ژاپن را از زاویه دیگر هم ببینیم،
وقتی یک کشور مستقل نباشه 🇯🇵بارها این اتفاق ها میافته و در نهایت مجرم ها یا مجازات نمیشن یا مجازات سبکی میگیرند...
ولی بعدش جالب میشه سانائه تاکایچی یا فاشیستهای ژاپنی چین را تهدید میبینند!
اگر یک آمریکایی باعث قتل و تجاوز در چین بشه با مجازات سختی روبرو میشه و هیچ قدرتی نمیتونه نجاتش بده.
@simiaolin
وقتی یک کشور مستقل نباشه 🇯🇵بارها این اتفاق ها میافته و در نهایت مجرم ها یا مجازات نمیشن یا مجازات سبکی میگیرند...
ولی بعدش جالب میشه سانائه تاکایچی یا فاشیستهای ژاپنی چین را تهدید میبینند!
اگر یک آمریکایی باعث قتل و تجاوز در چین بشه با مجازات سختی روبرو میشه و هیچ قدرتی نمیتونه نجاتش بده.
@simiaolin
❤8👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کمکربن بودن فقط به معنی کاشتن درخت نیست — با کمکربن بودن آسمون آبی، ماشین ارزون و منابع انرژی پاک میشه.
چین به خوبی تو این مسیر در حال جلو رفتنه؛ به نظر شما ایران هم میتونه وارد مسیر کمکربن بودن بشه؟
ویدیو رو ببینید و نظرتون رو بنویسید 👇
@simiaolin
چین به خوبی تو این مسیر در حال جلو رفتنه؛ به نظر شما ایران هم میتونه وارد مسیر کمکربن بودن بشه؟
ویدیو رو ببینید و نظرتون رو بنویسید 👇
@simiaolin
❤6❤🔥2👍2
🔈simiaolin🇨🇳
چین🇨🇳 چه تفاوتهایی با مدل شوروی🇷🇺 و آمریکا🇺🇲 دارد؟ چه درسهایی از آنها گرفته؟ یعنی چه کارهایی باید انجام دهد یا ندهد؟ من این سوال را از هوشمصنوعی پرسیدم جواب جالبی داد:
۱. بزرگترین درس شوروی: «قدرت نظامی بهتنهایی کشور را نجات نمیدهد»
این شاید مهمترین درس باشد.
شوروی در ۱۹۹۱ کشور ضعیف و کوچکی نبود. زرادخانه عظیم هستهای، ارتش بسیار قدرتمند، عضویت دائم شورای امنیت، صنعت فضایی پیشرفته، سلاحهای موشکی عظیم و حوزه نفوذ در اروپای شرقی داشت. اما در نهایت از هم پاشید.
برای چین این هشدار اساسی بود:
> قدرت نظامی باید روی پایه اقتصادی، صنعتی، فناوری و اجتماعی قدرتمند قرار داشته باشد.
به همین دلیل بعد از ۱۹۷۸ اولویت بسیار زیادی به رشد اقتصادی، صنعتیشدن، تجارت، فناوری و افزایش سطح زندگی داد. اسناد رسمی حزب نیز میگویند مرکز کار کشور به توسعه اقتصادی منتقل شد.
یعنی: اول ثروت → بعد فناوری → بعد قدرت نظامی → و همه در خدمت قدرت ملی. نه برعکس.
۲. درس دوم شوروی: «اقتصاد کاملاً دستوری انعطاف کافی ندارد»
چین تصمیم گرفت برای حفظ حکومت سوسیالیستی، تمام اقتصاد را مثل شوروی اداره نکند. در نتیجه بهتدریج کشاورزی اشتراکی را کنار گذاشت، مسئولیت بیشتری به خانوارها داد، بازار را وارد اقتصاد کرد، مناطق ویژه اقتصادی ایجاد کرد، سرمایه خارجی جذب کرد، شرکتهای خصوصی را پذیرفت و رقابت را افزایش داد.
این همان «اقتصاد بازار سوسیالیستی» شد. اسناد رسمی میگویند اصلاحات بهتدریج نقش بازار را در تخصیص منابع افزایش داد، در حالی که ساختار سیاسی حزب حفظ شد.
نتیجه: اگر ایدئولوژی باعث شود واقعیت اقتصادی را نادیده بگیری، ایدئولوژی در نهایت خودش آسیب میبیند. این یکی از تفاوتهای مهم چین پس از مائو با شوروی دوران برژنف بود.
۳. اما چین از آمریکا چه یاد گرفت؟
چین بعد از دهه ۱۹۷۰ متوجه شد آمریکا صرفاً به خاطر ارتش قدرتمندش قدرتمند نیست. قدرت آمریکا مجموعهای از عوامل است: دانشگاه + فناوری + شرکتهای بزرگ + سرمایه + بازار + دلار + تجارت جهانی + نیروی انسانی + مهاجرت + نوآوری + ارتش.
بنابراین به جای اینکه صرفاً بگوید «ما باید ضد آمریکا باشیم»، شروع کرد به مطالعه اینکه «آمریکا دقیقاً چرا اینقدر قدرتمند شده؟» و بسیاری از چیزهایی را که از نظر اقتصادی مفید میدید وارد چین کرد.
۴. چین فهمید که «باید ثروتمند شد، نه فقط ایدئولوژیک»
یکی از مهمترین تغییرات دوران دنگ شیائوپینگ همین بود. در دوران مائو، توسعه سیاسی و ایدئولوژیک نقش بسیار بزرگی داشت. بعد از ۱۹۷۸ سؤال اصلی تبدیل شد به: چگونه میتوانیم تولید کنیم؟
کارخانه، صادرات، زیرساخت، بندر، راهآهن، برق، آموزش، فناوری و سرمایهگذاری خارجی تبدیل به ابزارهای قدرت ملی شدند. دنگ از این منطق فاصله گرفت که «هرچه بیشتر ایدئولوژیک باشیم، حتماً موفقتریم». اسناد رسمی اصلاحات بعد از ۱۹۷۸ را دقیقاً با هدف آزادکردن نیروهای مولد و توسعه اقتصادی توضیح میدهند.
