This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی خالی نیست.....
مهربانی هست
مهربانی هست
عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست.
نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است.
آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند....
و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است.
پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنی بزرگ نیست، این یکی هم حل می شود، میگذرد و تمام میشود، غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که در سی سالگی برای خراب شدن عروسک پنج سالگی ات غصه بخوری!!!!!
همه مشکلات،همان عروسک پنج سالگی هستند...
نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است.
آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند....
و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است.
پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنی بزرگ نیست، این یکی هم حل می شود، میگذرد و تمام میشود، غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که در سی سالگی برای خراب شدن عروسک پنج سالگی ات غصه بخوری!!!!!
همه مشکلات،همان عروسک پنج سالگی هستند...
توو زندگی یه روزایی میرسه که می فهمی
همین که صبح به زور پا میشی، خواب آلود میری سر کار، کارهای روزمره ات رو انجام میدی، با همکارت گپ میزنی، رییست بهت گوشزد می کنه که باز امروز دیر رسیدی،
جواب پیغام های تلگرامت رو میدی،
عصر توو یه کافه با یه دوست میشینی و از تنهایی و بلاتکلیفی و رابطه های درب و داغون گله می کنی، چرت و پرت میگی و میخندی،
شب سریال آبکیه جم رو تماشا می کنی،
بعد دراز می کشی رو تخت، به سقف خیره میشی، یه خاطره هایی میان، از یه خاطره هایی فرار می کنی، فکر می کنی کاش بود، بعد منطقت بهت میگه نه همون بهتر که نیست،
بعد خواب یواش یواش میاد و همه چیزو میگیره و تو رو واسه چند ساعت میبره یه جای دیگه؛
خیلی خوبه....
همین که هیچ اتفاق خاصی توو زندگیت نمی افته
و همه چیز اون روال عادی خودش رو طی می کنه جای شکر داره...
یه روزایی میرسه توو زندگیت به حدی پیچیده که می فهمی روزای معمولیه بی هیجان آرامشی داشته که تو بهش عادت کرده بودی و نمی دیدیش
پریسا زابلی پور
همین که صبح به زور پا میشی، خواب آلود میری سر کار، کارهای روزمره ات رو انجام میدی، با همکارت گپ میزنی، رییست بهت گوشزد می کنه که باز امروز دیر رسیدی،
جواب پیغام های تلگرامت رو میدی،
عصر توو یه کافه با یه دوست میشینی و از تنهایی و بلاتکلیفی و رابطه های درب و داغون گله می کنی، چرت و پرت میگی و میخندی،
شب سریال آبکیه جم رو تماشا می کنی،
بعد دراز می کشی رو تخت، به سقف خیره میشی، یه خاطره هایی میان، از یه خاطره هایی فرار می کنی، فکر می کنی کاش بود، بعد منطقت بهت میگه نه همون بهتر که نیست،
بعد خواب یواش یواش میاد و همه چیزو میگیره و تو رو واسه چند ساعت میبره یه جای دیگه؛
خیلی خوبه....
همین که هیچ اتفاق خاصی توو زندگیت نمی افته
و همه چیز اون روال عادی خودش رو طی می کنه جای شکر داره...
یه روزایی میرسه توو زندگیت به حدی پیچیده که می فهمی روزای معمولیه بی هیجان آرامشی داشته که تو بهش عادت کرده بودی و نمی دیدیش
پریسا زابلی پور
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد.
یک پدر روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد..!
آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو
یک پدر روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد..!
آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو