راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
Photo
این صحبت واقعا قشنگ و عمیق بود:)
"چون تمام این مدت فقط بدیهات رو بهت گفتن. و این تمام چیزیه که باورش داری. همهی انسانها یه تعادلی از خوبی و بدی رو درونشون دارن. حتی تو! الخصوص تو!"
🕊4🍓2
و از این قضیه هم خوشم اومد که کرکتر دختر، لاغر و مدل نیست مثل بقیهی شخصیتهای دختر کتابای ترند.
توی این کتاب حتی راجب Body shame هم صحبت شده:)))
توی این کتاب حتی راجب Body shame هم صحبت شده:)))
🍓6
راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
‧․📖៹ ࣪ ุ๋➛ Electric Idol • Author: Katee Robert • Genres: Romance, Fantasy, Dark Mythology •Pages: 384 • Originally published: January 18, 2022 ⭐️⭐️⭐️⭐️☆ #Booktalk
📸 نظر شخصیم راجب کتاب Electric Idol
جلد دوم مجموعهی Dark Olympus، به قلم کیتی رابرت که یک کتاب دارک رمنس به حساب میاد، نشون داد که محتوای قابل تاملی داره.
نکاتی که نظرم رو جلب کرد:
❗️هشدار برای کسایی که میخوان این کتاب رو بخونن❗️
جلد دوم مجموعهی Dark Olympus، به قلم کیتی رابرت که یک کتاب دارک رمنس به حساب میاد، نشون داد که محتوای قابل تاملی داره.
نکاتی که نظرم رو جلب کرد:
● روند آروم و منطقی که برای ایجاد احساس بین کرکترهای اصلی پیش رفت و یک رابطهی رمانتیک باور پذیر رو نشون داد. (هرچند کلیشهی رمنسی خودش رو هم داشت.)
● کیتی در این کتابش به موضوعاتی مثل سوء استفاده عاطفی والدین، فشار استانداردهای زیبایی و تصویر بدن، سیاست و فساد قدرت، خودانگاره منفی، چرخهی خشونت، نقشهای اجتماعی تحمیلی، حق انتخاب زنان و ترس از آسیب پذیر بودن پرداخته و به نظرم این کتاب نه به طور کاملا سالم، اما تا حدی در روند خودش، "شفا یافتن از شرم" رو به تصویر کشیده.
● قهرمان زن منفعل نیست و مرد داستان هم بدرفتاری نمیکنه، اما آسیبهاشو در رفتارهاش نشون میده.
●این کتاب یک شاهکار خفن نیست، اما به عنوان یک کتاب سرگرم کننده هم کشش و جذبه ی کافی داره، هم بیمحتوا نیست و به موضوعات اجتماعی و انسانی مهم میپردازه.
❗️هشدار برای کسایی که میخوان این کتاب رو بخونن❗️
این کتاب هر چی نباشه، دارک رمنس هست. پس انتظار صحنههای اسمات رو داشته باشین.
🍓5
راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
Voice message
این ویس مال پارساله
و نکتهای که باید بگم اینه که با نظری که اون موقع راجب "ناتوانی نویسندهها در برقراری تعادل بین ماجرای عاشقانه و دیگر روندهای جاری در پلات داستان" گفتم، موافق نیستم.
چه بسا این مدت رمنتزی و عاشقانههایی رو خوندم که نتونستن کمستری لازم و روند منطقی احساسی رو ایجاد کنن.
پس این برمیگرده به مهارت و دقت نویسنده، نه سخت بودن این موضوع.
(این کتاب رو اون موقع تموم کرده بودم و این ویس، ضعیفترین نقدمه...)
و نکتهای که باید بگم اینه که با نظری که اون موقع راجب "ناتوانی نویسندهها در برقراری تعادل بین ماجرای عاشقانه و دیگر روندهای جاری در پلات داستان" گفتم، موافق نیستم.
چه بسا این مدت رمنتزی و عاشقانههایی رو خوندم که نتونستن کمستری لازم و روند منطقی احساسی رو ایجاد کنن.
پس این برمیگرده به مهارت و دقت نویسنده، نه سخت بودن این موضوع.
