نمیدونم گفتم این نکته رو یا نه، اما هر ژانر عناصر و مفاهیم مخصوص به خودش رو داره که لازمه در نقد لحاظ بشن.
Forwarded from شعله زاده شورشی (Shoka)
هر روز یسری موقعیت بگم بعد شماها بگین oc یا کرکتر داستانیتون در اون وضعیت چه واکنشی میدن یا چه حرفی میزنن؟
راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
🏷 • #چالش یک آدم غریبه خیلی رندوم به شخصیت/ OC شما سیلی میزنه.
از شخصیتهای خودساخته اتون بگین. نه شخصیت کتاب یا فیلم و سریال و انیمه.
جوابهارو فور میکنم اینجا
جوابهارو فور میکنم اینجا
اگه دوست ندارین جوابتون فور شه، میتونین بهم بگین.
Forwarded from 𝑨 𝒎𝒆𝒔𝒔 𝒐𝒇 𝒈𝒐𝒓𝒈𝒆𝒐𝒖𝒔 𝒄𝒉𝒂𝒐𝒔✨️ (جادوگر آشوب)
خیلی جالب شد😂
آیوا شخصیت اصلیم تو lights of ruin:
چند ثانیه شوکه میشه که چرا این شخص زدتش. بعد چشماش بی روح میشه و میپرسه: «الان نوبت منه؟»
و اگه لازم بدونه وارد دعوا میشه، چون حس میکنه بهش توهین شده.
نیلران شخصیت خاکستر حارس: دستشو رو صورتش میذاره و نمیفهمه چی شده یا چرا باید سیلی بخوره. دردش براش جالبه و یادآور اینه که میتونه چیزی رو احساس کنه. در نهایت احتمالا بدون حرف از کنار اون فرد رد میشه.
آیوا شخصیت اصلیم تو lights of ruin:
چند ثانیه شوکه میشه که چرا این شخص زدتش. بعد چشماش بی روح میشه و میپرسه: «الان نوبت منه؟»
و اگه لازم بدونه وارد دعوا میشه، چون حس میکنه بهش توهین شده.
نیلران شخصیت خاکستر حارس: دستشو رو صورتش میذاره و نمیفهمه چی شده یا چرا باید سیلی بخوره. دردش براش جالبه و یادآور اینه که میتونه چیزی رو احساس کنه. در نهایت احتمالا بدون حرف از کنار اون فرد رد میشه.
💘2
𝑨 𝒎𝒆𝒔𝒔 𝒐𝒇 𝒈𝒐𝒓𝒈𝒆𝒐𝒖𝒔 𝒄𝒉𝒂𝒐𝒔✨️
خیلی جالب شد😂 آیوا شخصیت اصلیم تو lights of ruin: چند ثانیه شوکه میشه که چرا این شخص زدتش. بعد چشماش بی روح میشه و میپرسه: «الان نوبت منه؟» و اگه لازم بدونه وارد دعوا میشه، چون حس میکنه بهش توهین شده. نیلران شخصیت خاکستر حارس: دستشو رو صورتش میذاره و…
عاشق آیوام😂🤏
نیلران قلبمو میشکنهههه😭😭💔نازیییی
نیلران قلبمو میشکنهههه😭😭💔نازیییی
💘1
Forwarded from روزمرگی با زرافهها 🦒 (Reza)
هامون رو میگم!
- شترق.
چشمهای هامون گرد میگردند و آمیخته با تعجب، به فردی که لحظهای پیش بیهوا سیلی محکمی را بر صورتش خوابانده بود، مینگرد.
در همین بین، دست راستش را بر روی صورتش میگذارد و با دست چپش کروات سرخ رنگ همیشگیش را صاف میکند.
- هوی، چته مردک؟
مرد سیلیزننده، سرش را میخاراند و پوزخندی که به زور میخواهد بر لبش غالب کند میگوید:
- آه، ببخشید. دستم خورد!
هامون دستش را به جلوی دهانش میآورد و سرفهای از دیار برره را به حلقومش رهسپار میسازد.
سپس به سوی او قدم برمیدارد. تا جایی که در زاویه چهل و پنج درجه درجهای نسبت به سوی مستقیم او قرار بگیرد.
