مجال (مهدی حمیدی)
557 subscribers
119 photos
16 videos
30 files
92 links
کانال شخصی مهدی حمیدی شفیق
روزنامه‌نگار مستقل و پژوهشگر اجتماعی
Download Telegram
در جغرافیای قدیمِ عرب، این شهر (تبریز) و کابل از نظر آب‌وهوا بهترین شهرهای دنیا قید شده‌اند. این شهر آن قدر زیبا بوده که مغول‌های حیرت‌زده جرئت ویران کردنش را نیافتند. و غازان خان، فرزند چنگیز خان، یکی از باشکوه‌ترین دربارهای آسیا را در آن‌جا مستقر کرد.
امروزه از آن شکوه قدیمی چیزی به جا نمانده، مگر ارگی بزرگ که زیر سنگینی برف فرو‌می‌ریزد، یک بازار پیچ در پیچ و یک مسجد معروف در تمام جهان اسلام که ایوانِ مینایی آبی‌رنگ آن هنوز درخشش ملایمی دارد.


منبع:
نیکولا بوویه، شیر و خورشید؛ راه‌و رسم دنیا، ترجمه ناهید طباطبایی، تهران: نشر چشمه، ۱۳۹۷، صص 14-15.
تصویر:
ورودی بازار تبریز و پل آجی‌چای از طرف صاحب‌الامر
عکس: نیکولا بوویه، زمستان ۱۹۵۳ (۱۳۳۲)

@Sociogram2023
10
تبریز 1332.pdf
285.2 KB
نیکولا بوویه، جهانگرد سوییسی، در سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) همراه دوست نقاشش، تیری ورنه، از راه ترکیه وارد ایران شد و نزدیک شش ماه را در تبریز گذراند. او سپس از مرز بلوچستان راهی پاکستان و افغانستان شد و روایت سفر طولانی خود (۱۹۵۳–۱۹۵۴) را که آن را «راه خیبر» می‌نامید، در کتاب راه‌ و رسم دنیا نوشت.

بوویه در این سفر تصویری زنده و دقیق از تبریزِ چند سال پس از سقوط حکومت خودمختار آذربایجان ارائه می‌دهد: شهری که میان شکوه گذشته و زخم‌های حال سرگردان بود. او محلات شهر، بازارها و خیابان‌ها، مراسم عزاداری عاشورا، عادات اجتماعی مردم، حضور خارجی‌ها و اقلیت‌های مذهبی را با دقت ثبت کرده و نشان می‌دهد زندگی روزمره چگونه با تاریخ و سیاست تنیده شده بود.

@Sociogram2023
5👍5
پنج سال پیش، محمدعلی مرادی سفری دشوار و نفس‌گیر را آغاز کرد تا داستان جنگل‌های قره‌داغ و آتش‌سوزی‌های مکرر آن‌ها را روایت کند. حاصل کار مستند ۴۵ دقیقه‌ای «مئشه تالانی» است؛ فیلمی که تجربه‌ای ژورنالیستی و نفس‌گیر از میان دود، خاکستر و طبیعت سوخته ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد چگونه کمبود امکانات و بی‌توجهی می‌تواند حیات طبیعت را به خطر بیندازد.

مثل همیشه، به دلایل نامعلوم! این فیلم اجازه اکران عمومی پیدا نکرد و تنها در جمعی محدود از فعالان محیط‌زیست به نمایش درآمد. اکنون پس از 5 سال و در پی آتش‌سوزی‌های اخیر جنگل‌های قره‌داغ، فرصتی است تا دوباره به تماشای این مستند بنشینیم. «مئشه تالانی» داستان مقاومت طبیعت، تلاش انسان‌ها برای حفاظت از آن و حسرت‌هایی است که هنوز در دل جنگل‌های قره‌داغ جا مانده‌اند، حسرت‌هایی که آتش‌سوزی‌های اخیر بار دیگر یادآور آن‌هاست.

در طی هفته‌ی گذشته بخش‌هایی از جنگل‌های قره‌داغ در منطقه دیزمار جلفا دچار حریق شد و طبق برآوردهای اولیه رسمی نزدیک به ۱۰۰ هکتار از پوشش جنگلی این منطقه از بین رفت. هرچند برخی اخبار از پایان آتش‌سوزی خبر می‌دهند، اما با توجه به اظهارات متناقض مسئولین در مورد اطفای حریق، نمی‌توان این خبر را قطعاً تایید کرد. مثل گذشته، کمبود تجهیزات و نیروهای متخصص باعث شد آتش بیشتر گسترش یابد و خسارت‌ها افزایش پیدا کند. این حادثه بار دیگر هشدار می‌دهد که حفاظت از جنگل‌های قره‌داغ بدون سرمایه‌گذاری جدی و حمایت فوری، با خطرات جبران‌ناپذیری روبه‌رو است و تماشای «مئشه تالانی» می‌تواند تصویری واقعی از این بحران به ما ارائه دهد.

تماشای این مستند را از دست ندهید: لینک فیلم

@Sociogram2023
👍96👏2
ابراهیم توفیق در این گفت‌وگوی مفصل با روزنامه هم‌میهن (1) و (2) تفسیری دقیق از وضعیت این‌سال‌های ایران ارائه می‌دهد؛ از گسست عمیق میان جامعه و سیستم تا «پس‌گرفتن»‌ فضاهایی که توسط زنان در زیر پوست زندگی روزمره ایران جریان دارد؛ از زامبی‌شدن ناسیونالیسم ایرانی تا بازخوانی جنبش‌های ۸۸ تا امروز به‌مثابه یک «رخداد» که زمان را دوپاره کرده است. اهمیت این مصاحبه در این است که توفیق، برخلاف ادبیات مرسوم، نه به سطح سیاست رسمی که به لایه‌های زیسته‌ی قدرت، زبان، فضا و کنش اجتماعی نگاه می‌کند؛ جایی که به‌زعم او ایرانِ امروز در آن در وضعیتی «هم‌فضا نبودن» گرفتار است و هرکدام راه خود را می‌رود.
الان جایی هستیم که به‌نظرم جامعه و سیستم به‌هیچ‌وجه هم‌فضا نیست؛ یعنی سیستمی وجود دارد که زندگی خودش را دارد، گاهی به این‌طرف سر می‌زند ـ معمولاً خشونت‌آمیز ـ و بعد دوباره می‌رود.

ما شاهدیم که چیزی را زنان پس گرفته‌اند و لاجرم طرف مقابل هم عقب رفته است؛ گویی فضاهای محدودتری را تشخیص می‌دهد و در آن هرکاری دل‌اش می‌خواهد می‌کند. پس اینجا پس‌گرفتن‌هایی اتفاق افتاده است؛ این موضوع گاهی رادیکال هم بوده است. پس برای این می‌گویم دراین‌باره قضاوت‌کردن سخت است که به سادگی زبان‌مند نمی‌شود؛ یعنی باجود اینکه خیلی جاها زندگی می‌‌شود ولی زبان غالب، حتی در اپوزیسیون این زبان نیست.