۵. اما چین یک درس متفاوت از آمریکا گرفت: «به سرمایهداری اجازه بده ابزار باشد، نه لزوماً حاکم»
چین نه مدل شوروی کلاسیک را ادامه داد و نه کاملاً مدل آمریکایی را پذیرفت. بلکه چیزی شبیه این ساخت:
بازار ← برای تولید ثروت
دولت ← برای هدایت راهبردی
شرکت خصوصی ← برای نوآوری و رقابت
شرکت دولتی ← برای بخشهای راهبردی
حزب ← برای حفظ جهت سیاسی کل سیستم
به همین دلیل اقتصاد چین را نمیتوان بهسادگی «اقتصاد سرمایهداری معمولی» یا «اقتصاد دستوری شوروی» نامید. پژوهشهای اقتصادی معمولاً آن را ترکیبی پیچیده از بازار و مالکیت/هدایت دولتی توصیف میکنند.
۶. درس بسیار مهم شوروی: «اصلاحات سیاسی را نباید بدون کنترل پیامدهایش آغاز کرد»
میخائیل گورباچف همزمان با مشکلات اقتصادی، پرسترویکا و گلاسنوست را پیش برد. در نتیجه اقتصاد در حال اصلاح بود، ساختار سیاسی هم در حال تغییر بود، کنترل اطلاعات کاهش یافت، بحثهای تاریخی و انتقادات عمومی افزایش یافت، ملیگرایی جمهوریها شدت گرفت و اقتدار حزب تضعیف شد. در نهایت شوروی در ۱۹۹۱ فروپاشید.
در پژوهشهای چینی درباره فروپاشی شوروی، ضعف و مشکلات درون حزب و رهبری بهطور جدی مورد توجه قرار گرفته است. حتی مقالهای از مرکز تحقیقات سوسیالیسم جهانی آکادمی علوم اجتماعی چین، «ساخت درونی حزب، بهویژه مشکلات درون رهبری» را مهمترین هشدار معرفی میکند.
برداشت مهم چین:
> اصلاح اقتصادی میتواند نظام را نجات دهد؛ اما اصلاح سیاسیِ کنترلنشده ممکن است خود نظام را بیثبات کند.
به همین دلیل چین مسیر «اصلاح اقتصادی بدون گذار به نظام چندحزبی غربی» را دنبال کرد.
۷. چین از شوروی یاد گرفت: «حزب نباید از ارتش جدا شود»
در ساختار چین، ارتش جمهوری خلق چین اساساً تحت فرمان حزب کمونیست است، نه ارتش مستقل از حزب. این اصل ریشه تاریخی دارد، ولی تجربه شوروی اهمیت آن را برجستهتر کرد.
این شاید مهمترین درس باشد.
شوروی در ۱۹۹۱ کشور ضعیف و کوچکی نبود. زرادخانه عظیم هستهای، ارتش بسیار قدرتمند، عضویت دائم شورای امنیت، صنعت فضایی پیشرفته، سلاحهای موشکی عظیم و حوزه نفوذ در اروپای شرقی داشت. اما در نهایت از هم پاشید.
برای چین این هشدار اساسی بود:
> قدرت نظامی باید روی پایه اقتصادی، صنعتی، فناوری و اجتماعی قدرتمند قرار داشته باشد.
به همین دلیل بعد از ۱۹۷۸ اولویت بسیار زیادی به رشد اقتصادی، صنعتیشدن، تجارت، فناوری و افزایش سطح زندگی داد. اسناد رسمی حزب نیز میگویند مرکز کار کشور به توسعه اقتصادی منتقل شد.
یعنی: اول ثروت → بعد فناوری → بعد قدرت نظامی → و همه در خدمت قدرت ملی. نه برعکس.
۲. درس دوم شوروی: «اقتصاد کاملاً دستوری انعطاف کافی ندارد»
چین تصمیم گرفت برای حفظ حکومت سوسیالیستی، تمام اقتصاد را مثل شوروی اداره نکند. در نتیجه بهتدریج کشاورزی اشتراکی را کنار گذاشت، مسئولیت بیشتری به خانوارها داد، بازار را وارد اقتصاد کرد، مناطق ویژه اقتصادی ایجاد کرد، سرمایه خارجی جذب کرد، شرکتهای خصوصی را پذیرفت و رقابت را افزایش داد.
این همان «اقتصاد بازار سوسیالیستی» شد. اسناد رسمی میگویند اصلاحات بهتدریج نقش بازار را در تخصیص منابع افزایش داد، در حالی که ساختار سیاسی حزب حفظ شد.
نتیجه: اگر ایدئولوژی باعث شود واقعیت اقتصادی را نادیده بگیری، ایدئولوژی در نهایت خودش آسیب میبیند. این یکی از تفاوتهای مهم چین پس از مائو با شوروی دوران برژنف بود.
۳. اما چین از آمریکا چه یاد گرفت؟
چین بعد از دهه ۱۹۷۰ متوجه شد آمریکا صرفاً به خاطر ارتش قدرتمندش قدرتمند نیست. قدرت آمریکا مجموعهای از عوامل است: دانشگاه + فناوری + شرکتهای بزرگ + سرمایه + بازار + دلار + تجارت جهانی + نیروی انسانی + مهاجرت + نوآوری + ارتش.
بنابراین به جای اینکه صرفاً بگوید «ما باید ضد آمریکا باشیم»، شروع کرد به مطالعه اینکه «آمریکا دقیقاً چرا اینقدر قدرتمند شده؟» و بسیاری از چیزهایی را که از نظر اقتصادی مفید میدید وارد چین کرد.
۴. چین فهمید که «باید ثروتمند شد، نه فقط ایدئولوژیک»
یکی از مهمترین تغییرات دوران دنگ شیائوپینگ همین بود. در دوران مائو، توسعه سیاسی و ایدئولوژیک نقش بسیار بزرگی داشت. بعد از ۱۹۷۸ سؤال اصلی تبدیل شد به: چگونه میتوانیم تولید کنیم؟
کارخانه، صادرات، زیرساخت، بندر، راهآهن، برق، آموزش، فناوری و سرمایهگذاری خارجی تبدیل به ابزارهای قدرت ملی شدند. دنگ از این منطق فاصله گرفت که «هرچه بیشتر ایدئولوژیک باشیم، حتماً موفقتریم». اسناد رسمی اصلاحات بعد از ۱۹۷۸ را دقیقاً با هدف آزادکردن نیروهای مولد و توسعه اقتصادی توضیح میدهند.
