روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد.
یک پدر روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد..!
آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو
یک پدر روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد..!
آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو
ما آدم ها
حواسمان همیشه به تازه تر هاست
به آن ها که صمیمی نیستند
تا مبادا خلاف تشریفات یا احترام رفتار کنیم ..
اما همیشه از صمیمی تر ها ، جان تر ها
غافلیم ..
حواسمان نیست که ناراحت میشوند ...
و بیشتر از هر کسی از ما انتظار دارند .
ناراحتشان میکنیم و خودمان بیشتر ناراحت میشویم
اگر حرفی نمیزنند
اگر گله ای نمیکنند
نه اینکه دلگیر نیستند نه اینکه گذشته اند
ما همیشه یادمان میرود که صمیمی تر ها هم منتظرند
حواسمان به جان های زندگیمان باشد.
حواسمان همیشه به تازه تر هاست
به آن ها که صمیمی نیستند
تا مبادا خلاف تشریفات یا احترام رفتار کنیم ..
اما همیشه از صمیمی تر ها ، جان تر ها
غافلیم ..
حواسمان نیست که ناراحت میشوند ...
و بیشتر از هر کسی از ما انتظار دارند .
ناراحتشان میکنیم و خودمان بیشتر ناراحت میشویم
اگر حرفی نمیزنند
اگر گله ای نمیکنند
نه اینکه دلگیر نیستند نه اینکه گذشته اند
ما همیشه یادمان میرود که صمیمی تر ها هم منتظرند
حواسمان به جان های زندگیمان باشد.
ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻏﻠﺐ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ، ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ،
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ، ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﻢ؛
ﯾﮏ ﻓﺎﺻﻠﻪ !
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ !
ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﯼ ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺗﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ، ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻔﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ، ﺑﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻼﻣﺖ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﺑﺪ ، ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﺴﺘﯿﻢ !
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ، ﺣﺮﯾﻤﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﻖّ ﻣﺴﻠّﻢ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ ؛ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺣﻖ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ...
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ ، ﻭ ﻫﻢ ﻓﮑﺮﯼ ، ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺷﻮﺩ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺣﻖّ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ، ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺳﺮﮎ ﺑﮑﺸﯿﻢ !
ﭼﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﺎﻥ ﻭ ﭼﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﺍﯼ ﺁﻥ ...
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ، ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﻢ؛
ﯾﮏ ﻓﺎﺻﻠﻪ !
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ !
ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﯼ ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺗﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ، ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻔﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ، ﺑﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻼﻣﺖ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﺑﺪ ، ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﺴﺘﯿﻢ !
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ، ﺣﺮﯾﻤﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﻖّ ﻣﺴﻠّﻢ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ ؛ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺣﻖ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ...
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ ، ﻭ ﻫﻢ ﻓﮑﺮﯼ ، ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺷﻮﺩ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺣﻖّ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ، ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺳﺮﮎ ﺑﮑﺸﯿﻢ !
ﭼﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﺎﻥ ﻭ ﭼﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﺍﯼ ﺁﻥ ...
گروهی از هنرمندان مستقر در برلین با نام Raubdruckerin که با استفاده از ابزار ها و وسایلی که در خیابان ها و محیط اطراف خود وجود دارد، کمک گرفته و به چاپ و فروش تیشرت های خلاقانه مشغول هستند آنها با استفاده از مرکب مخصوص چاپ پارچه، با رنگ کردن سطح به وسیله آن و گذاشتن تیشرت و یا ساک روی جسم نقش موجود را بر روی آن چاپ میکنند . 👇👇
من آدم حساسی نيستم...
وقتی خانهی والدينم را ترك كردم گريه نكردم.
وقتی گربهام مرد گريه نكردم،
وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم،
و حتي وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم،
اما
وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت.
با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی میکردم.
از آن فاصله, رنگ و نژاد و مليتی نبود.
ما بوديم و یک خانه گرد آبی.
با خود گفتم انسانها برای چه می جنگند...؟
شصت دستم را به سمت زمین گرفتم.
و تمام دارایی ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد.
و من اشک ریختم...
👤قسمتی از خاطرات نيل آرمسترانگ
وقتی خانهی والدينم را ترك كردم گريه نكردم.
وقتی گربهام مرد گريه نكردم،
وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم،
و حتي وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم،
اما
وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت.
با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی میکردم.
از آن فاصله, رنگ و نژاد و مليتی نبود.
ما بوديم و یک خانه گرد آبی.
با خود گفتم انسانها برای چه می جنگند...؟
شصت دستم را به سمت زمین گرفتم.
و تمام دارایی ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد.
و من اشک ریختم...
👤قسمتی از خاطرات نيل آرمسترانگ