راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
آخرین سنگ سرد را که بر مقبره گذاشت، نفسی از هوای مرطوب و خنک جنگل گرفت. رایحهی خاک و برگ همراه با بوی زنندهی جنگ و خون در بینیاش پیچید. خون... رنگ سرخی که بر انبوه سنگهای خاکستری به چشم میخورد و ردی از خود بر خاک و چمن اطراف هم بجا گذاشته بود. ردی از…
واژگان بر زبانش سنگینی میکردند و بغض صدایش را میلرزاند.
دستهای بزرگش که دستکشی آغشته به سرخی پوشیده بودند، مشت شدند و عضلات در زیر زره، منقبض. آن بدن ورزیده که جامهی رزم سنگین را سالیان سال به تن کرد بود، هیچگاه به لرزش نیفتاد. نه با دیدن درخشش تیغ دشمن، نه زمانی که توفان سهمگین در میدان غوغا میکرد و نه حتی آنگاه که خبر شکست در اولین پیکار لشکر را به او دادند.
اما آن روز...
آن لحظه که در میان گرد و غبار میدان و آشوب تنهای زره پوش، نگاهش بر صورت گندمی و چشمان سبز زمردینی افتاد که گیسوان موج دار کوتاه مدام بر آن سایه میافکندند. آن لحظه بود که چشمهای سرخش لرزید. قلبش تپشی را جا انداخت و شمشیر بر دستان نیرومندش، سنگین شد. مرد جوان و آشنا، چنان با تیغی در دست میرقصید، گویی آنجا نوشخانهی کوچک روستایشان بود، نه میدان مبارزه. گویی نعرهی مردان و صدای برخورد تیغه و گرز به یکدیگر، آهنگ ساز و کرنا بود. آهنگی کوبنده که پاهای سبک و کشیدهی جوان را به پرواز بر زمین خاکی وا میداشت. گذشته در یک آن، مرد زره پوش را عقب کشید. دوست قدیمیاش، همبازی کودکیاش در روستا، آنجا چه میکرد؟
فرماندهی زره پوش تعلل کرد، چرا که نه توان تکان دادن شمشیرش را مقابل آن آشنای دور داشت و نه توان پا گذاشتن بر غرورش برای حفاظت از یک شورشی. اما تعللش مساوی شد با پایانی ابدی. چرا که به سرعت پلک زدنی، تیری از ناکجا راهش را بر سینهی نیمه برهنهی مرد جوان یافت. تیغهی تیز پوستش را شکافت و بر قلب درخشان و سبزش نشست.
در یک آن، چشمان سبز در نگاه سرخ گره خورد و لبهای مرد جوان برای کشیدن لبخندی غم زده و سرخ بر صورت آفتاب سوختهاش، کش آمدند. بدن باریک و نسبتا ورزیدهاش به آهستگی سقوط یک پر، بر خاک گرم میدان افتاد و آن موقع بود که چکمههای آهنین فرمانده بالاخره تکانی خورد. ندانست که چه زمان شیپور پایان جنگ دمیده شد و فریاد پیروزی مردانش میدان خونین را پر کرد. ندانست که چطور جسم خالی از روح را بر دستانش بلند کرد و با گامهایی سنگین از کشتارگاه دور شد.
اما زمانی که خود را در احاطهی درختانی بلند بالا و دشتی از گلهای سفید یافت، دانست که مکانی لایق خاکسپاری دوست قدیمیاش یافته.
خوب میدانست که جسد شورشیان را دفن نخواهد کرد و آنها را سوار بر یکدیگر خواهند سوزاند. با این حال، بار این قانون شکنی و مجازات آینده را به جان خرید.
حالا در مقابل انبوه سنگهایی سرد و خاکستری ایستاده بود که جسمی پر شور و زندگی در زیرش خفته بود. کم کم آفتاب راه خود را از میان شاخ و برگها یافت تا باریکه نورهایی را بر مقبره جاری سازد. گویی روح را از زیر سنگها فرا میخواند تا برای زندگی ابدی به سرزمین خورشید رهسپار شود.