۵. اما چین یک درس متفاوت از آمریکا گرفت: «به سرمایهداری اجازه بده ابزار باشد، نه لزوماً حاکم»
چین نه مدل شوروی کلاسیک را ادامه داد و نه کاملاً مدل آمریکایی را پذیرفت. بلکه چیزی شبیه این ساخت:
بازار ← برای تولید ثروت
دولت ← برای هدایت راهبردی
شرکت خصوصی ← برای نوآوری و رقابت
شرکت دولتی ← برای بخشهای راهبردی
حزب ← برای حفظ جهت سیاسی کل سیستم
به همین دلیل اقتصاد چین را نمیتوان بهسادگی «اقتصاد سرمایهداری معمولی» یا «اقتصاد دستوری شوروی» نامید. پژوهشهای اقتصادی معمولاً آن را ترکیبی پیچیده از بازار و مالکیت/هدایت دولتی توصیف میکنند.
۶. درس بسیار مهم شوروی: «اصلاحات سیاسی را نباید بدون کنترل پیامدهایش آغاز کرد»
میخائیل گورباچف همزمان با مشکلات اقتصادی، پرسترویکا و گلاسنوست را پیش برد. در نتیجه اقتصاد در حال اصلاح بود، ساختار سیاسی هم در حال تغییر بود، کنترل اطلاعات کاهش یافت، بحثهای تاریخی و انتقادات عمومی افزایش یافت، ملیگرایی جمهوریها شدت گرفت و اقتدار حزب تضعیف شد. در نهایت شوروی در ۱۹۹۱ فروپاشید.
در پژوهشهای چینی درباره فروپاشی شوروی، ضعف و مشکلات درون حزب و رهبری بهطور جدی مورد توجه قرار گرفته است. حتی مقالهای از مرکز تحقیقات سوسیالیسم جهانی آکادمی علوم اجتماعی چین، «ساخت درونی حزب، بهویژه مشکلات درون رهبری» را مهمترین هشدار معرفی میکند.
برداشت مهم چین:
> اصلاح اقتصادی میتواند نظام را نجات دهد؛ اما اصلاح سیاسیِ کنترلنشده ممکن است خود نظام را بیثبات کند.
به همین دلیل چین مسیر «اصلاح اقتصادی بدون گذار به نظام چندحزبی غربی» را دنبال کرد.
۷. چین از شوروی یاد گرفت: «حزب نباید از ارتش جدا شود»
در ساختار چین، ارتش جمهوری خلق چین اساساً تحت فرمان حزب کمونیست است، نه ارتش مستقل از حزب. این اصل ریشه تاریخی دارد، ولی تجربه شوروی اهمیت آن را برجستهتر کرد.
❤4👍1
🔈simiaolin🇨🇳
چین🇨🇳 چه تفاوتهایی با مدل شوروی🇷🇺 و آمریکا🇺🇲 دارد؟ چه درسهایی از آنها گرفته؟ یعنی چه کارهایی باید انجام دهد یا ندهد؟ من این سوال را از هوشمصنوعی پرسیدم جواب جالبی داد:
چون در هنگام فروپاشی، ارتش شوروی نهایتاً برای حفظ اتحاد وارد جنگ داخلی تمامعیار نشد. برای چین این مسئله تبدیل شد به:
کنترل سیاسی ارتش باید حفظ شود.
به همین دلیل عبارت معروف «党指挥枪» (حزب به تفنگ فرمان میدهد) برای ساختار سیاسی چین بسیار بنیادی است.
۸. درس شوروی: «نباید اجازه داد جمهوریها تبدیل به دولتهای بالقوه مستقل شوند»
این موضوع برای چین فوقالعاده حساس است. اتحاد شوروی ساختار فدرالی از جمهوریهای اتحادیهای داشت و حتی در قانون حق خروج از اتحاد وجود داشت. وقتی مرکز ضعیف شد، همین ساختار به مسیر حقوقی و سیاسی برای جدایی تبدیل شد.
چین چنین ساختاری ندارد. یک کشور واحد چندقومیتی است و هنگکنگ، ماکائو و تایوان نیز در بحث وحدت ملی جایگاه ویژهای دارند. یکی از نگرانیهای اصلی رهبری چین این است که تضعیف مرکز سیاسی به تجزیه سرزمینی منجر نشود. به همین دلیل تمامیت ارضی برای پکن اهمیت فوقالعادهای دارد.
۹. درس شوروی: «ایدئولوژی را کاملاً رها نکن»
چین از اشتباهات ایدئولوژیک شوروی درس گرفت، اما نتیجه نگرفت که «ایدئولوژی را کنار بگذاریم». برعکس:
ایدئولوژی باید با واقعیت اقتصادی و ملی سازگار شود، اما نباید خلأ ایدئولوژیک ایجاد شود.
به همین دلیل امروز هم مارکسیسم، لنینیسم، اندیشه مائو، نظریه دنگ و چارچوبهای بعدی در ساختار رسمی حزب حضور دارند. تحلیلهای دانشگاهی نیز تأکید میکنند که ساختار سیاسی چین همچنان ریشههای عمیقی در مدل لنینیستی شوروی دارد، اما با شرایط چین تطبیق داده شده است.
پس چین نگفت «شوروی چون کمونیست بود شکست خورد». برداشت رایجتر این است: «شوروی نتوانست حزب، دولت، اقتصاد و جامعه را بهدرستی مدیریت و اصلاح کند.»
۱۰. و حالا درس آمریکا: «به خودکفایی مطلق نچسب»
چین در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ فهمید که اگر خودش را کاملاً از اقتصاد جهانی جدا کند، سرعت توسعهاش بسیار پایین میآید. پس وارد اقتصاد جهانی شد: سرمایه خارجی، فناوری خارجی، بازارهای خارجی، شرکتهای چندملیتی، تجارت جهانی و سازمان تجارت جهانی.