یک گرایش قدیمی در این سال‌ها تحریک و تقویت شده، از طرف سلطنت‌طلب‌ها، از طرف ایرانشهری‌ها که حتماً سلطنت‌طلب نیستند و به‌طورکلی از طرف ناسیونالیست‌ها و حتی از طرف اسلامیست‌های حاکم که حالا خیلی ابزاری و حساب‌گرانه سوار این ناسیونالیسم شدند که خودش را به‌ویژه در افغان‌ستیزی از بالا نشان می‌دهد. از همان ابتدای تاریخ مدرن ما به‌ویژه از زمان شکل‌گیری دولت-ملت، ایدئولوژی ناسیونالیستی شکل می‌گیرد که عرب‌ستیز و ترک‌ستیز است و به یک معنای فراختر ضدمنطقه است.

ما مشکل بنیادینی داریم و آن این است که ایرانی‌بودن نتوانسته خودش را در نسبت با منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم ـ خاورمیانه ـ تعریف کند؛ ازاین‌نظر بی‌شباهت نیستیم به اسرائیل و صهیونیسم. مثل آنها ما هم خودمان را با همسایه‌هایمان هم‌سرنوشت نمی‌بینیم. البته ما نیروهایی داشته‌ایم مثلاً در چپ‌های مارکسیست یا مذهبی در دهه‌های 40 و 50 که تحت تأثیر جهان‌سوم‌گرایی آن دوره خودشان را با جنبش‌های منطقه و فلسطین هم‌سرنوشت می‌دیدند اما این گرایش، حاشیه‌ای بوده است. گرایش غالب در ناسیونالیسم ایرانی این بوده که ما از بد حادثه افتاده‌ایم در این منطقه، وگرنه جای ما اروپاست.

ما با پرخاشگری همان ناسیونالیسم دیگرستیز روبه‌رو هستیم. البته فکر می‌کنم این پرخاشگری، اینکه به‌عنوان «روشنفکر» به حکومت تذکر بدهی که چرا جلوی این را نمی‌گیری که یک عده‌ای دارند نوروز را جور دیگری جشن می‌گیرند و اینکه چرا اجازه می‌دهی در اداره‌هایت به زبانی جز زبان فارسی حرف بزنند، بیشتر نشانه پایان یک چیز است. کسی‌که جایش محکم است، نیازی به پرخاش ندارد.

من معتقدم، ناسیونالیسم ایرانی یک حالت زامبی‌وار پیدا کرده است. در حال زورزدن است. با کسانی سروکله می‌زند که به‌نظرش ناسیونالیست نیستند، اما از آن‌طرف تا دری به تخته می‌خورد به همان متوسل می‌شود. به نظر در وضعیت عجیب‌وغریبی قرار گرفته است. شاید هم اینکه امروزه اینطور مورد اقبال است به این برگردد که تلقی و احساس غالب این است که رجعتی به یک ناسیونالیسم پرخاشگر و دیگرستیز صورت گرفته است.

برای من اتفاقات آن سال و سال‌های بعدش، یک «رخداد» است. رخداد به‌معنی وقوع امر نو، چیزی‌که نمی‌توان عِلّی توضیح‌اش داد اما این به‌معنی آن نیست که پیشینه ندارد. هر رخدادی یک شرایط امکان دارد، اما براساس شرایط امکان نمی‌توان ظهورش را توضیح داد. درواقع آن اتفاقات شکافی در زمان ایجاد می‌کند؛ زمان را به ماقبل و مابعد تقسیم می‌کند و ما را وادار می‌کند که گذشته و تاریخ را نسبت به آن بازخوانی کنیم. اگر نگوییم از حوادث 1388، از دی‌ماه 1396 به‌نظر من در یک فضا یا بازه‌ جنبشی قرار داریم. برای همین گفتم ناجنبش به‌نظرم بسنده نیست اما فضای جنبشی در تضاد با «پیشروی آرام» نیست.


@Sociogram2023
8👍3
حضور یک آشیق زن یا اجرای رقص آذربایجانی کافی است تا دوباره بهانه‌ای برای فشار بر تئاتر ترکی ساخته شود. انگار مسئله نه محتواست و نه کیفیت؛ بلکه نفس شنیدن زبان ترکی در عرصه عمومی است که حساسیت ایجاد می‌کند.

در چنین فضایی، یادآوری یک سند تاریخی ضروری است: ممنوعیت اجرای تئاتر به زبان ترکی در تبریز در دوران رضاشاه (1308). کامران سپهران در کتاب تئاترکراسی در عصر مشروطه نیز به همین ممنوعیت اجرا به زبان‌های غیرفارسی اشاره کرده و نشان داده این سیاست نه‌تنها گروه‌های تئاتری آذربایجان، بلکه هنرمندان ارمنی را هم از امکان معیشت و ادامه کار هنری محروم کرد.

تکرار همان منطق سانسور زبانی در سال ۱۴۰۴ نشان می‌دهد که کلاف سیاست فرهنگی و زبانی ایران هنوز در همان نقطه یک قرن پیش گیر کرده: ترس از تنوع و تکثر، حذف زبان‌های غیرفارسی و ناتوانی در به رسمیت شناختن چندصدایی فرهنگی.

@Sociogram2023
👍153👎2👏1
مجال (مهدی حمیدی)
Photo
چند روزی است که اجرای یک نمایش در تبریز جنجال‌های گسترده‌ای ایجاد کرده؛ عمداً می‌گویم «نمایش» نه «تئاتر»، چون درباره کیفیت هنری آن نقدهای جدی مطرح است. اما مسئله اصلی فراتر از کیفیت این اثر است. پرسش مهم‌تر این است که چگونه از دوران درخشان تئاتر موزیکال آذربایجان، از «او اولماسین، بو اولسون» (مشدی عباد) و «آرشین مال‌الان» گرفته تا «لیلی و مجنون» و «کوراوغلو»ی اوزئییر حاجی‌بیگ‌اوغلو، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که امروز امثال بابک نهرین (صمد و ممد) و مش اسماعیل بدل به نمایندگان صحنه هنری در تبریز شده‌اند؟ به باور من این سقوط سطح، انعکاس همان سیاست‌های فرهنگی و سرکوب زبان ترکی در یک‌قرنِ گذشته است
با این حال، حتی همین نمایش کم‌مایه نیز برای کسانی که با هر اثر ترکی مشکل دارند، «قابل تحمل» نیست. حضور یک آشیق زن یا اجرای رقص آذربایجانی کافی است تا دوباره بهانه‌ای برای فشار بر تئاتر ترکی ساخته شود. انگار مسئله نه محتواست و نه کیفیت؛ بلکه نفس شنیدن زبان ترکی در عرصه عمومی است که حساسیت ایجاد می‌کند.
در چنین فضایی، یادآوری یک سند تاریخی ضروری است: ممنوعیت اجرای تئاتر به زبان ترکی در تبریز در دوران رضاشاه (1308). کامران سپهران در کتاب تئاترکراسی در عصر مشروطه نیز به همین ممنوعیت اجرا به زبان‌های غیرفارسی اشاره کرده و نشان داده این سیاست نه‌تنها گروه‌های تئاتری آذربایجان، بلکه هنرمندان ارمنی را هم از امکان معیشت و ادامه کار هنری محروم کرد.