لبهای فرمانده با تصور چنین چیزی، تکانی خورد و بغض فکش را لرزاند. به یاد میآورد که پسرک تا چه اندازه شیفتهی آفتاب و تابستان بود. فصلی که کشاورزان را به شکایت میکشاند و مردم شهر را به درون خانههای بادگیر دارشان. ولیکن او میگفت:
-گرمای خورشید به از سرمایی که مرگ و دلسردی را به جان آدمی میاندازد.
چه بسا خودش هم همانند خورشید، گرم خو و گرم دل بود و با لبخندی پررنگ و درخشان، قلبها را به لرزه میانداخت.
لبخندی که مرد مبارز، دیگر هرگز فرصت دیدنش را پیدا نمیکرد.
بر زانوهایش افتاد و صدایی مانند درهم شکستن شیشه از زره تنش برخواست. دستش بر سنگها مشت شد و درمیان بغض و درد گلویش لب زد:
-مرا ببخش خورشید...این دوست بیوفایت را ببخش.
غم بر صدایش خدشه انداخته بود و عضلات صورتش از درد و اندوه یخ زدند. همچنان تاری نگاهش را کنار میزد، مبادا اشکی شور بر گونههایش جاری شود و رد خون را بشوید.
همان طور که پدرش همیشه میگفت:
-مرد نباید بگرید، وگرنه مردانگی او را به سخره خواهند گرفت.
ولیکن خورشید، مخالف آنچه بود که تمام مردم به آن مقید بودند. پسرک با آن لحن صمیمیانه لب میزد:
-و مگر اشک گناهست که همه مردان از آن واهمه دارند؟ آیا داشتن دل برای مردان ننگ است؟
آهی از دل فرمانده بر خواست و سر بالا گرفت تا بر درخشش ستاره مانند نور در میان برگ درختان، نگاهی بیندازد. اما همان لحظه بادی وزید، نور گرمی بر صورت یخ زده و موهای یکدست سفید مرد زال تابید. گویی آفتاب و نسیم صورت زخم خوردهاش را که قطرات خون بر آن افتاده بود، نوازش میکردند. گویی خورشید به نرمی نوازشش میکرد.
همزمان، دستهای از قاصدکها به هوا برخواستند. شاخههای ریز و سفید، مانند پریهای کوچک در هوا چرخی زدند، سوار بر نسیم در جنگل پیچیدند و رقصیدند. گویی خورشید بود که آزادانه و با روحی شاد میرقصید.
دستهای بزرگش که دستکشی آغشته به سرخی پوشیده بودند، مشت شدند و عضلات در زیر زره، منقبض. آن بدن ورزیده که جامهی رزم سنگین را سالیان سال به تن کرد بود، هیچگاه به لرزش نیفتاد. نه با دیدن درخشش تیغ دشمن، نه زمانی که توفان سهمگین در میدان غوغا میکرد و نه حتی آنگاه که خبر شکست در اولین پیکار لشکر را به او دادند.
اما آن روز...
آن لحظه که در میان گرد و غبار میدان و آشوب تنهای زره پوش، نگاهش بر صورت گندمی و چشمان سبز زمردینی افتاد که گیسوان موج دار کوتاه مدام بر آن سایه میافکندند. آن لحظه بود که چشمهای سرخش لرزید. قلبش تپشی را جا انداخت و شمشیر بر دستان نیرومندش، سنگین شد. مرد جوان و آشنا، چنان با تیغی در دست میرقصید، گویی آنجا نوشخانهی کوچک روستایشان بود، نه میدان مبارزه. گویی نعرهی مردان و صدای برخورد تیغه و گرز به یکدیگر، آهنگ ساز و کرنا بود. آهنگی کوبنده که پاهای سبک و کشیدهی جوان را به پرواز بر زمین خاکی وا میداشت. گذشته در یک آن، مرد زره پوش را عقب کشید. دوست قدیمیاش، همبازی کودکیاش در روستا، آنجا چه میکرد؟
فرماندهی زره پوش تعلل کرد، چرا که نه توان تکان دادن شمشیرش را مقابل آن آشنای دور داشت و نه توان پا گذاشتن بر غرورش برای حفاظت از یک شورشی. اما تعللش مساوی شد با پایانی ابدی. چرا که به سرعت پلک زدنی، تیری از ناکجا راهش را بر سینهی نیمه برهنهی مرد جوان یافت. تیغهی تیز پوستش را شکافت و بر قلب درخشان و سبزش نشست.
