هنر_آلترناتیو_در_دورهی_جنگ_مهدی_حمیدی_شفیق.pdf
574.3 KB
🖋 رادیو ZID و فرهنگ جایگزین در دوران محاصرهی سارایوو
هنر آلترناتیو در دورهی جنگ
✅ در دل محاصرهی سارایوو، جایی که هر خیابان میتوانست پایان زندگی باشد، رادیویی کوچک با صدایی آلترناتیو در برابر گلولهها ایستاد. هنرمندانی که نه پروپاگاندا میساختند و نه شعار میدادند، بلکه از دل تاریکی، نور پخش کردند. کنسرتی زیر آتش، شعری در سرمای شب، برنامهای رادیویی با صدای کودکان؛ و فرهنگی که بیهیاهو، از دل زخمها عبور کرد و بدل به حافظهی جمعی یک شهر شد.
✅ این متن، تنها یک گزارش تاریخی نیست. تجربهای الهامبخش است از آنچه میتوان هنر آلترناتیو در زمان جنگ نامید؛ تجربهای که نشان میدهد حتی زیر آوار، اگر رادیویی روشن بماند و سازی کوک شود، میتوان جامعهای زنده، مقاوم و انسانی ساخت.
✅ خواندن این روایت، برای روزهایی که بار دیگر صدای جنگ در گوشهوکنار منطقه میپیچد، یادآور امکانهایی است که هنوز زندهاند.
@Sociogram2023
هنر آلترناتیو در دورهی جنگ
✅ در دل محاصرهی سارایوو، جایی که هر خیابان میتوانست پایان زندگی باشد، رادیویی کوچک با صدایی آلترناتیو در برابر گلولهها ایستاد. هنرمندانی که نه پروپاگاندا میساختند و نه شعار میدادند، بلکه از دل تاریکی، نور پخش کردند. کنسرتی زیر آتش، شعری در سرمای شب، برنامهای رادیویی با صدای کودکان؛ و فرهنگی که بیهیاهو، از دل زخمها عبور کرد و بدل به حافظهی جمعی یک شهر شد.
✅ این متن، تنها یک گزارش تاریخی نیست. تجربهای الهامبخش است از آنچه میتوان هنر آلترناتیو در زمان جنگ نامید؛ تجربهای که نشان میدهد حتی زیر آوار، اگر رادیویی روشن بماند و سازی کوک شود، میتوان جامعهای زنده، مقاوم و انسانی ساخت.
✅ خواندن این روایت، برای روزهایی که بار دیگر صدای جنگ در گوشهوکنار منطقه میپیچد، یادآور امکانهایی است که هنوز زندهاند.
@Sociogram2023
❤3
✅ یادداشت جلال آلاحمد و سیمین دانشور در دفتر مهمانان کیبوتص ایلات هشاخر
جلال آلاحمد:
«صرفنظر از پذیرایی گرم این حضرات، من اینجا آدمهایی را دیدم که هرگز انتظار دیدنشان در یک کیبوتص را نداشتم. آدمهایی فهمیده، کتابخوان و روشن. در حدودی نوعی حکومت حکمای افلاطون ایجا عملی شده است. اگر اغراق نکنم اسراییل همیشه برای من مساوی [ناخوانا] است با کیبوتص و حالا میفهمم چرا.»
سیمین دانشور
«بنظرم کیبوتص جواب سئوال یا مشکل غالب کشورها و از آن جمله کشور ما میباشد.»
برگرفته از سفر جلال و سیمین به اسراییل در سال 1963 م/ 1341 ش
✅ ایلات هشاخر واژهای عبری است و برگرفته از کتاب مزامیر به معنای ستارهی سحرگاهی. به عبری نام سرزمینی است که این کیبوتص بر روی آن قرار قرار گرفته است.
@Sociogram2023
جلال آلاحمد:
«صرفنظر از پذیرایی گرم این حضرات، من اینجا آدمهایی را دیدم که هرگز انتظار دیدنشان در یک کیبوتص را نداشتم. آدمهایی فهمیده، کتابخوان و روشن. در حدودی نوعی حکومت حکمای افلاطون ایجا عملی شده است. اگر اغراق نکنم اسراییل همیشه برای من مساوی [ناخوانا] است با کیبوتص و حالا میفهمم چرا.»
سیمین دانشور
«بنظرم کیبوتص جواب سئوال یا مشکل غالب کشورها و از آن جمله کشور ما میباشد.»
برگرفته از سفر جلال و سیمین به اسراییل در سال 1963 م/ 1341 ش
✅ ایلات هشاخر واژهای عبری است و برگرفته از کتاب مزامیر به معنای ستارهی سحرگاهی. به عبری نام سرزمینی است که این کیبوتص بر روی آن قرار قرار گرفته است.
@Sociogram2023
❤1👍1
مجال (مهدی حمیدی)
✅ یادداشت جلال آلاحمد و سیمین دانشور در دفتر مهمانان کیبوتص ایلات هشاخر جلال آلاحمد: «صرفنظر از پذیرایی گرم این حضرات، من اینجا آدمهایی را دیدم که هرگز انتظار دیدنشان در یک کیبوتص را نداشتم. آدمهایی فهمیده، کتابخوان و روشن. در حدودی نوعی حکومت حکمای…
جلال آلاحمد در سرزمین عزراییل: تناقضی در شیفتگی به اسراییل
جلال آلاحمد را شاید بتوان یکی از متناقضترین چهرههای روشنفکری در تاریخ معاصر ایران دانست؛ نویسندهای که با مارکسیسم آغاز کرد و با ستایش شیخ فضلالله نوری به پایان رسید. او با انتشار غربزدگی به چهرهای نادر در میان روشنفکران بدل شد که نهتنها از سوی جمهوری اسلامی طرد نشد، بلکه مورد تمجید رهبران انقلاب نیز قرار گرفت. این کتاب، با وجود سطحینگری و نگاه اتهامزنانهاش به سنت روشنفکری ایرانی، جایگاهی نمادین در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی یافت.
اما یکی از وجوه کمتر دیدهشدهی زندگی فکری آلاحمد، ستایش او از اسرائیل و بهویژه سوسیالیسم عبریِ متجلی در کیبوتصهاست. برای او، اسرائیل نمونهای موفق از توسعهی بومی بود؛ کشوری که توانسته بود بدون غربی شدن، مدرن شود، و سنتزی از غرب و شرق را در خود ایجاد کند. عجیب آنکه در نظامی که دشمنی با اسرائیل یکی از ستونهای ایدئولوژیک آن بهشمار میرود، جلال آلاحمد همچنان یکی از تأییدشدهترین و تمجیدشدهترین چهرههای روشنفکری باقی مانده است.
این شیفتگی در سفرنامهی کمتر شناختهشدهی او با عنوان سفر به ولایت عزرائیل بهوضوح منعکس شده است؛ گزارشی از سفر ۱۳ روزهی آلاحمد و سیمین دانشور به اسرائیل در سال ۱۳۴۲ که به دعوت زوی رافیاه، دیپلمات جوان اسرائیلی مقیم تهران، انجام شد. در این سفر، آنها از شهرها و جاذبههای مختلف دیدن کردند: از تماشای نمایش جنگ و صلح در تلآویو و اقامت در کیبوتص «اییلت هشاخر» در جلیل گرفته تا بازدید از مرکز یادبود «یَد و شم» و دیدار با وزیر آموزش و پرورش اسرائیل (که آنها را به ناهاری همراه با شراب دعوت کرده بود). دانشور نیز در دانشگاه عبری اورشلیم دو بار سخنرانی کرد.
علاقهی آلاحمد به اسرائیل، البته پیش از این سفر شکل گرفته بود. او و جمعی از روشنفکران همنسلش پس از خروج از حزب توده در اواخر دههی ۱۳۲۰، کیبوتص را بدیلی جذابتر نسبت به کلخوزهای شوروی یافتند. از آن پس، جلال به خوانندهی پیگیر نشریات عبری بدل شد و کیبوتص را «سنگ بنای اسرائیل» نامید.
او اسرائیل را نهفقط بهخاطر کیبوتص، بلکه بهمثابهی الگویی برای ایران میستود؛ کشوری که با حفظ هویت یهودی، توانسته بود ابزارها و فناوریهای غربی را جذب کرده و در خدمت توسعه قرار دهد، بدون آنکه در هویت غربی حل شود. از نگاه آلاحمد، این همان چیزی بود که روشنفکران ایرانی میکوشیدند برای کشور خود بیابند: راهی برای نوسازی، بدون خودباختگی.
با اینحال، پس از «جنگ شش روزه»، بسیاری از روشنفکران ایرانی که زمانی با نگاه همدلانه به اسرائیل مینگریستند، از آن فاصله گرفتند. دربارهی نسخهی نهایی سفرنامهی آلاحمد نیز تردیدهایی وجود دارد. متن کامل آن نخستینبار در سال ۱۳۶۳ و با عنوان سفر به ولایت عزرائیل، توسط شمس آلاحمد منتشر شد؛ برادری که پیشتر بهنادرست ادعا کرده بود جلال به دست ساواک کشته شده و بعدها از سوی آیتالله خمینی به عضویت «کمیتهی انقلاب فرهنگی» نیز درآمد. گفته میشود شمس در تنظیم نهایی سفرنامه دست برده یا دستکم در روایت آن نقش مؤثری داشته است.
این سفرنامه در سال 2017 با عنوان The Israeli Republic به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شده است.
در تکمیل این روایت، نگاهی هم به این تحلیل دقیق در آسو بیندازید:
«آلاحمد، هم ستایشگر اسرائیل و هم الهامبخش انقلاب اسلامی»
@Sociogram2023
جلال آلاحمد را شاید بتوان یکی از متناقضترین چهرههای روشنفکری در تاریخ معاصر ایران دانست؛ نویسندهای که با مارکسیسم آغاز کرد و با ستایش شیخ فضلالله نوری به پایان رسید. او با انتشار غربزدگی به چهرهای نادر در میان روشنفکران بدل شد که نهتنها از سوی جمهوری اسلامی طرد نشد، بلکه مورد تمجید رهبران انقلاب نیز قرار گرفت. این کتاب، با وجود سطحینگری و نگاه اتهامزنانهاش به سنت روشنفکری ایرانی، جایگاهی نمادین در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی یافت.
اما یکی از وجوه کمتر دیدهشدهی زندگی فکری آلاحمد، ستایش او از اسرائیل و بهویژه سوسیالیسم عبریِ متجلی در کیبوتصهاست. برای او، اسرائیل نمونهای موفق از توسعهی بومی بود؛ کشوری که توانسته بود بدون غربی شدن، مدرن شود، و سنتزی از غرب و شرق را در خود ایجاد کند. عجیب آنکه در نظامی که دشمنی با اسرائیل یکی از ستونهای ایدئولوژیک آن بهشمار میرود، جلال آلاحمد همچنان یکی از تأییدشدهترین و تمجیدشدهترین چهرههای روشنفکری باقی مانده است.