در واقع چین از قدرت اقتصادی آمریکا استفاده کرد تا خودش را قدرتمند کند. این استراتژی بسیار متفاوت از شوروی بود.
۱۱. چین فهمید «جهانی شدن» میتواند ابزار قدرت باشد
آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم یکی از بزرگترین معماران نظم اقتصادی جهانی بود. چین به جای اینکه از ابتدا آن نظم را کاملاً رد کند، وارد آن شد. بعد صادرات کرد → ارز به دست آورد → کارخانه ساخت → فناوری یاد گرفت → نیروی انسانی تربیت کرد → زیرساخت ساخت → شرکتهای خودش را بزرگ کرد.
در نتیجه همان جهانیشدن اقتصادی که بخشی از قدرت آمریکا بود، تبدیل شد به یکی از موتورهای رشد چین. این شاید یکی از هوشمندانهترین درسها باشد:
اگر سیستم بینالمللی موجود به تو اجازه میدهد ثروتمند شوی، لازم نیست ابتدا آن را نابود کنی؛ میتوانی از داخل آن قدرتمند شوی.
۱۲. ولی از آمریکا یک درس منفی هم گرفت: «وابستگی راهبردی خطرناک است»
چین متوجه شد که اتصال به جهان خوب است، اما وابستگی شدید به یک کشور = آسیبپذیری. بهخصوص در تراشهها، فناوری پیشرفته، انرژی، مواد اولیه، تجهیزات تولید، سیستمهای مالی و فناوریهای نظامی.
بنابراین به سمت خودکفایی نسبی در فناوریهای راهبردی رفت. نه خودکفایی کامل. چون میداند اقتصاد مدرن کاملاً بسته تقریباً غیرممکن است. فرمولش بیشتر این است:
باز باش، ولی آسیبپذیر نباش.
۱۳. درس آمریکا: «فناوری در نهایت قدرت سیاسی است»
چین یکی از مهمترین درسها را از قدرت آمریکا در حوزه فناوری گرفته است. آمریکا تراشه، نرمافزار، هوش مصنوعی، هوافضا، اینترنت، دانشگاه، شرکتهای فناوری و سیستم مالی دارد. اینها فقط ابزار اقتصادی نیستند؛ در بحران تبدیل به قدرت ژئوپلیتیکی میشوند.
چین این را بسیار جدی گرفته و در سالهای اخیر هوش مصنوعی، نیمهرساناها، کوانتوم، هوافضا، انرژی، رباتیک، مخابرات و فناوریهای پیشرفته را به بخش مهمی از سیاست صنعتی خود تبدیل کرده است.
۱۴. درس آمریکا: «شرکتهای بزرگ ملی بساز»
آمریکا فقط دولت قدرتمند ندارد. شرکتهایی مثل اپل، مایکروسافت، گوگل، آمازون، انویدیا، بوئینگ و تسلا بخشی از قدرت ملی آن هستند. چین هم بهتدریج شرکتهای بزرگ خودش را ایجاد کرد: هواوی، علیبابا، تنسنت، BYD، CATL و بسیاری دیگر.
اما تفاوت مهم اینجاست که چین میخواهد این شرکتها نهایتاً با اهداف راهبردی دولت تضاد پیدا نکنند. یعنی:
«شرکت قوی خوب است؛ شرکت قویِ خارج از کنترل سیاسی، مسئله پیچیدهتری است.»
این یکی از تفاوتهای بنیادی مدل چین با آمریکا است.
کنترل سیاسی ارتش باید حفظ شود.
به همین دلیل عبارت معروف «党指挥枪» (حزب به تفنگ فرمان میدهد) برای ساختار سیاسی چین بسیار بنیادی است.
۸. درس شوروی: «نباید اجازه داد جمهوریها تبدیل به دولتهای بالقوه مستقل شوند»
این موضوع برای چین فوقالعاده حساس است. اتحاد شوروی ساختار فدرالی از جمهوریهای اتحادیهای داشت و حتی در قانون حق خروج از اتحاد وجود داشت. وقتی مرکز ضعیف شد، همین ساختار به مسیر حقوقی و سیاسی برای جدایی تبدیل شد.
چین چنین ساختاری ندارد. یک کشور واحد چندقومیتی است و هنگکنگ، ماکائو و تایوان نیز در بحث وحدت ملی جایگاه ویژهای دارند. یکی از نگرانیهای اصلی رهبری چین این است که تضعیف مرکز سیاسی به تجزیه سرزمینی منجر نشود. به همین دلیل تمامیت ارضی برای پکن اهمیت فوقالعادهای دارد.
۹. درس شوروی: «ایدئولوژی را کاملاً رها نکن»
چین از اشتباهات ایدئولوژیک شوروی درس گرفت، اما نتیجه نگرفت که «ایدئولوژی را کنار بگذاریم». برعکس:
ایدئولوژی باید با واقعیت اقتصادی و ملی سازگار شود، اما نباید خلأ ایدئولوژیک ایجاد شود.
به همین دلیل امروز هم مارکسیسم، لنینیسم، اندیشه مائو، نظریه دنگ و چارچوبهای بعدی در ساختار رسمی حزب حضور دارند. تحلیلهای دانشگاهی نیز تأکید میکنند که ساختار سیاسی چین همچنان ریشههای عمیقی در مدل لنینیستی شوروی دارد، اما با شرایط چین تطبیق داده شده است.
پس چین نگفت «شوروی چون کمونیست بود شکست خورد». برداشت رایجتر این است: «شوروی نتوانست حزب، دولت، اقتصاد و جامعه را بهدرستی مدیریت و اصلاح کند.»
۱۰. و حالا درس آمریکا: «به خودکفایی مطلق نچسب»
چین در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ فهمید که اگر خودش را کاملاً از اقتصاد جهانی جدا کند، سرعت توسعهاش بسیار پایین میآید. پس وارد اقتصاد جهانی شد: سرمایه خارجی، فناوری خارجی، بازارهای خارجی، شرکتهای چندملیتی، تجارت جهانی و سازمان تجارت جهانی.
