•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
100 subscribers
16 photos
2 videos
10 links
خاطرَش خُفته، شاهدَش سفری🦢

@SolitSpringBot
Download Telegram
+ تا اینجای امروز دوبار آرزوی مرگ کردم.
- باز از این حرفا زدی؟!
+ اوهوم، گمونم گم‌شدنی در کاره …
- کی‌وُ گم کردی؟!
+ نمیدونم، خلأِش حس میشه عمیقاً.
من که کسیُ گم نکردم؛
فکر کنم خدا سطل آرزوها رو،
یا خدا منو،
شایدم من خدا رو گم کردم
یا من خودمُ …
Forwarded from شیشه
Royaye Sadeh
Morteza Pashaei
به مناسبت تولد مرتضی پاشایی
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
دیگه هیفده ساله نیستم که رؤیاهام مَحال و مُحالم نکنن. و کیرکگور و سارتر و کامو هم، که محال بودن رؤیاها مدام مأیوسم نکنه. افسوس.
‌‌ازدواج کنی پشیمان می‌شوی؛
ازدواج نکنی هم پشیمان می‌شوی. خواه ازدواج کنی، خواه نکنی، در هر دو حال پشیمان خواهی شد.
به حماقت‌های جهان بخندی، پشیمان می‌شوی؛
بر آن‌ها بگریی هم پشیمان خواهی شد.
یا به حماقت‌های جهان می‌خندی و یا بر آن‌ها می‌گریی، در هر دو حال پشیمان خواهی شد.
به زن جوان اعتماد کنی پشیمان می‌شوی، به او اعتماد نکنی هم پشیمان می‌شوی.
خواه اعتماد کنی، خواه اعتماد نکنی، به هر حال پشیمان خواهی شد.
این، آقایان؛ عصارهٔ تمامی حکمتِ زندگی است.
فقط در لحظه‌هایی منفرد نیست که من همه‌چیز را به قولِ اسپینوزا، در هوای ابدیت‌ می‌نگرم.
من پیوسته و در همه‌حال در هوای ابدیتم.
خیلی‌ها گمان می‌کنند وقتی در هوای ابدیت قرار می‌گیرند که پس از انجام این یا آن کار، این ضدها را با هم متحد سازند، یا حد وسط آن‌ها را بگیرند.
ولی این نشانه بدفهمی ایشان است.

•کیرکگور - یا این یا آن - بحرانِ اگزیستانسیالیسم•
– زمان خیلی چیزارو درست میکنه …
+ آره، زمان خیلی چیزارم ازت میگیره.
یه‌وقتایی بعداً می‌فهمی یه چیزاییو؛
مثلِ منِ کوچیکِ شیش ساله که چندروز بعد از مراسم ختم یکی از اقوام، گریه‌های مامان‌بزرگمُ دیدم و بهش گفتم مامان‌جون یعنی خیلی دوستش داشتی که انقدر گریه می‌کنی؟!
آروم گفت من برای دردای خودم گریه می‌کنم و گریه‌ش شدیدتر شد.
توی بیست‌وُیک سالگی وقتی سر روی پای مامانم گذاشتم و گریه کردم؛
فهمیدم یه وقتایی ی‌جایی که اشکات بند نمیاد،
دلیلش فرسنگ‌ها دورتر از اون‌چیزیه که همه فکر می‌کنن بغضتُ شکونده.
یا توی یه آدمه، یا توی یه نداشتنی، یا حسرتی، یا شایدم زیر خاک.
(دور باشه ازت این احوالات …)
پی‌ام‌اسم وُ غم به گردن می‌گیرم، هَلْ مِن مَزِید؟!
بهرحال کار هرکسی نیست …
از صبح که بیدار شدم یه سکانس از یه فیلمی توی ذهنم تکرار میشه که نه تصویر واضحی ازش یادمه نه دیالوگ درستی.
ولی یادمه خانومه توی آشپزخونه‌ش نشسته بود سالاد درست می‌کرد و غذاش روی گاز سوخته بود.
اونقدر حالش خوب نبود که غذای سوخته همچنان روی شعله، نه شعله رو خاموش کرد و نه غذا رو برداشت، فقط سالاد درست می‌کرد.
همین تیکهٔ محو، یاد خیلی از سکانس‌های زندگیم میندازتم …