#موقت
🔻فرصت #همکاری_پژوهشی
✅ تکمیل شد.
برای یک کار پژوهشی حوزهٔ «NLP و پزشکی»، به چند دانشجوی پزشکی (استاجر به بالا) نیاز داریم. این کار، حداقل ۵ ساعت در هفته زمان میبره و به سطح سواد پزشکی نسبتا بالایی هم نیاز داره. آشنایی با مدلهای زبانی (LLMs) و به صورت کلیتر، هوش مصنوعی (AI)، مزیت محسوب میشه.
افراد علاقهمند، لطفا اطلاعاتشون رو دراین فرم وارد کنند تا باهاشون ارتباط برقرار بشه و بقیه کارها و جزئیات رو پیش ببریم.
در صورت وجود هرگونه سوالی هم میتونید با بنده (sina80mor@gmail.com) در ارتباط باشید.
@sinusealpha_channel
🔻فرصت #همکاری_پژوهشی
✅ تکمیل شد.
افراد علاقهمند، لطفا اطلاعاتشون رو در
در صورت وجود هرگونه سوالی هم میتونید با بنده (
@sinusealpha_channel
Google Docs
Registration Form
Are you a High-GPA medical student passionate about exploring the applications of Natural Language Processing (NLP) in medicine?
If so, we invite you to fill out this form to join our research initiative. Your expertise and interest can contribute to groundbreaking…
If so, we invite you to fill out this form to join our research initiative. Your expertise and interest can contribute to groundbreaking…
🔥5❤4👍2
Chapter05.pdf
192.7 KB
تاریخچه شکلگیری مفهوم تابع در ریاضیات.
یکی از مشکلاتی که کلاسهای ریاضی کنکور برای من داشت، این بود که نمیتونستم اونطور که به نظرم درستتر هست، تدریس کنم. در واقع ما در کلاسهای کنکور، چارهای جز توضیح خیلی خیلی مختصر و نکتهوار و پرش سریع به سوالات و تکنیکها نداریم. شاید درستتر هم همین باشه. به همین دلیل هم بود که کلاسهای پایه رو همیشه ترجیح میدادم. اما حتی اونجا هم نمیشد خیلی عمیق وارد بعضی بحثها شد. این مشکل همینطور به حیاتش داره ادامه میده و نمیدونم چرا هیچ مدرس ریاضیای قصد حلکردناش رو نداره! :)
اما خب از اونجایی که بخشی از تدریس ریاضیات Abzums AI رو بر عهده دارم، تلاشم بر اینه که به شکل دیگری این موضوعات رو بگم. در واقع، دارم تلاش میکنم که همون موضوعات قدیمی رو با مسیری که بنظرم درستتره بگم. جذاب بودنش [هر چند که خیلی هم هست :) ]، خیلی موضوعیت نداره در این جایگاه و مثلا برای تابع، در نظر دارم که داستان شکلگیری این مفهوم و تاریخچهاش [از بابل تا لایبنیتس و فوریه و...] رو بیشتر از تعاریف و ویژگیها، یکنوایی، زوج و فرد بودن و... بگم. اینطوری، درستتره بنظرم. :)
@sinusealpha_channel
یکی از مشکلاتی که کلاسهای ریاضی کنکور برای من داشت، این بود که نمیتونستم اونطور که به نظرم درستتر هست، تدریس کنم. در واقع ما در کلاسهای کنکور، چارهای جز توضیح خیلی خیلی مختصر و نکتهوار و پرش سریع به سوالات و تکنیکها نداریم. شاید درستتر هم همین باشه. به همین دلیل هم بود که کلاسهای پایه رو همیشه ترجیح میدادم. اما حتی اونجا هم نمیشد خیلی عمیق وارد بعضی بحثها شد. این مشکل همینطور به حیاتش داره ادامه میده و نمیدونم چرا هیچ مدرس ریاضیای قصد حلکردناش رو نداره! :)
اما خب از اونجایی که بخشی از تدریس ریاضیات Abzums AI رو بر عهده دارم، تلاشم بر اینه که به شکل دیگری این موضوعات رو بگم. در واقع، دارم تلاش میکنم که همون موضوعات قدیمی رو با مسیری که بنظرم درستتره بگم. جذاب بودنش [هر چند که خیلی هم هست :) ]، خیلی موضوعیت نداره در این جایگاه و مثلا برای تابع، در نظر دارم که داستان شکلگیری این مفهوم و تاریخچهاش [از بابل تا لایبنیتس و فوریه و...] رو بیشتر از تعاریف و ویژگیها، یکنوایی، زوج و فرد بودن و... بگم. اینطوری، درستتره بنظرم. :)
@sinusealpha_channel
❤13👍7🔥4
سینوسِ آلفا
سلام :) من دیروز ۲۲ ساله شدم و تصمیم گرفتم مهمترین درسهایی که توی این یک سال گرفتم رو share کنم. توی این مطلب، میتونید ببینیدشون و خیلی خوشحال میشم اگه نظراتتون درمورد این مطلب رو برام بنویسید. Link: https://sinamoradi.substack.com/p/20-lessons-i-learned…
مثل پارسال، امسال هم یک تعدادی از درسهایی که یاد گرفتم و به نظرم ارزش و اهمیت مرور داشتهاند رو اینجا نوشتم. خیلی خوشحال میشم اگر بخونیدشون و نظرتون رو برام بنویسید. :)
Link: https://sinamoradi.substack.com/p/20-lessons-i-learned-in-my-23
Link: https://sinamoradi.substack.com/p/20-lessons-i-learned-in-my-23
Substack
20 lessons i learned in my 23!
what my 22 years-old self needs to hear!
❤23🔥6👍3
The Art Changes the Artist.
این کلیپ شریاس رو امروز دیدم. خیلی برام جالب بود و تقریبا با مفهومی که درموردش صحبت میکرد هم آشنا بودم. اما اینقدر دقیق و خوب نمیتونستم مطرحش کنم. به همین دلیل خیلی پیشنهاد میکنم که ببینیدش. خلاصهٔ بحثاش هم اینه که باید مراقب باشید که چه چیزی رو برای کارکردن انتخاب میکنید، چرا که اون چیز قراره تغییرتون بده! و باید ببینید که آیا میخواهید به چیزی که اون کار قراره از شما بسازه تبدیل بشید، یا نه. عبارتی هم که برای این منظور استفاده میکنه جالبه:
یک مثالی رو هم در آخر ویدئو میزنه که بنظرم مهمه. میگه کلی آدم هستند در سوشالمدیا که با تعریف داستانهایی مثل «من با [یک شخص معروف] در فلان اتاق بودم و فلان حرف رو بهم زد و من به اهمیت [یک موضوع خفن] پی بردم و...» تعداد زیادی لایک میگیرند. اما این تعداد زیاد لایک از اون افراد چیزی رو میسازه که نمیخواهند! «دنبال لایکبودن»! و همچنین اشاره میکنه که خودش هم تعداد زیادی از این داستانها رو داره و از قصد مطرح نمیکنه تا لایکهای [الکی] زیادی رو نگیره!
من هم اخیرا مطلبی رو درمورد این موضوع نوشته بودم. البته عنوان انتخابی من یه کمی عجیبتر و «you should not let everything to make you happy» بود. اینجا میتونید بخونیدش. اما اصل حرف تفاوتی نمیکنه و حتی میشه به صورت عمومیتر و به هر انتخابی در زندگی هم تعمیماش داد. اینجاست که باز هم به اهمیت تصمیمگیری درست میرسیم.