این شیفتگی در سفرنامهی کمتر شناختهشدهی او با عنوان سفر به ولایت عزرائیل بهوضوح منعکس شده است؛ گزارشی از سفر ۱۳ روزهی آلاحمد و سیمین دانشور به اسرائیل در سال ۱۳۴۲ که به دعوت زوی رافیاه، دیپلمات جوان اسرائیلی مقیم تهران، انجام شد. در این سفر، آنها از شهرها و جاذبههای مختلف دیدن کردند: از تماشای نمایش جنگ و صلح در تلآویو و اقامت در کیبوتص «اییلت هشاخر» در جلیل گرفته تا بازدید از مرکز یادبود «یَد و شم» و دیدار با وزیر آموزش و پرورش اسرائیل (که آنها را به ناهاری همراه با شراب دعوت کرده بود). دانشور نیز در دانشگاه عبری اورشلیم دو بار سخنرانی کرد.
علاقهی آلاحمد به اسرائیل، البته پیش از این سفر شکل گرفته بود. او و جمعی از روشنفکران همنسلش پس از خروج از حزب توده در اواخر دههی ۱۳۲۰، کیبوتص را بدیلی جذابتر نسبت به کلخوزهای شوروی یافتند. از آن پس، جلال به خوانندهی پیگیر نشریات عبری بدل شد و کیبوتص را «سنگ بنای اسرائیل» نامید.
او اسرائیل را نهفقط بهخاطر کیبوتص، بلکه بهمثابهی الگویی برای ایران میستود؛ کشوری که با حفظ هویت یهودی، توانسته بود ابزارها و فناوریهای غربی را جذب کرده و در خدمت توسعه قرار دهد، بدون آنکه در هویت غربی حل شود. از نگاه آلاحمد، این همان چیزی بود که روشنفکران ایرانی میکوشیدند برای کشور خود بیابند: راهی برای نوسازی، بدون خودباختگی.
با اینحال، پس از «جنگ شش روزه»، بسیاری از روشنفکران ایرانی که زمانی با نگاه همدلانه به اسرائیل مینگریستند، از آن فاصله گرفتند. دربارهی نسخهی نهایی سفرنامهی آلاحمد نیز تردیدهایی وجود دارد. متن کامل آن نخستینبار در سال ۱۳۶۳ و با عنوان سفر به ولایت عزرائیل، توسط شمس آلاحمد منتشر شد؛ برادری که پیشتر بهنادرست ادعا کرده بود جلال به دست ساواک کشته شده و بعدها از سوی آیتالله خمینی به عضویت «کمیتهی انقلاب فرهنگی» نیز درآمد. گفته میشود شمس در تنظیم نهایی سفرنامه دست برده یا دستکم در روایت آن نقش مؤثری داشته است.
این سفرنامه در سال 2017 با عنوان The Israeli Republic به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شده است.
در تکمیل این روایت، نگاهی هم به این تحلیل دقیق در آسو بیندازید:
«آلاحمد، هم ستایشگر اسرائیل و هم الهامبخش انقلاب اسلامی»
@Sociogram2023
آسو
آل احمد، هم ستایشگر اسرائیل و هم الهامبخش انقلاب اسلامی
جلال آل احمد از تأثیرگذارترین روشنفکران ایرانی پیش از انقلاب اسلامی بود، و پس از انقلاب نیز مورد تجلیل جمهوری اسلامی و رهبر اسرائیلستیزِ آن قرار گرفت. آل احمد برای مبارزه با آنچه «غربزدگی» خوانده بود به آیتالله خمینی نزدیک شد، هرچند که خود ستایشگر اسرائیل…
❤4👍4
Forwarded from No+
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴این افسر سابق آمریکایی شهادت میدهد
🟨«او[پسر نوجوان] ۸ کیلومتر پیاده آمده بود تا به آنجا برسد. بدون کفش، بله. احتمالاً روزها بود که چیزی نخورده بود.
او از خاکریز عبور کرده بود و من صدای تیراندازی را شنیدم. پس به بالای خاکریز دویدم تا نگاه کنم، و آنجا فلسطینیهای کشتهشده بودند. او یکی از آنها بود.»
@GoftandNO
#نسلکشیاسراییل
🟨«او[پسر نوجوان] ۸ کیلومتر پیاده آمده بود تا به آنجا برسد. بدون کفش، بله. احتمالاً روزها بود که چیزی نخورده بود.
او از خاکریز عبور کرده بود و من صدای تیراندازی را شنیدم. پس به بالای خاکریز دویدم تا نگاه کنم، و آنجا فلسطینیهای کشتهشده بودند. او یکی از آنها بود.»
@GoftandNO
#نسلکشیاسراییل
😢3👍1
🖋 رویارویی با فتیشیسم مشروطه: تاریخ بدون مردم
چطور ممکن است یک فرمان سلطنتی، هم مبدأ دموکراسی و آزادی باشد و هم زمینهساز بازتولید استبداد؟ چگونه میتوان از «قانونگرایی» سخن گفت، در حالیکه مردم، بهعنوان موضوع اصلی سیاست، در بیشتر روایتهای تاریخی آن غایباند؟ این تناقضها وقتی پررنگتر میشوند که به تجربهی جنبش مشروطه در ایران نگاه کنیم.
چهاردهم مرداد، روز امضای فرمان مشروطه، هر سال با آیینهایی رسمی از سوی دولت، رسانهها، سیاستمداران و روشنفکران مختلف گرامی داشته میشود. روزی که بهعنوان نقطهی عطفی در تاریخ معاصر ایران شناخته میشود: آغاز مدرنیته سیاسی، تولد قانون اساسی، ظهور ملت و مشارکت مردم در نظم جدید. اما در پس این روایت نوستالژیک و اغلب تجلیلآمیز، پرسشهایی بنیادیتر پنهان شدهاند که سالهاست به حاشیه رانده شدهاند.
مشروطه در روایت غالب، نه صرفاً یک رخداد تاریخی، بلکه بیش از آن، یک شیء نمادین و مقدس است. گویی در ذات خود، عدالت، آزادی و پیشرفت را حمل میکند؛ بینیاز از بازخوانی زمینههای اجتماعی و تناقضات درونیای که آن را ممکن یا ناممکن کردند. همینجاست که باید از فتیشیسم مشروطه سخن گفت: وضعیتی که در آن، مشروطه از بستر تاریخیاش گسسته میشود و به الگویی فرازمانی و جاودانه بدل میگردد. در این وضعیت، مشروطه نه فهم میشود، نه نقد؛ بلکه صرفاً ستایش میشود آن هم در قالب یک جنبش نخبگانی!
فتیشیسم مشروطه یعنی اسطورهسازی از تجربهای تاریخی و پرتناقض. یعنی فروکاست یک فرایند پیچیده به یک متن مقدس؛ به قانون اساسیای که گویی ذاتاً مترقی است یا فرمان سلطنتیای که فراتر از زمانهی خود مینماید. در این روایت، مردم یا اصلاً حضور ندارند، یا اگر هستند، در حاشیهاند؛ به تودههایی بیشکل، هیجانزده و تحریکپذیر تقلیل مییابند که با خطابههای پرشور یا فتاوای روحانیان به صحنه فراخوانده میشوند.
اما این فتیشیسم فقط به روایت رسمی محدود نیست. تقریباً همهی طیفهای سیاسی در آن سهیماند. پادشاهیخواهان، مشروطه را میراث مشروع خود میدانند و از شاهِ مشروطهخواه اسطوره میسازند؛ جمهوریخواهان، آن را نقطهی آغاز جدال تاریخی با استبداد سلطنتی میخوانند؛ چپها، از آن بهعنوان قیام تودههای فرودست علیه سلطهی طبقاتی یاد میکنند؛ ملیگرایان، مشروطه را زادروز هویت ملی مدرن میدانند؛ و در آذربایجان، مشروطه بهعنوان افتخار منطقهای و خاستگاه پیشتازان تجدد روایت میشود. گرچه این روایتها با هم تفاوت دارند، اما در یک چیز مشترکاند: همه در تلاشاند تا این اسطورهی ارزشمند را تصاحب کنند.
فتیشیسم مشروطه ما را از فهم تاریخی آن بازمیدارد. بهجای آنکه بپرسیم چه نیروهایی آن را ساختند، چه کسانی حذف شدند، و چرا شکست خورد، همچنان دربارهی آنچه باید میبود خیالپردازی میکنیم. حتی نقد مشروطه نیز گاه در دام همین فتیشیسم میافتد؛ نقدی که همچنان آن را یک «آرمان از دسترفته» میبیند که باید بازگردانده شود، نه تجربهای تاریخی که باید با همهی شکستها، محدودیتها و تضادهایی که داشت خوانده شود.
یکی از مهمترین غایبان تاریخنگاری مشروطه، مردماند. تاریخنگاری رسمی در قالب گفتمانهای سیاسی مختلف اغلب مردم را نادیده میگیرد یا صرفاً زمانی به رسمیت میشناسد که به قهرمانان تبدیل شده باشند. هنوز کمتر گفته شده که مشروطه در تبریز، چگونه در دل یک شورش اجتماعی زاده شد؛ چگونه کارگران چاپخانه، مهاجران قفقازی، نیروهای شبهنظامی، و بازاریان در کنار یکدیگر سنگر بستند؛ چگونه در خراسان یا جنوب ایران، بسیاری از مردم حتی نمیدانستند مشروطه چیست. تاریخ مشروطه اغلب از منظر نخبگان نوشته شده: شاه، روحانی، روشنفکر، نماینده مجلس. اما تاریخنگاری از پایین، تاریخ مردمی مشروطه، هنوز غایب است.
اگر میخواهیم از چرخهی بازتولید اسطورههای سیاسی بیرون بیاییم، باید از مشروطه اسطورهزدایی کنیم. باید آن را نه چون افسانهای مقدس، بلکه چون تجربهای متناقض، محدود و تاریخی ببینیم. فقط در این صورت است که میتوان پرسید: چرا مشروطه شکل گرفت و چگونه شکست خورد؟ مردم چه جایگاهی در آن داشتند؟ چه کسانی در حاشیه ماندند؟ و مهمتر از همه، چگونه میتوان تاریخ را نه از زبان قهرمانان و نخبگان، بلکه از منظر مردم نوشت؟
@Sociogram2023
چطور ممکن است یک فرمان سلطنتی، هم مبدأ دموکراسی و آزادی باشد و هم زمینهساز بازتولید استبداد؟ چگونه میتوان از «قانونگرایی» سخن گفت، در حالیکه مردم، بهعنوان موضوع اصلی سیاست، در بیشتر روایتهای تاریخی آن غایباند؟ این تناقضها وقتی پررنگتر میشوند که به تجربهی جنبش مشروطه در ایران نگاه کنیم.
چهاردهم مرداد، روز امضای فرمان مشروطه، هر سال با آیینهایی رسمی از سوی دولت، رسانهها، سیاستمداران و روشنفکران مختلف گرامی داشته میشود. روزی که بهعنوان نقطهی عطفی در تاریخ معاصر ایران شناخته میشود: آغاز مدرنیته سیاسی، تولد قانون اساسی، ظهور ملت و مشارکت مردم در نظم جدید. اما در پس این روایت نوستالژیک و اغلب تجلیلآمیز، پرسشهایی بنیادیتر پنهان شدهاند که سالهاست به حاشیه رانده شدهاند.