🍓5
آخرین سنگ سرد را که بر مقبره گذاشت، نفسی از هوای مرطوب و خنک جنگل گرفت. رایحهی خاک و برگ همراه با بوی زنندهی جنگ و خون در بینیاش پیچید.
خون...
رنگ سرخی که بر انبوه سنگهای خاکستری به چشم میخورد و ردی از خود بر خاک و چمن اطراف هم بجا گذاشته بود. ردی از مرگ، خشونت و پیکار که زره نقرهای مرد را رنگین کرده بود.
قدمی به عقب برداشت و صدای دلنگ دلنگی بلند شد از برخورد قسمتهای مختلف زرهاش به یکدیگر. صدایی سخت و خراشیده که در میان چهچهه بلبل و زوزهی نرم باد گم شد. شاید پوشش تنش مانند سنگ سفت و محکم بود اما در درونش، قلبی بیتاب و غمزده میتپید. تپشی که بر سنگینی گلو و شانههایش میافزود.
دهان خشکش باز شد و از میان لبهای رنگ پریدهی باریکش، کلمات جاری شدند:
-چه حاصل که من زنده باشم و تو بر خاک سرد، خفته.
خون...
رنگ سرخی که بر انبوه سنگهای خاکستری به چشم میخورد و ردی از خود بر خاک و چمن اطراف هم بجا گذاشته بود. ردی از مرگ، خشونت و پیکار که زره نقرهای مرد را رنگین کرده بود.
قدمی به عقب برداشت و صدای دلنگ دلنگی بلند شد از برخورد قسمتهای مختلف زرهاش به یکدیگر. صدایی سخت و خراشیده که در میان چهچهه بلبل و زوزهی نرم باد گم شد. شاید پوشش تنش مانند سنگ سفت و محکم بود اما در درونش، قلبی بیتاب و غمزده میتپید. تپشی که بر سنگینی گلو و شانههایش میافزود.
دهان خشکش باز شد و از میان لبهای رنگ پریدهی باریکش، کلمات جاری شدند:
-چه حاصل که من زنده باشم و تو بر خاک سرد، خفته.
🕊2
راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
آخرین سنگ سرد را که بر مقبره گذاشت، نفسی از هوای مرطوب و خنک جنگل گرفت. رایحهی خاک و برگ همراه با بوی زنندهی جنگ و خون در بینیاش پیچید. خون... رنگ سرخی که بر انبوه سنگهای خاکستری به چشم میخورد و ردی از خود بر خاک و چمن اطراف هم بجا گذاشته بود. ردی از…
واژگان بر زبانش سنگینی میکردند و بغض صدایش را میلرزاند.
دستهای بزرگش که دستکشی آغشته به سرخی پوشیده بودند، مشت شدند و عضلات در زیر زره، منقبض. آن بدن ورزیده که جامهی رزم سنگین را سالیان سال به تن کرد بود، هیچگاه به لرزش نیفتاد. نه با دیدن درخشش تیغ دشمن، نه زمانی که توفان سهمگین در میدان غوغا میکرد و نه حتی آنگاه که خبر شکست در اولین پیکار لشکر را به او دادند.
اما آن روز...
آن لحظه که در میان گرد و غبار میدان و آشوب تنهای زره پوش، نگاهش بر صورت گندمی و چشمان سبز زمردینی افتاد که گیسوان موج دار کوتاه مدام بر آن سایه میافکندند. آن لحظه بود که چشمهای سرخش لرزید. قلبش تپشی را جا انداخت و شمشیر بر دستان نیرومندش، سنگین شد. مرد جوان و آشنا، چنان با تیغی در دست میرقصید، گویی آنجا نوشخانهی کوچک روستایشان بود، نه میدان مبارزه. گویی نعرهی مردان و صدای برخورد تیغه و گرز به یکدیگر، آهنگ ساز و کرنا بود. آهنگی کوبنده که پاهای سبک و کشیدهی جوان را به پرواز بر زمین خاکی وا میداشت. گذشته در یک آن، مرد زره پوش را عقب کشید. دوست قدیمیاش، همبازی کودکیاش در روستا، آنجا چه میکرد؟
فرماندهی زره پوش تعلل کرد، چرا که نه توان تکان دادن شمشیرش را مقابل آن آشنای دور داشت و نه توان پا گذاشتن بر غرورش برای حفاظت از یک شورشی. اما تعللش مساوی شد با پایانی ابدی. چرا که به سرعت پلک زدنی، تیری از ناکجا راهش را بر سینهی نیمه برهنهی مرد جوان یافت. تیغهی تیز پوستش را شکافت و بر قلب درخشان و سبزش نشست.