پینوشت: یکی از علتهایی که در یک سال گذشته در ساباستک مینویسم هم همین نبودن انگیزههای نامناسبه. اونجا خیلی راحتترم. تعداد خیلی کمی لایک میکنند. تعداد خیلی خیلی کمی ایمیل میزنند و درمورد موضوعاتاش صحبت میکنیم. و با وجود مقداری سد جهت ورود «هر» کسی، شرایط بهتری برای فکرکردن [و شیر کردن چیزهایی که بنظرمون درستاند] فراهمه. برعکس، این کانال تقریبا برای من بلااستفاده شده و بعید میدونم که روزی قصد نوشتن جدی در اینجا رو داشته باشم.
@sinusealpha_channel
این کلیپ شریاس رو امروز دیدم. خیلی برام جالب بود و تقریبا با مفهومی که درموردش صحبت میکرد هم آشنا بودم. اما اینقدر دقیق و خوب نمیتونستم مطرحش کنم. به همین دلیل خیلی پیشنهاد میکنم که ببینیدش. خلاصهٔ بحثاش هم اینه که باید مراقب باشید که چه چیزی رو برای کارکردن انتخاب میکنید، چرا که اون چیز قراره تغییرتون بده! و باید ببینید که آیا میخواهید به چیزی که اون کار قراره از شما بسازه تبدیل بشید، یا نه. عبارتی هم که برای این منظور استفاده میکنه جالبه:
"you have to choose what you start associating your identity with."
یک مثالی رو هم در آخر ویدئو میزنه که بنظرم مهمه. میگه کلی آدم هستند در سوشالمدیا که با تعریف داستانهایی مثل «من با [یک شخص معروف] در فلان اتاق بودم و فلان حرف رو بهم زد و من به اهمیت [یک موضوع خفن] پی بردم و...» تعداد زیادی لایک میگیرند. اما این تعداد زیاد لایک از اون افراد چیزی رو میسازه که نمیخواهند! «دنبال لایکبودن»! و همچنین اشاره میکنه که خودش هم تعداد زیادی از این داستانها رو داره و از قصد مطرح نمیکنه تا لایکهای [الکی] زیادی رو نگیره!
من هم اخیرا مطلبی رو درمورد این موضوع نوشته بودم. البته عنوان انتخابی من یه کمی عجیبتر و «you should not let everything to make you happy» بود. اینجا میتونید بخونیدش. اما اصل حرف تفاوتی نمیکنه و حتی میشه به صورت عمومیتر و به هر انتخابی در زندگی هم تعمیماش داد. اینجاست که باز هم به اهمیت تصمیمگیری درست میرسیم.
پینوشت: یکی از علتهایی که در یک سال گذشته در ساباستک مینویسم هم همین نبودن انگیزههای نامناسبه. اونجا خیلی راحتترم. تعداد خیلی کمی لایک میکنند. تعداد خیلی خیلی کمی ایمیل میزنند و درمورد موضوعاتاش صحبت میکنیم. و با وجود مقداری سد جهت ورود «هر» کسی، شرایط بهتری برای فکرکردن [و شیر کردن چیزهایی که بنظرمون درستاند] فراهمه. برعکس، این کانال تقریبا برای من بلااستفاده شده و بعید میدونم که روزی قصد نوشتن جدی در اینجا رو داشته باشم.
@sinusealpha_channel
YouTube
The Art Changes The Artist: Be careful what art you choose because it will change you forever
Want to learn more from me? I teach 2 courses to ambitious product people:
Improving your Product Sense: https://bit.ly/product-sense
Managing your Product Career: https://bit.ly/pm-career-course
Follow me
on Twitter: https://twitter.com/shreyas
on LinkedIn:…
Improving your Product Sense: https://bit.ly/product-sense
Managing your Product Career: https://bit.ly/pm-career-course
Follow me
on Twitter: https://twitter.com/shreyas
on LinkedIn:…
❤15👍2🔥2
"توصیه به یادنگرفتن برنامهنویسی در عصر هوش مصنوعی، بدترین توصیه شغلی است که تا به حال داده شده!"
- Andrew Ng (source)
آقای اندرو انگ که احتمالا معرف حضورتون باشند. از اساتید برجسته و معروف هوش مصنوعی هستند و کارهای خیلی مهمی در این زمینه انجام دادهاند. من خیلی پیشنهاد میکنم که این مطلبشون رو مطالعه کنید. ایشون دیدگاهشون اینطوریه که ما اتفاقا به برنامهنویسهای بیشتری نیاز داریم، و نه کمتر! و ما نباید افراد رو از یادگیری برنامهنویسی منصرف کنیم! اتفاقا الان زمان مناسبی برای یادگیری این موضوعات است و در سالهای آینده، نیاز بیشتری هم به این چنین افرادی وجود خواهد داشت.
نسخهٔ اصلی این مطلب رو هم در لینک زیر میتونید بخونید:
https://www.deeplearning.ai/the-batch/issue-292/
پینوشت: افراد دیگری هم [مانند paul graham] قبلا چنین نظری رو مطرح کردهاند و چیز جدیدی نیست. اما بنظرم این تاکیید ایشون قابل توجه و تامله.
@sinusealpha_channel
- Andrew Ng (source)
آقای اندرو انگ که احتمالا معرف حضورتون باشند. از اساتید برجسته و معروف هوش مصنوعی هستند و کارهای خیلی مهمی در این زمینه انجام دادهاند. من خیلی پیشنهاد میکنم که این مطلبشون رو مطالعه کنید. ایشون دیدگاهشون اینطوریه که ما اتفاقا به برنامهنویسهای بیشتری نیاز داریم، و نه کمتر! و ما نباید افراد رو از یادگیری برنامهنویسی منصرف کنیم! اتفاقا الان زمان مناسبی برای یادگیری این موضوعات است و در سالهای آینده، نیاز بیشتری هم به این چنین افرادی وجود خواهد داشت.
نسخهٔ اصلی این مطلب رو هم در لینک زیر میتونید بخونید:
https://www.deeplearning.ai/the-batch/issue-292/
پینوشت: افراد دیگری هم [مانند paul graham] قبلا چنین نظری رو مطرح کردهاند و چیز جدیدی نیست. اما بنظرم این تاکیید ایشون قابل توجه و تامله.
@sinusealpha_channel
👍10❤5
🔹تجربههای همکاری کوچیک!
بعضی موقعها پیش میاد که ما قصد شروع یه همکاری رو داریم و از قضا، اون کار چیز مهم و بزرگی محسوب میشه. اینجا، خیلی خوب میشه که با ما افرادی همکار بشیم که قبلا تجربه کارکردن با هم رو داشتیم. در غیر اینصورت، ممکنه اون کار رو در ریسک اولین همکاری با فرد جدیدی قرار بدیم و این، خوب نیست.
به همین دلیل، بنظر میاد که خوبه قبل از شروع پروژههای بزرگتر، با افراد کارهای کوچیکتری رو پیش ببریم. این موضوع هم کمک میکنه تا با همدیگه و اخلاقها و فکرها و... آشنا بشیم و هم متوجه بشیم که اون فرد چقدر در کارهای آتیمون میتونه نقش داشته باشه و چه همکاریهایی ممکنه داشته باشیم.
این کارهای کوچیک هم میتونن به معنای واقعی کلمه «کوچیک» باشند! مثل برگزاری یه برنامه حضوری چندساعته، انجام یک پروژه چندروزه، راهاندازی یک گروه کتابخوانی چند هفتهای و از اینجور برنامههایی که به مرور هم میتونن بزرگتر و بزرگتر بشن تا به جایی برسند که ما بخواهیم و «بتونیم» که با اون فرد پروژهای چند ساله و چند ده سالهای رو شروع کنیم! اونجاست که خیالمون از بابت خیلی موضوعات راحت میشه و خیلی از مسائل اصلا به وجود هم نخواهند اومد. من این تجربه رو خیلی اندک داشتم و الان هم مدت خوبی هست که این کار رو به مرور انجام میدم. واقعا به این نتیجه رسیدهام که خیلی تاثیر خوبی داره و به همین دلیل، پیشنهادش هم میکنم.