مشروطه در روایت غالب، نه صرفاً یک رخداد تاریخی، بلکه بیش از آن، یک شیء نمادین و مقدس است. گویی در ذات خود، عدالت، آزادی و پیشرفت را حمل میکند؛ بینیاز از بازخوانی زمینههای اجتماعی و تناقضات درونیای که آن را ممکن یا ناممکن کردند. همینجاست که باید از فتیشیسم مشروطه سخن گفت: وضعیتی که در آن، مشروطه از بستر تاریخیاش گسسته میشود و به الگویی فرازمانی و جاودانه بدل میگردد. در این وضعیت، مشروطه نه فهم میشود، نه نقد؛ بلکه صرفاً ستایش میشود آن هم در قالب یک جنبش نخبگانی!
فتیشیسم مشروطه یعنی اسطورهسازی از تجربهای تاریخی و پرتناقض. یعنی فروکاست یک فرایند پیچیده به یک متن مقدس؛ به قانون اساسیای که گویی ذاتاً مترقی است یا فرمان سلطنتیای که فراتر از زمانهی خود مینماید. در این روایت، مردم یا اصلاً حضور ندارند، یا اگر هستند، در حاشیهاند؛ به تودههایی بیشکل، هیجانزده و تحریکپذیر تقلیل مییابند که با خطابههای پرشور یا فتاوای روحانیان به صحنه فراخوانده میشوند.
اما این فتیشیسم فقط به روایت رسمی محدود نیست. تقریباً همهی طیفهای سیاسی در آن سهیماند. پادشاهیخواهان، مشروطه را میراث مشروع خود میدانند و از شاهِ مشروطهخواه اسطوره میسازند؛ جمهوریخواهان، آن را نقطهی آغاز جدال تاریخی با استبداد سلطنتی میخوانند؛ چپها، از آن بهعنوان قیام تودههای فرودست علیه سلطهی طبقاتی یاد میکنند؛ ملیگرایان، مشروطه را زادروز هویت ملی مدرن میدانند؛ و در آذربایجان، مشروطه بهعنوان افتخار منطقهای و خاستگاه پیشتازان تجدد روایت میشود. گرچه این روایتها با هم تفاوت دارند، اما در یک چیز مشترکاند: همه در تلاشاند تا این اسطورهی ارزشمند را تصاحب کنند.
فتیشیسم مشروطه ما را از فهم تاریخی آن بازمیدارد. بهجای آنکه بپرسیم چه نیروهایی آن را ساختند، چه کسانی حذف شدند، و چرا شکست خورد، همچنان دربارهی آنچه باید میبود خیالپردازی میکنیم. حتی نقد مشروطه نیز گاه در دام همین فتیشیسم میافتد؛ نقدی که همچنان آن را یک «آرمان از دسترفته» میبیند که باید بازگردانده شود، نه تجربهای تاریخی که باید با همهی شکستها، محدودیتها و تضادهایی که داشت خوانده شود.
یکی از مهمترین غایبان تاریخنگاری مشروطه، مردماند. تاریخنگاری رسمی در قالب گفتمانهای سیاسی مختلف اغلب مردم را نادیده میگیرد یا صرفاً زمانی به رسمیت میشناسد که به قهرمانان تبدیل شده باشند. هنوز کمتر گفته شده که مشروطه در تبریز، چگونه در دل یک شورش اجتماعی زاده شد؛ چگونه کارگران چاپخانه، مهاجران قفقازی، نیروهای شبهنظامی، و بازاریان در کنار یکدیگر سنگر بستند؛ چگونه در خراسان یا جنوب ایران، بسیاری از مردم حتی نمیدانستند مشروطه چیست. تاریخ مشروطه اغلب از منظر نخبگان نوشته شده: شاه، روحانی، روشنفکر، نماینده مجلس. اما تاریخنگاری از پایین، تاریخ مردمی مشروطه، هنوز غایب است.
اگر میخواهیم از چرخهی بازتولید اسطورههای سیاسی بیرون بیاییم، باید از مشروطه اسطورهزدایی کنیم. باید آن را نه چون افسانهای مقدس، بلکه چون تجربهای متناقض، محدود و تاریخی ببینیم. فقط در این صورت است که میتوان پرسید: چرا مشروطه شکل گرفت و چگونه شکست خورد؟ مردم چه جایگاهی در آن داشتند؟ چه کسانی در حاشیه ماندند؟ و مهمتر از همه، چگونه میتوان تاریخ را نه از زبان قهرمانان و نخبگان، بلکه از منظر مردم نوشت؟
@Sociogram2023
👍8❤1
🖋 ترکی آذربایجانی؛ زبانی در متن روزنامهنگاری و مدرنیته ایرانی
✅ میرزا جلیل محمدقلیزاده سردبیر ملانصرالدین در سال ۱۹۰۶ اعلام کرد: «بیش از نصف مشتریان ما ایرانی هستند. بیش از ۱۵۰۰۰ نسخه از مجلهی ما به خراسان، تهران، اصفهان، تبریز فرستاده میشود و حتی در شهرها و روستاهای اطراف توزیع میشود. از این تعداد، ۱۳۶۹۰ نفر مشترک هستند».
✅ با توجه به تجربهی موفق روزنامهی ملانصرالدین باید گفت روزنامهنگاری ترکی بر شکلگیری و تکوین روزنامهنگاری فارسی تاثیر بسزایی داشت. این تأثیر ناشی از موقعیت زبانی، فرهنگی و فکری زبان ترکی آذربایجانی در آن دوران بود؛ زبانی که نهفقط در تبریز و باکو، بلکه در شهرهای مرکزی ایران نیز خواننده داشت و توانست بسیاری از روشنفکران غیرترکزبان چون ابوالقاسم لاهوتی کرد و سید اشرفالدین گیلانی گیلک را نیز جذب کند. چنین گستره و نفوذی صرفاً حاصل ارتباطات سیاسی یا ترجمه نبود، بلکه نتیجهی هژمونی فرهنگی زبان ترکی در فضای مدرن آن دوران بود.
@Sociogram2023
✅ میرزا جلیل محمدقلیزاده سردبیر ملانصرالدین در سال ۱۹۰۶ اعلام کرد: «بیش از نصف مشتریان ما ایرانی هستند. بیش از ۱۵۰۰۰ نسخه از مجلهی ما به خراسان، تهران، اصفهان، تبریز فرستاده میشود و حتی در شهرها و روستاهای اطراف توزیع میشود. از این تعداد، ۱۳۶۹۰ نفر مشترک هستند».
✅ با توجه به تجربهی موفق روزنامهی ملانصرالدین باید گفت روزنامهنگاری ترکی بر شکلگیری و تکوین روزنامهنگاری فارسی تاثیر بسزایی داشت. این تأثیر ناشی از موقعیت زبانی، فرهنگی و فکری زبان ترکی آذربایجانی در آن دوران بود؛ زبانی که نهفقط در تبریز و باکو، بلکه در شهرهای مرکزی ایران نیز خواننده داشت و توانست بسیاری از روشنفکران غیرترکزبان چون ابوالقاسم لاهوتی کرد و سید اشرفالدین گیلانی گیلک را نیز جذب کند. چنین گستره و نفوذی صرفاً حاصل ارتباطات سیاسی یا ترجمه نبود، بلکه نتیجهی هژمونی فرهنگی زبان ترکی در فضای مدرن آن دوران بود.
@Sociogram2023
❤9👍3
🖋ترکی آذربایجانی؛ زبانی در متن روزنامهنگاری و مدرنیته ایرانی
17 مرداد در تقویم ایران «روز خبرنگار» نام گرفته است. در این اوضاع و احوال بربادرفته کشور، حرف خاصی برای تبریک ندارم. اما به بهانهی این روز، بد نیست به یکی از جنبههای کمتر دیدهشدهی تاریخ مطبوعات ایران اشاره کنم: تأثیر روزنامهنگاری ترکی آذربایجانی بر شکلگیری، تکوین و گسترش روزنامهنگاری فارسی در ایران.
در مقالهای از مهرداد رحیمیمقدم میخوانیم که نشریات ترکی آذربایجانی در ایران و قفقاز، با وجود گسترهی بیسوادی، مخاطبان فراوانی داشتهاند. روزنامهی ملانصرالدین که در باکو منتشر میشد و به ترکی آذربایجانی مینوشت، نمونهی شاخصی از این جریان است. همانطور که میرزا جلیل محمدقلیزاده سردبیر آن، در سال ۱۹۰۶ اعلام کرد:
رحیمیمقدم بهدرستی بر تأثیر روزنامهنگاری ترکی بر شکلگیری و تکوین روزنامهنگاری فارسی در ایران تأکید میکند. این تأثیر ناشی از موقعیت زبانی، فرهنگی و فکری زبان ترکی آذربایجانی در آن دوران بود؛ زبانی که نهفقط در تبریز و باکو، بلکه در شهرهای مرکزی ایران نیز خواننده داشت و توانست بسیاری از روشنفکران غیرترکزبان چون ابوالقاسم لاهوتی کرد و سید اشرفالدین گیلانی گیلک را نیز جذب کند. چنین گستره و نفوذی صرفاً حاصل ارتباطات سیاسی یا ترجمه نبود، بلکه نتیجهی هژمونی فرهنگی زبان ترکی در فضای مدرن آن دوران بود.
حال اگر مدعیات تاریخی رایج را بپذیریم که زبان ترکی آذربایجانی فاقد سنت ادبی و مکتوب غنی بوده، باید بپرسیم: پس چگونه همین زبان توانسته بهسرعت وارد مدرنترین قالبهای فکری و فرهنگی عصر مشروطه شود؟ چگونه ممکن است زبانی که بهزعم برخی «محلی» تلقی میشود، بستر اصلی نخستین تجربههای روزنامهنگاری انتقادی، رماننویسی، رسالهنویسی اجتماعی و سیاسی، نمایشنامهنویسی و تألیف کتابهای درسی باشد؟
نمونهها بهروشنی گویای ماجرا هستند: فتحعلی آخوندزاده (آخوندف) نخستین رمان ایرانی، آلدانمیش کواکبلر (ستارگان فریبخورده)، را در سال ۱۲۵۳ ش به ترکی نوشت و اولین نمایشنامههای مدرن را نیز به همین زبان خلق کرد. رسالهی انتقادی مشهور او با عنوان مکتوبات (۱۲۴۴ ش)، که دربارهی دین، آزادی و استبداد بود و از نخستین متون مدرن سیاسی و اجتماعی در ایران محسوب میشود، به ترکی نوشته شد و سپس به فارسی ترجمه گردید. میرزا حسن رشدیه نیز که پایهگذار آموزش نوین در ایران بود، نخستین کتاب درسی مدرن مدارس (وطن دیلی، ۱۲۹۷ ش) را به ترکی نوشت و آموزش به زبان مادری را مبنای اصلاحات آموزشی در ایران قرار داد.
کاربرد زبان ترکی در این قالبهای مدرن، آن هم در دورهای که ایران هنوز در حال گذار از مناسبات سنتی به نظم مدرن بود، خود بهترین گواه بر توانایی فرهنگی، ظرفیت بیانی و ریشهداری این زبان در جغرافیای ایران است. در واقع، زبان ترکی آذربایجانی در متن تحولات فکری و فرهنگی ایرانِ مدرن حضور داشته و نهتنها زبانی زنده و پویا بوده، بلکه از نخستین زبانهاییست که توانست در ایران وارد قالبهای نوین اندیشه و بیان شود — و این خود، رد قاطع و مستند ادعاهاییست که این زبان را محلی، کممایه یا صرفاً شفاهی معرفی میکنند. با این وصف، ادعای «الکن بودن» زبان ترکی در تاریخنگاری رسمی، بیش از آنکه مبتنی بر شواهد تاریخی باشد، محصول نوعی حذف سیستماتیک و نادیدهگرفتن واقعیتهای چندزبانی و چندمرکزی ایران است.
