روزی مطمئن بود هیچوقت از پسشان برنمیآید.
شاید عجیبترین ویژگی انسان همین باشد؛
اینکه میتواند امرِ تحملناپذیر را تحمل کند.
نه چون آن رنج از بین رفته،
بلکه چون خودش، ظرفیتِ تازهای برای ادامه دادن پیدا کرده. »
❤11👀1🤝1
-بعضی حقیقت ها ، آنقدر دیر از راه میرسند که دیگر شبیه نجات نیستند ؛ شبیه سوگواریاند.
💔9🤝2👀1
« و اما اعدام در ملأعام نشانهٔ اقتدار نیست؛ اعترافی عریان به ترس از جامعهای است که دیگر نمیترسد. رژیمی که برای بقای خود به نمایش مرگ در خیابان نیاز دارد، مدتهاست در برابر شجاعت این ملت شکست خورده است. »
💔15❤4
Forwarded from موجهای کوچک دریا (Darya)
غم چی میسازه؟
موسیقی، طرح و نقاشی، نویسندهی موردعلاقهت رو.
هرچی که فکر کنی.
اما هرجا ناامیدی اومد،
دیگه چیزی ساخته نشد. فقط سوخته شد.
موسیقی، طرح و نقاشی، نویسندهی موردعلاقهت رو.
هرچی که فکر کنی.
اما هرجا ناامیدی اومد،
دیگه چیزی ساخته نشد. فقط سوخته شد.
🤝7🌚2❤1
- اون بیت شعر یا جمله یا دکلمه ای که توی ذهنتون خیلی ماندگار شده و خیلی دوستش دارید چیه ؟
خوشحال میشم افتخار شنیدنش رو داشته باشم (: 🤍
خوشحال میشم افتخار شنیدنش رو داشته باشم (: 🤍
❤3
« Solivagant »
گاهی فراموش میکنیم… دستها فقط برای گرفتن و رها کردن نیستند. گاهی، دستی که میلغزد روی پوست، پُلیست میان دو روح… نه تصادفِ جسمها، که تجلیِ اعتماد. من از لمس نمیگریزم، فقط ساده نمیگذارم کسی عبور کند. لمس، برای من آیینِ انتخاب است؛ آغوشی در سکوت، نجوایی…
دستها عجلهای برای توضیح دادن ندارند.
فقط میسازند.
لمس میکنند.
ویران میکنند و دوباره میسازند.
شاید آرامش کار دستها از همینجا میآید؛ از اینکه برای چند ساعت، جهان خلاصه میشود در چیزی که میان انگشتهایت جا میگیرد.
چیزهایی که پیش از لمس شدن، فقط «چیز» بودند؛زیر دستها، آرامآرام شکل میگیرند و معنا پیدا میکنند.
انگار دستها بلدند به بیشکلی، شکل بدهند؛
به خاموشی، معنا؛
و به چیزی که هنوز وجود ندارد، فرصتِ بودن.
شاید آدم گاهی فقط برای همین میسازد؛
تا آنچه درونش بیشکل و خاموش مانده ، آرام از خودش بیرون بیاید
و به جهان سپرده شود.
و شاید خلق کردن با دستها، یکی از آرامترین راههای معنا دادن به جهان باشد.
فقط میسازند.
لمس میکنند.
ویران میکنند و دوباره میسازند.
شاید آرامش کار دستها از همینجا میآید؛ از اینکه برای چند ساعت، جهان خلاصه میشود در چیزی که میان انگشتهایت جا میگیرد.
چیزهایی که پیش از لمس شدن، فقط «چیز» بودند؛زیر دستها، آرامآرام شکل میگیرند و معنا پیدا میکنند.
انگار دستها بلدند به بیشکلی، شکل بدهند؛
به خاموشی، معنا؛
و به چیزی که هنوز وجود ندارد، فرصتِ بودن.
شاید آدم گاهی فقط برای همین میسازد؛
تا آنچه درونش بیشکل و خاموش مانده ، آرام از خودش بیرون بیاید
و به جهان سپرده شود.
و شاید خلق کردن با دستها، یکی از آرامترین راههای معنا دادن به جهان باشد.
❤6🍓1🤝1
Forwarded from ¦گرگ و میش¦ (FA)
❤6👀2