لحظهای اطرافش را میسنجد و بعد، لگدش را محکم بر نشیمنگاه سیلیزننده غالب میکند.
- آخ.
و باز هم غالب میکند.
- آخ، دیوونهای؟
و باز هم غالب میکند.
در میان لگدهای ممتد هامون، مرد سیلیزننده رویش را به سوی سر کوچه برمیگرداند و شروع به دویدن میکند تا از هجوم پای هامون در امان بماند. اما هامون نیز، به دنبال او شروع به دویدن میکند.
- خب منم داره پام میخوره، وایسا تا محکمتر نخورده!
و هامون است که همچنان به دنبال او میدود و هنوز اصرار میورزد تا لگدش را بر نشیمنگاه او غالب سازد.
🍓2
روزمرگی با زرافهها 🦒
هامون رو میگم! - شترق. چشمهای هامون گرد میگردند و آمیخته با تعجب، به فردی که لحظهای پیش بیهوا سیلی محکمی را بر صورتش خوابانده بود، مینگرد. در همین بین، دست راستش را بر روی صورتش میگذارد و با دست چپش کروات سرخ رنگ همیشگیش را صاف میکند. - هوی، چته مردک؟…
عالی بود😂😂😂 هامون خیلی خوبههه
🕊2
Forwarded from 𝖡𝗅𝗎𝖾 𝗈𝖿 𝖠𝗍𝗅𝖺𝗇𝗍𝗂𝗌 海
میخوام درمورد شخصیت اصلی «اثر هاله» بگم این رو:
اگه یه غریبه بهش سیلی بزنه، همه چیز بستگی به اون غریبه داره، جنسیتش، چهرهاش و همه چیزش روی ریاکشن این یارو (شخصیت داستانم) تأثیر داره. اما اگه بخوایم اینارو نادیده بگیریم. وقتی سیلی بخوره، همونطور که صورتش کج شده، چشمهاش گرد میشه و توی شوک میره و بعد از یکی دو ثانیه شوک جای خودش رو به عصبانیت میده و نگاهش و به سمت اون آدمی که بهش سیلی زده برمیگردونه و با چشمهای غضبناک درحالیکه نفسهاش سنگین و پر از خشمه، زل میزنه. میخواد به خاطر همون سیلی کوچیک، گردن طرف مقابل رو بگیره و خفهاش کنه تا جایی که بمیره اما اینا فقط توی ذهنش هستند، به دور و بر نگاه میکنه و وقتی میبینه مردم رد میشن و باید وجههی خودش رو حفظ کنه، یه لبخند کج میزنه و احتمالا همچین چیزی میگه: «آرزو کن که دیگه هیچوقت به همدیگه برخورد نکنیم.» و بعدش دستهاش رو میذاره تویجیب پالتوش و یه تنه به اون آدم مقابلش میزنه و راهش و میکشه و میره.
اگه یه غریبه بهش سیلی بزنه، همه چیز بستگی به اون غریبه داره، جنسیتش، چهرهاش و همه چیزش روی ریاکشن این یارو (شخصیت داستانم) تأثیر داره. اما اگه بخوایم اینارو نادیده بگیریم. وقتی سیلی بخوره، همونطور که صورتش کج شده، چشمهاش گرد میشه و توی شوک میره و بعد از یکی دو ثانیه شوک جای خودش رو به عصبانیت میده و نگاهش و به سمت اون آدمی که بهش سیلی زده برمیگردونه و با چشمهای غضبناک درحالیکه نفسهاش سنگین و پر از خشمه، زل میزنه. میخواد به خاطر همون سیلی کوچیک، گردن طرف مقابل رو بگیره و خفهاش کنه تا جایی که بمیره اما اینا فقط توی ذهنش هستند، به دور و بر نگاه میکنه و وقتی میبینه مردم رد میشن و باید وجههی خودش رو حفظ کنه، یه لبخند کج میزنه و احتمالا همچین چیزی میگه: «آرزو کن که دیگه هیچوقت به همدیگه برخورد نکنیم.» و بعدش دستهاش رو میذاره تویجیب پالتوش و یه تنه به اون آدم مقابلش میزنه و راهش و میکشه و میره.