@sinusealpha_channel
بعضی موقعها پیش میاد که ما قصد شروع یه همکاری رو داریم و از قضا، اون کار چیز مهم و بزرگی محسوب میشه. اینجا، خیلی خوب میشه که با ما افرادی همکار بشیم که قبلا تجربه کارکردن با هم رو داشتیم. در غیر اینصورت، ممکنه اون کار رو در ریسک اولین همکاری با فرد جدیدی قرار بدیم و این، خوب نیست.
به همین دلیل، بنظر میاد که خوبه قبل از شروع پروژههای بزرگتر، با افراد کارهای کوچیکتری رو پیش ببریم. این موضوع هم کمک میکنه تا با همدیگه و اخلاقها و فکرها و... آشنا بشیم و هم متوجه بشیم که اون فرد چقدر در کارهای آتیمون میتونه نقش داشته باشه و چه همکاریهایی ممکنه داشته باشیم.
این کارهای کوچیک هم میتونن به معنای واقعی کلمه «کوچیک» باشند! مثل برگزاری یه برنامه حضوری چندساعته، انجام یک پروژه چندروزه، راهاندازی یک گروه کتابخوانی چند هفتهای و از اینجور برنامههایی که به مرور هم میتونن بزرگتر و بزرگتر بشن تا به جایی برسند که ما بخواهیم و «بتونیم» که با اون فرد پروژهای چند ساله و چند ده سالهای رو شروع کنیم! اونجاست که خیالمون از بابت خیلی موضوعات راحت میشه و خیلی از مسائل اصلا به وجود هم نخواهند اومد. من این تجربه رو خیلی اندک داشتم و الان هم مدت خوبی هست که این کار رو به مرور انجام میدم. واقعا به این نتیجه رسیدهام که خیلی تاثیر خوبی داره و به همین دلیل، پیشنهادش هم میکنم.
@sinusealpha_channel
❤22👍1
Forwarded from سینوسِ آلفا (Sina Moradi)
سعی میکنم هر سال از این شعر یاد کنم و فکر میکنم که یکی از بهترین شعرهایی باشه که بتونیم سال جدید رو با خوندنش آغاز کنیم.
آیــــد بهـــــار و پیرهــن بیشــــه نو شــــود
نـــوتر برآورد گــــل، اگر ریشــــه نو شــــود
زیباســـت روی کاکــل سبـــزت کــلاه تــو
زیبـــاتر آنکه در ســـرت اندیشـه نو شود
ما را غـــمِ کهنــه به مـیِ کهنـــه بســـــپرید
به حــال ما چه ســود، اگر شیشـه نو شود؟
شبدیــز، رام خســــرو و شیــــرین به کـام او
بر فــــرق ما چه فـرق، اگر تیشــــه نو شـود
جان میدهیــــم و ناز تــو را باز میخـــــریم
ســــودا همان کنیـــم، اگر تیشــه نو شـود…
#شعر
#منوچهر_آتشی
عیدتون مبارک!♥️
@sinusealpha_channel
آیــــد بهـــــار و پیرهــن بیشــــه نو شــــود
نـــوتر برآورد گــــل، اگر ریشــــه نو شــــود
زیباســـت روی کاکــل سبـــزت کــلاه تــو
زیبـــاتر آنکه در ســـرت اندیشـه نو شود
ما را غـــمِ کهنــه به مـیِ کهنـــه بســـــپرید
به حــال ما چه ســود، اگر شیشـه نو شود؟
شبدیــز، رام خســــرو و شیــــرین به کـام او
بر فــــرق ما چه فـرق، اگر تیشــــه نو شـود
جان میدهیــــم و ناز تــو را باز میخـــــریم
ســــودا همان کنیـــم، اگر تیشــه نو شـود…
#شعر
#منوچهر_آتشی
عیدتون مبارک!♥️
@sinusealpha_channel
❤29🔥5👍1
برنامه NLP Summit Healthcare امسال هفته دیگه برگزار میشه و اگر علاقهمندید، میتونه فرصت خوبی برای آشنایی با بخشهای مختلفی از کاربرد پردازش زبان طبیعی در سلامت باشه. سخنرانهای خیلی خوبی هم دارند و در لینک زیر هم میتونید برنامه سخنرانیها رو مشاهده کنید:
https://www.nlpsummit.org/healthcare-2025-program/
@Sinusealpha_channel
https://www.nlpsummit.org/healthcare-2025-program/
@Sinusealpha_channel
NLP Summit
Healthcare 2025 Program - NLP Summit
Join the world’s largest applied NLP community at the virtual Healthcare NLP Summit 2025! Two days of immersive, industry-focused content including over 30 technical sessions, focusing on NLP applications in healthcare and life sciences.
❤9🔥3👍2
ایدههای قدیمی.
بنظرم یکی از جالبترین اتفاقاتی که موقع معرفی موضوعات جدید [بهخصوص در ریاضیات] میافته این هست که ناگهان کاربرد کلی ایدهٔ قدیمیای که داشته خاک میخورده هم پیدا میشه. مثلا شاید براتون جالب باشه که قاعدهٔ هوپیتال [که به احتمال زیاد در انتهای موضوع حد و پیوستگی بهتون تدریس شده باشه]، تقریبا دو قرن (!) قبل از معرفی خود موضوع حد، و در جای دیگری، معرفی شده بود و البته بلانسبت خاک نمیخورد! (تصویر مربوط به ویکیپدیای هوپیتال، یا به صورت دقیقتر، «لوهپیتال»). توی هوش مصنوعی هم همین اتفاق خیلی میافته و مثلا بحث Agents [که این روزها خیلی داغ شده] عملا قدیمی ترین (!) ایده هوش مصنوعی و کتابهای کلاسیکاش محسوب میشه و کورسهای خیلی قدیمی هوش مصنوعی هم اصلا با همین موضوع شروع میشدند. کلا هم به نظر میرسه که خیلی از پیشرفتهای اخیر در لایه نظری نیست (مثلا بجز attention اصلا چیزی به نظرم نمیرسه) و حتی میشه گفت که بیشتر ایدههای اصلی، قدیمی ترینها هستند.
so "if you want new ideas, read old books."
@sinusealpha_channel
بنظرم یکی از جالبترین اتفاقاتی که موقع معرفی موضوعات جدید [بهخصوص در ریاضیات] میافته این هست که ناگهان کاربرد کلی ایدهٔ قدیمیای که داشته خاک میخورده هم پیدا میشه. مثلا شاید براتون جالب باشه که قاعدهٔ هوپیتال [که به احتمال زیاد در انتهای موضوع حد و پیوستگی بهتون تدریس شده باشه]، تقریبا دو قرن (!) قبل از معرفی خود موضوع حد، و در جای دیگری، معرفی شده بود و البته بلانسبت خاک نمیخورد! (تصویر مربوط به ویکیپدیای هوپیتال، یا به صورت دقیقتر، «لوهپیتال»). توی هوش مصنوعی هم همین اتفاق خیلی میافته و مثلا بحث Agents [که این روزها خیلی داغ شده] عملا قدیمی ترین (!) ایده هوش مصنوعی و کتابهای کلاسیکاش محسوب میشه و کورسهای خیلی قدیمی هوش مصنوعی هم اصلا با همین موضوع شروع میشدند. کلا هم به نظر میرسه که خیلی از پیشرفتهای اخیر در لایه نظری نیست (مثلا بجز attention اصلا چیزی به نظرم نمیرسه) و حتی میشه گفت که بیشتر ایدههای اصلی، قدیمی ترینها هستند.
so "if you want new ideas, read old books."