در واقع چین از قدرت اقتصادی آمریکا استفاده کرد تا خودش را قدرتمند کند. این استراتژی بسیار متفاوت از شوروی بود.
۱۱. چین فهمید «جهانی شدن» میتواند ابزار قدرت باشد
آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم یکی از بزرگترین معماران نظم اقتصادی جهانی بود. چین به جای اینکه از ابتدا آن نظم را کاملاً رد کند، وارد آن شد. بعد صادرات کرد → ارز به دست آورد → کارخانه ساخت → فناوری یاد گرفت → نیروی انسانی تربیت کرد → زیرساخت ساخت → شرکتهای خودش را بزرگ کرد.
در نتیجه همان جهانیشدن اقتصادی که بخشی از قدرت آمریکا بود، تبدیل شد به یکی از موتورهای رشد چین. این شاید یکی از هوشمندانهترین درسها باشد:
اگر سیستم بینالمللی موجود به تو اجازه میدهد ثروتمند شوی، لازم نیست ابتدا آن را نابود کنی؛ میتوانی از داخل آن قدرتمند شوی.
۱۲. ولی از آمریکا یک درس منفی هم گرفت: «وابستگی راهبردی خطرناک است»
چین متوجه شد که اتصال به جهان خوب است، اما وابستگی شدید به یک کشور = آسیبپذیری. بهخصوص در تراشهها، فناوری پیشرفته، انرژی، مواد اولیه، تجهیزات تولید، سیستمهای مالی و فناوریهای نظامی.
بنابراین به سمت خودکفایی نسبی در فناوریهای راهبردی رفت. نه خودکفایی کامل. چون میداند اقتصاد مدرن کاملاً بسته تقریباً غیرممکن است. فرمولش بیشتر این است:
باز باش، ولی آسیبپذیر نباش.
۱۳. درس آمریکا: «فناوری در نهایت قدرت سیاسی است»
چین یکی از مهمترین درسها را از قدرت آمریکا در حوزه فناوری گرفته است. آمریکا تراشه، نرمافزار، هوش مصنوعی، هوافضا، اینترنت، دانشگاه، شرکتهای فناوری و سیستم مالی دارد. اینها فقط ابزار اقتصادی نیستند؛ در بحران تبدیل به قدرت ژئوپلیتیکی میشوند.
چین این را بسیار جدی گرفته و در سالهای اخیر هوش مصنوعی، نیمهرساناها، کوانتوم، هوافضا، انرژی، رباتیک، مخابرات و فناوریهای پیشرفته را به بخش مهمی از سیاست صنعتی خود تبدیل کرده است.
۱۴. درس آمریکا: «شرکتهای بزرگ ملی بساز»
آمریکا فقط دولت قدرتمند ندارد. شرکتهایی مثل اپل، مایکروسافت، گوگل، آمازون، انویدیا، بوئینگ و تسلا بخشی از قدرت ملی آن هستند. چین هم بهتدریج شرکتهای بزرگ خودش را ایجاد کرد: هواوی، علیبابا، تنسنت، BYD، CATL و بسیاری دیگر.
اما تفاوت مهم اینجاست که چین میخواهد این شرکتها نهایتاً با اهداف راهبردی دولت تضاد پیدا نکنند. یعنی:
«شرکت قوی خوب است؛ شرکت قویِ خارج از کنترل سیاسی، مسئله پیچیدهتری است.»
این یکی از تفاوتهای بنیادی مدل چین با آمریکا است.
❤5
🔈simiaolin🇨🇳
چین🇨🇳 چه تفاوتهایی با مدل شوروی🇷🇺 و آمریکا🇺🇲 دارد؟ چه درسهایی از آنها گرفته؟ یعنی چه کارهایی باید انجام دهد یا ندهد؟ من این سوال را از هوشمصنوعی پرسیدم جواب جالبی داد:
۱۵. چین از آمریکا یاد گرفت: «قدرت فقط در مرزهای کشور نیست»
آمریکا قدرتش را فقط داخل خاک خودش نگه نمیدارد. قدرت آمریکا در بانکها، دلار، شرکتها، دانشگاهها، رسانهها، فناوری، ارتش، متحدان، پایگاههای نظامی و سازمانهای بینالمللی پخش شده است.
چین هم به سمت شکل دیگری از قدرت جهانی حرکت کرده: سرمایهگذاری خارجی، ابتکار کمربند و جاده، بانک سرمایهگذاری زیرساخت آسیا، شرکتهای چینی در کشورهای مختلف، تجارت گسترده و دیپلماسی اقتصادی. اما تلاش کرده مدل خودش را بسازد، نه اینکه دقیقاً سیستم آمریکا را کپی کند.
۱۶. یک درس بسیار مهم دیگر: «درگیر جنگ بزرگ نشو مگر وقتی واقعاً ضروری است»
اگر تاریخ شوروی و آمریکا را کنار هم بگذاری، چین یک نکته جالب میبیند. شوروی بخش عظیمی از منابعش را صرف رقابت نظامی با آمریکا کرد. جنگ سرد، مسابقه تسلیحاتی، اروپای شرقی، افغانستان و رقابت جهانی هزینه سنگینی داشت. آمریکا هم با وجود قدرت اقتصادی، هزینههای عظیمی از جنگهای کره، ویتنام، عراق، افغانستان و عملیاتهای متعدد پرداخت.
چین در دوران رشد اقتصادی عمدتاً از ورود به جنگهای بزرگ پرهیز کرد. این به او اجازه داد منابع را به ساخت کارخانه، بندر، راهآهن، جاده، برق، آموزش و فناوری اختصاص دهد. این یکی از مهمترین تفاوتهای چین با شوروی قرن بیستم است.
۱۷. اما چین از آمریکا یک درس دیگر هم گرفته: «قدرت نظامی را هم نباید نادیده گرفت»
چین نمیگوید «اقتصاد کافی است». چون آمریکا نشان داده که در جهان مدرن، قدرت اقتصادی بدون قدرت نظامی و فناوری پیشرفته ممکن است آسیبپذیر باشد. بنابراین نیروی دریایی، موشکها، ماهوارهها، نیروی هوایی، هستهای، سایبری و فضایی را توسعه داده است.