Forwarded from 𝖡𝗅𝗎𝖾 𝗈𝖿 𝖠𝗍𝗅𝖺𝗇𝗍𝗂𝗌 海
حالا شخصیت اصلی «هواپیمای یازده سپتامبر» اگه یه غریبه رندوم بهش سیلی بزنه، احتمالا درحالیکه دستش رو گذاشته روی گونهاش بغض میکنه و میگه: ببخشید؟ چیکار کردم که من رو زدید؟🥺
𝖡𝗅𝗎𝖾 𝗈𝖿 𝖠𝗍𝗅𝖺𝗇𝗍𝗂𝗌 海
میخوام درمورد شخصیت اصلی «اثر هاله» بگم این رو: اگه یه غریبه بهش سیلی بزنه، همه چیز بستگی به اون غریبه داره، جنسیتش، چهرهاش و همه چیزش روی ریاکشن این یارو (شخصیت داستانم) تأثیر داره. اما اگه بخوایم اینارو نادیده بگیریم. وقتی سیلی بخوره، همونطور که صورتش…
چقدر گنگ و خفن بود🤌🤌
جدی شخصیتت خیلی جذابه🤭🤭
جدی شخصیتت خیلی جذابه🤭🤭
💘1
Forwarded from شعله زاده شورشی (Shoka)
رافائل شخصیت قسم خون:
اول اینکه سیلی نه صورتش رو میچرخونه و نه ردی بجا میذاره(چون داداشمون خوناشامه و ککش هم نمیگزه) ولی با چشمای تماماً سرخ برمیگرده سمت طرف و سرتا پاش رو برانداز میکنه و یه تای ابروشو بالا میاندازه. بعد دست طرف رو میگیره و میشکونتش.
یکم شکنجش میکنه به روش خودش و تهشم خونش رو سر میکشه و جنازش رو میندازه تو جنگل تا گرگا کلکش رو بکنن.
نارین شخصیت کتاب اصلیم:
از اونجایی که بچم امپث هست، با چشمای گرد شده و شوکه به طرف نگاه میکنه، انگار سعی میکنه احساس و قصد طرف رو بخونه. اگه خشمی رو ازش ببینه، بهش لبخند میزنه و بغلش میکنه.
و میگه: اشکالی نداره. همه چیز درست میشه.
نایریکا شخصیت شهزاده خائن:
شوکه به اون شخص نگاه میکنه و کم کم خشم سردی جاش رو میگیره.
- چطور جرعت میکنی روی شهدخت دیرمان دست بلند کنی؟
و بعد دستور میده بندازنش توی سیاهچاله تا بعدا به حسابش برسه.
اول اینکه سیلی نه صورتش رو میچرخونه و نه ردی بجا میذاره(چون داداشمون خوناشامه و ککش هم نمیگزه) ولی با چشمای تماماً سرخ برمیگرده سمت طرف و سرتا پاش رو برانداز میکنه و یه تای ابروشو بالا میاندازه. بعد دست طرف رو میگیره و میشکونتش.
یکم شکنجش میکنه به روش خودش و تهشم خونش رو سر میکشه و جنازش رو میندازه تو جنگل تا گرگا کلکش رو بکنن.
نارین شخصیت کتاب اصلیم:
از اونجایی که بچم امپث هست، با چشمای گرد شده و شوکه به طرف نگاه میکنه، انگار سعی میکنه احساس و قصد طرف رو بخونه. اگه خشمی رو ازش ببینه، بهش لبخند میزنه و بغلش میکنه.
و میگه: اشکالی نداره. همه چیز درست میشه.
نایریکا شخصیت شهزاده خائن:
شوکه به اون شخص نگاه میکنه و کم کم خشم سردی جاش رو میگیره.
- چطور جرعت میکنی روی شهدخت دیرمان دست بلند کنی؟
و بعد دستور میده بندازنش توی سیاهچاله تا بعدا به حسابش برسه.