در یک آن، چشمان سبز در نگاه سرخ گره خورد و لبهای مرد جوان برای کشیدن لبخندی غم زده و سرخ بر صورت آفتاب سوختهاش، کش آمدند. بدن باریک و نسبتا ورزیدهاش به آهستگی سقوط یک پر، بر خاک گرم میدان افتاد و آن موقع بود که چکمههای آهنین فرمانده بالاخره تکانی خورد. ندانست که چه زمان شیپور پایان جنگ دمیده شد و فریاد پیروزی مردانش میدان خونین را پر کرد. ندانست که چطور جسم خالی از روح را بر دستانش بلند کرد و با گامهایی سنگین از کشتارگاه دور شد.
اما زمانی که خود را در احاطهی درختانی بلند بالا و دشتی از گلهای سفید یافت، دانست که مکانی لایق خاکسپاری دوست قدیمیاش یافته.
خوب میدانست که جسد شورشیان را دفن نخواهد کرد و آنها را سوار بر یکدیگر خواهند سوزاند. با این حال، بار این قانون شکنی و مجازات آینده را به جان خرید.
حالا در مقابل انبوه سنگهایی سرد و خاکستری ایستاده بود که جسمی پر شور و زندگی در زیرش خفته بود. کم کم آفتاب راه خود را از میان شاخ و برگها یافت تا باریکه نورهایی را بر مقبره جاری سازد. گویی روح را از زیر سنگها فرا میخواند تا برای زندگی ابدی به سرزمین خورشید رهسپار شود.
لبهای فرمانده با تصور چنین چیزی، تکانی خورد و بغض فکش را لرزاند. به یاد میآورد که پسرک تا چه اندازه شیفتهی آفتاب و تابستان بود. فصلی که کشاورزان را به شکایت میکشاند و مردم شهر را به درون خانههای بادگیر دارشان. ولیکن او میگفت:
-گرمای خورشید به از سرمایی که مرگ و دلسردی را به جان آدمی میاندازد.
چه بسا خودش هم همانند خورشید، گرم خو و گرم دل بود و با لبخندی پررنگ و درخشان، قلبها را به لرزه میانداخت.
لبخندی که مرد مبارز، دیگر هرگز فرصت دیدنش را پیدا نمیکرد.
بر زانوهایش افتاد و صدایی مانند درهم شکستن شیشه از زره تنش برخواست. دستش بر سنگها مشت شد و درمیان بغض و درد گلویش لب زد:
-مرا ببخش خورشید...این دوست بیوفایت را ببخش.
غم بر صدایش خدشه انداخته بود و عضلات صورتش از درد و اندوه یخ زدند. همچنان تاری نگاهش را کنار میزد، مبادا اشکی شور بر گونههایش جاری شود و رد خون را بشوید.
همان طور که پدرش همیشه میگفت:
-مرد نباید بگرید، وگرنه مردانگی او را به سخره خواهند گرفت.
ولیکن خورشید، مخالف آنچه بود که تمام مردم به آن مقید بودند. پسرک با آن لحن صمیمیانه لب میزد:
-و مگر اشک گناهست که همه مردان از آن واهمه دارند؟ آیا داشتن دل برای مردان ننگ است؟
آهی از دل فرمانده بر خواست و سر بالا گرفت تا بر درخشش ستاره مانند نور در میان برگ درختان، نگاهی بیندازد. اما همان لحظه بادی وزید، نور گرمی بر صورت یخ زده و موهای یکدست سفید مرد زال تابید. گویی آفتاب و نسیم صورت زخم خوردهاش را که قطرات خون بر آن افتاده بود، نوازش میکردند. گویی خورشید به نرمی نوازشش میکرد.