@sinusealpha_channel
👍16❤8🔥6🤯2
مدتی قبل، مهمون علی ابدالی عزیز در پادکست MedIntell بودم و درمورد هوش مصنوعی و استارتاپها در پزشکی صحبت کردیم. بنظرم گفتگوی خوبی شد و اگر دیدید یا شنیدید، خوشحال میشم که درمورد صحبتها به من فیدبک بدهید.
- نسخهٔ تصویری در یوتیوب:
https://www.youtube.com/watch?v=brBgWHliqZw
- نسخهٔ صوتی در کستباکس:
https://castbox.fm/vi/795364906
@sinusealpha_channel
- نسخهٔ تصویری در یوتیوب:
https://www.youtube.com/watch?v=brBgWHliqZw
- نسخهٔ صوتی در کستباکس:
https://castbox.fm/vi/795364906
@sinusealpha_channel
YouTube
آیا میتوان به هوش مصنوعی در سلامت اعتماد کرد؟
وقتی پای جان آدمها وسطه، اعتماد مهمترین چیزه.
اما هوش مصنوعی تو سلامت چقدر قابل اعتماده؟
⁉️ آیا واقعاً میتونه تشخیص بده، درمان پیشنهاد کنه یا حتی جون نجات بده؟
🔬 الگوریتمهایی که از میلیونها داده پزشکی یاد گرفتن، حالا در کنار پزشکان ایستادن، نه بهجای…
اما هوش مصنوعی تو سلامت چقدر قابل اعتماده؟
⁉️ آیا واقعاً میتونه تشخیص بده، درمان پیشنهاد کنه یا حتی جون نجات بده؟
🔬 الگوریتمهایی که از میلیونها داده پزشکی یاد گرفتن، حالا در کنار پزشکان ایستادن، نه بهجای…
❤20🔥4👍3
کشتن ایدهها.
اخیرا با یکی از اساتید صحبت میکردم و ایشون ایدهای برای ساختن محصولی داشتند. صحبتهای زیادی داشتیم، اما از همون ابتدای صحبتها مشخص بود که ایشون حتی یکبار هم این موضوع رو سرچ نکردهاند (!) و فکر میکردند که چون یک «مشکل» دارند، پس خودشون هم باید یک چیزی رو برای اون مشکل بسازند! و از میونهٔ صحبتها هم میشد حدس زد که احتمالا به این فکر کردهاند که پروپوزال این کار رو به چه صورت بنویسند و برای کجا بفرستند، تا چقدر بودجه بگیرند، و قس علی هذا.
صحبت با ایشون حدود یک ساعت طول کشید و من، در تقریبا تمام این مدت، داشتم تلاش میکردم که ایشون رو از ساختن چیزی که مد نظرشون بود، منصرف کنم! نه به این دلیل که ارزش نداشت، بلکه به این دلیل که راهکارهای ساده و رایگانی در اینترنت موجود بودند و نیازی به محصول مشابهی نبود. البته با معرفی این راهکارها هم ایشون تاکید داشتند که «نه خودمون بسازیم و...» که در این لحظه، گفتم اگر خودمون هم این محصول رو بسازیم، به کیفیت چیزهای رایگان نخواهیم رسید و شانس آوردیم که بیخیال شدند!
خلاصه که ایشون در انتهای صحبتها از بستهشدن یکی از ایده هاشون نسبتا ناراحت بودند و [مشخص بود که] حس کردند «لابد جلسهٔ مفیدی نداشتیم که قرار بر این شد که چیزی رو نسازیم»! اما به نظر من [با اینکه معمولا کسی نمیاد درمورد پروژههایی که جلوی انجامشون رو گرفته صحبت کنه]، این جلسه احتمالا بهینهترین اتفاقی بود که میتونست برای این پروژه بیفته و الان که فکر میکنم، جلوی هدررفت زمان و پول خیلی زیادی گرفته شد!
در نهایت هم شخصا اینطوریام که اگر کسی با دلیل و منطق ایده هایی که من مطرح میکنم رو رد کنه، یا پیشنهاد به انجام ندادنشون بده، احتمالا کمک خیلی خیلی بیشتری به من میکنه تا کسی که تشویقم میکنه و انگیزه میده! حالا هم میخوام دو تا از جملات خیلی درست charlie munger رو نقل کنم و فکر کنم که مرتبط ترین باشند:
@sinusealpha_channel
اخیرا با یکی از اساتید صحبت میکردم و ایشون ایدهای برای ساختن محصولی داشتند. صحبتهای زیادی داشتیم، اما از همون ابتدای صحبتها مشخص بود که ایشون حتی یکبار هم این موضوع رو سرچ نکردهاند (!) و فکر میکردند که چون یک «مشکل» دارند، پس خودشون هم باید یک چیزی رو برای اون مشکل بسازند! و از میونهٔ صحبتها هم میشد حدس زد که احتمالا به این فکر کردهاند که پروپوزال این کار رو به چه صورت بنویسند و برای کجا بفرستند، تا چقدر بودجه بگیرند، و قس علی هذا.
صحبت با ایشون حدود یک ساعت طول کشید و من، در تقریبا تمام این مدت، داشتم تلاش میکردم که ایشون رو از ساختن چیزی که مد نظرشون بود، منصرف کنم! نه به این دلیل که ارزش نداشت، بلکه به این دلیل که راهکارهای ساده و رایگانی در اینترنت موجود بودند و نیازی به محصول مشابهی نبود. البته با معرفی این راهکارها هم ایشون تاکید داشتند که «نه خودمون بسازیم و...» که در این لحظه، گفتم اگر خودمون هم این محصول رو بسازیم، به کیفیت چیزهای رایگان نخواهیم رسید و شانس آوردیم که بیخیال شدند!
خلاصه که ایشون در انتهای صحبتها از بستهشدن یکی از ایده هاشون نسبتا ناراحت بودند و [مشخص بود که] حس کردند «لابد جلسهٔ مفیدی نداشتیم که قرار بر این شد که چیزی رو نسازیم»! اما به نظر من [با اینکه معمولا کسی نمیاد درمورد پروژههایی که جلوی انجامشون رو گرفته صحبت کنه]، این جلسه احتمالا بهینهترین اتفاقی بود که میتونست برای این پروژه بیفته و الان که فکر میکنم، جلوی هدررفت زمان و پول خیلی زیادی گرفته شد!
در نهایت هم شخصا اینطوریام که اگر کسی با دلیل و منطق ایده هایی که من مطرح میکنم رو رد کنه، یا پیشنهاد به انجام ندادنشون بده، احتمالا کمک خیلی خیلی بیشتری به من میکنه تا کسی که تشویقم میکنه و انگیزه میده! حالا هم میخوام دو تا از جملات خیلی درست charlie munger رو نقل کنم و فکر کنم که مرتبط ترین باشند:
1) "Any year that passes in which you don't destroy one of your best-loved ideas is a wasted year!"
2) "Part of the reason I’ve been a little more successful than most people is I’m good at destroying my own best-loved ideas."
@sinusealpha_channel
👍34❤13🔥6🤯3
سینوسِ آلفا
Photo
این تصاویر، صرفا بخشی از تکالیف ریاضی چهار نفر از بچههای پزشکی (!) در برنامه AbzumsAI هست و من واقعا خوشحالم که اندک کمکی در بهوجود آوردن این فرصت [که ما خودمون نداشتیم و حتی منع هم میشدیم] کردهایم تا این بچهها بتونند موضوعات مورد علاقهشون رو در دانشگاه خودشون یاد بگیرند و مطمئنم که در آیندهٔ نزدیک و دور، اتفاقات خیلی مهم و ارزشمندی رو رقم خواهند زد.