شعله زاده شورشی
رافائل شخصیت قسم خون: اول اینکه سیلی نه صورتش رو میچرخونه و نه ردی بجا میذاره(چون داداشمون خوناشامه و ککش هم نمیگزه) ولی با چشمای تماماً سرخ برمیگرده سمت طرف و سرتا پاش رو برانداز میکنه و یه تای ابروشو بالا میاندازه. بعد دست طرف رو میگیره و میشکونتش.…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Deep ocean
اگه شخصیت اصلی نوام سیلی بخوره شوکه میشه و دو جفت چشماش گرد میشن. سعی میکنه موقعیت رو تحلیل کنه و بفهمه برای چی سیلی خورده و چرا باید یه غریبه بهش سیلی بزنه. بعدش همه این افکار بی اهمیت میشن و واکنش های فیزیکی خودشونو نشون میدن. میلرزه، میترسه، گریه اش میگیره و فرار میکنه.
Forwarded from Deep ocean
حالا اگه شخصیت دوم اصلی نوام سیلی بخوره. مهم نیست اون فرد مقابلش غریبه اس یا آشنا مهم نیست به چه دلیلی سیلی خورده، اول موقعیتش رو تحلیل میکنه که دورشون شلوغ نباشه بعد یه سیلی به آدم مقابلش میزنه و جملاتی رو به زبون میاره و به اون آدم میگه که از شمشیر هم تیزتر و برنده تر ان.
Forwarded from روزمرگی با زرافهها 🦒 (Reza)
کاوه
- شترق.
با چشمهایی غضبآگین به آن مرد سروپاخمیده سیهچرده که لباسهایش از پارگیهای متعددی پر شده بود، خیره میگردم. چطور میتواند انقدر وقیح و بزدل باشد؟ مشتم را گره میسازم و آن را به بالا میکشم. دندانهایم را به هم فشار میدهم. رگهای سرم از درد به هم پیچیدگی وحشتناکی که به آن دچار شده بودند، فغانشان را در سراسر وجودم، بیرون میریزند. آری... کنون نوبت من است. هنوز مشتم را به کاملی، به بالا نکشاندهام که چیزی در قلبم میسوزد و تیر میکشد.
آه... داشتم چه میکردم؟ میخواستم که سیلیاش زنم؟ آه... چگونه انقدر سهل عقبکشیده بودم. مگر فراموش کرده بودم که او نادان است. و درگیر شاه و درباریانی که تمام اراده او را به تسخیر کثافت خود درآورده اند...
اما... اما چه میشود که او بیهوا به من یکسیلی میزند. آنهم برای آنکه برایش حرف از خورشید زدم؟ سزای آنکه برای آن آدمیان، حرف از خورشید و نور بزنی سیلیست؟
در همین حین، دست چپش را به سرعت بالا میآورد. از فاصلهای که دستش را محکوم به آن کرده و همچنین چشمهای خشمگین و خونآلودش، مبرهن است که میخواهد سیلی محکمتری بزند. هنوز دست چپش را به سوی صورتم روانه نکرده که دستش را در بین دیاکسیدکربنهای جاری در هوا میگیرم و او را به آغوش خود میکشم و فشار میدهم. و کنون بدن لرزان اوست که در آغوشم هقهق میکند و میگرید و پیراهن آغشتهشده به خاکم را به اشکهایی که از چشمهایش جاری میشود معطر میکند.
و به گمانم تنها خدا میداند که پس از چند سال است که دوباره اشک از چشمهایش جاری میشود.
روزمرگی با زرافهها 🦒
کاوه - شترق. با چشمهایی غضبآگین به آن مرد سروپاخمیده سیهچرده که لباسهایش از پارگیهای متعددی پر شده بود، خیره میگردم. چطور میتواند انقدر وقیح و بزدل باشد؟ مشتم را گره میسازم و آن را به بالا میکشم. دندانهایم را به هم فشار میدهم. رگهای سرم از درد…
رضایی که صحنه مینویسه:
چقدر متفاوت بود😔😔 کجکاو شدم راجب داستانت!
چقدر متفاوت بود😔😔 کجکاو شدم راجب داستانت!
شما که کاوه نمیدی بخونیم💔
❤🔥2