تکرار همان منطق سانسور زبانی در سال ۱۴۰۴ نشان می‌دهد که کلاف سیاست فرهنگی ایران هنوز در همان نقطه یک قرن پیش گیر کرده: ترس از تنوع و تکثر، حذف زبان‌های غیرفارسی و ناتوانی در به رسمیت شناختن چندصدایی فرهنگی.
متن سند:
جمعیت آئینه‌ی عبرت
به تاریخ ١٨ خرداد، مطابق ٢٩ ذیحجه‌ی ١٣٠٨ [٨، ژوئن، ١٩٢٩]
نمره ١٦
ضمیمه ندارد
سده‌ی سنیه‌ی اعلی حضرت قدر قدرت پهلوی خلدالله ملکه

به افتخار عصر مشعشع سلطنت اعلی حضرت پهلوی که ایران در خط اصلاحات مادی و معنوی دوره‌های تکامل را سیر می‌نماید، و به نام بسط و توسعه‌ی عالم علم و معارف که از برجسته‌ترین ماثر دوره‌ی سلطنت ذات مقدس شاهانه می‌باشد، هیات آکتورال آئینه‌ی عبرت که متشکل از جوانان هوس‌کار تبریز است، از مدت چهار سال به بعد با دادن نمایش‌های ادبی و اخلاقی و تاریخی تا اندازه که می‌تواند خدمت به معارف و تهذیب اخلاق نوع کرده و ضمنا از عایدات خود یک باب مدرسه‌ی اکابر مجانی شبانه، جهت تعلیم زبان فارسی به اشخاص بی بضاعت اداره می‌نماید.

اخیرا رئیس معارف آزربایجان به عنوان این که باید نمایش‌ها به زبان فارسی باشد، اجازه‌ی تهیه‌ی نمایش [به زبان تورکی] را نداده و بدین وسیله مانع پیشرفت خدمت دسته‌ی آکتورال آئینه‌ی عبرت می‌باشد. با شوق و سعی فوق العاده که آئینه‌ی عبرت در تهیه‌ی نمایش‌های فارسی دارد، چون اکثریت جماعت به مناسبت نداشتن همان تحصیلات ابتدائی و سواد فارسی، [در نمایشات به زبان فارسی] حاضر نشده و در موقع حضور هم التذاذ و نتیجه نمی‌برند، لذا مساله‌ی نمایش اثرات بزرگ خود را در تغییر روحیات جامعه و سوق مردم به طرف تجدد حیاتی چنان که باید نمی‌دهد. و بنابراین اجرای نظریه‌ی آقای رئیس معارف [مبنی بر تهیه و اجرای نمایش‌های فارسی] بدین فوریت، سکته‌ی بزرگ به عالم نمایش وارد آورده و خدمات چندساله‌ی هوس‌کاران نمایش را عقیم خواهد گذاشت.

اینک اتکائاً به نیات مقدسه‌ی ملوکانه‌ی اعلی‌حضرت پهلوی که تربیت و ترقی معنوی نژاد ایرانی را در راس آمال مقدس شاهانه‌ی خود قرار داده‌اند، در خواست عاجزانه می‌نماییم که با بذل توجهات ملوکانه امر فرمایند تا دستور لازمه به رئیس معارف آزربایجان در این خصوص داده شود که اجازه‌ی دادن نمایش [به زبان تورکی را] به جمعیت آئینه‌ی عبرت داده، و هیات آئینه‌ی عبرت هم در ضمن عملیات خود، با تهیه‌ی نمایش‌های فارسی، جماعت را تدریجا مانوس به نمایش‌های فارسی کرده و بدین وسیله‌ی سهل و به طرز جریان تدریجی، زبان فارسی را بین عموم معمول و تعمیم دارد.
منتظر صدور اوامر ملوکانه
[امضا: کاظم شرقی]
[مهر] هیات مدیره

منبع سند: صفحه وبلاگ مهران بهارلی

@Sociogram2023
👍145👎2👏1
مجال (مهدی حمیدی)
حضور یک آشیق زن یا اجرای رقص آذربایجانی کافی است تا دوباره بهانه‌ای برای فشار بر تئاتر ترکی ساخته شود. انگار مسئله نه محتواست و نه کیفیت؛ بلکه نفس شنیدن زبان ترکی در عرصه عمومی است که حساسیت ایجاد می‌کند. در چنین فضایی، یادآوری یک سند تاریخی ضروری است:…
منظور از آن نمایشی که گفتم، کوراوغلوی یعقوب صدیق‌جمال بود. این نقدِ محمد سیامک‌نیا بر همین اثر، نقدی درون‌ماندگار و جدی برای همه‌ی کسانی است که دغدغه‌ی هویت، فرهنگ و زبان ترکی را دارند. پرسش اصلی همان است که پیش‌تر نوشتم: چطور از آن سنت درخشان تئاتر تبریز به‌ویژه در عرصه‌ی تئاتر موزیکال به نقطه‌ای رسیده‌ایم که «شو صدیق‌جمال» بدل به محل افتخار می‌شود؟ اهمیت این نقد در آن است که از دلِ همان متن، همان صحنه و همان گفتمانی برمی‌خیزد که داعیه‌ی اعتلای فرهنگ و هنر آذربایجان را دارد؛ نه هجمه‌ای بیرونی یا مغرضانه که با ترکی مسئله دارد، بلکه صدایی از درونِ تجربه‌ی زیسته‌ی همان جهان فرهنگی و هنری. همین ویژگی است که ما را نسبت به تبعات، عوارض و آسیب‌های این پروژه‌های نمایشی هشدار می‌دهد و ضرورت بازاندیشی مسیر طی‌شده را یادآور می‌شود.

تئاتر سفید؛ هویتِ زخم‌خورده
«تئاتر به مثابه امر سوء استفاده‌گر»


