اینجا تو قصه ها دیگه تهش عروسی نداره
بگو از اون سربازی که شب عروسیش عزائه
یکی زندگیشو میده واسه ناموسو وطنش
یکی تو خاکمون شرفشو تقدیم میکنه
بهزاد پکس - رسوایی
بگو از اون سربازی که شب عروسیش عزائه
یکی زندگیشو میده واسه ناموسو وطنش
یکی تو خاکمون شرفشو تقدیم میکنه
بهزاد پکس - رسوایی
اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،
باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای …
"پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... "
تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …
اثر زیبا باقی می ماند،
حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر حضور نداشته باشد.
باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای …
"پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... "
تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …
اثر زیبا باقی می ماند،
حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر حضور نداشته باشد.
"امتحان دیکته" !!
خیلی وقتها به امتحان دیکته
فکر می کنم؛
اولین امتحانی که در کودکی
با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و
بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، "نادانسته های"
کودکی بی دفاع، مورد قضاوت
بی رحمانهٔ "دانسته های" معلم
قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با "غلط هایم"
قضاوت می شدم نه با
"درست هایم".
اگر دهها صفحه هم درست مینوشتم،
معلم به سادگی از کنار آنها میگذشت
اما به محض دیدن اولین غلط،
دور آن را با خودکارِ قرمز جوری
خط می کشید که "درست هایم"
رنگ می باخت.
جوری که در برگه امتحانم آنچه
خود نمایی میکرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود
که آنچه مهم است داشته ها و
توانایی هایم نیست،
بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه
نوشتن را می آموزم اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچکترم
دیکته می گفتم همان گونه قضاوت
کردم که با من شد وحتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم
و آنقدر ادامه می دادم تا دورِ
غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما
چه کرد که امروز از کنارِ
"صفحه صفحهٔ" مهربانی دیگران
می گذریم اما با دیدن کوچکترین
خطا، چنان دورش خط می کشیم
که ثابت کنیم تو همانی که نمیدانی،
که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری
از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم
دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم
که وقتی به دیگران می اندیشم
خوبیهاشان را "ورق ورق" مرور کنم.
کاش بچه هایمان
مثل ما قضاوت نشوند...
خیلی وقتها به امتحان دیکته
فکر می کنم؛
اولین امتحانی که در کودکی
با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و
بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، "نادانسته های"
کودکی بی دفاع، مورد قضاوت
بی رحمانهٔ "دانسته های" معلم
قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با "غلط هایم"
قضاوت می شدم نه با
"درست هایم".
اگر دهها صفحه هم درست مینوشتم،
معلم به سادگی از کنار آنها میگذشت
اما به محض دیدن اولین غلط،
دور آن را با خودکارِ قرمز جوری
خط می کشید که "درست هایم"
رنگ می باخت.
جوری که در برگه امتحانم آنچه
خود نمایی میکرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود
که آنچه مهم است داشته ها و
توانایی هایم نیست،
بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه
نوشتن را می آموزم اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچکترم
دیکته می گفتم همان گونه قضاوت
کردم که با من شد وحتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم
و آنقدر ادامه می دادم تا دورِ
غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما
چه کرد که امروز از کنارِ
"صفحه صفحهٔ" مهربانی دیگران
می گذریم اما با دیدن کوچکترین
خطا، چنان دورش خط می کشیم
که ثابت کنیم تو همانی که نمیدانی،
که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری
از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم
دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم
که وقتی به دیگران می اندیشم
خوبیهاشان را "ورق ورق" مرور کنم.
کاش بچه هایمان
مثل ما قضاوت نشوند...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلیپی نایاب از پرسش و پاسخ "برتراند راسل"
نکاتی درباره زندگی...
نکاتی درباره زندگی...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کشیدن یک نقاشی فوقالعاده زیبا با امکانات کم👌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خلاقيت و روش عجيب ماهی در شكار
تصویرسازی های سورئال اثرAntonio Segura او که بیشتر در زمینه هنر خیابانی فعالیت میکند و اسم مستعار وی Dulk میباشد . او در انگلستان، آلمان، هلند، فرانسه، ایتالیا و بلژیک، فعالبت های گسترده ای داشته و صاحب جوایز بین اللملی میباشد .👇👇
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ،
" ﺩﻝ " ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺩﻧﯿـــﺎ " ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺧﺎﻧـــﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ، ﺭﻭﯼ
"ﺗـــﺎﺭ ﻋﻨﮑـــﺒﻮﺗﯽ " ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ،
ﮐﻪ " ﺁﺩﻡ " ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ
ﭼﻬــــﺮﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﯾﻨـــــﻪ، ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿـــﻢ
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ
"ﺧﻮﺩﺧــﻮﺍﻫﯽ " ، ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﮕﯿﺮ ﺷﺪ
ﺑﯽ ﻣﺤـــﺎﺑﺎ، ﺳﻮﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ِ " ﺷـــﺮﺍﻓـــﺖ " ﺗﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺣﺮﻣﺖ "ﺍﻧﺴـــﺎﻥ "،
ﺷﮑﺴـــﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻟﻬﺮﻩ
ﭘﯿﮑﺮ ﺑﯽ ﺟــــــﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺯﯾﺮ ﭘــــﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ
ﮔﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ
ﺧﻮﯾـــﺶ، ﮐﻨﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ
ﻧﻮﺣـــﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺮﺣـــــﯿﻢ ﻭ ﻋــــﺰﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ
ﺩﯾﺮ ﻓﻬــــﻤﯿﺪﯾﻢ ﺑﺎ "ﺧــــﻮﺩ "، ﻣﺎ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﭼﻪ ﺷﺪ
ﻣﺎ " ﺷـــــــﺮﺍﻓﺖ " ، " ﺁﺩﻣـــــﯿﺖ " ، ﻣﺎ " ﺧــــﺪﺍ " ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
" ﺩﻝ " ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺩﻧﯿـــﺎ " ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺧﺎﻧـــﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ، ﺭﻭﯼ
"ﺗـــﺎﺭ ﻋﻨﮑـــﺒﻮﺗﯽ " ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ،
ﮐﻪ " ﺁﺩﻡ " ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ
ﭼﻬــــﺮﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﯾﻨـــــﻪ، ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿـــﻢ
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ
"ﺧﻮﺩﺧــﻮﺍﻫﯽ " ، ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﮕﯿﺮ ﺷﺪ
ﺑﯽ ﻣﺤـــﺎﺑﺎ، ﺳﻮﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ِ " ﺷـــﺮﺍﻓـــﺖ " ﺗﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺣﺮﻣﺖ "ﺍﻧﺴـــﺎﻥ "،
ﺷﮑﺴـــﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻟﻬﺮﻩ
ﭘﯿﮑﺮ ﺑﯽ ﺟــــــﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺯﯾﺮ ﭘــــﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ
ﮔﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ
ﺧﻮﯾـــﺶ، ﮐﻨﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ
ﻧﻮﺣـــﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺮﺣـــــﯿﻢ ﻭ ﻋــــﺰﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ
ﺩﯾﺮ ﻓﻬــــﻤﯿﺪﯾﻢ ﺑﺎ "ﺧــــﻮﺩ "، ﻣﺎ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﭼﻪ ﺷﺪ
ﻣﺎ " ﺷـــــــﺮﺍﻓﺖ " ، " ﺁﺩﻣـــــﯿﺖ " ، ﻣﺎ " ﺧــــﺪﺍ " ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