در یک آن، چشمان سبز در نگاه سرخ گره خورد و لبهای مرد جوان برای کشیدن لبخندی غم زده و سرخ بر صورت آفتاب سوختهاش، کش آمدند. بدن باریک و نسبتا ورزیدهاش به آهستگی سقوط یک پر، بر خاک گرم میدان افتاد و آن موقع بود که چکمههای آهنین فرمانده بالاخره تکانی خورد. ندانست که چه زمان شیپور پایان جنگ دمیده شد و فریاد پیروزی مردانش میدان خونین را پر کرد. ندانست که چطور جسم خالی از روح را بر دستانش بلند کرد و با گامهایی سنگین از کشتارگاه دور شد.
اما زمانی که خود را در احاطهی درختانی بلند بالا و دشتی از گلهای سفید یافت، دانست که مکانی لایق خاکسپاری دوست قدیمیاش یافته.
خوب میدانست که جسد شورشیان را دفن نخواهد کرد و آنها را سوار بر یکدیگر خواهند سوزاند. با این حال، بار این قانون شکنی و مجازات آینده را به جان خرید.
حالا در مقابل انبوه سنگهایی سرد و خاکستری ایستاده بود که جسمی پر شور و زندگی در زیرش خفته بود. کم کم آفتاب راه خود را از میان شاخ و برگها یافت تا باریکه نورهایی را بر مقبره جاری سازد. گویی روح را از زیر سنگها فرا میخواند تا برای زندگی ابدی به سرزمین خورشید رهسپار شود.
لبهای فرمانده با تصور چنین چیزی، تکانی خورد و بغض فکش را لرزاند. به یاد میآورد که پسرک تا چه اندازه شیفتهی آفتاب و تابستان بود. فصلی که کشاورزان را به شکایت میکشاند و مردم شهر را به درون خانههای بادگیر دارشان. ولیکن او میگفت:
-گرمای خورشید به از سرمایی که مرگ و دلسردی را به جان آدمی میاندازد.
چه بسا خودش هم همانند خورشید، گرم خو و گرم دل بود و با لبخندی پررنگ و درخشان، قلبها را به لرزه میانداخت.
لبخندی که مرد مبارز، دیگر هرگز فرصت دیدنش را پیدا نمیکرد.
بر زانوهایش افتاد و صدایی مانند درهم شکستن شیشه از زره تنش برخواست. دستش بر سنگها مشت شد و درمیان بغض و درد گلویش لب زد:
-مرا ببخش خورشید...این دوست بیوفایت را ببخش.
غم بر صدایش خدشه انداخته بود و عضلات صورتش از درد و اندوه یخ زدند. همچنان تاری نگاهش را کنار میزد، مبادا اشکی شور بر گونههایش جاری شود و رد خون را بشوید.
همان طور که پدرش همیشه میگفت:
-مرد نباید بگرید، وگرنه مردانگی او را به سخره خواهند گرفت.
ولیکن خورشید، مخالف آنچه بود که تمام مردم به آن مقید بودند. پسرک با آن لحن صمیمیانه لب میزد:
-و مگر اشک گناهست که همه مردان از آن واهمه دارند؟ آیا داشتن دل برای مردان ننگ است؟
آهی از دل فرمانده بر خواست و سر بالا گرفت تا بر درخشش ستاره مانند نور در میان برگ درختان، نگاهی بیندازد. اما همان لحظه بادی وزید، نور گرمی بر صورت یخ زده و موهای یکدست سفید مرد زال تابید. گویی آفتاب و نسیم صورت زخم خوردهاش را که قطرات خون بر آن افتاده بود، نوازش میکردند. گویی خورشید به نرمی نوازشش میکرد.
همزمان، دستهای از قاصدکها به هوا برخواستند. شاخههای ریز و سفید، مانند پریهای کوچک در هوا چرخی زدند، سوار بر نسیم در جنگل پیچیدند و رقصیدند. گویی خورشید بود که آزادانه و با روحی شاد میرقصید.