@Sociogram2023
17 مرداد در تقویم ایران «روز خبرنگار» نام گرفته است. در این اوضاع و احوال بربادرفته کشور، حرف خاصی برای تبریک ندارم. اما به بهانهی این روز، بد نیست به یکی از جنبههای کمتر دیدهشدهی تاریخ مطبوعات ایران اشاره کنم: تأثیر روزنامهنگاری ترکی آذربایجانی بر شکلگیری، تکوین و گسترش روزنامهنگاری فارسی در ایران.
در مقالهای از مهرداد رحیمیمقدم میخوانیم که نشریات ترکی آذربایجانی در ایران و قفقاز، با وجود گسترهی بیسوادی، مخاطبان فراوانی داشتهاند. روزنامهی ملانصرالدین که در باکو منتشر میشد و به ترکی آذربایجانی مینوشت، نمونهی شاخصی از این جریان است. همانطور که میرزا جلیل محمدقلیزاده سردبیر آن، در سال ۱۹۰۶ اعلام کرد:
«بیش از نصف مشتریان ما ایرانی هستند. بیش از ۱۵۰۰۰ نسخه از مجلهی ما به خراسان، تهران، اصفهان، تبریز فرستاده میشود و حتی در شهرها و روستاهای اطراف توزیع میشود. از این تعداد، ۱۳۶۹۰ نفر مشترک هستند».
رحیمیمقدم بهدرستی بر تأثیر روزنامهنگاری ترکی بر شکلگیری و تکوین روزنامهنگاری فارسی در ایران تأکید میکند. این تأثیر ناشی از موقعیت زبانی، فرهنگی و فکری زبان ترکی آذربایجانی در آن دوران بود؛ زبانی که نهفقط در تبریز و باکو، بلکه در شهرهای مرکزی ایران نیز خواننده داشت و توانست بسیاری از روشنفکران غیرترکزبان چون ابوالقاسم لاهوتی کرد و سید اشرفالدین گیلانی گیلک را نیز جذب کند. چنین گستره و نفوذی صرفاً حاصل ارتباطات سیاسی یا ترجمه نبود، بلکه نتیجهی هژمونی فرهنگی زبان ترکی در فضای مدرن آن دوران بود.
هادجکین اشاره میکند که چهرههایی چون علیاکبر دهخدا فرهنگنویس برجستهی فارسی، از خوانندگان مشتاق نشریهی ملا نصرالدین بودند و الهام زیادی از شعر ترکی آذربایجانی گرفتهاند. او با بررسی ژانر لالایی تمثیلی و با اشاره به تأثیر میرزا علیاکبر طاهرزاده (معروف به صابر)، شاعر برجستهی آذربایجانی، بر شاعران ایرانی، مینویسدکه: «صابر این ژانر را در زبان ترکی آذربایجانی بنیان نهاد و نسخهی او از سوی شاعرانی چون سید اشرفالدین گیلانی، ۱۸۷۰–۱۹۳۴، دهخدا، [ابوالقاسم] لاهوتی [۱۸۸۷–۱۹۵۷] و دیگران به فارسی اقتباس شد.»
حال اگر مدعیات تاریخی رایج را بپذیریم که زبان ترکی آذربایجانی فاقد سنت ادبی و مکتوب غنی بوده، باید بپرسیم: پس چگونه همین زبان توانسته بهسرعت وارد مدرنترین قالبهای فکری و فرهنگی عصر مشروطه شود؟ چگونه ممکن است زبانی که بهزعم برخی «محلی» تلقی میشود، بستر اصلی نخستین تجربههای روزنامهنگاری انتقادی، رماننویسی، رسالهنویسی اجتماعی و سیاسی، نمایشنامهنویسی و تألیف کتابهای درسی باشد؟
نمونهها بهروشنی گویای ماجرا هستند: فتحعلی آخوندزاده (آخوندف) نخستین رمان ایرانی، آلدانمیش کواکبلر (ستارگان فریبخورده)، را در سال ۱۲۵۳ ش به ترکی نوشت و اولین نمایشنامههای مدرن را نیز به همین زبان خلق کرد. رسالهی انتقادی مشهور او با عنوان مکتوبات (۱۲۴۴ ش)، که دربارهی دین، آزادی و استبداد بود و از نخستین متون مدرن سیاسی و اجتماعی در ایران محسوب میشود، به ترکی نوشته شد و سپس به فارسی ترجمه گردید. میرزا حسن رشدیه نیز که پایهگذار آموزش نوین در ایران بود، نخستین کتاب درسی مدرن مدارس (وطن دیلی، ۱۲۹۷ ش) را به ترکی نوشت و آموزش به زبان مادری را مبنای اصلاحات آموزشی در ایران قرار داد.
کاربرد زبان ترکی در این قالبهای مدرن، آن هم در دورهای که ایران هنوز در حال گذار از مناسبات سنتی به نظم مدرن بود، خود بهترین گواه بر توانایی فرهنگی، ظرفیت بیانی و ریشهداری این زبان در جغرافیای ایران است. در واقع، زبان ترکی آذربایجانی در متن تحولات فکری و فرهنگی ایرانِ مدرن حضور داشته و نهتنها زبانی زنده و پویا بوده، بلکه از نخستین زبانهاییست که توانست در ایران وارد قالبهای نوین اندیشه و بیان شود — و این خود، رد قاطع و مستند ادعاهاییست که این زبان را محلی، کممایه یا صرفاً شفاهی معرفی میکنند. با این وصف، ادعای «الکن بودن» زبان ترکی در تاریخنگاری رسمی، بیش از آنکه مبتنی بر شواهد تاریخی باشد، محصول نوعی حذف سیستماتیک و نادیدهگرفتن واقعیتهای چندزبانی و چندمرکزی ایران است.
@Sociogram2023
Telegram
آلترناتیو
Iranian Nationalism and Azerbaijan from the Constitutional Revolution to the Pahlavi Era
(Journal of Persianate Studies)
Link: doi.org/10.1163/18747167-bja10053
@AlternativeTS
(Journal of Persianate Studies)
Link: doi.org/10.1163/18747167-bja10053
@AlternativeTS
❤17👍2
🖋 از پاکستان تا آذربایجان زیرِ پرچمِ «اتحادیه ابلهان»!
بعد از سالها هشدار دربارهی «تجزیهطلبی» و «دسیسههای بیگانگان»، حالا طبق گفتههای مهدی مطهرنیا معلوم شده که آمریکا و اسرائیل نهتنها قصد تجزیه ایران را ندارند، بلکه مشتاقاند مرزهای ما را تا شام، قفقاز و شبهقاره گسترش دهند. گویا حتی فرم عضویت در «اتحادیه فلات ایران» را پر کردهاند و منتظر ویزای کاریاند!
اما پیش از آنکه پروژهی «اتحادیهسازی منطقهای» را کلید بزنیم و پرچم ایران را بر فراز فلات ایران، خاورمیانه و قفقاز برافرازیم، بد نیست نگاهی به داخل کشور بیندازیم؛ به مردمانی از خوزستان تا بلوچستان، از آذربایجان تا کردستان که سالهاست سهمشان از «اتحاد ملی» چیزی جز انکار، حاشیهنشینی، تبعیض، سرکوب و حذف نبوده است.
اگر قرار است اتحادیهای شکل بگیرد، بهتر است اول اتحاد مردم متکثر و غیر فارس ایران را در داخل کشور برقرار کنیم، سپس به سراغ قفقاز و ملتهای فلات ایران برویم، و اگر وقت بود، شاید تا کره ماه هم ادامه دهیم!
این خیالپردازی نه برآمده از تحلیل دقیق ژئوپلیتیک است و نه ریشه در واقعیتهای تاریخی و فرهنگی دارد، بلکه بیشتر حاصل رؤیای امپراتوریزدگان است که از خاطره هخامنشی تغذیه میکنند و خیال دارند با گذشته، آینده بسازند. گفتمانی که نهتنها پاسخی به مطالبات واقعی مردم ایران ندارد، بلکه جامعهای چندزبان و متکثر را که پیش از هر چیز به عدالت، آزادی، آموزش همهجانبه، توسعه متوازن و پایان تبعیض نیاز دارد، نادیده میگیرد.
پس تا وقتیکه اکثریت سیاستمداران و روشنفکران این سرزمین عضو «اتحادیه ابلهان و متوهمان» باشند، نه اتحادیهای در داخل شکل میگیرد، نه در خارج، و نه حتی در کهکشان راه شیری!
@Sociogram2023
بعد از سالها هشدار دربارهی «تجزیهطلبی» و «دسیسههای بیگانگان»، حالا طبق گفتههای مهدی مطهرنیا معلوم شده که آمریکا و اسرائیل نهتنها قصد تجزیه ایران را ندارند، بلکه مشتاقاند مرزهای ما را تا شام، قفقاز و شبهقاره گسترش دهند. گویا حتی فرم عضویت در «اتحادیه فلات ایران» را پر کردهاند و منتظر ویزای کاریاند!
اما پیش از آنکه پروژهی «اتحادیهسازی منطقهای» را کلید بزنیم و پرچم ایران را بر فراز فلات ایران، خاورمیانه و قفقاز برافرازیم، بد نیست نگاهی به داخل کشور بیندازیم؛ به مردمانی از خوزستان تا بلوچستان، از آذربایجان تا کردستان که سالهاست سهمشان از «اتحاد ملی» چیزی جز انکار، حاشیهنشینی، تبعیض، سرکوب و حذف نبوده است.
اگر قرار است اتحادیهای شکل بگیرد، بهتر است اول اتحاد مردم متکثر و غیر فارس ایران را در داخل کشور برقرار کنیم، سپس به سراغ قفقاز و ملتهای فلات ایران برویم، و اگر وقت بود، شاید تا کره ماه هم ادامه دهیم!
این خیالپردازی نه برآمده از تحلیل دقیق ژئوپلیتیک است و نه ریشه در واقعیتهای تاریخی و فرهنگی دارد، بلکه بیشتر حاصل رؤیای امپراتوریزدگان است که از خاطره هخامنشی تغذیه میکنند و خیال دارند با گذشته، آینده بسازند. گفتمانی که نهتنها پاسخی به مطالبات واقعی مردم ایران ندارد، بلکه جامعهای چندزبان و متکثر را که پیش از هر چیز به عدالت، آزادی، آموزش همهجانبه، توسعه متوازن و پایان تبعیض نیاز دارد، نادیده میگیرد.
پس تا وقتیکه اکثریت سیاستمداران و روشنفکران این سرزمین عضو «اتحادیه ابلهان و متوهمان» باشند، نه اتحادیهای در داخل شکل میگیرد، نه در خارج، و نه حتی در کهکشان راه شیری!