پرده اول: تئاتر کی آغاز می‌شود؟
پرسش اصلی این است: نقطه‌ی آغاز نمایش کجاست؟ لحظه‌ای که نور صحنه روشن می‌شود، یا لحظه‌ای که ساختار قدرت امکان دیده‌شدن آن‌را فراهم می‌کند؟ اگر تئاتر را نه اثری نهایی روی صحنه، بلکه فرآیندی بدانیم که در درون مناسبات فرهنگی و سیاسی شکل می‌گیرد، آن‌گاه نقطه‌ی آغاز این نمایش را باید بسیار پیش‌تر جست‌وجو کرد؛ شاید در لحظه‌ای که زنگ افتتاح آن را نه جامعهٔ هنری، بلکه عامل قدرت و نیروی سرکوب به صدا درمی‌آورد، کسی که در حافظه‌ی جمعی با لباس نظامی همواره نماد قدرت و نه هنر بوده است. نمایش از همان لحظه آغاز می‌شود؛ نه روی صحنه، بلکه در هم‌نشینی تئاتر با مراجع قدرت.
این آغاز حتی پیش‌تر از این هم قابل ردیابی است، زمانی‌که بدون بازبینی -که امیدواریم هیچ تئاتری قبل از اجرا در معرض سانسور و بازبینی قرار نگیرد - و سپس با استفاده از رانت‌های مختلف اعم از رانت رسانه‌ای، فضای هنری و شبکه‌های اجتماعی به تسخیر تبلیغات یک اثر خاص درآید یا نهادهای خاص برای خرید انبوه بلیط‌های گران‌قیمت آن پیش‌قدم شوند. این‌ها همه و همه ‌پیش‌زمینه‌ای هستند که شروع تئاتر را به مخاطب قبل از هر نور و دیالوگی اعلام می‌کنند.
پرده دوم : اثر قابل رویت روی صحنه
آن‌چه که صدیق جمالی بر صحنه می‌گذارد، بیش از آن‌که تئاتر باشد، نوعی شبه‌نمایش فولکلوریک است؛ اختلاطی ناموزون از عناصر حرکتی و صحنه‌ای که نه‌ تنها هیچ کمکی به روند نمایش روی صحنه نمی‌کند، بلکه نسخه‌ای آسان‌مصرف ولی خام، پرشور اما شدتمند، به همراهی شعرهای پرطمطراق و مخاطب‌پسند- نه لزوما کمک‌کننده به داستان روی صحنه- که مصرانه به‌هم چسبانده شده‌اند تا شو احساسی، سطحی و پرزرق‌وبرق ساخته شود که حتی برای عاشقان شعر و هنر و ادبیات آذربایجان هم همچون وصله‌ی نابجا و صرفا تهییج‌کننده به نظر برسد. این ترکیب فاقد حداقل ساختار دراماتیک، تعارض نمایشی و منطق روایی است؛ عناصری که اساس هنر تئاتر را شکل می‌دهند.
به جای پرداختن به پرسش‌های بنیادین درباره‌ی هویت، تاریخ و اسطوره، نمایش به بازنمایی کلیشه‌ای از گذشته‌ی پرشکوه بسنده می‌کند، گذشته‌ای که هیچ نسبتی با امروز ندارد. مخاطب حرفه‌ای می‌پرسد: من کجای این داستان هستم؟ چه نسبتِ معاصری با اثر دارم و اگر ندارم نهایتا چه کسی دروغ می‌گوید؟ تاریخ یا مؤلف؟
نوستالژی‌ای که این نمایش‌ها عرضه می‌کنند، نه بازاندیشی هویتی و نه واکاوی زخم هویتی، بلکه یک نوستالژی مصرفی است. تجربه‌ی سال‌ها طردشدگی و اقلیت‌بودن، زخمی واقعی است که به جای بازنمایی درست از آن برای فروش بیشتر بهره‌برداری می‌شود. نهایتاً مخاطب دست خالی سالن را ترک می‌کند؛ نه ایده‌ای تازه دارد، نه چالشی فکری تجربه کرده، تنها لحظاتی دچار توهم بازگشت به شکوه می‌شود. در حالی که تئاتر چه در سنت کلاسیک و چه در اشکال مدرنش بر پایه‌ی درام، تعارض، شخصیت‌پردازی و کنش‌های نمایشی بنا شده است، اثرهای شبه فولکلور ایشان تقریباً فاقد این عناصر بنیادین‌اند. آنچه می‌ماند یک شو است که بیشتر به یک بسته‌ی فروش شبیه است تا هنر تئاتر.
همین مسئله بالایی را به مسئله زنان و استفاده مصرف گرایانه از زن در این نمایش ها هم تعمیم دهید.
پرده سوم : اثر پایان نمی‌یابد، الگوی برنده بازتولید می‌شود.
الگو بازتولید می‌شود؛ دیگران نیز همین فرمول جعلی را حتی نازل‌‌تر ادامه می‌دهند. نتیجه‌ی نهایی این مگا پروژه ها تنزل ذائقه مخاطب، ابتذال صحنه و مصرف هویت به‌عنوان کالای فرهنگی است. الگوهای بازتولید شده نه تئاترند، نه بازاندیشی هویتی؛ آن‌ها یک شو فرهنگی‌اند: شو سوءاستفاده‌گر از زخم هویت برای فروش محصولی تجاری، نوستالژی مصرفی به جای بازخوانی تاریخی، و شور و شدت به جای عمق و درام.
نهایتاً چیزی که تولید شده نه یک خلق هنری، بلکه اثریست برای مصرف و نمایشی‌سازی قدرت.
@Sociogram2023
👍11👎85
عمومی‌شدن فقر

برآوردهای مختلف، از افزایش شدید نرخ فقر طی سال‌های اخیر حکایت دارد. در گزارش‌های داخلی نرخ فقر براساس داده‌های هزینه-درآمد خانوار در سال ۱۴۰۳ بین ۳۶ تا ۴۴ درصد برآورد شده است (نرخ ۴۴ درصد مبتنی‌بر سبد خوراکی به‌روزشدۀ وزارت بهداشت است که کالری موردنیاز روزانه را ۲۳۸۰ کالری تعیین کرده است). بانک جهانی نیز در تازه‌ترین گزارش، نرخ فقر در ایران را برای سال ۲۰۲۶ حدود ۳۸.۸ درصد برآورد کرده است؛ با احتساب خط فقر ماهیانه کمتر از ۱۲ میلیون تومان برای خانوار- براساس برابری قدرت خرید دلار. جدای از این نرخ‌های متفاوت، بیش از دو دهه است که نرخ فقر مطلق کاهش پایداری- ولو کم- نداشته است. در چنین سطحی، فقر فراتر از جزئیات آماری به یک وضعیت ساختاری تبدیل شده است.

طی ۸ سال اخیر ۱۴۰۴-۱۳۹۷ نرخ فقر مطلق از حدود ۲۰ درصد به بالای ۴۰ درصد رسیده است و جمعیت زیر خط فقر مطلق بیش از دو برابر شده است؛ از حدود ۱۶ میلیون نفر به بالای ۳۴ میلیون نفر.

طی این ۸ سال دو جهش در نرخ فقر رخ داده است؛ اولی در سال‌ها ۹۸-۱۳۹۷ و دومی در سال‌های ۰۴-۱۴۰۳. در جهش اول حدود ۱۰ واحد به نرخ فقر اضافه شد و در جهش دوم برآوردها نشان می‌دهد که حداقل ۱۰ واحد دیگر به نرخ فقر اضافه می‌شود. نکتۀ مهم این است که جهش قبلی بعد از یک ثبات نسبی ۹-۸ ساله در نرخ فقر رخ داد؛ اما این بار در یک فاصلۀ ۵-۴ ساله این جهش رخ داده است.

اگر عدد اعلامی سرانۀ خط فقر مطلق از سوی دولت مبنا باشد (ماهانه ۶ میلیون و ۱۲۸ هزار تومان برای هر نفر در سال ۱۴۰۳)، خط فقر مطلق در سال ۱۴۰۳ حتی با احتساب ضریب ۲.۸ برای یک خانوار ۴ نفره (این ضریب باتوجه به افزایش سهم مسکن در سبد هزینۀ خانوار، حد پایین برآوردی است) از خط فقر ۷۰ درصد میانۀ هزینه در این سال بالاتر قرار می‌گیرد؛ یعنی فقر عملاً به یک پدیدۀ عمومی تبدیل شده است. به‌عبارتی اگر حدود ۴۰ درصد زیر خط فقر هستند، بخش زیادی از دو دهک پنجم و ششم نیز در وضعیت آستانه‌ای قرار دارند و حتی اگر هیچ شوک جدیدی به اقتصاد وارد نشود، اگر این بخش نتواند دستکم به اندازۀ تورم، درآمدش را افزایش دهد، به زیر خط فقر می‌افتد. تورم سال جاری حدود ۶۰ درصد برآورد می‌شود و دهک‌های پایین‌تر تورم معیشتی بیشتری را هم تجربه می‌کنند. وضعیت بلندمدت شاخص‌های کلان اقتصادی موجب شده تا وضعیت دهک‌ها به‌سمت پایین فشرده شود به‌طوری‌که هزینۀ دهک‌های میانی بین ۱۵ تا ۳۰ درصد از آستانۀ فقر بیشتر است و بخش زیادی از این دو دهک در وضعیت بسیار شکننده‌ای قرار دارند.

