:)
🧸 Sticker
حال و روز این روزای من:
پ.ن: اگه این چند وقت تو پیوی من پیام داده باشید قطعا بالای ۴۵ بار این استیکر رو دیدین 😂💔
پ.ن: اگه این چند وقت تو پیوی من پیام داده باشید قطعا بالای ۴۵ بار این استیکر رو دیدین 😂💔
😭3❤1👍1😢1
گروه هنری Little Black Fish Studio شاهکار سازی کرده واقعا؛ اومدن شاهنامه رو با نگاهی تازه و هنری به تصویر کشیدن؛میکروسریال های کوتاه، دیدنی و پر از حس حماسی که داستانهای کهن ایران رو برای نسل امروز زنده میکنه.
❤2
:)
گروه هنری Little Black Fish Studio شاهکار سازی کرده واقعا؛ اومدن شاهنامه رو با نگاهی تازه و هنری به تصویر کشیدن؛میکروسریال های کوتاه، دیدنی و پر از حس حماسی که داستانهای کهن ایران رو برای نسل امروز زنده میکنه.
بچه ها این گروه خیلی شاهکارن
خیلی خیلی خوشحالم که افرادی پیدا شدن روی این سبک محتوا کار کنن
امیدوارم زمینه ای بشه که فیلم سازهامون هم درباره اسطوره های پارسی و نه عرب، فیلم های مطابق با واقعیت بسازن
به اندازه کافی تاریخ و اسطوره داریم که آثار فاخر تر از مختارنامه و جومونگ تولید کنیم
اینم لینک یه ویدیو دیگه از اینستاگرامشون
https://www.instagram.com/reel/DcJViSHoPv9/
و یوتیوبشون: (لایک و سابسکرایب یادتون نره ❤️)
https://youtube.com/@littleblackfishstudio
خیلی خیلی خوشحالم که افرادی پیدا شدن روی این سبک محتوا کار کنن
امیدوارم زمینه ای بشه که فیلم سازهامون هم درباره اسطوره های پارسی و نه عرب، فیلم های مطابق با واقعیت بسازن
به اندازه کافی تاریخ و اسطوره داریم که آثار فاخر تر از مختارنامه و جومونگ تولید کنیم
اینم لینک یه ویدیو دیگه از اینستاگرامشون
https://www.instagram.com/reel/DcJViSHoPv9/
و یوتیوبشون: (لایک و سابسکرایب یادتون نره ❤️)
https://youtube.com/@littleblackfishstudio
❤1
:)
گروه هنری Little Black Fish Studio شاهکار سازی کرده واقعا؛ اومدن شاهنامه رو با نگاهی تازه و هنری به تصویر کشیدن؛میکروسریال های کوتاه، دیدنی و پر از حس حماسی که داستانهای کهن ایران رو برای نسل امروز زنده میکنه.
https://youtu.be/9y8Ac1DuW_c
وای کاش فیلمش ساخته بشه...
وای کاش فیلمش ساخته بشه...
YouTube
Haft Khan-e Rostam هفت خان رستم
هفت خان رستم
اثر ابوالقاسم فردوسی
کاری از حامد حیدری، محمود خسروپرست
#شاهنامه ##رستم #سریال #فیلم
اثر ابوالقاسم فردوسی
کاری از حامد حیدری، محمود خسروپرست
#شاهنامه ##رستم #سریال #فیلم
❤1
:)
Marjan Kandi – Mano Bebakhsh (AMAZING) [Kurdish Subtitle]
یه سری صدا ها یه جور دیگه ای خوبن...
نمیدونم چرا دلم میخواد فقط به این موزیک گوش بدم...
نمیدونم چرا دلم میخواد فقط به این موزیک گوش بدم...
❤1👨💻1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
youtube.com/watch?v=EWgZIuSZ4MQ
بخش جالبش اینه که عملا در کمترین امکانات ضبط شده D:
بخش جالبش اینه که عملا در کمترین امکانات ضبط شده D:
❤1😁1
Forwarded from بنیاد فرهنگ زندگی ـ سهیل رضایی
قیمت غیرقابلباور ماشین پرخطوخش
وقتی ماشینم را فروختم، اتفاق عجیبی افتاد.