فرمول چین بیشتر این است:
اول اقتصاد قوی، سپس فناوری قوی، سپس ارتش مدرن.
نه اینکه اقتصاد را قربانی ارتش کند.
۱۸. مهمترین درس از هر دو کشور: «نباید مغرور شد»
این شاید عمیقترین درس تاریخی باشد. شوروی در بخش بزرگی از قرن بیستم تصور میکرد سیستمش پایدار است. آمریکا هم در دورههای مختلف دچار نوعی اعتماد بیش از حد به قدرت خود شده است.
چین از این دو تجربه یک اصل مهم استخراج میکند:
هیچ قدرت بزرگی دائمی نیست.
امروز قدرتمندی، تضمین فردا نیست. بنابراین دائماً روی جمعیت، اقتصاد، فناوری، امنیت غذایی، انرژی، ارتش، آموزش، انسجام سیاسی و کنترل بحران کار میکند.
۱۹. اما اینجا یک تناقض بزرگ در مدل چین وجود دارد
چین از شوروی یاد گرفته که «تمرکز بیش از حد و اشتباهات سیاسی میتواند خطرناک باشد». اما همزمان از ساختار شوروی تمرکز سیاسی را هم حفظ کرده است.
یعنی باید دائماً بین دو چیز تعادل برقرار کند: کنترل سیاسی و انعطاف اقتصادی و اجتماعی. اگر کنترل بیش از حد شود، ممکن است نوآوری و ابتکار کاهش پیدا کند. اگر آزادی و رقابت سیاسی بیش از حد افزایش پیدا کند، از دید رهبری ممکن است کنترل نظام سیاسی تضعیف شود. این همان معمای اصلی سیستم چین است.
۲۰. در واقع میتوان کل استراتژی چین را اینطور خلاصه کرد
چین ظاهراً میخواهد از شوروی اینها را انجام ندهد:
اقتصاد کاملاً خشک و غیرمنعطف نسازد. واقعیت اقتصادی را قربانی ایدئولوژی نکند. اجازه ندهد حزب از جامعه و واقعیتهای اقتصادی جدا شود. ارتش را از کنترل سیاسی خارج نکند. اجازه ندهد اختلافات داخلی نخبگان به فروپاشی مرکز منجر شود. کشور را وارد مسابقه تسلیحاتی فرسایشی کند. بیش از توان اقتصادی خود در جهان مداخله نظامی کند. اصلاحات را بدون توجه به پیامدهای سیاسی پیش نبرد. تمام سیستم را به یک رهبر یا یک سیاست غیرقابل تغییر وابسته نکند. اجازه ندهد مشکلات اقتصادی برای مدت طولانی انباشته شوند.
و از آمریکا اینها را انجام دهد:
اقتصاد بسیار بزرگ بسازد. شرکتهای جهانی ایجاد کند. دانشگاه و علم را توسعه دهد. فناوریهای کلیدی را کنترل کند. تجارت جهانی را به خدمت توسعه ملی بگیرد. سرمایه خارجی را جذب کند. زیرساخت عظیم بسازد. قدرت دریایی و نظامی مدرن ایجاد کند. در فناوریهای آینده سرمایهگذاری کند. بازارهای خارجی داشته باشد. پول و سیستم مالی قدرتمند داشته باشد. از قدرت اقتصادی برای افزایش نفوذ بینالمللی استفاده کند. اما در حوزههای حساس، وابستگی خطرناک ایجاد نکند.
و نتیجه نهایی بسیار جالب است
چین در واقع در حال انجام یک آزمایش تاریخی بسیار بزرگ است. چون میخواهد چیزی بسازد که شوروی نتوانست:
یک دولت بسیار متمرکز سیاسی + اقتصاد مبتنی بر بازار و رقابت + صنعت عظیم + فناوری پیشرفته + تجارت جهانی + ارتش قدرتمند
آمریکا قدرتش را فقط داخل خاک خودش نگه نمیدارد. قدرت آمریکا در بانکها، دلار، شرکتها، دانشگاهها، رسانهها، فناوری، ارتش، متحدان، پایگاههای نظامی و سازمانهای بینالمللی پخش شده است.
چین هم به سمت شکل دیگری از قدرت جهانی حرکت کرده: سرمایهگذاری خارجی، ابتکار کمربند و جاده، بانک سرمایهگذاری زیرساخت آسیا، شرکتهای چینی در کشورهای مختلف، تجارت گسترده و دیپلماسی اقتصادی. اما تلاش کرده مدل خودش را بسازد، نه اینکه دقیقاً سیستم آمریکا را کپی کند.
۱۶. یک درس بسیار مهم دیگر: «درگیر جنگ بزرگ نشو مگر وقتی واقعاً ضروری است»
اگر تاریخ شوروی و آمریکا را کنار هم بگذاری، چین یک نکته جالب میبیند. شوروی بخش عظیمی از منابعش را صرف رقابت نظامی با آمریکا کرد. جنگ سرد، مسابقه تسلیحاتی، اروپای شرقی، افغانستان و رقابت جهانی هزینه سنگینی داشت. آمریکا هم با وجود قدرت اقتصادی، هزینههای عظیمی از جنگهای کره، ویتنام، عراق، افغانستان و عملیاتهای متعدد پرداخت.
چین در دوران رشد اقتصادی عمدتاً از ورود به جنگهای بزرگ پرهیز کرد. این به او اجازه داد منابع را به ساخت کارخانه، بندر، راهآهن، جاده، برق، آموزش و فناوری اختصاص دهد. این یکی از مهمترین تفاوتهای چین با شوروی قرن بیستم است.
۱۷. اما چین از آمریکا یک درس دیگر هم گرفته: «قدرت نظامی را هم نباید نادیده گرفت»
چین نمیگوید «اقتصاد کافی است». چون آمریکا نشان داده که در جهان مدرن، قدرت اقتصادی بدون قدرت نظامی و فناوری پیشرفته ممکن است آسیبپذیر باشد. بنابراین نیروی دریایی، موشکها، ماهوارهها، نیروی هوایی، هستهای، سایبری و فضایی را توسعه داده است.
