Forwarded from نیلسآ🪁
آدمها رو از حرفهاشون نمیشناسم؛ از مکثهاشون میشناسم. از اون نیمثانیهای که قبل از جواب دادن، نگاهشون یه جای دور میره. از اینکه اسم خودشون رو با چه لحنی میگن. از اینکه وقتی میخندن، کدوم قسمتِ صورتشون همراهی نمیکنه. از اینکه وسطِ حرفزدن، چند بار نفسشون رو قورت میدن. از اینکه برای تعریفِ یک خاطره، اول لبخند میزنن یا اول آه میکشن. از انگشتهایی که بیدلیل پوستِ کنار ناخنشون رو میکنن. از سکوتهایی که دقیقا میدونن کجای جمله بشینن. از اینکه موقعِ خداحافظی، یک قدم زودتر برمیگردن یا یک قدم دیرتر. از اینکه وقتی اسمِ یک آدمِ خاص میاد، مردمکِ چشمشون یک لحظه تغییر میکنه. آره بدن، دیرتر از زبان، دروغ گفتن رو یاد گرفته!
❤3
مدتیه که ارتباطم با اطرافیان محدود شده،
اینو خودم نمیگم تعداد پیامها و تکستهای نخونده گواه بر ماجران.
نه از کسی خبری میگیرم نه تماسی میگیرم و زیاد هم تمایلی به صحبت تلفنی ندارم.
مشکلی و ناراحتی نکه ندارم، ولی از اونا ندارم نه. فقط تمایلم برای ارتباط پایین اومده؛
و این وسط آدمهای اطراف انتظاراتی دارن و نمیتونن عدمارتباطمُ قبول کنن.
روزی که گذشت از دوستی چندتا تماس داشتم که نتونسته بودم جوابشُ بدم؛
آخرین تماسش و جوابدادنم همراه بود با این جمله که:
اینقدر همهمون(!!!) لیلی به لالات گذاشتیم اینجوری شدی.
تمام مدت توی سکوت کلماتش رو هِجی میکردم و به این فکر میکردم که من کاری نکرده بودم و الان مورد بازخواست رفیقی که چهار سال ازم بزرگتره میشدم.
ناراحت نشدم نه، فقط به این نتیجه رسیدم که رویهم درست پیگیری شده از سمتم که کمکم دادِ بقیه دراومده و داره درمیاد.
اینو خودم نمیگم تعداد پیامها و تکستهای نخونده گواه بر ماجران.
نه از کسی خبری میگیرم نه تماسی میگیرم و زیاد هم تمایلی به صحبت تلفنی ندارم.
مشکلی و ناراحتی نکه ندارم، ولی از اونا ندارم نه. فقط تمایلم برای ارتباط پایین اومده؛
و این وسط آدمهای اطراف انتظاراتی دارن و نمیتونن عدمارتباطمُ قبول کنن.
روزی که گذشت از دوستی چندتا تماس داشتم که نتونسته بودم جوابشُ بدم؛
آخرین تماسش و جوابدادنم همراه بود با این جمله که:
اینقدر همهمون(!!!) لیلی به لالات گذاشتیم اینجوری شدی.
تمام مدت توی سکوت کلماتش رو هِجی میکردم و به این فکر میکردم که من کاری نکرده بودم و الان مورد بازخواست رفیقی که چهار سال ازم بزرگتره میشدم.
ناراحت نشدم نه، فقط به این نتیجه رسیدم که رویهم درست پیگیری شده از سمتم که کمکم دادِ بقیه دراومده و داره درمیاد.
🕊1
هرروز تعداد بیشتری از آدمهای دنیا از دست من دلخور میشن.
من آدم توضیح و تشریح چراییِ ماجراهام نیستم، گویا این روند زیاد خوشآیند بهنظر نمیاد.
من آدم توضیح و تشریح چراییِ ماجراهام نیستم، گویا این روند زیاد خوشآیند بهنظر نمیاد.
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
alireza202020vat – Midnight Glow
آهنگای موردعلاقهمو که گوش میدم میگم تو هم اگه میشنیدی حتما دوست داشتی، دلم میخواد بفرستم اما تو دوری!
خیلی دور از من وُ؛
خیلی نزدیک به قلبم،
در واقع توی گوشهایترین گوشهٔ قلبم …
خیلی دور از من وُ؛
خیلی نزدیک به قلبم،
در واقع توی گوشهایترین گوشهٔ قلبم …
💘2
Forwarded from مخفیگاه من (Agent 30na)
حرفِ بقیه موجِ روی آبه؛ سرتو ببر زیر و به سبکِ خودت شنا کن.