حالا به وسطهای بخش دوم رسیدیم ولی من هنوز یادم نرفته اون روزهای ابتدایی رو که چقدر درمورد این برنامه تردید وجود داشت، و چقدر این حرف رو میشنیدیم که «نه بابا شما بچههای علوم پزشکی رو چی تصور کردهای آقای مرادی!؟» و من کاملا میدونستم که از پس همچین چیزهایی بر خواهیم اومد و حقیقتا تا به حال هیچ کدوم از مدرسهای این برنامه [که اغلب از دانشگاه شریف هستند] هم نبودهاند که از شدت علاقه و پیگیری بچهها تعجب نکرده باشند!
و شاید باورتون نشه که این کلاسها که در «ساعات غیردرسی» برگزار میشن، برای بچهها «رایگان» هستند و برخلاف کلاسهای دانشگاه، هیچگونه حضور و غیابی هم ندارند و ما هم هر جلسه شاهد حضور، شوق و ذوق بچهها هستیم و واقعا از پیشرفتشون لذت میبریم و امیدواریم که هر روز بهتر از قبل از روند رو ادامه بدن و به دورههای بعدی خودشون هم کمک کنند تا چنین فرصتهایی در اختیار اونها هم قرار بگیره و این مسیر، حداقل در دانشگاه ما، ادامهدار باشه و بعدش دانشگاههای دیگه هم ترغیب بشن که چنین فرصتهایی رو فراهم کنند و...
@sinusealpha_channel
حالا به وسطهای بخش دوم رسیدیم ولی من هنوز یادم نرفته اون روزهای ابتدایی رو که چقدر درمورد این برنامه تردید وجود داشت، و چقدر این حرف رو میشنیدیم که «نه بابا شما بچههای علوم پزشکی رو چی تصور کردهای آقای مرادی!؟» و من کاملا میدونستم که از پس همچین چیزهایی بر خواهیم اومد و حقیقتا تا به حال هیچ کدوم از مدرسهای این برنامه [که اغلب از دانشگاه شریف هستند] هم نبودهاند که از شدت علاقه و پیگیری بچهها تعجب نکرده باشند!
و شاید باورتون نشه که این کلاسها که در «ساعات غیردرسی» برگزار میشن، برای بچهها «رایگان» هستند و برخلاف کلاسهای دانشگاه، هیچگونه حضور و غیابی هم ندارند و ما هم هر جلسه شاهد حضور، شوق و ذوق بچهها هستیم و واقعا از پیشرفتشون لذت میبریم و امیدواریم که هر روز بهتر از قبل از روند رو ادامه بدن و به دورههای بعدی خودشون هم کمک کنند تا چنین فرصتهایی در اختیار اونها هم قرار بگیره و این مسیر، حداقل در دانشگاه ما، ادامهدار باشه و بعدش دانشگاههای دیگه هم ترغیب بشن که چنین فرصتهایی رو فراهم کنند و...
@sinusealpha_channel
❤24🔥7🤯2👍1
درمورد بیمارستان زنان.
من قبلا کمی درمورد مشکلات پروندهنویسی و حجم کاغذها و... نوشته بودم. اون مشکلات بدیهی بودند و من هم دنبال راهحلهایی برای اون قضایا بودم. اما با ورود به بخش زنان، متوجه شدم که فاکتور خیلی مهمی هم در حلنشدن این مسائل وجود دارد که من حداقل بهش فکر نمیکردم.
قبل از ورود به موضوع هم بگم که من، بهعنوان کسی که مدت خیلی کمی هست وارد اینجا شدهام، نمیتوانم حجم بیاحترامیها و رفتارهای غیرانسانی اساتید و بقیه پرسنل بیمارستان با بیماران و سایر افراد رو از ذهنم خارج کنم و بدون توجه به اونها بنویسم. بخاطر همین، اگر به نظر رسید که من در حال بزرگنماییام، کافیست که تشریف بیارید و وضعیت رو ببینید. اینطوری متوجه شدت تقلیل مسائل توسط من هم خواهید شد!
اینجا، در سادهلوحانهترین تعریف، یک سیستم بد است. اما نه از آن سیستمهای بدی که مشکلات پیچیدهای دارند و در عین حال، «انگیزههایی هم وجود دارد» و با روشهایی، «میشود» مشکلاتشان را حل کرد. اینجا مشکلات زیادند. خیلی زیاد. همه نوع مشکلی هم پیدا میشود. از کمبود تقریبا همهچیز، تا بیبرنامگی و... . اما چیزی مهمتر از مشکلات در فضا و فرهنگ اینجا رسوخ کرده است که اجازهٔ ورود و حل مسائل را هم نمیدهد و آن، چیزی نیست جر «فرهنگ نفرت!».
این سیستم، از خودش نفرت ساطع میکند.
به این معنا که تنها یک سیستم بد نیست، که کار نکند و ذینفعاناش را ناراضی نگه دارد. بلکه یک «سیستم بد و منفور» است که اندک دلسوزاناش را هم از خود میراند. همانهایی که بعضی مواقع [ممکن است] پیدا شوند و مشکلات این نوع سیستمها را حل کنند. همانها هم علاقهای به حلکردن مشکلات این سیستم ندارند. چرا که وضعیت را دیدهاند و حاضر نیستند که حتی یک روز از عمرشان را هم در چنین شرایطی سپری کنند.
حالا آدمها (شامل بیماران و کادر بیمارستان و...) میمانند و سیستمی که نهتنها کار نمیکند، که حتی مسئلهحلکنها را هم به خودش جذب نمیکند و روز به روز، بدتر میشود. اسم این پدیده را دیگر نمیشوپ «مشکل» گذاشت. خیلی فراتر از مشکل است و ترجیح غالب افراد شبیه به من هم، عبور با کمترین اصطکاک و چالش است، تا مبادا نمرهشان کمی تغییر کند و خاطرشان مکدر شود. بگذریم.
پینوشت: زیباییهای پزشکی را در اینستاگرام و یوتیوب و... میتوانید پیدا کنید. من بیشتر از مشکلات مینویسم. هدفم غرزدن نیست. بلکه رساندن صدای این افراد عادتکرده به شرایط بد، به گوش افرادیست که ممکن است بتوانند کاری کنند.
#پزشکی
@sinusealpha_channel
من قبلا کمی درمورد مشکلات پروندهنویسی و حجم کاغذها و... نوشته بودم. اون مشکلات بدیهی بودند و من هم دنبال راهحلهایی برای اون قضایا بودم. اما با ورود به بخش زنان، متوجه شدم که فاکتور خیلی مهمی هم در حلنشدن این مسائل وجود دارد که من حداقل بهش فکر نمیکردم.
قبل از ورود به موضوع هم بگم که من، بهعنوان کسی که مدت خیلی کمی هست وارد اینجا شدهام، نمیتوانم حجم بیاحترامیها و رفتارهای غیرانسانی اساتید و بقیه پرسنل بیمارستان با بیماران و سایر افراد رو از ذهنم خارج کنم و بدون توجه به اونها بنویسم. بخاطر همین، اگر به نظر رسید که من در حال بزرگنماییام، کافیست که تشریف بیارید و وضعیت رو ببینید. اینطوری متوجه شدت تقلیل مسائل توسط من هم خواهید شد!
اینجا، در سادهلوحانهترین تعریف، یک سیستم بد است. اما نه از آن سیستمهای بدی که مشکلات پیچیدهای دارند و در عین حال، «انگیزههایی هم وجود دارد» و با روشهایی، «میشود» مشکلاتشان را حل کرد. اینجا مشکلات زیادند. خیلی زیاد. همه نوع مشکلی هم پیدا میشود. از کمبود تقریبا همهچیز، تا بیبرنامگی و... . اما چیزی مهمتر از مشکلات در فضا و فرهنگ اینجا رسوخ کرده است که اجازهٔ ورود و حل مسائل را هم نمیدهد و آن، چیزی نیست جر «فرهنگ نفرت!».
این سیستم، از خودش نفرت ساطع میکند.
