•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
100 subscribers
16 photos
2 videos
10 links
خاطرَش خُفته، شاهدَش سفری🦢

صحبت رو در رو:
@SolitSpringBot
یواشکی:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8320303109
Download Telegram
یادم باشه همیشه یه‌مقدار احتمالِ خطا بزارم برای هرچیزی.
اينجوری وقتی با عكسِ چيزی كه توی ذهنم دارم برخورد ميكنم، زياد جا نميخورم …
می‌گفتند از چشم‌هایش باید ترسید؛
نه چون زیبا بودند،
چون هرکس بیش از چند ثانیه در آن‌ها خیره می‌شد،
انگار تکه‌ای از خودش را جا می‌گذاشت.

او هیچ‌وقت کسی را صدا نزد،
اما آدم‌ها با پای خودشان وارد دنیایش می‌شدند.

لبخندش شبیه غروب بود؛
آرام وُ گرم،
و درست همان لحظه که خیال می‌کردی به آن عادت کرده‌ای،
شب از راه می‌رسید.

اگر سالها می‌گذشت، نامش به سختی یادآور ذهن ها میشد
فقط حس عجیبی را به خاطر داشتند؛
حسی شبیه خواندن آخرین صفحه‌ی کتابی
که هرگز اجازه نداد پایانش را بفهمی …
سخت‌ترین بخشش اینه که می‌بینی رویای تو، برای یکی دیگه عادی‌ترین اتفاق دنیاست و اون انقدر بهش عادت کرده که حتی قدرشو نمی‌دونه اما تو هر شب به داشتنش فکر می‌کنی و غصه می‌خوری.
1
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Mohsen Onikzi – To Bashi o Baran [mohsenonikzi.ir]
این دختربچه‌ٔ درونم رو ساکت کنم؛
احتمالا ی‌مقدار قوی‌تر توی جنگ‌های زندگیم پیش میرم …
Forwarded from EL vIsiOn
[ چه‌کار کنیم؟
اگر این دنیا واقعیت‌هایی دارد،
ما نیز رویاهایی داریم. ]

پابلو نرودا
Forwarded from دِژاوو
نوشته:
«گول دوپامینی که از گفتن ایده‌ت به بقیه می‌گیری رو نخور.»
ياد بگير حقِ مطلب رو ادا كنی اِبرام.
"مطلب" اگه عشقه، اگه سوختنه، اگه درده، خنده ست، ساختنه، اگه چهار كلام حرفِ حسابه، بايد "حق"ش رو ادا كرد!
عاشق شو، بسوز، درد بكش، بخند، بساز، بی‌نهايت حرفِ حساب بزن؛ اما حقُ ادا كن اِبرام …
چه میدونم
کاش زمین‌شناس بودم، لااقل می‌دونستم چه خاکی تو سرم بریزم.
🕊2
اون لحظه که نخِ بادبادک پاره میشه، در کسری از ثانیه فکر می‌کنی می‌تونی نخُ بگیری، ولی نمی‌تونی، همون لحظه یه امیدِ خدشه‌ناپذیر و نافرجام تمام بدنتُ تسخیر می‌کنه که در انتها جز نگاه کردن هیچ کاری از آدم برنمیاد.
من درست همونجا ایستاده‌م، بعد از پاره شدن نخ وَ قبل از ناامید شدن …
🕊1
فی‌الحال، "گلچهره مپرس" ِ جناب شجریان هستم …
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
اسم شب: چشمت خراج سلطنت شب را از شاعرانِ شرق طلب می‌کند!
اسم شب:
شب رو رنگ زد و بعد ما نقاشی شدیم؛
با قلم‌مویی که شسته نشده …
به او فکر کردم، چه فکرِ خنک وُ زیبایی؛
در این ظهرِ زشتِ مرداد.

•حمید سلیمی
یه‌جوری زندگیمُ پیش می‌برم که از حزن‌م ناقه در گل می‌نشیند (!).
Forwarded from بــ‌هـار
Forwarded from Elle
یه چیزی که متوجه شدم اینه که ابهام در من اضطراب رو تریگر می‌کنه. من برای فرار از اضطراب شروع می‌کنم به تحلیل کردن اون موضوع. خیلی خیلی زیاد بهش فکر می‌کنم، هر روز از جنبه‌های مختلف می‌بینمش، همون اتفاقات رو بدون اینکه دیتای جدیدی وجود داشته باشه برای بار هزارم در قالب‌های مختلف مرور می‌کنم؛ در واقع دارم سعی می‌کنم فضاهای خالی‌ای که به‌خاطر ابهام وجود دارن رو با تحلیل پر کنم. این بهم حس کنترل داشتن روی اون موضوع رو می‌ده. در نتیجه موقتاً اضطرابم کم می‌شه. اما اینجا تموم نمی‌شه، چون این کار اون مسئله اصلی و ابهام رو از بین نمی‌بره، چون واقعیت اینه که فقط دیتای جدید می‌تونه ابهام رو از بین ببره نه تحلیل هزار باره‌‌ی اون اتفاق.
You call it Coffee.
I call it my emotional support beverage :)!
Forwarded from [ وجودیَت ]
بچه‌ها من داشتن به این فکر میکردم مگه آدمی‌زاد چقدر انرژی داره که همه فتوا میدن تا میتونید با آدمای زیادی دیت کنید ؟
واقعا ؟ من واقعا حس می‌کنم با هر معاشرتی تیکه‌ای هرچند کوچیک ازم کَنده میشه.
Forwarded from [ وجودیَت ]
بعد تو مگه چقدر حوصله داری بشینی با طرف راجع به رنگ مورد علاقه‌ش ، شغلش ، تفریحاتش و لاب لاب لاب صحبت کنی.