تو بیوش نوشته بود:
«دیگر نه بَرَم دل، نه به کس دل بسپارم؛
من مهرهٔ بازندهٔ این کهنه قمارم …»
«دیگر نه بَرَم دل، نه به کس دل بسپارم؛
من مهرهٔ بازندهٔ این کهنه قمارم …»
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Yasin Lv – 1:11
وجود یک غمِ ممتد در زندگی، شبیهِ چکه کردن قطراتِ آب میماند.
به نرمی میشکافد و به درونیترین لایه نفوذ میکند، حتی اگر سنگ باشی!
به خودت میآیی، به اندوه باختهای …
[ بلانش ]
به نرمی میشکافد و به درونیترین لایه نفوذ میکند، حتی اگر سنگ باشی!
به خودت میآیی، به اندوه باختهای …
[ بلانش ]
هممم
کودک درونم که توی نقطهی خوبی از تاریخ رشد نکرد، حداقل امیدوارم فرزندِ آیندهم تو نقطهی پرشکوه تاریخ داستانِ زیستنش رقم بخوره ...
کودک درونم که توی نقطهی خوبی از تاریخ رشد نکرد، حداقل امیدوارم فرزندِ آیندهم تو نقطهی پرشکوه تاریخ داستانِ زیستنش رقم بخوره ...
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Suna Alan – Rewend (Live)
برای روزهایی که این آهنگُ گوش میدادم دلم تنگ شده،
برای برق توی چشمام، قنج رفتنِ دلم، پروانههای توی قلبم، جدا شدن پاهام از زمین، دلم تنگ شده ...
برای روزهای نهچندان دور
اما؛
دست
نیافتنی ...
برای برق توی چشمام، قنج رفتنِ دلم، پروانههای توی قلبم، جدا شدن پاهام از زمین، دلم تنگ شده ...
برای روزهای نهچندان دور
اما؛
دست
نیافتنی ...
از بدحالی خوابم نمیبُرد، و تا همین الان داشتم فکر میکردم، به چی؟!
به همهچی، حتی به ترک دیوار اون کافه که رفته بودیم، به اینکه موی دخترخالم وقتی آفتاب خورد چقدر قشنگتر شد، به قفسه سینهم که چرا انقدر درد میکنه و نفسم نمیاد، به مامان که کاش اونروز بغض نمیکرد واسم، به رنگ سقف آشپزخونه که چقدر بهنظر قشنگ میاد و خوب شد رنگ دیگه نبود، به سادگیها و اینکه چرا آدم جای نونِدل باید چوبشو بخوره، به این که مامانبزرگم میگه خدا هوای دلت رو داره ولی انگار خدا داره گل یا پوچ بازی میکنه و هربار ذوقم پوچ میشه . به اینکه چقدر همهچیز بازیه و من دلم میخواست واقعی بود.
به اینکه آدم وقتی دلش نمیخواد زندگی کنه باید چیکار کنه؟! به اینکه دوست نداشتم خیلی چیزارو یاد بگیرم اما خب یادشون گرفتم، دروغ چرا هنوزم یادشون نگرفتم ...
به اینکه هربار توی کوچه خیابونیم باید معجزه باشه که چیزی نشه و آیا دعای مامان و بابا همیشه مراقبمونه؟! به اینکه باید چیکارکنم خوابم ببره من که یه عالمه ستاره شمردم، به اینکه اگه قراربود رویاها تهش ستاره شن توی آسمون چرا توی دلمون افتادن و خب شاید باید گوسفند بشمارم و شمردم ولی بازم خوابم نبرد و دیدم من چقدر دلم نمیخواد به یه سری چیزا فکرکنم ولی حتی سادهترین چیز نقش بسته توی ناخودآگاهم و نمیشه ازش فرار کرد و یقهمو میگیره. راستش بازم به این فکرکردم که خواب یه نعمت بزرگه واقعا و پاشم یه لیوان شیر بخورم ...