به این معنا که تنها یک سیستم بد نیست، که کار نکند و ذینفعاناش را ناراضی نگه دارد. بلکه یک «سیستم بد و منفور» است که اندک دلسوزاناش را هم از خود میراند. همانهایی که بعضی مواقع [ممکن است] پیدا شوند و مشکلات این نوع سیستمها را حل کنند. همانها هم علاقهای به حلکردن مشکلات این سیستم ندارند. چرا که وضعیت را دیدهاند و حاضر نیستند که حتی یک روز از عمرشان را هم در چنین شرایطی سپری کنند.
حالا آدمها (شامل بیماران و کادر بیمارستان و...) میمانند و سیستمی که نهتنها کار نمیکند، که حتی مسئلهحلکنها را هم به خودش جذب نمیکند و روز به روز، بدتر میشود. اسم این پدیده را دیگر نمیشوپ «مشکل» گذاشت. خیلی فراتر از مشکل است و ترجیح غالب افراد شبیه به من هم، عبور با کمترین اصطکاک و چالش است، تا مبادا نمرهشان کمی تغییر کند و خاطرشان مکدر شود. بگذریم.
پینوشت: زیباییهای پزشکی را در اینستاگرام و یوتیوب و... میتوانید پیدا کنید. من بیشتر از مشکلات مینویسم. هدفم غرزدن نیست. بلکه رساندن صدای این افراد عادتکرده به شرایط بد، به گوش افرادیست که ممکن است بتوانند کاری کنند.
#پزشکی
@sinusealpha_channel
👍22❤8🤯2🔥1
سینوسِ آلفا
درمورد بیمارستان زنان. من قبلا کمی درمورد مشکلات پروندهنویسی و حجم کاغذها و... نوشته بودم. اون مشکلات بدیهی بودند و من هم دنبال راهحلهایی برای اون قضایا بودم. اما با ورود به بخش زنان، متوجه شدم که فاکتور خیلی مهمی هم در حلنشدن این مسائل وجود دارد که من…
حالا وقتی صحبت از مشکلات موجود در بیمارستان و حلشدن آنها میشود، عدهٔ نسبتا زیادی هم هستند که فکر میکنند «ما باید با مشکلات سادهتر، کوچکتر و مهمتر شروع کنیم» تا بعدا به مشکلات پیچیدهتر و کماهمیتتر برسیم. این دیدگاه درست نیست. حداقل در نمونههای بسیار زیادی که من دیدهام صدق نمیکند.
اما قبل از توضیح دیدگاهم، میخواهم یک خاطرهای را نقل کنم که نتیجهاش به درد صحبتام در ادامه میخورد. در دوران دبیرستان، ما دیدگاهی داشتیم که اگر در فلان درس قوی هستیم و در بهمان درس ضعیف، بهتر است بر روی درسی که در آن ضعیف هستیم تمرکز کنیم تا کمی بهتر شود و سپس اگر وقت اضافهای داشتیم، بر روی درسی که در آن قویتر هستیم هم بگذاریم. این دیدگاه درست نبود و کار هم نمیکرد. معلم ریاضی سال دوازدهممان این دیدگاه را در ما اصلاح کرد و گفت که اگر در فلان درس قوی هستید، همان درس را [تا جایی که میتوانید] قویتر کنید. به این صورت، در درسهایی که در آنها ضعیفتر هستید هم «احساس نیاز بیشتری» خواهید کرد و نتیجتاً، زودتر هم اصلاح خواهند شد! این پیشنهاد، مثل معجزهای برای من کار کرد و بعد از آن دوران، دیدم که در تقریبا همهٔ سیستمها هم این قضیه صدق میکند.
در بیمارستان هم همینطور است. آنهایی که فکر میکنند ما نیاز به توسعهٔ فناوری و حل مشکلات «کمتر مهم» نداریم، صرفا به این علت که مشکلات کوچکتر و مهمتری داریم، اشتباه میکنند. این یک طیف است. هرچه سرش را بکشید، ادامهاش هم دنبالتان میآید. حل قضیه فقر در دنیا هم به همین شکل است و آنجا هم برای کاهش فقر، لازم نیست که فقر را حل کنید. کافیست ثروت را بیشتر کنید تا فقر هم خود به خود حل شود! ما هم اگر بر روی بیماریهای صعبالعلاج و کمتر شایع [و قاعدتا کمتر مهم] تمرکز نکنیم، هرگز در مسائل کوچکتر [ولی مهمتر] هم نیاز لازم را احساس نخواهیم کرد و نهایتا هم سرعت پایینتری در توسعه و پیشرفت خواهیم داشت. هرچند وظایف دولت جور دیگری تعریف میشود.
پس اگر به فکر حل مشکلات بیمارستان هستیم، به نظر من، اتفاقاً بهتر است که با پیچیدهترین و سطحبالاترین مشکلات شروع کنیم! این گیرهایی که به توسعهٔ هوش مصنوعی در بیمارستانها میدهند که «آقا ما فلان چیز ساده را نداریم، آنوقت شما میخواهید دقت فلان چیز رو نیم درصد بهتر کنید!؟» را هم دور بریزید. پزشکی که [در اینجا منظور استاد و رزیدنت و... هستند] مشاهده نکند که کیفیت خدمات و محصولات، تا چه میزانی میتواند بالا باشد، هرگز در مسائل سطحیتر هم کیفیت لازم را طلب نخواهد کرد و در یک کلام، «انتظار، اراده میآورد». انتظار را بالا ببرید. ارادهٔ حل مشکلات کوچکتر و مهمتر هم ظاهر خواهد شد و این، احتمالا بهینهترین روش برای پیشرفت باشد.
پینوشت: در همین بیمارستان زنان [که بالاتر از شدت نابسامانبودن همهچیزش گفتم]، در حال توسعهٔ مدلهای هوش مصنوعی هستیم. صحبت با یکی از اساتیدمان در این مورد، طوری دیدگاهشان را عوض کردهست که احتمالا همین قدم کوچک ما، [که مجددا باید تاکید کنم «بهخودی خود هیچ مشکل مهمی را از بیمارستان حل نکرده است»]، موثرتر از حجم عظیم کارهایی باشد که با قصد حل مشکلات سادهتر انجام میشوند.
تا بعد...
#پزشکی
@sinusealpha_channel
اما قبل از توضیح دیدگاهم، میخواهم یک خاطرهای را نقل کنم که نتیجهاش به درد صحبتام در ادامه میخورد. در دوران دبیرستان، ما دیدگاهی داشتیم که اگر در فلان درس قوی هستیم و در بهمان درس ضعیف، بهتر است بر روی درسی که در آن ضعیف هستیم تمرکز کنیم تا کمی بهتر شود و سپس اگر وقت اضافهای داشتیم، بر روی درسی که در آن قویتر هستیم هم بگذاریم. این دیدگاه درست نبود و کار هم نمیکرد. معلم ریاضی سال دوازدهممان این دیدگاه را در ما اصلاح کرد و گفت که اگر در فلان درس قوی هستید، همان درس را [تا جایی که میتوانید] قویتر کنید. به این صورت، در درسهایی که در آنها ضعیفتر هستید هم «احساس نیاز بیشتری» خواهید کرد و نتیجتاً، زودتر هم اصلاح خواهند شد! این پیشنهاد، مثل معجزهای برای من کار کرد و بعد از آن دوران، دیدم که در تقریبا همهٔ سیستمها هم این قضیه صدق میکند.