@Sociogram2023
Telegram
اخبار الونیوز AloNews
👈این صحبتهای دکتر مطهرنیا به شدت در حال وایرال شدن هست
✅ @AloNews
✅ @AloNews
👍13❤7👎2🤮1
🖋جنبش سبزی که از سکوهای قرمز برخاست!
پاییز ۱۳۸۸ برای نخستینبار شنیدم که دریاچه ارومیه میمیرد؛ نه از طریق رسانههای معتبر و خبری، بلکه در حرفهای پراکندهای که بوی شایعه داشتند. کسی میگفت آب پسنشسته، دیگری از ساحلی میگفت که بهجای موج، غبار نمک از آن برمیخیزد. آن روزها این فاجعه را مثل سایهای دور میدیدم و حتی وقتی از «سونامی نمک هشتمیلیونتنی» مینوشتم، آن را کابوسی دور میپنداشتم، نه واقعیتی که روزی ما را در خود فرو ببرد.
همین آگاهی نیمهجان، اما جرقههایی زد: نامهنگاری، کمپینهای وبلاگی، و روایتهایی که آرامآرام افکار عمومی آذربایجان را بهسوی دریاچه کشاند. ۱۳ فروردین ۱۳۸۹، روز طبیعت، نخستین اعتراض جدی شکل گرفت؛ هواداران تراکتور کمپین «یک بطری آب برای نجات دریاچه ارومیه» را راه انداختند. جشن زندگی قرار بود باشد، اما پیش از رسیدن به ساحل، پلیس دیواری کشید و با سرکوب، تجمع را به خشونت کشاند. این نخستین جرقه اعتراضی گسترده زیستمحیطی در آذربایجان و شاید در کل کشور علیه یک فاجعه بومشناختی بود.
در روزگاری که فضای سیاسی ایران زیر سایه اعتراضات جنبش سبز ملتهب بود و آذربایجان در محافل مرکز به «انفعال» و حتی «همکاری با حکومت» متهم میشد، در همین سرزمین بذرهای یک جنبش سبزِ زیستمحیطی آرامآرام جوانه میزد، اما فعالان مدنی و رسانههای مرکز حتی آنها که پرچم محیطزیست و دموکراسیخواهی در دست داشتند این جنبش را برنتابیدند و بهجای پشتیبانی، به اتهامزنی، تخریب و همصدایی با سرکوب روی آوردند.
نمونهاش یادداشت ناصر کرمی، کارشناس محیطزیست، سه روز بعد از تجمع 13 فروردین 1389 بود. او در این یادداشت صراحتاً این اعتراض نمادین و زیستمحیطی را به تجزیهطلبی و پانترکسیم نژادپرستی ارتباط داد و ضمن تحقیر هواداران تراکتور که ابتکار این راهاندازی این کمپین را داشتند نوشت باید نهادهای امنیتی را مجاب کرد این جنبش قرمز و نه سبز در مورد دریاچه ارومیه هیچ ارتباطی با فعالین شناخته شده زیستمحیطی ایران ندارد و عملاً با این اقدام خود همان اتهامی را تکرار کرد که حکومت به معترضان دریاچه میزد: تجزیهطلبی!
در ورزشگاهها شعار «اورمو گؤلو سوسوزدو، ملت اویانماسا اوتوزدو» و «اورمو گؤلو جان وئریر، مجلیس/دولت اونون قتلینه فرمان وئریر» طنین میانداخت و تصاویر هوادارانی که در میانه بازی بنرها و پلاکاردهای نجات دریاچه ارومیه را برافراشته بودند، از تبریز تا ارومیه و حتی تهران دستبهدست میشد. شبکههای هواداری تراکتور و وبلاگهایشان، در کنار رسانهها و وبسایتهای فعالان ترک آذربایجان، در غیاب پاسخگویی دولت و زیر سایهی سیاست سرکوب و بایکوت رسانههای مرکز، ستون فقرات سازماندهی این جنبش زیستمحیطی گسترده را تشکیل دادند. در این میان، اقدامات و کنشهای خلاقانه هواداران تراکتور، نهتنها این مطالبه زیستمحیطی را عمومیسازی کرد، بلکه بستری برای طرح دیگر مطالبات فرهنگی و زبانی و حتی سیاسی آذربایجان فراهم آورد.
جالب اینکه در متنو علمی از نقش اولتراهای بشیکتاش در اعتراضات پارک گزی ترکیه (2013) بسیار گفتهاند، اما اعتراض هواداران تراکتور بر سر دریاچه ارومیه، که سه سال پیش از گزی آغاز شد و حتی از نظر پویایی و پیچیدگی فراتر از آن بود. همین تجربه، انگیزه نگارش مقالهای شد که من و دورنا جوان با عنوان «مطالبه فضا و هویت: تحلیل نقش کاتالیزوری باشگاه فوتبال تراکتور در عمومیسازی مطالبات اتنیکی و زیستمحیطی» بنویسیم که در سال ۲۰۲۴ در کتاب فوتبال، هواداری و حافظه جمعی: یک دیدگاه جهانی توسط انتشارات راتلج منتشر شد.
بااینحال بسیاری از روایتهای این جنبش خلاقانه و گستردهی همچنان ناگفتهاند؛ روایتهایی از کنشهای کوچک و بزرگ برای جلوگیری از مرگ دریاچه که زیر گرد فراموشی، سرکوب، سانسور و بیتوجهی پنهان ماندهاند.
امروز که بر ساحل خشک دریاچه ارومیه ایستادهام و افق پیش رو جز سفیدی بیپایان چیزی ندارد، معنای «سونامی نمک» را با تمام وجود لمس میکنم. بااینحال، هنوز پرچمهای قرمزی را میبینم که در باد میرقصند؛ یادآور این حقیقت که این فصل میتواند پایان نباشد، اگر بذر همبستگی و جسارت دیروز را در فصلهای تازه بکاریم.
@Sociogram2023
پاییز ۱۳۸۸ برای نخستینبار شنیدم که دریاچه ارومیه میمیرد؛ نه از طریق رسانههای معتبر و خبری، بلکه در حرفهای پراکندهای که بوی شایعه داشتند. کسی میگفت آب پسنشسته، دیگری از ساحلی میگفت که بهجای موج، غبار نمک از آن برمیخیزد. آن روزها این فاجعه را مثل سایهای دور میدیدم و حتی وقتی از «سونامی نمک هشتمیلیونتنی» مینوشتم، آن را کابوسی دور میپنداشتم، نه واقعیتی که روزی ما را در خود فرو ببرد.
همین آگاهی نیمهجان، اما جرقههایی زد: نامهنگاری، کمپینهای وبلاگی، و روایتهایی که آرامآرام افکار عمومی آذربایجان را بهسوی دریاچه کشاند. ۱۳ فروردین ۱۳۸۹، روز طبیعت، نخستین اعتراض جدی شکل گرفت؛ هواداران تراکتور کمپین «یک بطری آب برای نجات دریاچه ارومیه» را راه انداختند. جشن زندگی قرار بود باشد، اما پیش از رسیدن به ساحل، پلیس دیواری کشید و با سرکوب، تجمع را به خشونت کشاند. این نخستین جرقه اعتراضی گسترده زیستمحیطی در آذربایجان و شاید در کل کشور علیه یک فاجعه بومشناختی بود.
در روزگاری که فضای سیاسی ایران زیر سایه اعتراضات جنبش سبز ملتهب بود و آذربایجان در محافل مرکز به «انفعال» و حتی «همکاری با حکومت» متهم میشد، در همین سرزمین بذرهای یک جنبش سبزِ زیستمحیطی آرامآرام جوانه میزد، اما فعالان مدنی و رسانههای مرکز حتی آنها که پرچم محیطزیست و دموکراسیخواهی در دست داشتند این جنبش را برنتابیدند و بهجای پشتیبانی، به اتهامزنی، تخریب و همصدایی با سرکوب روی آوردند.
نمونهاش یادداشت ناصر کرمی، کارشناس محیطزیست، سه روز بعد از تجمع 13 فروردین 1389 بود. او در این یادداشت صراحتاً این اعتراض نمادین و زیستمحیطی را به تجزیهطلبی و پانترکسیم نژادپرستی ارتباط داد و ضمن تحقیر هواداران تراکتور که ابتکار این راهاندازی این کمپین را داشتند نوشت باید نهادهای امنیتی را مجاب کرد این جنبش قرمز و نه سبز در مورد دریاچه ارومیه هیچ ارتباطی با فعالین شناخته شده زیستمحیطی ایران ندارد و عملاً با این اقدام خود همان اتهامی را تکرار کرد که حکومت به معترضان دریاچه میزد: تجزیهطلبی!
در ورزشگاهها شعار «اورمو گؤلو سوسوزدو، ملت اویانماسا اوتوزدو» و «اورمو گؤلو جان وئریر، مجلیس/دولت اونون قتلینه فرمان وئریر» طنین میانداخت و تصاویر هوادارانی که در میانه بازی بنرها و پلاکاردهای نجات دریاچه ارومیه را برافراشته بودند، از تبریز تا ارومیه و حتی تهران دستبهدست میشد. شبکههای هواداری تراکتور و وبلاگهایشان، در کنار رسانهها و وبسایتهای فعالان ترک آذربایجان، در غیاب پاسخگویی دولت و زیر سایهی سیاست سرکوب و بایکوت رسانههای مرکز، ستون فقرات سازماندهی این جنبش زیستمحیطی گسترده را تشکیل دادند. در این میان، اقدامات و کنشهای خلاقانه هواداران تراکتور، نهتنها این مطالبه زیستمحیطی را عمومیسازی کرد، بلکه بستری برای طرح دیگر مطالبات فرهنگی و زبانی و حتی سیاسی آذربایجان فراهم آورد.
جالب اینکه در متنو علمی از نقش اولتراهای بشیکتاش در اعتراضات پارک گزی ترکیه (2013) بسیار گفتهاند، اما اعتراض هواداران تراکتور بر سر دریاچه ارومیه، که سه سال پیش از گزی آغاز شد و حتی از نظر پویایی و پیچیدگی فراتر از آن بود. همین تجربه، انگیزه نگارش مقالهای شد که من و دورنا جوان با عنوان «مطالبه فضا و هویت: تحلیل نقش کاتالیزوری باشگاه فوتبال تراکتور در عمومیسازی مطالبات اتنیکی و زیستمحیطی» بنویسیم که در سال ۲۰۲۴ در کتاب فوتبال، هواداری و حافظه جمعی: یک دیدگاه جهانی توسط انتشارات راتلج منتشر شد.
بااینحال بسیاری از روایتهای این جنبش خلاقانه و گستردهی همچنان ناگفتهاند؛ روایتهایی از کنشهای کوچک و بزرگ برای جلوگیری از مرگ دریاچه که زیر گرد فراموشی، سرکوب، سانسور و بیتوجهی پنهان ماندهاند.
امروز که بر ساحل خشک دریاچه ارومیه ایستادهام و افق پیش رو جز سفیدی بیپایان چیزی ندارد، معنای «سونامی نمک» را با تمام وجود لمس میکنم. بااینحال، هنوز پرچمهای قرمزی را میبینم که در باد میرقصند؛ یادآور این حقیقت که این فصل میتواند پایان نباشد، اگر بذر همبستگی و جسارت دیروز را در فصلهای تازه بکاریم.