🕊2
اشک بیمهابا از گوشهی چشم مرد گریخت تا بر گونهاش جاری شود. آواز زنجرهها به نغمهی بلبل و گنجشکان پیوست و مرد برای لحظهای احساس کرد که از دور، آوای شادمانی و خندههایی را میشنود. گویی خورشید بود که دوباره میخندید.
لبهایش این بار برای لبخند محوی کش آمدند.
درشتترین گل سفیدی را که در نزدیکیاش بود را از زمین چید و بر مقبرهی سنگی گذاشت.
زیر لب زمزمه کرد:
-شاید در زندگی دیگر...
لبهایش این بار برای لبخند محوی کش آمدند.
درشتترین گل سفیدی را که در نزدیکیاش بود را از زمین چید و بر مقبرهی سنگی گذاشت.
زیر لب زمزمه کرد:
-شاید در زندگی دیگر...
🕊2
خب
امروز نقد جلد اول دو مجموعهی معروف و ترند رو داریم.
1. The cruel prince
2. Shatter me
نقدهام کوبندهاند اما هیچ توهینی به اثر و خواننده نکردم(با کسی دشمنی ندارم به خدا)
و اینکه هر کسی سلیقهی خودش رو داره و نقد من صرفا درباره قلم نویسنده و عناصر نویسندگی هست که به کار برده.
امروز نقد جلد اول دو مجموعهی معروف و ترند رو داریم.
1. The cruel prince
2. Shatter me
نقدهام کوبندهاند اما هیچ توهینی به اثر و خواننده نکردم(با کسی دشمنی ندارم به خدا)
و اینکه هر کسی سلیقهی خودش رو داره و نقد من صرفا درباره قلم نویسنده و عناصر نویسندگی هست که به کار برده.
نظر شخصیم هم یکمی دخیله چون ویسها مال تابستون پارسال هستن.
💘3🍓1
‧․📖៹ ࣪ ุ๋➛ The Cruel Prince
• Author: Holly Black
• Genres: Fantasy, Young adult.
• Pages: 370
• Originally published: 2018
⭐️⭐️⭐️☆☆
#Booktalk
💘3🍓1
Jude: If I can not be better than them, i will become so much worse.
💘2
راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
Photo
📄:;━━ "Jude" Taryn says.
"Oh, go already" Cardan tells her, waving her off with one hand.
"Stop boring us both."
"Oh, go already" Cardan tells her, waving her off with one hand.
"Stop boring us both."
🍓2
📄:;━━Dain: Do not reveal your skill with a blade. Do not reveal your mastery over glamour. Do not reveal all that you can do. Show your power by appearing powerless.
‧․📖៹ ࣪ ุ๋➛ The Cruel Prince
💘2
🧚🏻 نقد و تحلیل کتاب The cruel prince (جلد اول)
کتاب The cruel prince از مجموعهی The folk of air به قلم هالی بلک، یکی از مشهورترین کتاب های ژانر فانتزی هست.
بیشترین تبلیغی که برای این کتاب میشه، راجب شخصیت اصلی (جود) و شاهزادهی پریهای (کاردن) هست. تا حدی که این کتاب در معرفیهاش، بیشتر عاشقانه به نظر میاد و برخی خوانندهها ممکنه با خوندن این جلد، ناامید بشن.
برای همین لازم میبینم تا قبل از هر چیزی بگم که:
تمرکز اصلی داستان بر سیاست دربار پریها، رقابت برای قدرت، دسیسههای سیاسی و تلاش جود برای بقا و پیشرفت در جامعهای هست که انسانها بیشتر حکم برده رو دارن.
● از نظر شخصیم، خوندن این کتاب برام سرگرم کننده و جالب بود، چون حداقل هالی در جلد اول تونست هیجان خوبی رو حفظ کنه.
گرچه باگهای زیادی داشت که برام قابل چشم پوشی نبود.
● از نقاط قوت برجستهی این کتاب، جهانسازی قوی و پر جزییاتی بود که هالی در پرداختش واقعا با حوصله و دقیق عمل کرد.
اما نقاط ضعف کتاب:
📌شخصیت پردازیها پر از تناقض و به شدت ضعیف بودن. بخصوص شخصیت اصلی و شخصیتهای مکمل پر از باگ بودن و هیچ منطق و ثبات شخصیتی، رفتاری و روانی نداشتن(کم کم شک کرده بودم که کرکترا اختلال روانی دارن.)
