شومپت🏴☠️
امروز یکی از بچهها بهم گفت تیچر خوشگلیان. واقعا نمیدونم از کجاش درومد بهم بگه خوشگلیان. وقتی فسقل بچه بهم میگه چقدر رژ لبت خوشگله امروز اصلا دیوانه میشم. واقعا بچهها! جدی باعث میشن درد و مرضم یادم بره. براشون صورتک کشیدم کنار نمره املاشون و سر همون پنج دقیقه…
امروز تو باشگاه موقع بارفیکس تونستم بدون اینکه هی بیام پایین و دوباره برم رو بارفیکس، پونزده تا زیر شکم بارفیکس رفتم. خودم یه لحظه پشمام ریخته بود😭 مربیم گفت پایین نیومدی؟؟؟؟!!!! همه کف کرده بودن.
❤13
شومپت🏴☠️
امروز تو باشگاه موقع بارفیکس تونستم بدون اینکه هی بیام پایین و دوباره برم رو بارفیکس، پونزده تا زیر شکم بارفیکس رفتم. خودم یه لحظه پشمام ریخته بود😭 مربیم گفت پایین نیومدی؟؟؟؟!!!! همه کف کرده بودن.
تهشم که یه قهوه فروشی جدید هم نزدیک آموزشگاه باز شده. خیلی رندوم دیدم داداش عمو قهوه فروش اونجاست. بعد از باشگاه رفتم پیشش و قشنگ یه ربع داشتیم حرف میزدیم😭
❤14
داره میشه سه هفته که دستم به نقاشی نرفته. شاید از شنبه دوباره شروع کنمش.
❤11
یکشنبه بابای یکی از بچهها پشت در کلاس نشسته بود و کلاسم که تموم شد گفت دختر چقدر لهجت قشنگه. یه لحظه حس کردم نشنیدم چی میگه😭 واقعا نجاتم داد. یعنی نجات واقعی.
❤13
شومپت🏴☠️
یکشنبه بابای یکی از بچهها پشت در کلاس نشسته بود و کلاسم که تموم شد گفت دختر چقدر لهجت قشنگه. یه لحظه حس کردم نشنیدم چی میگه😭 واقعا نجاتم داد. یعنی نجات واقعی.
و اینکه سهشنبه تو امتحان نگارشم ۸۲۷۳۸۲۷۲۲ تا پاراگراف نوشتم ولی دستم درد نگرفت. اومدم خونه داشتم از ذوق میمردم چون مربیم بهم گفته بود سر تمرین به مرور آسیب دستت قابل کنترل میشه. امروز آخر تمرینم بهش گفتم یکشنبه یکی ازم تعریف کرد، حالا من میخوام ازت تعریف کنم 😭 بهش گفتم نجاتم دادی واقعا. حسرت خودکار دست گرفتن به دلم مونده بود:(((((( زنی برگشت گفت اگه بدونی چه خستگی سنگینی رو برطرف کردی
❤1
شومپت🏴☠️
دعوام نمیکنین یکم درباره امروزم بگم؟
اینو یادم رفت بگم! انگار یه مقاله جدید اومده که میگه مایکل حالش خوبه. خوشحالم که ارباب میزونه و بعد از مدتها کامنتای این پست هم واقعا نجاتم دادن. یکی منشن کرده بود مایکل داره از اف وان لذت میبره و یهویی میبینه وا! فرناندو اونجا چیکار میکنه😭
😭3
شومپت🏴☠️
اینو یادم رفت بگم! انگار یه مقاله جدید اومده که میگه مایکل حالش خوبه. خوشحالم که ارباب میزونه و بعد از مدتها کامنتای این پست هم واقعا نجاتم دادن. یکی منشن کرده بود مایکل داره از اف وان لذت میبره و یهویی میبینه وا! فرناندو اونجا چیکار میکنه😭
چندتا عکس جدید هم از پسر ارباب تو ایندی اومده:( اونم خوشحاله.
توییتی
من كه فكر میكنم اگه مستقيم پينگارو نبينم زودتر سبز میشن: @TweetyChannel | MAhsa
این وسط شین هالندر تو چنل فارسی چیکار میکنه خدایا منو مرگ بده😭😭😭😭😭😭
😭14
شومپت🏴☠️
داشتم به شعر آیههای زمینی فروغ فکر میکردم.
آیه های زمینی_فروغ فرخزاد
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود
نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا
آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرک روشن فکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با
لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از
درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در
مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن
کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ...
❤4
جناب تیمسار اول یه جاوید شاه بگید بعد درباره جاویدنامها و زندانیها حرف بزنین چون سروش هیچکس گفته ببینین مخالف نباشن😐
یعنی عقل تو کله شما نیست و بهتون حرف هم میزنن به کونتون برمیخوره. الان هیچ هدف واحد و مشخصی جز رسوندن صدامون به دنیا، یاد کردن از جاویدنامهامون و آزادی نداریم بعد اونور دنیا نشسته اداهای یکه سناری درمیاره که چی؟ اول ببینین طرف سلطنت طلب هست یا نه!!! بابا جدی با کیا اومدیم سیزده بدر.
👍20