@Sociogram2023
ناصر کرمی
آنها سرخ بودند، سبز نبودند
ابتدا: همه را با یک چوب راندن البته کار درستی نیست. همچنین انگیزه همه آنها که با هدف هشدار برای بحران زیست محیطی دریاچه ارومیه روز سیزده بدر در کرانه های
❤14👍4👎2🔥1💯1
➖ ساخت جادهها و راهآهنهای منتهی به کریدور زنگهزور بدون وقفه ادامه دارد.
➖ پس از ساخت، این کریدور استانهای غربی جمهوری آذربایجان را از طریق ارمنستان به نخجوان متصل خواهد کرد و به مسیرهای چین، آسیای مرکزی، دریای خزر، قفقاز و ترکیه نیز ادامه خواهد داد.
➖ پروژه خط راهآهن کارس-نخجوان
➖ خط [راهآهنی] به طول ۱۵۸ کیلومتر بین اردوباد و ولیداغ [نخجوان] تحت تعمیرات کامل قرار خواهد گرفت.
➖ کریدور زنگهزور قرار است مناطق غربی آذربایجان را به نخجوان متصل کند. همچنین بخشی از مسیرهای کریدور مرکزی خواهد بود که از چین تا آسیای مرکزی، دریای خزر، قفقاز و ترکیه امتداد دارد.
➖ بخشی که از منطقه زنگهزور در ارمنستان عبور میکند، ۴۳ کیلومتر طول دارد.
➖ خط راهآهن از هورادیز تا اردوباد در نخجوان ادامه دارد. 45 درصد از خط در آذربایجان تکمیل شده است.
➖ بزرگراه در حال ساخت در مسیر هورادیز-آغبند طول ۱۲۳.۵ کیلومتر بیش از ۸۰ درصد آن تکمیل شده است.
➖ خطوط راهآهن فعلی در آذربایجان
📷 منبع: اینفوگرافی «ساخت جادهها و راهآهنهای منتهی به کریدور زنگزور بدون وقفه ادامه دارد»، ترکیه، آنکارا 9 ژانویهی 2023.
@Sociogram2023
➖ پس از ساخت، این کریدور استانهای غربی جمهوری آذربایجان را از طریق ارمنستان به نخجوان متصل خواهد کرد و به مسیرهای چین، آسیای مرکزی، دریای خزر، قفقاز و ترکیه نیز ادامه خواهد داد.
➖ پروژه خط راهآهن کارس-نخجوان
➖ خط [راهآهنی] به طول ۱۵۸ کیلومتر بین اردوباد و ولیداغ [نخجوان] تحت تعمیرات کامل قرار خواهد گرفت.
➖ کریدور زنگهزور قرار است مناطق غربی آذربایجان را به نخجوان متصل کند. همچنین بخشی از مسیرهای کریدور مرکزی خواهد بود که از چین تا آسیای مرکزی، دریای خزر، قفقاز و ترکیه امتداد دارد.
➖ بخشی که از منطقه زنگهزور در ارمنستان عبور میکند، ۴۳ کیلومتر طول دارد.
➖ خط راهآهن از هورادیز تا اردوباد در نخجوان ادامه دارد. 45 درصد از خط در آذربایجان تکمیل شده است.
➖ بزرگراه در حال ساخت در مسیر هورادیز-آغبند طول ۱۲۳.۵ کیلومتر بیش از ۸۰ درصد آن تکمیل شده است.
➖ خطوط راهآهن فعلی در آذربایجان
📷 منبع: اینفوگرافی «ساخت جادهها و راهآهنهای منتهی به کریدور زنگزور بدون وقفه ادامه دارد»، ترکیه، آنکارا 9 ژانویهی 2023.
@Sociogram2023
❤11👎1👏1🤮1
Forwarded from پایگاه خبری اقتصادی یاز اکو
اختصاصی/ چگونه کریدوری به رهبری ایالات متحده میتواند هزینههای انرژی اروپا را کاهش داده و روسیه را مهار کند؛
🔺شرطبندی پرریسک آمریکا روی زنگزور
👈🏻 نویسنده : فرید گوئنی ییلدیز/ مترجم: مهدی حمیدی شفیق
در جهانی که در پی منابع انرژی غیرروسی است و تنشهای ژئوپولیتیکی در حال تشدیدند، آیا یک نوار ۴۳ کیلومتری در استان سیونیک ارمنستان میتواند بازی شطرنج دیپلماسی واشنگتن را علیه مسکو و تهران رقم بزند؟ پیشنهاد جسورانه آمریکا برای اجاره صدساله کریدور زنگهزور، جریان تجاری سالانهای بین ۵۰ تا ۱۰۰ میلیارد دلار را وعده میدهد، با این حال، ممکن است جرقه انقلاب سردی جدیدی را در قفقاز روشن سازد.
آمریکا خود را در مرکز ریسک دیپلماتیک بزرگی قرار داده است که میتواند به شکلی بنیادین نحوه جریان انرژی در اوراسیا را دگرگون کند. از طریق این پیشنهاد بلندپروازانه برای کریدور زنگهزور، مسیری استراتژیک در استان سیونیک ارمنستان، واشنگتن تلاش دارد بنبستهای چند دههای را در هم بشکند.
@yazeco
Yazeco.ir
🔺شرطبندی پرریسک آمریکا روی زنگزور
👈🏻 نویسنده : فرید گوئنی ییلدیز/ مترجم: مهدی حمیدی شفیق
در جهانی که در پی منابع انرژی غیرروسی است و تنشهای ژئوپولیتیکی در حال تشدیدند، آیا یک نوار ۴۳ کیلومتری در استان سیونیک ارمنستان میتواند بازی شطرنج دیپلماسی واشنگتن را علیه مسکو و تهران رقم بزند؟ پیشنهاد جسورانه آمریکا برای اجاره صدساله کریدور زنگهزور، جریان تجاری سالانهای بین ۵۰ تا ۱۰۰ میلیارد دلار را وعده میدهد، با این حال، ممکن است جرقه انقلاب سردی جدیدی را در قفقاز روشن سازد.
آمریکا خود را در مرکز ریسک دیپلماتیک بزرگی قرار داده است که میتواند به شکلی بنیادین نحوه جریان انرژی در اوراسیا را دگرگون کند. از طریق این پیشنهاد بلندپروازانه برای کریدور زنگهزور، مسیری استراتژیک در استان سیونیک ارمنستان، واشنگتن تلاش دارد بنبستهای چند دههای را در هم بشکند.
@yazeco
Yazeco.ir
❤4🙏1
پایگاه خبری اقتصادی یاز اکو
Photo
۲۰ روز پیش از توافق تاریخی واشنگتن درباره دالان زنگهزور، مجلهی فوربز در تحلیلی جامع، ابعاد اقتصادی و ژئوپلیتیک این پروژه را بررسی کرد. طبق این گزارش، کریدور زنگهزور تا سال ۲۰۲۷ میتواند سالانه ۵۰ تا ۱۰۰ میلیارد دلار ارزش تجاری ایجاد کند و زمان انتقال کالا بین اروپا و آسیا را ۱۲ تا ۱۵ روز کاهش دهد.
هزینه زیرساختی این طرح بین ۳ تا ۵ میلیارد دلار برآورد شده، اما صرفهجویی سالانه در لجستیک میتواند به ۲۰ تا ۳۰ میلیارد دلار برسد. برای جمهوری آذربایجان، این یعنی رشد ۲ درصدی تولید ناخالص داخلی غیرنفتی و بیش از ۷۰۰ میلیون دلار افزایش صادرات.
ایران با خطر از دست دادن ۲۰ تا ۳۰ درصد از نقش ترانزیتی خود مواجه است و روسیه نیز ممکن است در یک دهه، ۱۰ تا ۲۰ میلیارد دلار درآمد و ۱۰ تا ۱۵ درصد نفوذ انرژی خود در اروپا را از دست بدهد.
ترکیه، بهویژه در استانهای شرق آناتولی، این کریدور را فرصتی برای جهش ۳۱۰ درصدی صادرات میبیند؛ از ۱۶۰ میلیون دلار به ۵۰۰ میلیون دلار در سال. این رشد اقتصادی انگیزهای جدی برای ادامه تعاملات دیپلماتیک آنکارا فراهم میکند.
بانک جهانی ظرفیت بالقوه حمل این مسیر را ۱۱ میلیون تن برآورد کرده که میتواند ساختار لجستیک اوراسیا را متحول کند، البته به شرط مدیریت حساسیتهای ارمنستان و حفظ حمایت بینالمللی. فوربز این ابتکار را نه صرفاً یک پروژه زیرساختی، بلکه آزمونی برای توازن قدرت و تأمین امنیت انرژی اروپا میداند.
در واقع بدون درک اهمیت این کریدورهای تجاری و بهطور کلی چشمانداز مبتنی اقتصاد سیاسی، تحلیل جنگها، منازعات و حتی صلحهایی که در چنین مناطق حساسی شکل میگیرند، ناممکن است.
@Sociogram2023
هزینه زیرساختی این طرح بین ۳ تا ۵ میلیارد دلار برآورد شده، اما صرفهجویی سالانه در لجستیک میتواند به ۲۰ تا ۳۰ میلیارد دلار برسد. برای جمهوری آذربایجان، این یعنی رشد ۲ درصدی تولید ناخالص داخلی غیرنفتی و بیش از ۷۰۰ میلیون دلار افزایش صادرات.
ایران با خطر از دست دادن ۲۰ تا ۳۰ درصد از نقش ترانزیتی خود مواجه است و روسیه نیز ممکن است در یک دهه، ۱۰ تا ۲۰ میلیارد دلار درآمد و ۱۰ تا ۱۵ درصد نفوذ انرژی خود در اروپا را از دست بدهد.
ترکیه، بهویژه در استانهای شرق آناتولی، این کریدور را فرصتی برای جهش ۳۱۰ درصدی صادرات میبیند؛ از ۱۶۰ میلیون دلار به ۵۰۰ میلیون دلار در سال. این رشد اقتصادی انگیزهای جدی برای ادامه تعاملات دیپلماتیک آنکارا فراهم میکند.
بانک جهانی ظرفیت بالقوه حمل این مسیر را ۱۱ میلیون تن برآورد کرده که میتواند ساختار لجستیک اوراسیا را متحول کند، البته به شرط مدیریت حساسیتهای ارمنستان و حفظ حمایت بینالمللی. فوربز این ابتکار را نه صرفاً یک پروژه زیرساختی، بلکه آزمونی برای توازن قدرت و تأمین امنیت انرژی اروپا میداند.
در واقع بدون درک اهمیت این کریدورهای تجاری و بهطور کلی چشمانداز مبتنی اقتصاد سیاسی، تحلیل جنگها، منازعات و حتی صلحهایی که در چنین مناطق حساسی شکل میگیرند، ناممکن است.
@Sociogram2023
👍6❤2
🖋 زلزلهی هواداران تراکتور در زمین فوتبال
✅ سه ماه بعد، وقتی سرمای استخوانسوز قاراداغ آمده بود و زلزلهزدگان هنوز در چادرهای هلالاحمر زندگی میکردند، هواداران تراکتور در دقیقه ۲۱ بازی با پرسپولیس در تهران، پیراهنهای خود را از تن درآوردند. آنها بهتأسی از هواداران بشیکتاش ترکیه پس از زلزله وان، میخواستند همبستگی و حمایتشان را از مردم فراموششده در سرما نشان دهند و اعتراضشان را به بیتوجهی دولت فریاد بزنند. این حرکت بیانیهای سیاسی بود، نه فقط یک ژست احساسی و نمادین؛ اما در ایران، به جای همراهی و قدردانی، با مشت و باتوم پاسخ داده شد.
