•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
102 subscribers
16 photos
2 videos
11 links
خاطرَش خُفته، شاهدَش سفری🦢

@SolitSpringBot

http://t.me/HidenChat_Bot?start=8320303109
Download Telegram
کاش زندگیم یه کلید داشت، انقدر خاموش/روشنش می‌کردم تا بسوزه .
خودم که می‌دونم این بهونه بود اما؛
اول به مامانم زنگ زدم و توی خیابون بخاطرش گریه کردم.
دوم نفر بعدی بهم زنگ زد و همچنان توی خیابون بخاطرش گریه کردم.
سوم آقاهه به آقای کناریش گفت دخترا چه نازک‌نارنجی شدن و چون مودبم فحشم‌و توی نگاهم دادم.
چهارم به دوستم وویس دادم و با گریه توضیح دادم.
پنجم عمیق، طولانی و به‌اختیار خوابیدم؛ محکمه پسندددد .
شیشم برای دقایقی چند؛ بیخیال دنیا شدم و بستنی با انبه یخ‌زده خوردم که مزهٔ بستنی گازوئیلی می‌داد (برای دوستدارانش توهین به ساحت مقدس انبه).
و هفتم:
3
امشب، شب شعره‌. شب مولاناست.
2
تا تکرارِ ۰۵/۰۵/۰۵ ، صدسال فاصله‌ست...
پس از تهِ دل آرزو کن؛
امیدوارم این‌بار،
به جای حسرتِ آرزو،
شیرینیِ زندگی‌کردنش نصیبت بشه .

•شیما زنگی
4
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Four Tet – So Blue
امروز طلوعِ خورشید رو دیدم باهاش …
- بی‌کلام
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Jordan Critz – Novella
طبق عادت زل زدم به خورشید؛
- همین‌کارا رو می‌کنی بعدم میگی چشمام ضعیفه، انقدر مستقیم نگاه می‌کنی اذیت نمیشی؟!
ببین انقدر خیره نگاهش کردی نورش توی چشمات جا موند ...
+ نورش توی قلبم هم جا مونده.
- خورشیدِ سرِ صبح کم‌جونه، تا قلبت رسوخ نمی‌کنه.
+ این خورشیدُ نمیگم، نورِ اون خورشید!
- کدوم خورشید؟!
+ …
(کُسوف رخ داده عزیزکم!)
غم‌خواب= اونجایی که از شدت غم به خواب پناه میبری تا از واقعیتِ بیداری فرار کنی.
Forwarded from ساقی (Saqhi)
راپونزل تا آخر عمرم شخصیت مورد‌علاقه‌ی کارتونیم می‌مونه، نه بخاطر موهاش، بخاطر شجاعت بیرون زدن از دیوارای زندان امنش وقتی بهش وعده‌ی رنگ زدنشونو داده بودن.
ساقی
راپونزل تا آخر عمرم شخصیت مورد‌علاقه‌ی کارتونیم می‌مونه، نه بخاطر موهاش، بخاطر شجاعت بیرون زدن از دیوارای زندان امنش وقتی بهش وعده‌ی رنگ زدنشونو داده بودن.
دانته؛
شوخی‌هاش نقاب بودن برای پنهون‌کردنِ گذشته‌ی تاریکش.
بعد از کمک‌هاش انتظار قدردانی نداشت و خودشُ ناجی نمی‌دونست.
قدرت داشت ولی آرامش نداشت.
شیاطین زیادی رو کُشت ولی نتونسته بود با شیطان درونِ خودش کاملاً کنار بیاد.
اما با این حال که تمام عمرشُ باهاشون جنگید، بزرگ‌ترین پیروزیش این بود که خودش تبدیل به یکی از اونا نشد !
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
اما با این حال که تمام عمرشُ باهاشون جنگید، بزرگ‌ترین پیروزیش این بود که خودش تبدیل به یکی از اونا نشد !
آن‌کس که با هیولا می‌جنگد، باید مراقب باشد که خود در این میان بدل به هیولا نشود.
و اگر دیری در مغاک بنگری، مغاک نیز در تو خیره خواهد شد.

توی کتاب «فراسوی نیک و بد - نیچه» خونده بودم، یهو یادش افتادم ...
خوشمان باشد که این روزها را می‌بینیم وُ زنده‌ایم.
خاکتان به سر، غمتان به جان، سوگتان به دل.🖤
فقط جمعه‌ها خون جای بارون نمی‌چکه آقای فرهاد؛
اینجا هر روزِ روز داره خون جای بارون می‌چکه …
🕊4
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Farhad – Jome
چه سیاهِ به تنش رختِ عزا،
«کاش میبستم چشامُ این ازم بر نمیاد»
برای ایرانی "غمِ کوچک" وجود نداره؛ غم در هر ساحتی که باشه، بزرگه. غم هیچگاه کوچک و کم‌مقدار نمیشه، یا بزرگه یا بزرگ‌تر ...
🕊2
باورم نمیشه آخرین تماسی که بیشتر از سه دقیقه داشتم ۲۸ ژوئن یعنی یک‌ماه پیش بوده.
از تماس فرار می‌کنم، از وویس دادن و گوش دادنش امتناع می‌کنم و چت‌کردن برام حوصله سر بره.
همین روالُ پیش برم میرم غارنشین میشم.
2🕊1