همزمان، دستهای از قاصدکها به هوا برخواستند. شاخههای ریز و سفید، مانند پریهای کوچک در هوا چرخی زدند، سوار بر نسیم در جنگل پیچیدند و رقصیدند. گویی خورشید بود که آزادانه و با روحی شاد میرقصید.
دستهای بزرگش که دستکشی آغشته به سرخی پوشیده بودند، مشت شدند و عضلات در زیر زره، منقبض. آن بدن ورزیده که جامهی رزم سنگین را سالیان سال به تن کرد بود، هیچگاه به لرزش نیفتاد. نه با دیدن درخشش تیغ دشمن، نه زمانی که توفان سهمگین در میدان غوغا میکرد و نه حتی آنگاه که خبر شکست در اولین پیکار لشکر را به او دادند.
اما آن روز...
آن لحظه که در میان گرد و غبار میدان و آشوب تنهای زره پوش، نگاهش بر صورت گندمی و چشمان سبز زمردینی افتاد که گیسوان موج دار کوتاه مدام بر آن سایه میافکندند. آن لحظه بود که چشمهای سرخش لرزید. قلبش تپشی را جا انداخت و شمشیر بر دستان نیرومندش، سنگین شد. مرد جوان و آشنا، چنان با تیغی در دست میرقصید، گویی آنجا نوشخانهی کوچک روستایشان بود، نه میدان مبارزه. گویی نعرهی مردان و صدای برخورد تیغه و گرز به یکدیگر، آهنگ ساز و کرنا بود. آهنگی کوبنده که پاهای سبک و کشیدهی جوان را به پرواز بر زمین خاکی وا میداشت. گذشته در یک آن، مرد زره پوش را عقب کشید. دوست قدیمیاش، همبازی کودکیاش در روستا، آنجا چه میکرد؟
فرماندهی زره پوش تعلل کرد، چرا که نه توان تکان دادن شمشیرش را مقابل آن آشنای دور داشت و نه توان پا گذاشتن بر غرورش برای حفاظت از یک شورشی. اما تعللش مساوی شد با پایانی ابدی. چرا که به سرعت پلک زدنی، تیری از ناکجا راهش را بر سینهی نیمه برهنهی مرد جوان یافت. تیغهی تیز پوستش را شکافت و بر قلب درخشان و سبزش نشست.
در یک آن، چشمان سبز در نگاه سرخ گره خورد و لبهای مرد جوان برای کشیدن لبخندی غم زده و سرخ بر صورت آفتاب سوختهاش، کش آمدند. بدن باریک و نسبتا ورزیدهاش به آهستگی سقوط یک پر، بر خاک گرم میدان افتاد و آن موقع بود که چکمههای آهنین فرمانده بالاخره تکانی خورد. ندانست که چه زمان شیپور پایان جنگ دمیده شد و فریاد پیروزی مردانش میدان خونین را پر کرد. ندانست که چطور جسم خالی از روح را بر دستانش بلند کرد و با گامهایی سنگین از کشتارگاه دور شد.
اما زمانی که خود را در احاطهی درختانی بلند بالا و دشتی از گلهای سفید یافت، دانست که مکانی لایق خاکسپاری دوست قدیمیاش یافته.
خوب میدانست که جسد شورشیان را دفن نخواهد کرد و آنها را سوار بر یکدیگر خواهند سوزاند. با این حال، بار این قانون شکنی و مجازات آینده را به جان خرید.
حالا در مقابل انبوه سنگهایی سرد و خاکستری ایستاده بود که جسمی پر شور و زندگی در زیرش خفته بود. کم کم آفتاب راه خود را از میان شاخ و برگها یافت تا باریکه نورهایی را بر مقبره جاری سازد. گویی روح را از زیر سنگها فرا میخواند تا برای زندگی ابدی به سرزمین خورشید رهسپار شود.
لبهای فرمانده با تصور چنین چیزی، تکانی خورد و بغض فکش را لرزاند. به یاد میآورد که پسرک تا چه اندازه شیفتهی آفتاب و تابستان بود. فصلی که کشاورزان را به شکایت میکشاند و مردم شهر را به درون خانههای بادگیر دارشان. ولیکن او میگفت:
-گرمای خورشید به از سرمایی که مرگ و دلسردی را به جان آدمی میاندازد.