فرمول چین بیشتر این است:
اول اقتصاد قوی، سپس فناوری قوی، سپس ارتش مدرن.
نه اینکه اقتصاد را قربانی ارتش کند.
۱۸. مهمترین درس از هر دو کشور: «نباید مغرور شد»
این شاید عمیقترین درس تاریخی باشد. شوروی در بخش بزرگی از قرن بیستم تصور میکرد سیستمش پایدار است. آمریکا هم در دورههای مختلف دچار نوعی اعتماد بیش از حد به قدرت خود شده است.
چین از این دو تجربه یک اصل مهم استخراج میکند:
هیچ قدرت بزرگی دائمی نیست.
امروز قدرتمندی، تضمین فردا نیست. بنابراین دائماً روی جمعیت، اقتصاد، فناوری، امنیت غذایی، انرژی، ارتش، آموزش، انسجام سیاسی و کنترل بحران کار میکند.
۱۹. اما اینجا یک تناقض بزرگ در مدل چین وجود دارد
چین از شوروی یاد گرفته که «تمرکز بیش از حد و اشتباهات سیاسی میتواند خطرناک باشد». اما همزمان از ساختار شوروی تمرکز سیاسی را هم حفظ کرده است.
یعنی باید دائماً بین دو چیز تعادل برقرار کند: کنترل سیاسی و انعطاف اقتصادی و اجتماعی. اگر کنترل بیش از حد شود، ممکن است نوآوری و ابتکار کاهش پیدا کند. اگر آزادی و رقابت سیاسی بیش از حد افزایش پیدا کند، از دید رهبری ممکن است کنترل نظام سیاسی تضعیف شود. این همان معمای اصلی سیستم چین است.
۲۰. در واقع میتوان کل استراتژی چین را اینطور خلاصه کرد
چین ظاهراً میخواهد از شوروی اینها را انجام ندهد:
اقتصاد کاملاً خشک و غیرمنعطف نسازد. واقعیت اقتصادی را قربانی ایدئولوژی نکند. اجازه ندهد حزب از جامعه و واقعیتهای اقتصادی جدا شود. ارتش را از کنترل سیاسی خارج نکند. اجازه ندهد اختلافات داخلی نخبگان به فروپاشی مرکز منجر شود. کشور را وارد مسابقه تسلیحاتی فرسایشی کند. بیش از توان اقتصادی خود در جهان مداخله نظامی کند. اصلاحات را بدون توجه به پیامدهای سیاسی پیش نبرد. تمام سیستم را به یک رهبر یا یک سیاست غیرقابل تغییر وابسته نکند. اجازه ندهد مشکلات اقتصادی برای مدت طولانی انباشته شوند.
و از آمریکا اینها را انجام دهد:
اقتصاد بسیار بزرگ بسازد. شرکتهای جهانی ایجاد کند. دانشگاه و علم را توسعه دهد. فناوریهای کلیدی را کنترل کند. تجارت جهانی را به خدمت توسعه ملی بگیرد. سرمایه خارجی را جذب کند. زیرساخت عظیم بسازد. قدرت دریایی و نظامی مدرن ایجاد کند. در فناوریهای آینده سرمایهگذاری کند. بازارهای خارجی داشته باشد. پول و سیستم مالی قدرتمند داشته باشد. از قدرت اقتصادی برای افزایش نفوذ بینالمللی استفاده کند. اما در حوزههای حساس، وابستگی خطرناک ایجاد نکند.
و نتیجه نهایی بسیار جالب است
چین در واقع در حال انجام یک آزمایش تاریخی بسیار بزرگ است. چون میخواهد چیزی بسازد که شوروی نتوانست:
یک دولت بسیار متمرکز سیاسی + اقتصاد مبتنی بر بازار و رقابت + صنعت عظیم + فناوری پیشرفته + تجارت جهانی + ارتش قدرتمند
❤4
🔈simiaolin🇨🇳
چین🇨🇳 چه تفاوتهایی با مدل شوروی🇷🇺 و آمریکا🇺🇲 دارد؟ چه درسهایی از آنها گرفته؟ یعنی چه کارهایی باید انجام دهد یا ندهد؟ من این سوال را از هوشمصنوعی پرسیدم جواب جالبی داد:
را همزمان نگه دارد.
این مدل نه مدل شوروی کلاسیک است و نه مدل آمریکایی. به همین دلیل فهم چین با دوگانه ساده «کمونیسم در برابر سرمایهداری» چندان آسان نیست. چین خودش در اسناد رسمی این مسیر را «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» مینامد و صریحاً میگوید که تجربه شوروی و تاریخ سوسیالیسم جهانی در شکلگیری مسیر اصلاحاتش مورد بررسی قرار گرفته است.
و شاید مهمترین جمله برای فهم استراتژی چین همین باشد:
چین نمیخواهد شوروی دیگری باشد؛ اما نمیخواهد آمریکا هم باشد. میخواهد از موفقیتهای هر دو یاد بگیرد، از شکستهای هر دو دوری کند، و یک مدل چینی بسازد.
@simiaolin
این مدل نه مدل شوروی کلاسیک است و نه مدل آمریکایی. به همین دلیل فهم چین با دوگانه ساده «کمونیسم در برابر سرمایهداری» چندان آسان نیست. چین خودش در اسناد رسمی این مسیر را «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» مینامد و صریحاً میگوید که تجربه شوروی و تاریخ سوسیالیسم جهانی در شکلگیری مسیر اصلاحاتش مورد بررسی قرار گرفته است.
و شاید مهمترین جمله برای فهم استراتژی چین همین باشد:
چین نمیخواهد شوروی دیگری باشد؛ اما نمیخواهد آمریکا هم باشد. میخواهد از موفقیتهای هر دو یاد بگیرد، از شکستهای هر دو دوری کند، و یک مدل چینی بسازد.