این جمعیت آستانه‌ای می‌تواند تا مدتی خود را در این محدوده با تحمل انواعی از فشارها و جابجایی در اقلام سبد هزینه‌ای نگه دارد. نظام حمایتی در سطح خانواده و جامعه نیز می‌تواند تاحدی کمک کند، اما با توجه به رکودتورمی بلندمدت در اقتصاد و همچنین فاصلۀ کم این گروه‌ها از خط فقر و ضعف بنیۀ دارایی و پس‌انداز در این گروه‌ها این وضعیت نمی‌تواند تداوم زیادی داشته باشد. جامعه براساس ظرفیت‌ها و قابلیت‌هایی که دارد تاحدامکان به خودش پناه می‌برد و پناه می‌دهد، و در این زمینه اتفاقاً جامعۀ ایران پایداری‌هایی دارد، اما از جایی به بعد چه‌بسا بر سر خودش هم آوار می‌شود و بیشترین نمود آن در تشدید انواعی از مسائل اجتماعی است. تثبیت فقر در چنین دامنه‌ای از جمعیت تأثیر کمّی و کیفی جدی بر بافت و مناسبات و سازوکارهای اجتماع خواهد گذاشت و به ازجاکندگی کارکردی و به‌تعبیری به تغییرات رانشی و فرسایشی تدریجی نهادهای رسمی و غیررسمی منجر خواهد شد. تولید سوژگی‌های مبتنی‌بر بقا و استیصال و تقلای صرف برای معیشت، صرفاً یک تغییر اقتصادی نیست، بلکه تغییری عمیقاً فرهنگی، سیاسی، و اخلاقی است.

@Omidi_Reza
👍4💔3
«استعمارزدایی از ذهن؛ سیاست زبان در ادبیات آفریقا» اثر نگوگی واتیونگو، نویسنده و روشنفکر کنیایی، مانیفستی فرهنگی و سیاسی است که تأثیر استعمار بر زبان، فرهنگ و هویت مردم آفریقا را بررسی می‌کند. واتیونگو معتقد است قدرتمندترین سلاح امپریالیسم «بمب فرهنگی» است که با تحقیر زبان و میراث ملت‌ها، جنگ روانی به راه می‌اندازد. زبان هم ابزار ارتباط و هم حامل «بانک حافظه جمعی» است. او با روایت تجربیات کودکی‌اش در کنیا نشان می‌دهد که دانش‌آموزان به خاطر صحبت کردن به زبان مادری (گیکویو) به شدت تنبیه می‌شدند؛ یکی از تکان‌دهنده‌ترین تجارب، آویزان کردن صفحه‌ای فلزی به گردن دانش‌آموز خاطی با نوشته «من خنگم» یا «من خَرَم» بود، در حالی که موفقیت در انگلیسی پاداش داشت. این فرآیند باعث بیگانگی فرهنگی و ذهنی کودک می‌شد. واتیونگو با شرح زندگی خود نشان می‌دهد چگونه سیاست‌های زبانی استعمار رنج مردم آفریقا را تشدید کرده است. این کتاب با بررسی رابطه زبان، قدرت و هویت، اثری بنیادین در مطالعات پسااستعماری و تأملی مهم درباره تأثیر استعمار بر روان و فرهنگ جوامع ارائه می‌دهد.

@Sociogram2023
👏74👍3
Forwarded from مجلۀ حوالی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اسرائیل: معماری خشونت
ساخته‌ی آنا نائومی دسوزا

در این مستند که یکی از شش مستند مجموعه‌ی معماری شورشی (Rebel Architecture) شبکه‌ی الجزیره است، فیلم‌ساز در سفری در میان شهرک‌ها و جاده‌های کرانه‌ی باختری با ایال وایزمن، معمار اسرائیلی همراه می‌شود. این مستند کوتاه نه درباره‌ی شهرک‌سازی که درباره‌ی منطق آن است. منطقی که معماری را به مثابه‌ی ابزاری برای اشغال و اعمال خشونت به کار می‌گیرد.
ایال وایزمن معمار، پژوهشگر و نظریه‌پرداز اسرائیلی است که بخش مهمی از کارهایش به مطالعه‌ی معماری اشغال و سازوکارهای فضایی شهرک‌سازی‌های اسرائیلی در کرانه‌ی باختری اختصاص دارد. او با تحلیل دقیق نقشه‌ها، زیرساخت‌ها، جاده‌ها و الگوهای ساخت‌وساز نشان می‌دهد که چگونه معماری و برنامه‌ریزی فضایی به ابزاری برای کنترل تبدیل شده است.
پیرامون این موضوع می‌توانید در #حوالی_شهرک مصاحبه‌ی آیزاک چوتنر، روزنامه‌نگار و مصاحبه‌گر ارشد نیویورکر با دانی‌یلا وایس از چهره‌های اصلی جنبش شهرک‌نشینان اسرائيل که لقب مادرخوانده‌ی شهرک‌نشینان را دارد، بخوانید. این گفت‌وگو با عنوان اول فرزندان من و ترجمه‌ی زهرا مدرس در حوالی شهرک منتشر شده است.
👍53
اجماع لندن ترجمه فارسی.pdf
981.1 KB
«اجماع لندن» چارچوب اقتصادی نوینی است که مدرسۀ اقتصاد و علوم سیاسی لندن آن را به‌عنوان جایگزینی برای «اجماع واشنگتن» معرفی کرده است. برخلاف اجماع واشنگتن که بر آزادسازی بازار، خصوصی‌سازی و انضباط مالی تأکید داشت و نابرابری را نادیده می‌گرفت، اجماع لندن بر پیوند سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی تمرکز دارد. این چارچوب مسائلی مانند نابرابری، ظرفیت دولت، سیاست‌های اجتماعی، نیروی کار، تولید، محیط زیست و تغییرات اقلیمی را در مرکز توجه قرار می‌دهد. پس از بحران مالی ۲۰۰۷ و موج اعتراضات جهانی علیه نابرابری، این دیدگاه شکل گرفت و تأکید می‌کند که رشد اقتصادی باید در خدمت رفاه جمعی باشد و بی‌توجهی به عدالت اجتماعی مانع توسعه است. مؤسسۀ عالی پژوهش تأمین اجتماعی ایران ترجمه‌ای مختصر از این گزارش را در ۷۶ صفحه منتشر کرده است. اکنون پرسش اصلی این است که آیا اجماع لندن می‌تواند جایگاه واقعی در سیاست‌های ملی پیدا کند و نابرابری و جذابیت جریان‌های راست افراطی را کاهش دهد.
@Sociogram2023
5👍1👎1🆒1
شعرِ رضا براهنی درباره‌ی 21 آذر 1325:

حوادث


در نخستین روزِ شب
یا نخستینِ شبِ روز
پشت هر بام دو سرباز تراشیدند
با دو تا سعتر پولادین
(دو تفنگ پر سرنیزه به سر)
تا گشایند به تقطیع سریع شلیک
خون گرم از رگ وحشت‌زدگانی که چنان مورچه‌ها بودند
ما دویدیم سوی خانه، در و پنجره را بستیم
پشت دیوار نشستیم و دعا خواندیم
این نخستین روز ما بود
این نخستین شب
این نخشتین شب روز وسط هفته، دو سه تیر هوایی در کردند
ما شنیدیم، دویدیم سوی خانه، در و پنجره را بستیم
پشت دیوار نشتیم و دعا خواندیم
روز ما قبل آخر
همه را خنداندند
همه را، زیرا
دو کبوتر را
آنچنان تاک تاتاک تاک، به یک چشم بهم زدن در فلق آبی روزانه‌ی ما کشتند
که کبوترها
مثل دو دستکش (انباشته از مشت گره کرده، ولی مرده)
میان لجن جوی سیاه افتادند
تا دو سه ساعت از آفاق خدا
پَر آلوده به خون می‌بارید
ناقلاها همه را خنداندند
باز کردیم در و پنجره را، رفتیم
به خیابان جدیدی رفتیم
و ندیدیم کز آفاق فضا، دستکشی خائن و پولادین
بر فراز سر ما از شبح قاتلی آویزان بود
روز آخر، همه را در همه جا کشتند
همه را در همه جا پوساندند
شهر از قهقه‌ی شلیک
قشقرق بود و صفیر و سوت
بیشرف‌ها همه می‌خندیدند
روز ما بعد آخر
دو سگ نر، دو سگ ماده، کنار جوی
جفت‌گیری می‌کردند
ما ندیدیم، ولی گویا
روز آزادی بود


(دفتر شعر مصیبتی زیر آفتاب، 1349)

@Sociogram2023
6👍4😢3👏1
شعر احمد شاملو درباره‌ی 21 آذر 1325:

آوازِ شبانه برای کوچه‌ها

خداوندانِ دردِ من، آه! خداوندانِ دردِ من!
خونِ شما بر دیوارِ کهنه‌ی تبریز شتک زد
درختانِ تناورِ دره‌ی سبز
بر خاک افتاد
سردارانِ بزرگ
بر دارها رقصیدند
و آینه‌ی کوچکِ آفتاب
در دریاچه‌ی شور
شکست.
فریادِ من با قلبم بیگانه بود
من آهنگِ بیگانه‌ی تپشِ قلبِ خود بودم زیرا که هنوز نفخه‌ی سرگردانی بیش نبودم زیرا که هنوز آوازم را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگِ من در هم ممزوج بود.
و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم
و در آفتاب ایستاده بودم اگر چند،
سایه‌ام
بر لجنِ کهنه
چسبیده بود.

ابر به کوه و به کوچه‌ها تُف می‌کرد
دریا جنبیده بود
پیچک‌های خشم سرتاسرِ تپه‌ی کُرد را فروپوشیده بود
بادِ آذرگان از آن سوی دریاچه‌ی شور فرا می‌رسید، به بامِ شهر لگد می‌کوفت و غبارِ ولوله‌های خشمناک را به روستاهای دوردست می‌افشاند.
سیلِ عبوسِ بی‌توقف، در بسترِ شهرچای به جلو خزیده بود
فراموش‌شدگان از دریاچه و دشت و تپه سرازیر می‌شدند تا حقیقتِ بیمار را نجات بخشند و به یادآوردنِ انسانیت را به فراموش‌کنندگان فرمان دهند.
من طنینِ سرودِ گلوله‌ها را از فرازِ تپه‌ی شیخ شنیدم
لیکن از خواب برنجهیدم
زیرا که در آن هنگام
هنوز
خوابِ سحرگاهم
با نغمه‌ی ساز و بوسه‌ی بی‌خبر می‌شکست.


لب خنده‌های مغموم، فشردگیِ غضب آلودِ لب‌ها شد ــ
(من خفته بودم).
ارومیه‌ی گریان خاموش ماند
و در سکوت به غلغله‌ی دوردست گوش فراداد،
(من عشق‌هایم را می‌شمردم)
تک تیری
غریوکشان
از خاموشیِ ویرانه‌ی بُرجِ زرتشت بیرون جَست،
(من به جای دیگر می‌نگریستم)
صداهای دیگر برخاست:
بردگان بر ویرانه‌های رنج آباد به رقص برخاستند
مردمی از خانه‌های تاریک سر کشیدند
و برفی گران شروع کرد.
پدرم کوتوالِ قلعه‌هایِ فتح ناکرده بود:
دریچه‌ی بُرج را بست و چراغ را خاموش کرد.
(من چیزی زمزمه می‌کردم)
برف، پایان‌ناپذیر بود
اما مردمی از کوچه‌ها به خیابان می‌ریختند که برف
پیراهنِ گرمِ برهنگیِ‌شان بود.
(من در کنارِ آتش می‌لرزیدم)
من با خود بیگانه بودم و شعرِ من فریادِ غربتم بود
من سنگ و سیم بودم و راهِ کوره‌هایِ تفکیک را
نمی‌دانستم
اما آن‌ها وصله‌ی خشمِ یکدگر بودند
در تاریکی دستِ یکدیگر را فشرده بودند زیرا که بی کسی، آنان را به انبوهیِ خانواده‌ی بی کسان افزوده بود.
آنان آسمانِ بارانی را به لبخندِ برهنگان و مخملِ زردِ مزرعه را به رؤیای گرسنگان پیوند می‌زدند. در برف و تاریکی بودند و از برف و تاریکی می‌گذشتند، و فریادِ آنان میانِ همه بی‌ارتباطی‌های دور، جذبه‌یی سرگردان بود:
آنان مرگ را به ابدیتِ زیست گره می‌زدند...

و امشب که بادها ماسیده‌اند و خنده‌ی مجنون وارِ سکوتی در قلبِ شبِ لنگان گذرِ کوچه‌های بلندِ حصارِ تنهاییِ من پُرکینه می‌تپد، کوبنده‌ی نابهنگامِ درهای گرانِ قلبِ من کیست؟
آه! لعنت بر شما، دیرآمدگانِ ازیادرفته: تاریکی‌ها و سکوت! اشباح و تنهایی‌ها! گرایش‌های پلیدِ اندیشه‌های ناشاد!
لعنت بر شما باد!
من به تالارِ زندگیِ خویش دریچه‌یی تازه نهاده‌ام
و بوسه‌ی رنگ‌های نهان را از دهانی دیگر بر لبانِ احساسِ استادانِ خشمِ خویش جای داده‌ام.
دیرگاهی ست که من سراینده‌ی خورشیدم
و شعرم را بر مدارِ مغمومِ شهاب‌های سرگردانی نوشته‌ام که از عطشِ نور شدن خاکستر شده‌اند.
من برای روسبیان و برهنگان
می‌نویسم
برای مسلولین و
خاکسترنشینان،
برای آن‌ها که بر خاکِ سرد
امیدوارند
و برای آنان که دیگر به آسمان
امید ندارند.
بگذار خونِ من بریزد و خلاءِ میانِ انسان‌ها را پُر کند
بگذار خونِ ما بریزد
و آفتاب‌ها را به انسان‌های خواب‌آلوده
پیوند دهد...