فقط یک کرکتر در کتاب اول قابل درک بود و شخصیت پردازی منطقی داشت که اون هم مدوک بود
📌روند یجاهایی کند و پرت میشد که ربطی به پردازش صحنه یا حتی مقدمه چینی برای اتفاقات هم نداشت. صرفا اتفاقاتی میافتاد که بعدا بهش پرداخته نمیشد و خیلی از سوالات تا پایان کتاب بیجواب موندن که من فکر میکردم از زرنگی نویسندهست، اما وقتی از بقیهی کسایی که مجموعه رو کامل خوندن پرسیدم، گفتن اصلا جوابی به اون سوالات داده نشده.
● در کل این جلد( از نظر من) نسبت به جلدهای بعدیش خیلی قویتر عمل کرده و حتی باگهای کمتری داره.
با این حال، خوندنش برای سرگرمی، برای خوانندهای که تحلیلگر و حساس نیست، میتونه تجربهی بامزه و جالبی باشه.
کتاب The cruel prince از مجموعهی The folk of air به قلم هالی بلک، یکی از مشهورترین کتاب های ژانر فانتزی هست.
بیشترین تبلیغی که برای این کتاب میشه، راجب شخصیت اصلی (جود) و شاهزادهی پریهای (کاردن) هست. تا حدی که این کتاب در معرفیهاش، بیشتر عاشقانه به نظر میاد و برخی خوانندهها ممکنه با خوندن این جلد، ناامید بشن.
البته به من هشدارهای لازم داده شده بود و مشکلی با این قضیه نداشتم.
برای همین لازم میبینم تا قبل از هر چیزی بگم که:
تمرکز اصلی داستان بر سیاست دربار پریها، رقابت برای قدرت، دسیسههای سیاسی و تلاش جود برای بقا و پیشرفت در جامعهای هست که انسانها بیشتر حکم برده رو دارن.
● از نظر شخصیم، خوندن این کتاب برام سرگرم کننده و جالب بود، چون حداقل هالی در جلد اول تونست هیجان خوبی رو حفظ کنه.
گرچه باگهای زیادی داشت که برام قابل چشم پوشی نبود.
● از نقاط قوت برجستهی این کتاب، جهانسازی قوی و پر جزییاتی بود که هالی در پرداختش واقعا با حوصله و دقیق عمل کرد.
(به شخصع ترجیح میدم خلاقیت ببینم تا ریتلینگ افسانههارو، ولی مسلما ایرادی حساب نمیشه.)
اما نقاط ضعف کتاب:
📌شخصیت پردازیها پر از تناقض و به شدت ضعیف بودن. بخصوص شخصیت اصلی و شخصیتهای مکمل پر از باگ بودن و هیچ منطق و ثبات شخصیتی، رفتاری و روانی نداشتن(کم کم شک کرده بودم که کرکترا اختلال روانی دارن.)
فقط یک کرکتر در کتاب اول قابل درک بود و شخصیت پردازی منطقی داشت که اون هم مدوک بود
(کرکتر مورد علاقم. اما تحلیلم ربطی به علاقهام نداره. توی ویسها توضیح میدم که چرا چنین برداشتی دارم.)
📌روند یجاهایی کند و پرت میشد که ربطی به پردازش صحنه یا حتی مقدمه چینی برای اتفاقات هم نداشت. صرفا اتفاقاتی میافتاد که بعدا بهش پرداخته نمیشد و خیلی از سوالات تا پایان کتاب بیجواب موندن که من فکر میکردم از زرنگی نویسندهست، اما وقتی از بقیهی کسایی که مجموعه رو کامل خوندن پرسیدم، گفتن اصلا جوابی به اون سوالات داده نشده.
● در کل این جلد( از نظر من) نسبت به جلدهای بعدیش خیلی قویتر عمل کرده و حتی باگهای کمتری داره.
توی ویسها به تحلیل بقیهی ایرادات نویسنده پرداختم
با این حال، خوندنش برای سرگرمی، برای خوانندهای که تحلیلگر و حساس نیست، میتونه تجربهی بامزه و جالبی باشه.
💘3