@simiaolin
❤4
ژنرال دوایت آیزنهاور (فرمانده کل قوای متفقین در اروپا و رئیسجمهور بعدی آمریکا) در کتاب خاطرات خود صراحتا مینویسد:
«ژاپن از قبل شکست خورده بود و آماده تسلیم بود؛ اصلا نیازی نبود با آن سلاح وحشتناک به آنها ضربه بزنیم.»
آمریکا به این دلیل دست به جنایت بمباران اتمی زد که ژاپن نیروی هوایی نداشت، آسمانش خالی بود و هیچ توانی برای ضربه دوم و اقدام تلافیجویانه نداشت؛ بنابراین هزینه این اقدام برای واشنگتن صفر بود و از آن به عنوان اهرم نمایشی برای تثبیت هژمونی خود در آغاز جنگ سرد استفاده کرد.
منبع:
Eisenhower, Dwight D. (1963). Mandate for Change, 1953–1956. Doubleday & Company, p. 380.
@simiaolin
«ژاپن از قبل شکست خورده بود و آماده تسلیم بود؛ اصلا نیازی نبود با آن سلاح وحشتناک به آنها ضربه بزنیم.»
آمریکا به این دلیل دست به جنایت بمباران اتمی زد که ژاپن نیروی هوایی نداشت، آسمانش خالی بود و هیچ توانی برای ضربه دوم و اقدام تلافیجویانه نداشت؛ بنابراین هزینه این اقدام برای واشنگتن صفر بود و از آن به عنوان اهرم نمایشی برای تثبیت هژمونی خود در آغاز جنگ سرد استفاده کرد.
منبع:
Eisenhower, Dwight D. (1963). Mandate for Change, 1953–1956. Doubleday & Company, p. 380.
@simiaolin
👍10👏7❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
میدانستید که ما چینیها در نامگذاری حیوانات چقدر وارد هستیم؟
با شنیدن اسم یک حیوان در زبان چینی میتوانید خیلی راحت شکل، عادتها و یا محل زندگی آن را بفهمید.
اگر باورتان نمی شود، این ویدیو را تماشا کنید و خودتان ببینید!
@simiaolin
با شنیدن اسم یک حیوان در زبان چینی میتوانید خیلی راحت شکل، عادتها و یا محل زندگی آن را بفهمید.
اگر باورتان نمی شود، این ویدیو را تماشا کنید و خودتان ببینید!
@simiaolin
❤11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ایران همیشه برای من الهامبخش بوده، این انیمیشن لوگویی به سبک ایران ساختم.
لطفا برای حمایت از مردم فلسطین این هشتگ را در قسمت دیدگاهها بنویسید:
#FreePalestine 🇵🇸🇨🇳
@simiaolin
لطفا برای حمایت از مردم فلسطین این هشتگ را در قسمت دیدگاهها بنویسید:
#FreePalestine 🇵🇸🇨🇳
@simiaolin
❤20👍2
بیشتر ایرانیان این نکته را نمیدانند که یکی از تأثیرگذارترین بناهای یادبود زرتشتی به جای ایران،ازبکستان و یا تاجیکستان،در شهر شیآنِ چین قرار دارد.
تابوتسنگِ مقبره «شیجون»که قدمت آن به ۱۴۰۰ سال پیش(دودمان«جوئو شمالی») برمیگردد به یک سغدیِ اهل سمرقند تعلق داشت که در دربار یکی از پادشاهان چینی به مقام«سابائو»یا رئیسِ بازرگانان رسیده بود.
ازجمله نقشمایههای روی دیوارههای سنگی آن عبارتند از:
🔥 موبدانِ با دهانهای پوشیده
🕊️ «سروش»در هیئتِ نگهبانی با سرِ پرنده
🌉 پل چینوت(صراط)و صحنه داوریِ روح
🍇 ضیافت زیر سایه تاکها
🐫 کاروانهای شتر در حال عبور از پهنه اوراسیا
✍️ کتیبهای دوزبانه به خطوط چینی و سغدی
این اثر، صرفاً«هنرِ وامگرفته شده از یک کشور بیگانه» نیست، بلکه گواهی است بر اینکه مردمان فارسیزبانِ آسیای مرکزی، باورها، زبان و هنر خود را تا شهر «چانگآن» با خود برده بودند و چینیها آن را روی سنگ جاودانه ساختند.
برای ایرانیان،جاده ابریشم تنها بخشی از تاریخ نیست،بلکه بخشی از خاطرات گذشته خود آنان نیز هست.
👉 با ایستادن در برابر این تابوتسنگ،چه حسی به شما دست خواهد داد: غرور، حس بیگانگی،یا حسِ بازگشت به خانه؟
تابوتسنگِ مقبره «شیجون»که قدمت آن به ۱۴۰۰ سال پیش(دودمان«جوئو شمالی») برمیگردد به یک سغدیِ اهل سمرقند تعلق داشت که در دربار یکی از پادشاهان چینی به مقام«سابائو»یا رئیسِ بازرگانان رسیده بود.
ازجمله نقشمایههای روی دیوارههای سنگی آن عبارتند از:
🔥 موبدانِ با دهانهای پوشیده
🕊️ «سروش»در هیئتِ نگهبانی با سرِ پرنده
🌉 پل چینوت(صراط)و صحنه داوریِ روح
🍇 ضیافت زیر سایه تاکها
🐫 کاروانهای شتر در حال عبور از پهنه اوراسیا
✍️ کتیبهای دوزبانه به خطوط چینی و سغدی
این اثر، صرفاً«هنرِ وامگرفته شده از یک کشور بیگانه» نیست، بلکه گواهی است بر اینکه مردمان فارسیزبانِ آسیای مرکزی، باورها، زبان و هنر خود را تا شهر «چانگآن» با خود برده بودند و چینیها آن را روی سنگ جاودانه ساختند.
برای ایرانیان،جاده ابریشم تنها بخشی از تاریخ نیست،بلکه بخشی از خاطرات گذشته خود آنان نیز هست.
👉 با ایستادن در برابر این تابوتسنگ،چه حسی به شما دست خواهد داد: غرور، حس بیگانگی،یا حسِ بازگشت به خانه؟
❤3