@Sociogram2023
✅ سه ماه بعد، وقتی سرمای استخوانسوز قاراداغ آمده بود و زلزلهزدگان هنوز در چادرهای هلالاحمر زندگی میکردند، هواداران تراکتور در دقیقه ۲۱ بازی با پرسپولیس در تهران، پیراهنهای خود را از تن درآوردند. آنها بهتأسی از هواداران بشیکتاش ترکیه پس از زلزله وان، میخواستند همبستگی و حمایتشان را از مردم فراموششده در سرما نشان دهند و اعتراضشان را به بیتوجهی دولت فریاد بزنند. این حرکت بیانیهای سیاسی بود، نه فقط یک ژست احساسی و نمادین؛ اما در ایران، به جای همراهی و قدردانی، با مشت و باتوم پاسخ داده شد.
@Sociogram2023
❤11👍2👎1
مجال (مهدی حمیدی)
🖋 زلزلهی هواداران تراکتور در زمین فوتبال ✅ سه ماه بعد، وقتی سرمای استخوانسوز قاراداغ آمده بود و زلزلهزدگان هنوز در چادرهای هلالاحمر زندگی میکردند، هواداران تراکتور در دقیقه ۲۱ بازی با پرسپولیس در تهران، پیراهنهای خود را از تن درآوردند. آنها بهتأسی…
🖋 زلزلهی هواداران تراکتور در زمین فوتبال
قهرمانی تراکتور در لیگ برتر فوتبال ایران در ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴، هرچند دو هفته پیش مسجل شده بود، با سالگرد «جمعه سیاه» همزمان شد؛ یادآور بزرگترین دروغ تاریخ فوتبال ایران. این همزمانی فرصتی بود برای هواداران تراکتور تا بگویند: ما میخندیم، درست همان جایی که قبلاً گریه کرده بودیم. چند ماه بعد، قهرمانی تراکتور در سوپرجام نیز دقیقاً در سالگرد زلزله ورزقان و قاراداغ رقم خورد؛ زلزلهای که هرچند شدت ریشترش بالا نبود، اما به خاطر فقر فلاکت گسترده در این منطقه ثروتمند و غنی از لحاظ معدنی، به فاجعهای بزرگ تبدیل شد.
۲۱ مرداد ۱۳۹۱، زمین لرزید، خانهها فروریخت و بیش از ۳۰۰ نفر جان باختند. اما در تهران، پشت دیوارهای شیشهای صداوسیما، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. فردای زلزله، به جای سوگواری و همدردی، برنامه طنز «خندهبازار» پخش شد؛ انگار نه انگار که جایی مردم ایران زیر آوار ماندهاند و خون گریه میکنند. عزای عمومی؟ فقط در آذربایجان شرقی و تنها دو روز. این برخورد منطقهای با یک تراژدی ملی، نمونهای نادر از «فدرالمابی» ساختار قدرت بود، بدون آنکه هیچ تهدید تجزیهای دیده شود. این یعنی حتی مرگ هم برای بعضیها اهمیت سلسلهمراتبی دارد: اگر این زلزله در تهران رخ میداد، پرچمها در سراسر کشور نیمهافراشته میشدند.
دولت احمدینژاد اما کم نگذاشت؛ دو روز پس از زلزله راهی حج شد، برای درگذشت مادر رئیسجمهور سیرالئون پیام تسلیت فرستاد، اما حتی یک پیام رسمی برای مردم زلزلهزده آذربایجان نفرستاد. دو هفته بعد و پس از پایان عملیات امداد، تازه به مناطق آسیبدیده رفت. این بیتفاوتی علنی، توهینی آشکار به کرامت انسانی بود.
سه ماه بعد، وقتی سرمای استخوانسوز قاراداغ آمده بود و زلزلهزدگان هنوز در چادرهای هلالاحمر زندگی میکردند، هواداران تراکتور در دقیقه ۲۱ بازی با پرسپولیس در تهران، پیراهنهای خود را از تن درآوردند. آنها بهتأسی از هواداران بشیکتاش ترکیه پس از زلزله وان، میخواستند همبستگی و حمایتشان را از مردم فراموششده در سرما نشان دهند و اعتراضشان را به بیتوجهی دولت فریاد بزنند. این حرکت بیانیهای سیاسی بود، نه فقط یک ژست احساسی و نمادین؛ اما در ایران، به جای همراهی و قدردانی، با مشت و باتوم پاسخ داده شد.
فوتبال ایران امروز همان تصویر تیرهای است که از جامعه و دولتش داریم: بیرمق، بیکیفیت، پرمدعا و هر روز رو به عقب. مدیرانی بیکفایت و فرصتطلب که به جای خدمت، به منافع خود میاندیشند، فوتبال را به بازاری خاکستری و خسته تبدیل کردهاند. اما تنها روزنهی امید در این تاریکی و برهوت فوتبال ایران، هواداران تراکتوراند. مهم نیست که پرهوادارتریناند یا نه؛ مهم این است که آنها متفاوتترین و بینظیرترین هواداران ایراناند.
آنها فراتر از شعارهای کلیشهای ورزشگاهها، در متن جامعه ایستادهاند: برای نجات دریاچه ارومیه کمپین میکنند، علیه ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه مبارزه میکنند، زبان مادری را پاس میدارند، علیه نژادپرستی قیام میکنند، در سیل گلستان با «سن چاغیرسان گلرم من» به ترکمنصحرا میروند، با مردم بندرعباس همدردی میکنند.
در کشوری که سیاست و ورزش غالباً به ابزار بیحسی جامعه تبدیل شده، هواداران تراکتور ثابت کردهاند میتوان فراتر از مستطیل سبز فکر کرد و عمل کرد. آنها همان «زلزله واقعی» در فرهنگ هواداری ایراناند؛ استثنایی که بیرحمانه ثابت کرده فوتبال فقط یک بازی نیست، بلکه میتواند زبان اعتراض، همبستگی و امید باشد.
@Sociogram2023
قهرمانی تراکتور در لیگ برتر فوتبال ایران در ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴، هرچند دو هفته پیش مسجل شده بود، با سالگرد «جمعه سیاه» همزمان شد؛ یادآور بزرگترین دروغ تاریخ فوتبال ایران. این همزمانی فرصتی بود برای هواداران تراکتور تا بگویند: ما میخندیم، درست همان جایی که قبلاً گریه کرده بودیم. چند ماه بعد، قهرمانی تراکتور در سوپرجام نیز دقیقاً در سالگرد زلزله ورزقان و قاراداغ رقم خورد؛ زلزلهای که هرچند شدت ریشترش بالا نبود، اما به خاطر فقر فلاکت گسترده در این منطقه ثروتمند و غنی از لحاظ معدنی، به فاجعهای بزرگ تبدیل شد.
۲۱ مرداد ۱۳۹۱، زمین لرزید، خانهها فروریخت و بیش از ۳۰۰ نفر جان باختند. اما در تهران، پشت دیوارهای شیشهای صداوسیما، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. فردای زلزله، به جای سوگواری و همدردی، برنامه طنز «خندهبازار» پخش شد؛ انگار نه انگار که جایی مردم ایران زیر آوار ماندهاند و خون گریه میکنند. عزای عمومی؟ فقط در آذربایجان شرقی و تنها دو روز. این برخورد منطقهای با یک تراژدی ملی، نمونهای نادر از «فدرالمابی» ساختار قدرت بود، بدون آنکه هیچ تهدید تجزیهای دیده شود. این یعنی حتی مرگ هم برای بعضیها اهمیت سلسلهمراتبی دارد: اگر این زلزله در تهران رخ میداد، پرچمها در سراسر کشور نیمهافراشته میشدند.
دولت احمدینژاد اما کم نگذاشت؛ دو روز پس از زلزله راهی حج شد، برای درگذشت مادر رئیسجمهور سیرالئون پیام تسلیت فرستاد، اما حتی یک پیام رسمی برای مردم زلزلهزده آذربایجان نفرستاد. دو هفته بعد و پس از پایان عملیات امداد، تازه به مناطق آسیبدیده رفت. این بیتفاوتی علنی، توهینی آشکار به کرامت انسانی بود.
سه ماه بعد، وقتی سرمای استخوانسوز قاراداغ آمده بود و زلزلهزدگان هنوز در چادرهای هلالاحمر زندگی میکردند، هواداران تراکتور در دقیقه ۲۱ بازی با پرسپولیس در تهران، پیراهنهای خود را از تن درآوردند. آنها بهتأسی از هواداران بشیکتاش ترکیه پس از زلزله وان، میخواستند همبستگی و حمایتشان را از مردم فراموششده در سرما نشان دهند و اعتراضشان را به بیتوجهی دولت فریاد بزنند. این حرکت بیانیهای سیاسی بود، نه فقط یک ژست احساسی و نمادین؛ اما در ایران، به جای همراهی و قدردانی، با مشت و باتوم پاسخ داده شد.
فوتبال ایران امروز همان تصویر تیرهای است که از جامعه و دولتش داریم: بیرمق، بیکیفیت، پرمدعا و هر روز رو به عقب. مدیرانی بیکفایت و فرصتطلب که به جای خدمت، به منافع خود میاندیشند، فوتبال را به بازاری خاکستری و خسته تبدیل کردهاند. اما تنها روزنهی امید در این تاریکی و برهوت فوتبال ایران، هواداران تراکتوراند. مهم نیست که پرهوادارتریناند یا نه؛ مهم این است که آنها متفاوتترین و بینظیرترین هواداران ایراناند.
آنها فراتر از شعارهای کلیشهای ورزشگاهها، در متن جامعه ایستادهاند: برای نجات دریاچه ارومیه کمپین میکنند، علیه ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه مبارزه میکنند، زبان مادری را پاس میدارند، علیه نژادپرستی قیام میکنند، در سیل گلستان با «سن چاغیرسان گلرم من» به ترکمنصحرا میروند، با مردم بندرعباس همدردی میکنند.
در کشوری که سیاست و ورزش غالباً به ابزار بیحسی جامعه تبدیل شده، هواداران تراکتور ثابت کردهاند میتوان فراتر از مستطیل سبز فکر کرد و عمل کرد. آنها همان «زلزله واقعی» در فرهنگ هواداری ایراناند؛ استثنایی که بیرحمانه ثابت کرده فوتبال فقط یک بازی نیست، بلکه میتواند زبان اعتراض، همبستگی و امید باشد.
@Sociogram2023
Bbc
ورزش - BBC فارسی - حرکت نمادین طرفداران تراکتورسازی در حمایت از زلزله زدگان
دیروز در دقیقه ۲۰ بازی پرسپولیس و تراکتورسازی تبریز، برخی از هوادران تراکتورسازی در اعلام همبستگی با زلزله زدگان آذربایجان، لباسهای خود را از تن در آوردند.
