This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میدانستم زمانی میرسد که باید همهی آنچه تا به امروز به دست آوردهام را رها کنم.
تمام لباسهای قدیمی، کتابها، دست نوشتهها، نقاشیها، آموختهها و انسانهای اطرافم.
صفر و پوچ شوم برای شروعی دوباره.
اما چگونه میتوانم از تنها چیزهایی که در این جهان به من تعلق دارد بگذرم؟ چیزهایی که در گوشهای از آنها، نام من میدرخشد؛ حتی شده در یک خاطرهای محو و تار.
اگر من پاک بشوم، گویی که هرگز وجود نداشتهام؛ پس به چه دلیل از آغاز به اینجا آمدم؟
تمام لباسهای قدیمی، کتابها، دست نوشتهها، نقاشیها، آموختهها و انسانهای اطرافم.
صفر و پوچ شوم برای شروعی دوباره.
اما چگونه میتوانم از تنها چیزهایی که در این جهان به من تعلق دارد بگذرم؟ چیزهایی که در گوشهای از آنها، نام من میدرخشد؛ حتی شده در یک خاطرهای محو و تار.
اگر من پاک بشوم، گویی که هرگز وجود نداشتهام؛ پس به چه دلیل از آغاز به اینجا آمدم؟
៹┊ کسی به من هشدار نداده بود که زندگی قرار است تا این حد رنج آور باشد.
گفتند بدبختیست.
خندیدم؛ زیرا افرادی را دیدم که با شادی و لذت تمام زندگی را سر میکنند.
گفتند سختاست.
خندیدم؛ زیرا بسیاری از افراد تنها با معجزه به خواستههایشان رسیدند.
گفتند عشقی وجود ندارد.
خندیدم؛ زیرا که در اطرافم پر بود از زیباییهایی که تنها با عشق خلق شده بودند.
گفتند انسانها بد و ظالم اند.
خندیدم؛ زیرا که در اطرافم کسانی را یافتم که بیهیچ انتظاری مهربان بودند و حتی ظلم زندگی هم نتوانست آنها را از عشق ورزیدن به دیگران منصرف کند.
گفتم انسانها ابلهاند، احمقاند.
کسی نخندید، نه حتی خودم.
در اطرافم ظلم، حسد و وحشیگریای ندیدم، ولیکن احمقانههای بسیاری را دیدم که خواسته و ناخواسته آسیب زدند.
پس دریافتم که آدمی، اکثریت موجودات ناطق دوپا، حتی ناطق هم نیستند.
آنها تنها پیرو الگوهای کهنه و ابلهانهای هستند که فرقههای ابلی برایشان طراحی کردهاند.
نامش را گذاشتند دین، آموزش، کار، پول، زمان و عشق.
دریغ که همهی آنها کفری بودند که بر خالقشان میورزیدند.
همهی آنها محدودیتهایی بودند که بر آزادی و اختیار تمام و کمال آدمی کشیده شدند.
اینگونه انسان ازتخت پادشاهی بر زمین افتاد تا مانند موجودی دوپا و بدبخت به دنبال دانهای برای زمستان بگردد.
زمستانی که خودش خلق کرد تا در آن درد بکشد.
ولیکن همهی آدمیان تشنهی زجر و درد هستند، وگرنه هیچ یک هرگز در آن نمیماندند.
گفتند بدبختیست.
خندیدم؛ زیرا افرادی را دیدم که با شادی و لذت تمام زندگی را سر میکنند.
گفتند سختاست.
خندیدم؛ زیرا بسیاری از افراد تنها با معجزه به خواستههایشان رسیدند.
گفتند عشقی وجود ندارد.
خندیدم؛ زیرا که در اطرافم پر بود از زیباییهایی که تنها با عشق خلق شده بودند.
گفتند انسانها بد و ظالم اند.
خندیدم؛ زیرا که در اطرافم کسانی را یافتم که بیهیچ انتظاری مهربان بودند و حتی ظلم زندگی هم نتوانست آنها را از عشق ورزیدن به دیگران منصرف کند.
گفتم انسانها ابلهاند، احمقاند.
کسی نخندید، نه حتی خودم.
در اطرافم ظلم، حسد و وحشیگریای ندیدم، ولیکن احمقانههای بسیاری را دیدم که خواسته و ناخواسته آسیب زدند.
پس دریافتم که آدمی، اکثریت موجودات ناطق دوپا، حتی ناطق هم نیستند.
آنها تنها پیرو الگوهای کهنه و ابلهانهای هستند که فرقههای ابلی برایشان طراحی کردهاند.
نامش را گذاشتند دین، آموزش، کار، پول، زمان و عشق.
دریغ که همهی آنها کفری بودند که بر خالقشان میورزیدند.
همهی آنها محدودیتهایی بودند که بر آزادی و اختیار تمام و کمال آدمی کشیده شدند.
اینگونه انسان ازتخت پادشاهی بر زمین افتاد تا مانند موجودی دوپا و بدبخت به دنبال دانهای برای زمستان بگردد.
زمستانی که خودش خلق کرد تا در آن درد بکشد.
ولیکن همهی آدمیان تشنهی زجر و درد هستند، وگرنه هیچ یک هرگز در آن نمیماندند.
Telegram
❁ ֶָ֢ آفتـابگـردون
در انتظار پاییز نبودم اما نسیم سردش مرا از خواب گرم تابستانی پراند.
نمنم اشک ابرهای تیره بر صورتم چکید و با شوری دردهایم درهم آمیخت تا به عمق لایهی آجرهای قلعهی دور قلبم نفوذ کند.
از سرمای نوازشگرش بود که شناختمش.
همان سرمایی که مرا در خوابی آبی رنگ فرو میبرد.
ترسیدم، زیرا که نمیخواهم دوباره به رنگ آبی درآیم.
سالیان سال تقلا کردم تا نارنجی زیست کنم و نارنجی بمانم.
اما پاییز با آن قدمهای سنگین و آغوش یخزدهی آشنایش از راه رسیده.
دوستش دارم اما رگههایی از درد راه گلویم را میبندد.
رو به ابرهای سیاه فریاد میزنم:
- من اینبار نمیمیرم!
نمنم اشک ابرهای تیره بر صورتم چکید و با شوری دردهایم درهم آمیخت تا به عمق لایهی آجرهای قلعهی دور قلبم نفوذ کند.
از سرمای نوازشگرش بود که شناختمش.
همان سرمایی که مرا در خوابی آبی رنگ فرو میبرد.
ترسیدم، زیرا که نمیخواهم دوباره به رنگ آبی درآیم.
سالیان سال تقلا کردم تا نارنجی زیست کنم و نارنجی بمانم.
اما پاییز با آن قدمهای سنگین و آغوش یخزدهی آشنایش از راه رسیده.
دوستش دارم اما رگههایی از درد راه گلویم را میبندد.
رو به ابرهای سیاه فریاد میزنم:
- من اینبار نمیمیرم!