ماشین سی درصد بیشتر از قیمتی که خودم تصور میکردم فروخته شد.
عجیبتر اینکه بعضی از همان ایرادهایی که باعث شده بود از ماشین خسته شوم و تصمیم به فروشش بگیرم، قبل از فروش توسطر نمایشگاه دار برطرف شده بودند.
یادم آمد سالها قبل، وقتی اولین خطوخشها روی ماشین افتاده بود، موضوع را با بندهخدایی در میان گذاشتم که فکر میکردم از ماشین خیلی سر درمیآورد.
گفت:
«دست به این خطوخشها نزن؛ بدتر میشود...»
و من دست نزدم.
سالها دست نزدم.
خطوخشها بیشتر شدند.
ایرادهای دیگری هم پیدا شد.
اوایل اذیتم میکردند.
بعد عادت کردم.
بعد بیخیال شدم.
حس خودم هم به ماشین روزبهروز بدتر شد.
دیگر آن لذتی را که میتوانستم از داشتنش ببرم، نمیبردم؛ اما برای درست کردنش هم کاری نمیکردم.
ماشین را به حال خودش رها کرده بودم تا اینکه خستگی، مرا به فروشش رساند.
کسی که قرار بود ماشین را برایم بفروشد، چند ایراد اساسیاش را گفت.
جالب اینکه بعضی از همان ایرادها، دلیل من برای فروختن ماشین بودند.
اما او آنها را برطرف کرد.
ماشین را صافکاری کرد.
و بعد، سی درصد بیشتر از قیمتی که من برایش تصور میکردم فروخت.
سالها ماشین مال من بود.
خطوخشهایش را میشناختم.
ایرادهایش را هم میدانستم.
اما ظاهراً دو چیز را دربارهاش نمیدانستم:
چه چیزهایی در آن قابل ترمیم است...
و بعد از ترمیم، چقدر میارزد.
بیشتر از قیمت فروش ماشین، چیزی که ذهنم را درگیر کرد سالهایی بود که ماشین دست خودم بود.
سالهایی که میتوانستم ایرادهایش را برطرف کنم، بیشتر دوستش داشته باشم و بیشتر از داشتنش لذت ببرم.
اما نکردم
.
اول خرابیها اذیتم کردند.
بعد به آنها عادت کردم.
بعد بیخیالشان شدم.
و سرانجام از چیزی خسته شدم که بخشی از دلایل خستگیام، قابل برطرف شدن بود.
آن روز با خودم فکر کردم:
نکند با بعضی قسمتهای زندگیام هم همین کار را کرده باشم؟
چیزهایی که سالهاست آزارم میدهند و من دیگر حتی برای ترمیمشان تلاش نمیکنم؛ فقط چون یک روز، یک نفر، جایی گفته است یا من در تحلیل هایم به جمعبندی رسیده ام که:
«دست به آن نزن؛ بدتر میشود...»
یا «ولش کن، درست بشو نیست...»
نویسنده: یاسر رضایی
وقتی ماشینم را فروختم، اتفاق عجیبی افتاد.
ماشین سی درصد بیشتر از قیمتی که خودم تصور میکردم فروخته شد.
عجیبتر اینکه بعضی از همان ایرادهایی که باعث شده بود از ماشین خسته شوم و تصمیم به فروشش بگیرم، قبل از فروش توسطر نمایشگاه دار برطرف شده بودند.
یادم آمد سالها قبل، وقتی اولین خطوخشها روی ماشین افتاده بود، موضوع را با بندهخدایی در میان گذاشتم که فکر میکردم از ماشین خیلی سر درمیآورد.
گفت:
«دست به این خطوخشها نزن؛ بدتر میشود...»
و من دست نزدم.
سالها دست نزدم.
خطوخشها بیشتر شدند.
ایرادهای دیگری هم پیدا شد.
اوایل اذیتم میکردند.
بعد عادت کردم.
بعد بیخیال شدم.
حس خودم هم به ماشین روزبهروز بدتر شد.