👍18❤5👏5👎2👌1
ما بو دو یافتهی ساختاری مکمل روبرو هستیم که با وجود 60 سال برنامهریزی توسعه و همهی سیاستگذاریها و اقدامات توسعهای صورت گرفته در نظام پیشین و دورهی جمهوری اسلامی در جهت تعدیل و رفع نابرابری جغرافیایی هنوز دستخوش کمترین تغییری نشدهاند: 19فاصلهی عمیق (استان) تهران با همهی دیگر مناطق کشور؛ 2) منتج از آن شکلگیری سلسلهمراتب توسعهنیافتگی منطقهای بر محور دوگانههای شهر/روستا، شهر بزرگ/ شهر کوچک، مناطق فارس و شیعهنشین / مناطق اقلیتهای قومی، زبانی و مذهبی.
«سیاستِ فضا و سرایتِ «کورپیرامونی»؛ پارههایی دربارهی تهرانمحوری»، ابراهیم توفیق و سیدمهدی یوسفی
@Sociogram2023
«سیاستِ فضا و سرایتِ «کورپیرامونی»؛ پارههایی دربارهی تهرانمحوری»، ابراهیم توفیق و سیدمهدی یوسفی
@Sociogram2023
👍6💔5❤2
تصور کنید برای تحلیل جام جهانی فوتبال، چند کارشناس فوتبال از جملهی مرحوم حمیدرضا صدر دور هم جمع شوند و با محوریت کارتون فوتبالیستها به تحلیل تاریخچه و تاکتیکی این رویداد مهم بپردازند. حالا سه نفر از جمله موسی غنینژاد نشستهاند و با محوریت «تاسیان» تاریخ سیاسی معاصر و توسعه ایران را واکاوی میکنند!
تاسیان نه تاریخ را میشناسد، نه سیاست را، نه حتی درام را؛ سریالی که بهجای روایت، کاریکاتور تحویل میدهد. نه فرم دارد، نه روایت درست، نه محتوا. بازیگرانش چه در نقش مثبت و چه منفی یکسان بیجان و اغراقشدهاند، و روایت سیاسیاش بهجای بازتاب پیچیدگیهای دوران، به بازسازیهای سفارشی و ارزانقیمت تلویزیونی تنزل یافته. ساواک در آن کبریت بیخطر است، مخالفان تیپهای شابلونیاند، و جریانهای سیاسی به مضحکه بدل شدهاند. حاصل کار، چیزی نیست جز انشایی شلخته و پیشپاافتاده که به اسم تاریخ فروخته میشود.
در روزگاری که تاریخ با برنامههایی مثل «تونل زمان» به سرگرمی و نوستالژی قهقرایی فروکاسته شده، «تاسیان» نمونه خالص این ابتذال است. اگر روشنفکری امروز ما با چنین محصولی به «تحلیل تاریخ» وسوسه میشود، مشکل نه در تاسیان که در خود این روشنفکری است؛ روشنفکریای که با یک کاریکاتور پیشپاافتاده هم ارضا میشود. از دل همین وضعیت کاریکاتوری است که رضا پهلوی دوم بهعنوان ناجی ملت ایران از قاب تاریخ خارج میشود.
@Sociogram2023
تاسیان نه تاریخ را میشناسد، نه سیاست را، نه حتی درام را؛ سریالی که بهجای روایت، کاریکاتور تحویل میدهد. نه فرم دارد، نه روایت درست، نه محتوا. بازیگرانش چه در نقش مثبت و چه منفی یکسان بیجان و اغراقشدهاند، و روایت سیاسیاش بهجای بازتاب پیچیدگیهای دوران، به بازسازیهای سفارشی و ارزانقیمت تلویزیونی تنزل یافته. ساواک در آن کبریت بیخطر است، مخالفان تیپهای شابلونیاند، و جریانهای سیاسی به مضحکه بدل شدهاند. حاصل کار، چیزی نیست جز انشایی شلخته و پیشپاافتاده که به اسم تاریخ فروخته میشود.
در روزگاری که تاریخ با برنامههایی مثل «تونل زمان» به سرگرمی و نوستالژی قهقرایی فروکاسته شده، «تاسیان» نمونه خالص این ابتذال است. اگر روشنفکری امروز ما با چنین محصولی به «تحلیل تاریخ» وسوسه میشود، مشکل نه در تاسیان که در خود این روشنفکری است؛ روشنفکریای که با یک کاریکاتور پیشپاافتاده هم ارضا میشود. از دل همین وضعیت کاریکاتوری است که رضا پهلوی دوم بهعنوان ناجی ملت ایران از قاب تاریخ خارج میشود.
@Sociogram2023
اقتصادنیوز
کارآفرین ایرانی در سریال تاسیان | غنی نژاد: امکان تجربه معجزه اقتصادی دهه 40 وجود دارد | خوشخو: بسیار سخت است شیرین را نماد «ایران»…
اقتصادنیوز: موسی غنینژاد، اقتصاددان، و آرش خوشخو، روزنامهنگار و منتقد فیلم، در میزگردی که در هفته نامه تجارت فردا به میزبانی محمد طاهری برگزار شد، به محتوای سریال تاسیان در مورد آنچه بر سر کارآفرینان ایرانی در دوران وقوع انقلاب آمد بحث میکنند و از شرایط…
👍13❤2👎2👏2😁1
Forwarded from اِکستاسیس/Ekstasis
۱. جبههی دموکراتیک ملی ایران بعد از بستهشدن آیندگان و پیغام امروز، بعد از فتوای جهاد علیه کردستان و بعد از شکلگیری مجلس خبرگان قانون اساسی (بهجای مجلس موسسان قانون اساسی) دیگر بالای هفتهنامهی خود نمینوشت: آزادی، بلکه مینوشت: زنده باد آزادی. به نظر میرسد در این زمان نشریه در چاپخانهی خودش منتشر نمیشود و حالت مخفیانه دارد. تا بهمن ۱۳۵۸ چاپ "آزادی" تقریباً منظم است.
۲. طرح خودمختاری برای جبههی دموکراتیک ملی ایران در ادامهی لایحهی انجمنهای ایالتی و ولایتی مشروطه فهمیده میشد. آنها خودمختاری را برای ایران میخواستند و نه در نفی ایران.
۳. در یک مواجههی تاریخی مهم این نیست که دربارهی تکتک بندهای طرح چه فکر میکنیم. حتما که بندها نقدپذیرند. مهم این است که این مواجههای با یک میل تاریخیست.
@outsideitself
۲. طرح خودمختاری برای جبههی دموکراتیک ملی ایران در ادامهی لایحهی انجمنهای ایالتی و ولایتی مشروطه فهمیده میشد. آنها خودمختاری را برای ایران میخواستند و نه در نفی ایران.
۳. در یک مواجههی تاریخی مهم این نیست که دربارهی تکتک بندهای طرح چه فکر میکنیم. حتما که بندها نقدپذیرند. مهم این است که این مواجههای با یک میل تاریخیست.
@outsideitself
👍4❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 فیلم برنامهریزی هیتلر برای حمله به آذربایجان و دریای خزر و کیکی که روی آن نام باکو و نقشه منطقه آشکار است!
✅ پدیداری «مسئله آذربایجان» در جنگ جهانی دوم جدا از نفت باکو قابل فهم نیست؛ باکو شریان حیاتی ارتش شوروی بود و حدود هفت درصد انرژی موردنیاز آن شوروی توسط چاههای نفتی این شهر تامین میشد. هیتلر به دنبال تصرف باکو بود و تهدید آن کافی بود تا استالین پیشدستی کند: ارتش سرخ در ۱۳۲۰ خاک آذربایجان ایران را اشغال کرد، همزمان نیروهای بریتانیا از جنوب وارد شدند. چندسال بعد همین حضور نظامی زمینه را برای شکلگیری فرقهی دموکرات آذربایجان فراهم آورد. پس از جنگ، حفظ امنیت صنعت نفت باکو یکی از دلایل ماندن نیروهای شوروی در ایران بود. پروین دارآبادی نشان داده که پیش از ۱۹۴۰، نقشههای انگلیس و فرانسه برای تصرف قفقاز جریان داشت و یادداشتهای شوروی در ۱۹۴۶، ایران را متهم به استفاده از خاک خود برای تضعیف اتحاد شوروی میکرد. به این ترتیب، «مسئله آذربایجان» نه یک موضوع صرفاً داخلی، بلکه مسئلهای ژئوپلیتیکی برای ایران، شوروی، انگلستان، آمریکا و آلمان بود.
@Sociogram2023
✅ پدیداری «مسئله آذربایجان» در جنگ جهانی دوم جدا از نفت باکو قابل فهم نیست؛ باکو شریان حیاتی ارتش شوروی بود و حدود هفت درصد انرژی موردنیاز آن شوروی توسط چاههای نفتی این شهر تامین میشد. هیتلر به دنبال تصرف باکو بود و تهدید آن کافی بود تا استالین پیشدستی کند: ارتش سرخ در ۱۳۲۰ خاک آذربایجان ایران را اشغال کرد، همزمان نیروهای بریتانیا از جنوب وارد شدند. چندسال بعد همین حضور نظامی زمینه را برای شکلگیری فرقهی دموکرات آذربایجان فراهم آورد. پس از جنگ، حفظ امنیت صنعت نفت باکو یکی از دلایل ماندن نیروهای شوروی در ایران بود. پروین دارآبادی نشان داده که پیش از ۱۹۴۰، نقشههای انگلیس و فرانسه برای تصرف قفقاز جریان داشت و یادداشتهای شوروی در ۱۹۴۶، ایران را متهم به استفاده از خاک خود برای تضعیف اتحاد شوروی میکرد. به این ترتیب، «مسئله آذربایجان» نه یک موضوع صرفاً داخلی، بلکه مسئلهای ژئوپلیتیکی برای ایران، شوروی، انگلستان، آمریکا و آلمان بود.
@Sociogram2023
👍12👏1🤔1
🖋 میراث جاکارتایی و انکار کودتای 28 مرداد
✅ اکنون پس از گذشت هفتاد و دو سال از کودتای ۲۸ مرداد، سلطنتطلبانی که از گورِ تاریخ برخاستهاند، هنوز هم مصدق را با اتهام کمونیسم میزنند و آن رویداد را نه «کودتا»، بلکه «قیام ملی» مینامند. هر صدای مستقلی که در برابر آنان و در برابر سلطهی بیگانه بایستد، بار دیگر با همان تبلیغات کمونیسمستیزانه سرکوب و تخریب میشود. حال بیم آن میرود این بار «روش جاکارتایی» در هیأتی نو و متناسب با شرایط امروز، بر ایران تحمیل شود.
@Sociogram2023
✅ اکنون پس از گذشت هفتاد و دو سال از کودتای ۲۸ مرداد، سلطنتطلبانی که از گورِ تاریخ برخاستهاند، هنوز هم مصدق را با اتهام کمونیسم میزنند و آن رویداد را نه «کودتا»، بلکه «قیام ملی» مینامند. هر صدای مستقلی که در برابر آنان و در برابر سلطهی بیگانه بایستد، بار دیگر با همان تبلیغات کمونیسمستیزانه سرکوب و تخریب میشود. حال بیم آن میرود این بار «روش جاکارتایی» در هیأتی نو و متناسب با شرایط امروز، بر ایران تحمیل شود.
@Sociogram2023
👍5