به همهچی، حتی به ترک دیوار اون کافه که رفته بودیم، به اینکه موی دخترخالم وقتی آفتاب خورد چقدر قشنگتر شد، به قفسه سینهم که چرا انقدر درد میکنه و نفسم نمیاد، به مامان که کاش اونروز بغض نمیکرد واسم، به رنگ سقف آشپزخونه که چقدر بهنظر قشنگ میاد و خوب شد رنگ دیگه نبود، به سادگیها و اینکه چرا آدم جای نونِدل باید چوبشو بخوره، به این که مامانبزرگم میگه خدا هوای دلت رو داره ولی انگار خدا داره گل یا پوچ بازی میکنه و هربار ذوقم پوچ میشه . به اینکه چقدر همهچیز بازیه و من دلم میخواست واقعی بود.
به اینکه آدم وقتی دلش نمیخواد زندگی کنه باید چیکار کنه؟! به اینکه دوست نداشتم خیلی چیزارو یاد بگیرم اما خب یادشون گرفتم، دروغ چرا هنوزم یادشون نگرفتم ...
به اینکه هربار توی کوچه خیابونیم باید معجزه باشه که چیزی نشه و آیا دعای مامان و بابا همیشه مراقبمونه؟! به اینکه باید چیکارکنم خوابم ببره من که یه عالمه ستاره شمردم، به اینکه اگه قراربود رویاها تهش ستاره شن توی آسمون چرا توی دلمون افتادن و خب شاید باید گوسفند بشمارم و شمردم ولی بازم خوابم نبرد و دیدم من چقدر دلم نمیخواد به یه سری چیزا فکرکنم ولی حتی سادهترین چیز نقش بسته توی ناخودآگاهم و نمیشه ازش فرار کرد و یقهمو میگیره. راستش بازم به این فکرکردم که خواب یه نعمت بزرگه واقعا و پاشم یه لیوان شیر بخورم ...
❤1
آدم همیشه چندین دلیل برای نمردن داره، و یک دلیل برای دووم آوردن اما؛
اینکه مدام تلاش کنی بین غم و شادی تعادل رو حفظ کنی میتونه خیلی خستهکننده باشه ...
چیزی فراتر از ارزش ِ زندگی و دلایلِ نمردن ...
اینکه مدام تلاش کنی بین غم و شادی تعادل رو حفظ کنی میتونه خیلی خستهکننده باشه ...
چیزی فراتر از ارزش ِ زندگی و دلایلِ نمردن ...
🕊2
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Norbert Grzegorczyk – Blood Moon
داشتم گوشش میدادم و این توی ذهنم مرور شد؛
«میدانم آینده خالی از لحظات و روزهای خوشایند نخواهد بود و این دوره از زندگی نیز خواهد گذشت؛ اما واقعیت این است که دانستن، الزاما باعث آرامش آدمی نمیشود!» ...
«میدانم آینده خالی از لحظات و روزهای خوشایند نخواهد بود و این دوره از زندگی نیز خواهد گذشت؛ اما واقعیت این است که دانستن، الزاما باعث آرامش آدمی نمیشود!» ...
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Sufjan Stevens – Fourth of July
What could I have said to raise,
you from the dead?! Oh, could I ;
be the sky ,
on the Fourth of July?!
.
.
.
We’re all gonna die …
you from the dead?! Oh, could I ;
be the sky ,
on the Fourth of July?!
.
.
.
We’re all gonna die …
💘1
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
thewalkway – (Violin)
«اگر روزى مرا در آغوش مرگ يافتيد، بدانيد كه تمام وجودم به اين پايان راضى بود …
نه از آن رو كه زندگی را دوست نداشتم، بلكه از آن رو كه هر انسان، روزى به آخرين ايستگاهِ خويش مىرسد .
اگر نامى از من ماند، اميدوارم در خاطر كسانى باشد كه روزى با تمامِ قلب
دوستشان داشتم .
و اگر چیزی از من به جا نماند،
باد، قصه ام را با خود خواهد برد !
همان گونه كه رد پاى هزاران رهگذر را از خاک برده است …»
نه از آن رو كه زندگی را دوست نداشتم، بلكه از آن رو كه هر انسان، روزى به آخرين ايستگاهِ خويش مىرسد .
اگر نامى از من ماند، اميدوارم در خاطر كسانى باشد كه روزى با تمامِ قلب
دوستشان داشتم .
و اگر چیزی از من به جا نماند،
باد، قصه ام را با خود خواهد برد !
همان گونه كه رد پاى هزاران رهگذر را از خاک برده است …»
و گمونم بزرگسالی همونجاست که بغض داری اما فرصتِ گریهت رو به بعداً موکول میکنی چون وقت نداری …
💔3