استادانِ خشمِ من ای استادانِ دردکشیده‌ی خشم!
من از بُرجِ تاریکِ اشعارِ شبانه بیرون می‌آیم
و در کوچه‌های پُرنفسِ قیام
فریاد می‌زنم.
من بوسه‌ی رنگ‌های نهان را از دهانی دیگر
بر لبانِ احساسِ خداوندگارانِ دردِ خویش
جای می‌دهم.

(احمد شاملو، 1331)
@Sociogram2023
👍85😢3
۲۱ آذر؛ ادبیات، حافظه و سیاستِ فراموشی

۲۱ آذر در تاریخ معاصر آذربایجان و ایران روزی چندلایه و مسئله‌مند است: روز تشکیل دولت خودمختار آذربایجان در سال ۱۳۲۴ و هم‌زمان، یادآور فروپاشی آن پس از یک سال و سرکوب‌های خونینی که در پی آمد. این روز نه فقط یک واقعه سیاسی، بلکه گره‌گاهی از تاریخ، حافظه و فراموشی است. هم‌زمانی تولد احمد شاملو و رضا براهنی با این تاریخ، تصادفی نادر اما معنا‌دار است؛ گویی تاریخ و ادبیات در یک نقطه به هم رسیده‌اند و دو نسبت متفاوت با یک تجربه تاریخی را نمایندگی می‌کنند.
احمد شاملو در شعر آوازِ شبانه برای کوچه‌ها به کشتار مردم آذربایجان پس از سقوط فرقه دموکرات پرداخته است؛ شعری که بعدها گفته می‌شود نسبت به آن دچار تردید یا پشیمانی شد. با این‌همه، مواجهه شاملو با ۲۱ آذر صرفاً به این شعر محدود نمی‌شود. نوشته‌ی پرماجرای او با عنوان میراث، که به گفته خودش نزدیک‌ترین و شبیه‌ترین اثر به اوست، نیز با پس‌زمینه حوادث آن یک سال شکل گرفته است. این اثر ابتدا به صورت رمان نوشته می‌شود، اما پس از گم‌شدن نسخه‌ی اولیه، شاملو آن را دوباره، این بار در قالب فیلمنامه، بازنویسی می‌کند و از اواخر دهه‌ی شصت در اختیار مسعود کیمیایی قرار می‌دهد؛ پروژه‌ای که تا امروز به سرانجام نرسیده است.
داستان میراث در آذرماه ۱۳۲۴ می‌گذرد: مواجهه‌ی پسری با پدرِ مرده‌اش، خانه‌ای که مرگ تمام فضای آن را اشغال کرده و تاریخی که همچون سایه‌ای سنگین بر روابط انسانی افتاده است. در این‌جا، تاریخ نه به‌مثابه بیانیه سیاسی، بلکه به‌صورت تراژدی و فقدان وارد متن می‌شود. شاملو بیش از آن‌که مورخ ۲۱ آذر باشد، شاعرِ زخمی است که از دل ویرانی عبور می‌کند.
اما نسبت رضا براهنی با دولت خودمختار آذربایجان به‌کلی متفاوت است. براهنی در مقام نویسنده، شاعر و روشنفکر سیاسی، عمر خود را صرف نوشتن درباره‌ی حقانیت این تجربه‌ی شکست‌خورده کرد؛ نه برای بازسازی نوستالژیک آن، بلکه برای مقاومت در برابر سیاست فراموشی. او به‌خوبی به آن گزاره هشداردهنده‌ی والتر بنیامین آگاه بود که «عطیه دمیدن بر بارقه‌ی امید، تنها از آنِ مورخی است که یقین دارد اگر دشمن پیروز شود، حتی مردگان نیز در امان نخواهند بود» و این دشمن، تا امروز، همواره فاتح بوده است.
براهنی این کابوس تاریخی را در قالب‌های گوناگون نوشت: از شعر حوادث که خود می‌گوید آن را به انگلیسی ترجمه و در مجلات آمریکایی منتشر کرد تا رمان مردگان خانه وقفی که مستقیماً به وقایع فرقه دموکرات آذربایجان می‌پردازد و بعدها گم‌وگور می‌شود. او بخش‌هایی از این رمان را در رازهای سرزمین من بازنویسی می‌کند؛ گویی تاریخ، مدام از شکلی به شکل دیگر بازمی‌گردد و اجازه‌ی بسته‌شدن نمی‌دهد. براهنی به نقل از جیمز جویس می‌گوید رمان‌نویس کسی است که «کابوس تاریخ» را می‌نویسد؛ و او مهم‌ترین کابوس زندگی‌اش و شاید تاریخ آذربایجان را بی‌وقفه نوشت. هزینه‌ی این حافظه‌مندی، طرد، جنجال و حذف بود؛ و از همین رو، براهنی به یکی از مناقشه‌برانگیزترین چهره‌های ادبیات ایران بدل شد.
از این منظر، براهنی حافظه‌ای ترکی و آذربایجانی در متن زبان فارسی است؛ حافظه‌ای که نگذاشت کابوس ۲۱ آذر به سکوت سپرده شود. اگر شاملو تاریخ را در قالب تراژدی انسانی روایت کرد، براهنی در دل تاریخ ماند و با آن درگیر شد. تفاوت این دو نه در اخلاق یا انسان‌دوستی، بلکه در نسبت‌شان با سیاست حافظه است: یکی از دل ویرانی عبور می‌کند، دیگری در برابر فراموشی می‌ایستد.
@Sociogram2023
11👍5🕊1
تلگراف رمزی قوام و تاریخِ سرکوب آذربایجان