❤3
Dear August,
Please write beautiful things into my story__ happy surprises, and everything that makes my heart smile!
I'm expecting great things from you. ✨
Especially on my birthday ;)
Please write beautiful things into my story__ happy surprises, and everything that makes my heart smile!
I'm expecting great things from you. ✨
Especially on my birthday ;)
داشت حرف میزد، یکبار گفت صدامُ داری؟! گفتم میشنوم. بار دوم گفت خوابیدی؟! گفتم دارم گوش میدم. بار سوم گفت چیکار میکنی؟! گفتم دارم روی کاغذای جلوی دستم گنجشک میکشم. گفت خاک بر سر من که به تو زنگ نزنم و قطع کرد.
بقیهٔ گنجشکو کشیدم و تنها خودم راز گنجشک بودنشُ میدونم.
بقیهٔ گنجشکو کشیدم و تنها خودم راز گنجشک بودنشُ میدونم.
یادم باشه همیشه یهمقدار احتمالِ خطا بزارم برای هرچیزی.
اينجوری وقتی با عكسِ چيزی كه توی ذهنم دارم برخورد ميكنم، زياد جا نميخورم …
اينجوری وقتی با عكسِ چيزی كه توی ذهنم دارم برخورد ميكنم، زياد جا نميخورم …
میگفتند از چشمهایش باید ترسید؛
نه چون زیبا بودند،
چون هرکس بیش از چند ثانیه در آنها خیره میشد،
انگار تکهای از خودش را جا میگذاشت.
او هیچوقت کسی را صدا نزد،
اما آدمها با پای خودشان وارد دنیایش میشدند.
لبخندش شبیه غروب بود؛
آرام وُ گرم،
و درست همان لحظه که خیال میکردی به آن عادت کردهای،
شب از راه میرسید.
اگر سالها میگذشت، نامش به سختی یادآور ذهن ها میشد
فقط حس عجیبی را به خاطر داشتند؛
حسی شبیه خواندن آخرین صفحهی کتابی
که هرگز اجازه نداد پایانش را بفهمی …
نه چون زیبا بودند،
چون هرکس بیش از چند ثانیه در آنها خیره میشد،
انگار تکهای از خودش را جا میگذاشت.
او هیچوقت کسی را صدا نزد،
اما آدمها با پای خودشان وارد دنیایش میشدند.
لبخندش شبیه غروب بود؛
آرام وُ گرم،
و درست همان لحظه که خیال میکردی به آن عادت کردهای،
شب از راه میرسید.
اگر سالها میگذشت، نامش به سختی یادآور ذهن ها میشد
فقط حس عجیبی را به خاطر داشتند؛
حسی شبیه خواندن آخرین صفحهی کتابی
که هرگز اجازه نداد پایانش را بفهمی …
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
اسم شب: من اگه نهنگ بودم تا الان اومده بودم توی ساحل، ولی متأسفانه هیچی نیستم …
اسم شب:
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعرانِ شرق طلب میکند!
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعرانِ شرق طلب میکند!
Forwarded from • ماتیلدای خسته
سختترین بخشش اینه که میبینی رویای تو، برای یکی دیگه عادیترین اتفاق دنیاست و اون انقدر بهش عادت کرده که حتی قدرشو نمیدونه اما تو هر شب به داشتنش فکر میکنی و غصه میخوری.
❤1
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Mohsen Onikzi – To Bashi o Baran [mohsenonikzi.ir]
این دختربچهٔ درونم رو ساکت کنم؛
احتمالا یمقدار قویتر توی جنگهای زندگیم پیش میرم …
احتمالا یمقدار قویتر توی جنگهای زندگیم پیش میرم …
Forwarded from EL vIsiOn
[ چهکار کنیم؟
اگر این دنیا واقعیتهایی دارد،
ما نیز رویاهایی داریم. ]
پابلو نرودا
اگر این دنیا واقعیتهایی دارد،
ما نیز رویاهایی داریم. ]
پابلو نرودا
Forwarded from دِژاوو
نوشته:
«گول دوپامینی که از گفتن ایدهت به بقیه میگیری رو نخور.»
«گول دوپامینی که از گفتن ایدهت به بقیه میگیری رو نخور.»