در بیمارستان هم همینطور است. آنهایی که فکر میکنند ما نیاز به توسعهٔ فناوری و حل مشکلات «کمتر مهم» نداریم، صرفا به این علت که مشکلات کوچکتر و مهمتری داریم، اشتباه میکنند. این یک طیف است. هرچه سرش را بکشید، ادامهاش هم دنبالتان میآید. حل قضیه فقر در دنیا هم به همین شکل است و آنجا هم برای کاهش فقر، لازم نیست که فقر را حل کنید. کافیست ثروت را بیشتر کنید تا فقر هم خود به خود حل شود! ما هم اگر بر روی بیماریهای صعبالعلاج و کمتر شایع [و قاعدتا کمتر مهم] تمرکز نکنیم، هرگز در مسائل کوچکتر [ولی مهمتر] هم نیاز لازم را احساس نخواهیم کرد و نهایتا هم سرعت پایینتری در توسعه و پیشرفت خواهیم داشت. هرچند وظایف دولت جور دیگری تعریف میشود.
پس اگر به فکر حل مشکلات بیمارستان هستیم، به نظر من، اتفاقاً بهتر است که با پیچیدهترین و سطحبالاترین مشکلات شروع کنیم! این گیرهایی که به توسعهٔ هوش مصنوعی در بیمارستانها میدهند که «آقا ما فلان چیز ساده را نداریم، آنوقت شما میخواهید دقت فلان چیز رو نیم درصد بهتر کنید!؟» را هم دور بریزید. پزشکی که [در اینجا منظور استاد و رزیدنت و... هستند] مشاهده نکند که کیفیت خدمات و محصولات، تا چه میزانی میتواند بالا باشد، هرگز در مسائل سطحیتر هم کیفیت لازم را طلب نخواهد کرد و در یک کلام، «انتظار، اراده میآورد». انتظار را بالا ببرید. ارادهٔ حل مشکلات کوچکتر و مهمتر هم ظاهر خواهد شد و این، احتمالا بهینهترین روش برای پیشرفت باشد.
پینوشت: در همین بیمارستان زنان [که بالاتر از شدت نابسامانبودن همهچیزش گفتم]، در حال توسعهٔ مدلهای هوش مصنوعی هستیم. صحبت با یکی از اساتیدمان در این مورد، طوری دیدگاهشان را عوض کردهست که احتمالا همین قدم کوچک ما، [که مجددا باید تاکید کنم «بهخودی خود هیچ مشکل مهمی را از بیمارستان حل نکرده است»]، موثرتر از حجم عظیم کارهایی باشد که با قصد حل مشکلات سادهتر انجام میشوند.
تا بعد...
#پزشکی
@sinusealpha_channel
👍17❤8🔥2
MedAI Startups.pdf
10.6 MB
دیروز مهمون دوستانم در دانشگاه علوم پزشکی مشهد بودیم و درمورد فضای «استارتاپهای هوش مصنوعی در علوم پزشکی» صحبت کردیم. در این فایل میتونید اسلایدهای این ارائه رو مشاهده کنید و خیلی خوشحال میشم اگر درموردشون بهم فیدبک بدهید.
@sinusealpha_channel
@sinusealpha_channel
❤18👍8🔥1
یکی از چالشهای کار تیمی.
یکی از واضحترین و حتمیترین کارهایی که موقع گرفتن مسئولیت یک تیم باید توجه خیلی ویژهای بهش داشته باشید، بحث «تقسیم صحیح کارها و burnout نشدن اعضای تیم» هستش. این موضوع، شاید یکی از اصلیترین علتهایی باشه که ممکنه آدمها رو از گرفتن مسئولیت کار تیمی منصرف کنه و به این جمله برسونه که «کار تیمی، کار نمیکنه.»
اما قسمت تلخ ماجرا اینجاست که به احتمال بسیار زیاد، هیچ کدوم از اعضای تیمی که مسئولیتاش رو قبول کردهاید، قرار نیست به همون میزانی که شما نگران خستگی و تعادل و...شون هستید، نگران شما باشند. میتونید توقع داشته باشید، اما احتمالا پشیمون خواهید شد و به این نتیجه خواهید رسید که «انگار کسی به فکر من نیست.» اما دقت کنید که این ویژگی از «بد بودن آدمها» نمیاد. اتفاقا اون افراد از قصد مسئولیت رو قبول نکردهاند که دقیقا به این چیزها فکر نکنند و با خیال راحت کار خودشون رو [که به شکل درستی تقسیم شده و بهشون محول شده و...] انجام بدهند. شما هم میتونستید انتخاب کنید.
و نهایتا هم میخوام به این برسم که راه حل تر و تمیزی برای این قضیه نداریم. این موضوع که «خودتون به فکر خودتون باشید» خیلی نایس و جالب به نظر میرسه، ولی [جز در شرایطی که همه چیز قطعی و مشخص و تمیزه] کار نمیکنه. شما احتمالا بیشتر از هر کسی در تیم کار خواهید کرد و نگرانیهاتون هم بیشتر از همه خواهد بود.
پینوشت: ممکنه بتونید شرایطی رو پیدا کنید که اعضای تیمتون هم به اندازهٔ شما به این قضیه فکر کنند و براشون مهم باشه و من هم کمی تجربهاش کردهام. اما خیلی رایج نیست و درمورد درست و مفید بودناش هم خیلی مطمئن نیستم.
@sinusealpha_channel
یکی از واضحترین و حتمیترین کارهایی که موقع گرفتن مسئولیت یک تیم باید توجه خیلی ویژهای بهش داشته باشید، بحث «تقسیم صحیح کارها و burnout نشدن اعضای تیم» هستش. این موضوع، شاید یکی از اصلیترین علتهایی باشه که ممکنه آدمها رو از گرفتن مسئولیت کار تیمی منصرف کنه و به این جمله برسونه که «کار تیمی، کار نمیکنه.»
اما قسمت تلخ ماجرا اینجاست که به احتمال بسیار زیاد، هیچ کدوم از اعضای تیمی که مسئولیتاش رو قبول کردهاید، قرار نیست به همون میزانی که شما نگران خستگی و تعادل و...شون هستید، نگران شما باشند. میتونید توقع داشته باشید، اما احتمالا پشیمون خواهید شد و به این نتیجه خواهید رسید که «انگار کسی به فکر من نیست.» اما دقت کنید که این ویژگی از «بد بودن آدمها» نمیاد. اتفاقا اون افراد از قصد مسئولیت رو قبول نکردهاند که دقیقا به این چیزها فکر نکنند و با خیال راحت کار خودشون رو [که به شکل درستی تقسیم شده و بهشون محول شده و...] انجام بدهند. شما هم میتونستید انتخاب کنید.
و نهایتا هم میخوام به این برسم که راه حل تر و تمیزی برای این قضیه نداریم. این موضوع که «خودتون به فکر خودتون باشید» خیلی نایس و جالب به نظر میرسه، ولی [جز در شرایطی که همه چیز قطعی و مشخص و تمیزه] کار نمیکنه. شما احتمالا بیشتر از هر کسی در تیم کار خواهید کرد و نگرانیهاتون هم بیشتر از همه خواهد بود.
پینوشت: ممکنه بتونید شرایطی رو پیدا کنید که اعضای تیمتون هم به اندازهٔ شما به این قضیه فکر کنند و براشون مهم باشه و من هم کمی تجربهاش کردهام. اما خیلی رایج نیست و درمورد درست و مفید بودناش هم خیلی مطمئن نیستم.