هر سال، در چنین روزهایی، رسانه‌های جریان اصلی دوباره شیپور «نجات آذربایجان» را می‌دمند؛ نجاتی که بیش از همه سلطنت‌طلبان آن را به نام رژیم پهلوی قاب می‌کنند و از آن افتخاری ملی می‌سازند. اما زیر این هیاهوی نفرت‌بار، یک سؤال هنوز بی‌پاسخ مانده است: آیا این نجات بود یا سرپوشی بر قتل‌عام و سرکوب مردم آذربایجان؟!
پس از ورود ارتش شاهنشاهی به آذربایجان، کشتارهایی رخ داد که تاریخ رسمی یا آن‌ها را به فراموشی سپرد، یا در حاشیه‌هایی مبهم و کم‌رمق دفن کرد. روایت غالب ساخته شد که گویا «مردم» خود به حساب وابستگان حکومت خودمختار رسیدند و وطن را با خون تطهیر کردند. اما حافظه‌ی آذربایجان سر به زیر خاک نسپرد. ۲۱ آذر هنوز صدایی است که از زیر آوار آرشیوهای رسمی برمی‌خیزد و زخم‌های تاریخی‌اش را عریان به نمایش می‌گذارد.
تاریخ از ما می‌خواهد زوایای پنهان این وقایع را آشکار کنیم؛ گوشه‌هایی که کسی جرئت نکرده نگاه کند و سطرهایی که با جوهر سکوت و فراموشی نوشته شده‌اند. یکی از مهم‌ترین این اسناد، نامه‌ای است از احمد قوام به محمدرضا شاه پهلوی در ۲۵ خرداد ۱۳۲۹؛ کسی که طراح و عامل اصلی سرکوب و فروپاشی حکومت خودمختار آذربایجان بود و پس از این وقایع خیلی زود از قدرت کنار گذاشته شد. نامه او پرده از جنایات انجام‌شده پس از فروپاشی فرقه برمی‌دارد و تلنگری است بر کسانی که هنوز «نجات» را با خون و ویرانی قاب می‌کنند.
قوام ابتدا در ۲۶ اسفند ۱۳۲۸ نامه‌ای به شاه نوشت و نسبت به افزایش نامحدود اختیارات پادشاهی و تشکیل مجلس دوم مؤسسان و عواقب این سیاست هشدار داد. در پاسخ، ابراهیم حکیمی، وزیر دربار، در ۱۹ خرداد ۱۳۲۹ طی پاسخی تند و عتاب‌آمیز اعلام کرد که لقب «حضرت اشرف» از او پس گرفته شود. در واکنش به این نامه، قوام از لندن نامه‌ای مفصل و دوباره به شاه نوشت و در بخشی از آن، با گذری معنادار به حوادث آذربایجان و سرنوشت شوم این دیار پس از ورود ارتش شاهنشاهی اشاره کرد؛ نامه‌ای که امروزه همچون فانوسی بر تاریکی تاریخ می‌درخشد.
....پس‌ ناچارم‌ بر خلاف‌ مسلک‌ و رویه خود که‌ هیچوقت‌ دعوی‌ حسن ‌خدمت‌ نکرده‌ام‌ و هر خدمتی‌ را وظیفه‌ ملّی و وطن‌پرستی‌ خود دانسته‌ام‌، در این‌ مورد با کمال‌ جسارت‌ و با رقت‌ قلب‌ و سوز دل ‌به‌ عرض‌ برسانم‌ که‌ به‌ خدای ‌لایزال‌ قسم‌ روزی‌ که‌ تقدیرنامه ‌اعلیحضرت‌ به‌ خط‌ مبارک‌ به‌ افتخار فدوی‌ رسید که‌ ضمن‌ تحسین‌ و ستایش‌ فرموده‌ بودند سهم‌ مهم‌ اصلاح‌ امور آذربایجان ‌به‌ وسیله‌ فدوی‌ انجام‌ یافته‌ است ‌متحیر بودم‌ که‌ چگونه‌ افتخار ضبط‌ و قبول‌ آن‌ را حائز شوم‌ زیرا غیر از خود برای‌ احدی‌ در انجام‌ امور آذربایجان‌ سهم ‌و حقی‌ قایل‌ نبودم‌ و فقط‌ نتیجه‌ تدبیر و سیاست‌ این‌ فدوی‌ بود که‌ بحمدالله‌ مشکل‌ آذربایجان‌ حل‌ شد و اهالی‌ رشید و غیرتمند آذربایجان‌ با سیاست‌ فدوی‌ یاری‌ و همکاری‌ نمودند و بعد که‌ بحمدالله‌ اعلیحضرت‌ با جاه‌ و جلال‌ تشریف‌فرمای‌ آذربایجان‌ شدند و برخلاف‌ انتظار اعلیحضرت‌ در بعضی‌ نقاط‌ استفاده‌جویی‌ و غارتگری‌ شروع‌ شد، با تلگراف‌ رمز عرض‌ کردم‌ اگر نتیجه‌ زحمات‌ واقدامات‌ این‌ است‌ از این‌ تاریخ ‌فدوی‌ مسئول‌ امور آذربایجان‌ نیستم‌ و ای‌ کاش‌ به‌ جای‌ این‌ تهمت‌ها و بی‌انصافی‌ها که‌ برخود اهالی‌ آذربایجان‌ معلوم‌ است‌، در آبادی‌ و عمران‌ و رفع‌ خرابی‌ها و خسارت ها توجه ‌بیشتری‌ مبذول‌ شده‌ بود که‌ اهالی‌ رنج‌ دیده‌ و فلک‌ زده‌ آنجا به‌ اطراف‌ و اکناف‌ پراکنده ‌نمی‌شدند و مال‌ و حشم‌ خود را برای‌ معاش‌ یومیه‌ به‌ ثمن‌ بخس‌ نمی‌فروختند و امروز بعد از چهارسال‌ آذربایجان‌ به‌ صورت‌ بهتر و آبرومندتری‌ عرض‌ اندام‌ می‌نمود....

این نامه، اعترافی تلویحی از زبان قدرت است؛ سندی که نشان می‌دهد روایت «نجات آذربایجان» نه صرفاً ساده‌سازی، بلکه پرده‌پوشی بر خشونت و ویرانی پس از ۱۳۲۵ بوده است و آشکار می‌کند که اسناد دست‌اول قتل‌عام، پاکسازی‌های فرهنگی و امحاء حافظه تاریخی مردم آذربایجان، در لابه‌لای تلگراف‌های رمزی به مرکز منتقل شده‌اند و برای یافتن حقیقت، باید دل به دل این رمزها زد.
@Sociogram2023
👍155
فوتبال درام است. این جمله ورد زبان مردم است. البته باید این نکته مهم را هم اضافه کنم که به نظر من، فوتبال درامی است حقیقی‌تر از تئاتر. اگر تئاتر طی قرن گذشته به شکل غم‌انگیزی کم‌رمق شده و در حال احتضار است... درام در فوتبال و به شکل فوتبال همچنان حیات دارد. فوتبال نه تنها نزدیک‌ترین تجربه به تجربه تئاتر باستانی در آتن یا اپیداروس است...، بلکه مشخصه‌اش هم همان ویژگی بنیادین تئاتر باستان است: تقدیر...

سایمون کریچلی
به چه فکر می‌کنیم وقتی به فوتبال فکر می‌کنیم
مترجم سیاوش آقازاده، نشر ققنوس، ص 65

@Sociogram2023
👍146👏1
🔹 سیاه‌پوستی در حاشیه‌ی ایران: قومیت، زبان و ملت در باشو غریبه کوچک

🖋 نوشته: ژاویر وینگهام / ترجمه: مهدی حمیدی شفیق

باشو در لایه‌های زیرین، تنشی پیچیده میان نژاد، جنسیت، طبقه و ملت را به نمایش می‌گذارد. هویت‌ها، همچون خود باشو، در موقعیت‌های مختلف بر یکدیگر پیشی می‌گیرند و یکدیگر را شکل می‌دهند. از خلال این چارچوب، روشن می‌شود که سیاه‌پوستی چگونه جایگاه باشو را در نظم دولت–ملت مختل می‌کند و نشان می‌دهد بدن‌های سیاه را نمی‌توان به‌طور مطلق از دایره‌ی «ایرانی‌بودن» طرد کرد. زبان نیز بار دیگر یادآور می‌شود که فارسی، هرچند زبان رسمی، اما نماینده‌ی تمام تجربه‌های ایرانی از حیث قومیت و جنسیت نیست. باشو، غریبه کوچک با چنین ظرافتی این گره‌های پیچیده را در هم می‌تند که هر بار تماشای آن، لایه‌ای تازه از درایت و جسارت بیضایی را آشکار می‌سازد؛ شایسته‌ی عنوان «بهترین فیلم ایرانی تمام دوران».

ادامه مقاله را از اینجا بخوانید

https://t.me/ISA_Tabriz
👏105👍2