دیگر آن لذتی را که میتوانستم از داشتنش ببرم، نمیبردم؛ اما برای درست کردنش هم کاری نمیکردم.
ماشین را به حال خودش رها کرده بودم تا اینکه خستگی، مرا به فروشش رساند.
کسی که قرار بود ماشین را برایم بفروشد، چند ایراد اساسیاش را گفت.
جالب اینکه بعضی از همان ایرادها، دلیل من برای فروختن ماشین بودند.
اما او آنها را برطرف کرد.
ماشین را صافکاری کرد.
و بعد، سی درصد بیشتر از قیمتی که من برایش تصور میکردم فروخت.
سالها ماشین مال من بود.
خطوخشهایش را میشناختم.
ایرادهایش را هم میدانستم.
اما ظاهراً دو چیز را دربارهاش نمیدانستم:
چه چیزهایی در آن قابل ترمیم است...
و بعد از ترمیم، چقدر میارزد.
بیشتر از قیمت فروش ماشین، چیزی که ذهنم را درگیر کرد سالهایی بود که ماشین دست خودم بود.
سالهایی که میتوانستم ایرادهایش را برطرف کنم، بیشتر دوستش داشته باشم و بیشتر از داشتنش لذت ببرم.
اما نکردم
.
اول خرابیها اذیتم کردند.
بعد به آنها عادت کردم.
بعد بیخیالشان شدم.
و سرانجام از چیزی خسته شدم که بخشی از دلایل خستگیام، قابل برطرف شدن بود.
آن روز با خودم فکر کردم:
نکند با بعضی قسمتهای زندگیام هم همین کار را کرده باشم؟
چیزهایی که سالهاست آزارم میدهند و من دیگر حتی برای ترمیمشان تلاش نمیکنم؛ فقط چون یک روز، یک نفر، جایی گفته است یا من در تحلیل هایم به جمعبندی رسیده ام که:
«دست به آن نزن؛ بدتر میشود...»
یا «ولش کن، درست بشو نیست...»
نویسنده: یاسر رضایی
❤2
میروم گل میخرم، باید بفهمد عاشقم
گل برایش میبرم، باید بفهمد عاشقم
گل نیازی نیست، وقتی اینقدر حالم بد است
از همین چشم ترم، باید بفهمد عاشقم
از همین اصرار که هی سعی دارم بی دلیل
از مسیرش بگذرم، باید بفهمد عاشقم
از همین دیوانه بازی های بی حد و حساب
از همین شور و شرم، باید بفهمد عاشقم
یک نفر در شهر پیدا کن که نشناسد مرا
از همه رسواترم، باید بفهمد عاشقم
عالم و آدم خبر دارند و باور کرده اند
او ندارد باورم، باید بفهمد عاشقم
باید از امشب غزل پشت غزل وصفش کنم
شاعرم خیر سرم، باید بفهمد عاشقم
گل برایش میبرم، باید بفهمد عاشقم
گل نیازی نیست، وقتی اینقدر حالم بد است
از همین چشم ترم، باید بفهمد عاشقم
از همین اصرار که هی سعی دارم بی دلیل
از مسیرش بگذرم، باید بفهمد عاشقم
از همین دیوانه بازی های بی حد و حساب
از همین شور و شرم، باید بفهمد عاشقم
یک نفر در شهر پیدا کن که نشناسد مرا
از همه رسواترم، باید بفهمد عاشقم
عالم و آدم خبر دارند و باور کرده اند
او ندارد باورم، باید بفهمد عاشقم
باید از امشب غزل پشت غزل وصفش کنم
شاعرم خیر سرم، باید بفهمد عاشقم
❤9😁3👨💻2
:)
میروم گل میخرم، باید بفهمد عاشقم گل برایش میبرم، باید بفهمد عاشقم گل نیازی نیست، وقتی اینقدر حالم بد است از همین چشم ترم، باید بفهمد عاشقم از همین اصرار که هی سعی دارم بی دلیل از مسیرش بگذرم، باید بفهمد عاشقم از همین دیوانه بازی های بی حد و حساب از همین شور…
سرگشته ی دنیا شدم
آخر نفهمید عاشقم
آخر نفهمید عاشقم
😁4❤1