@sinusealpha_channel
👍14❤10🔥2
🔹داستان «مقابله با بحران» شرکت مورگن استنلی در حملات ۱۱ سپتامبر (+)
قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، بانک سرمایهگذاری معروفی به نام مورگن استنلی، بزرگترین مستأجر مرکز تجارت جهانی بود. این شرکت با حدود ۲۷۰۰ کارمند در برج جنوبی در ۲۲ طبقه (میان طبقات ۴۳ تا ۷۴) مستقر بود. در روز حملهٔ تروریستی ۱۱ سپتامبر، اولین هواپیما در ساعت ۸:۴۵ صبح به برج شمالی برخورد کرد و شرکت مورگن استنلی دقیقاً یک دقیقهٔ بعد شروع به تخلیهٔ ساختمان کرد. وقتی که هواپیمای دوم ۱۵ دقیقه بعد به برج جنوبی برخورد کرد، دفاتر شرکت مورگن استنلی تقریباً تخلیه شده بودند و روی هم رفته، این شرکت فقط حدود ۷ کارمند خود را از دست داد که در مقایسه با سایر شرکتهایی با وضعیت مشابه، کمترین تلفات را [با اختلاف] داشته است. اما آیا این تابآوری (resilience) یک «اتفاق» بوده، یا دلیلی پشت این وجود دارد؟
چیزی که کمک کرد تا شرکت مورگن استنلی از این حادثه جان سالم به در ببرد واقعبینی سرسختانهاش بود. چرا که آنها مدت کوتاهی بعد از حملهٔ تروریستی ده سال قبل (در ۱۹۹۳) متوجه شده بودند که کارکردن در برجهای تجارت جهانی، که مرکز نمادین قدرت تجاری آمریکا به حساب میآمدند، این شرکت را در برابر حملات تروریستی آسیبپذیر میکند. با درک این موضوع تلخ و رعبآور، این شرکت یک برنامهٔ آمادگی در مقیاس کوچک راه انداخت. در آن شرایط شرکتهای کمی بودند که تمرینهای آتشنشانی خود را جدی میگرفتند. ولی نه مورگن استنلی، که مسئول امنیتاش فردی به نام Richard C. Rescorla بود که نظم و انضباطی نظامیوار را وارد سازمان کرده بود.
وقتی که فاجعه در ۱۱ سپتامبر رخ داد، رسکولا در بلندگو به کارکنان شرکت میگفت که آرامش خود را حفظ کنند و دستورالعملهایی که به خوبی تمرین کردهاند را عملی کنند. آن هم درست در لحظاتی که برخی مسئولان ساختمان به ساکنان میگفتند که همه چیز روبهراه است. مورگن استنلی خود را برای «سختترین واقعیت» آماده کرده بود و بجز این کارها، سه ساختمان پشتیبان هم داشت تا اگر زمانی ساختمان اصلی شرکت مختل میشد، کارکنان میتوانستند در آن مکانها کارشان را ادامه بدهند.
خلاصه که «روز ۱۰ سپتامبر، داشتن ساختمانهای پشتیبان متعدد و تمرینهای آتشنشانی و... ولخرجی بیخودی به نظر میرسید. اما ۱۲ سپتامبر نبوغ محض به شمار میرفت!»
شاید نبوغ هم نقشی نداشت. ولی بیتردید تابآوری در اینجا حرف اول و آخر را میزد. واقعیت این است که وقتی با دنیای واقعی چشم در چشم میشویم، خودمان را برای عملکردن به شیوههایی آماده میکنیم که کمکمان میکنند سختیهای خارقالعادهای را تحمل کنیم و از آنها جان سالم به در ببریم. ما - قبل از وقوع حادثه - پیشاپیش خودمان را آموزش میدهیم که چگونه زنده بمانیم.
- از کتاب Resilience
پینوشت (آپدیت): من بیشتر درمورد 9/11 تحقیق کردم و فهمیدم که حقیقت ماجرا متفاوت از چیزی بوده که روایت میشه. اما در صورت غلطبودن هم فعلا این داستان نتیجهٔ خوبی ازش گرفته و بیایید صرفا نتیجهاش رو کار داشته باشیم. :))
@sinusealpha_channel
قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، بانک سرمایهگذاری معروفی به نام مورگن استنلی، بزرگترین مستأجر مرکز تجارت جهانی بود. این شرکت با حدود ۲۷۰۰ کارمند در برج جنوبی در ۲۲ طبقه (میان طبقات ۴۳ تا ۷۴) مستقر بود. در روز حملهٔ تروریستی ۱۱ سپتامبر، اولین هواپیما در ساعت ۸:۴۵ صبح به برج شمالی برخورد کرد و شرکت مورگن استنلی دقیقاً یک دقیقهٔ بعد شروع به تخلیهٔ ساختمان کرد. وقتی که هواپیمای دوم ۱۵ دقیقه بعد به برج جنوبی برخورد کرد، دفاتر شرکت مورگن استنلی تقریباً تخلیه شده بودند و روی هم رفته، این شرکت فقط حدود ۷ کارمند خود را از دست داد که در مقایسه با سایر شرکتهایی با وضعیت مشابه، کمترین تلفات را [با اختلاف] داشته است. اما آیا این تابآوری (resilience) یک «اتفاق» بوده، یا دلیلی پشت این وجود دارد؟
چیزی که کمک کرد تا شرکت مورگن استنلی از این حادثه جان سالم به در ببرد واقعبینی سرسختانهاش بود. چرا که آنها مدت کوتاهی بعد از حملهٔ تروریستی ده سال قبل (در ۱۹۹۳) متوجه شده بودند که کارکردن در برجهای تجارت جهانی، که مرکز نمادین قدرت تجاری آمریکا به حساب میآمدند، این شرکت را در برابر حملات تروریستی آسیبپذیر میکند. با درک این موضوع تلخ و رعبآور، این شرکت یک برنامهٔ آمادگی در مقیاس کوچک راه انداخت. در آن شرایط شرکتهای کمی بودند که تمرینهای آتشنشانی خود را جدی میگرفتند. ولی نه مورگن استنلی، که مسئول امنیتاش فردی به نام Richard C. Rescorla بود که نظم و انضباطی نظامیوار را وارد سازمان کرده بود.
وقتی که فاجعه در ۱۱ سپتامبر رخ داد، رسکولا در بلندگو به کارکنان شرکت میگفت که آرامش خود را حفظ کنند و دستورالعملهایی که به خوبی تمرین کردهاند را عملی کنند. آن هم درست در لحظاتی که برخی مسئولان ساختمان به ساکنان میگفتند که همه چیز روبهراه است. مورگن استنلی خود را برای «سختترین واقعیت» آماده کرده بود و بجز این کارها، سه ساختمان پشتیبان هم داشت تا اگر زمانی ساختمان اصلی شرکت مختل میشد، کارکنان میتوانستند در آن مکانها کارشان را ادامه بدهند.
خلاصه که «روز ۱۰ سپتامبر، داشتن ساختمانهای پشتیبان متعدد و تمرینهای آتشنشانی و... ولخرجی بیخودی به نظر میرسید. اما ۱۲ سپتامبر نبوغ محض به شمار میرفت!»
شاید نبوغ هم نقشی نداشت. ولی بیتردید تابآوری در اینجا حرف اول و آخر را میزد. واقعیت این است که وقتی با دنیای واقعی چشم در چشم میشویم، خودمان را برای عملکردن به شیوههایی آماده میکنیم که کمکمان میکنند سختیهای خارقالعادهای را تحمل کنیم و از آنها جان سالم به در ببریم. ما - قبل از وقوع حادثه - پیشاپیش خودمان را آموزش میدهیم که چگونه زنده بمانیم.
- از کتاب Resilience
پینوشت (آپدیت): من بیشتر درمورد 9/11 تحقیق کردم و فهمیدم که حقیقت ماجرا متفاوت از چیزی بوده که روایت میشه. اما در صورت غلطبودن هم فعلا این داستان نتیجهٔ خوبی ازش گرفته و بیایید صرفا نتیجهاش رو کار داشته باشیم. :))
@sinusealpha_channel
Harvard Business Review
Crisis Communication: Lessons from 9/11
The sheer enormity of last year’s terrorist attacks on the World Trade Center and the Pentagon gave new meaning to the term “crisis management.” Suddenly, companies near Ground Zero, as well as those more than a thousand miles away, needed a plan. Because…
❤12👍4🤯2