چه بسا خودش هم همانند خورشید، گرم خو و گرم دل بود و با لبخندی پررنگ و درخشان، قلبها را به لرزه میانداخت.
لبخندی که مرد مبارز، دیگر هرگز فرصت دیدنش را پیدا نمیکرد.
بر زانوهایش افتاد و صدایی مانند درهم شکستن شیشه از زره تنش برخواست. دستش بر سنگها مشت شد و درمیان بغض و درد گلویش لب زد:
-مرا ببخش خورشید...این دوست بیوفایت را ببخش.
غم بر صدایش خدشه انداخته بود و عضلات صورتش از درد و اندوه یخ زدند. همچنان تاری نگاهش را کنار میزد، مبادا اشکی شور بر گونههایش جاری شود و رد خون را بشوید.
همان طور که پدرش همیشه میگفت:
-مرد نباید بگرید، وگرنه مردانگی او را به سخره خواهند گرفت.
ولیکن خورشید، مخالف آنچه بود که تمام مردم به آن مقید بودند. پسرک با آن لحن صمیمیانه لب میزد:
-و مگر اشک گناهست که همه مردان از آن واهمه دارند؟ آیا داشتن دل برای مردان ننگ است؟
آهی از دل فرمانده بر خواست و سر بالا گرفت تا بر درخشش ستاره مانند نور در میان برگ درختان، نگاهی بیندازد. اما همان لحظه بادی وزید، نور گرمی بر صورت یخ زده و موهای یکدست سفید مرد زال تابید. گویی آفتاب و نسیم صورت زخم خوردهاش را که قطرات خون بر آن افتاده بود، نوازش میکردند. گویی خورشید به نرمی نوازشش میکرد.
همزمان، دستهای از قاصدکها به هوا برخواستند. شاخههای ریز و سفید، مانند پریهای کوچک در هوا چرخی زدند، سوار بر نسیم در جنگل پیچیدند و رقصیدند. گویی خورشید بود که آزادانه و با روحی شاد میرقصید.
🕊2
اشک بیمهابا از گوشهی چشم مرد گریخت تا بر گونهاش جاری شود. آواز زنجرهها به نغمهی بلبل و گنجشکان پیوست و مرد برای لحظهای احساس کرد که از دور، آوای شادمانی و خندههایی را میشنود. گویی خورشید بود که دوباره میخندید.
لبهایش این بار برای لبخند محوی کش آمدند.
درشتترین گل سفیدی را که در نزدیکیاش بود را از زمین چید و بر مقبرهی سنگی گذاشت.
زیر لب زمزمه کرد:
-شاید در زندگی دیگر...
لبهایش این بار برای لبخند محوی کش آمدند.
درشتترین گل سفیدی را که در نزدیکیاش بود را از زمین چید و بر مقبرهی سنگی گذاشت.
زیر لب زمزمه کرد:
-شاید در زندگی دیگر...
🕊2
خب
امروز نقد جلد اول دو مجموعهی معروف و ترند رو داریم.
1. The cruel prince
2. Shatter me
نقدهام کوبندهاند اما هیچ توهینی به اثر و خواننده نکردم(با کسی دشمنی ندارم به خدا)
و اینکه هر کسی سلیقهی خودش رو داره و نقد من صرفا درباره قلم نویسنده و عناصر نویسندگی هست که به کار برده.
امروز نقد جلد اول دو مجموعهی معروف و ترند رو داریم.
1. The cruel prince
2. Shatter me
نقدهام کوبندهاند اما هیچ توهینی به اثر و خواننده نکردم(با کسی دشمنی ندارم به خدا)
و اینکه هر کسی سلیقهی خودش رو داره و نقد من صرفا درباره قلم نویسنده و عناصر نویسندگی هست که به کار برده.
نظر شخصیم هم یکمی دخیله چون ویسها مال تابستون پارسال هستن.
💘3🍓1
‧․📖៹ ࣪ ุ๋➛ The Cruel Prince
• Author: Holly Black
• Genres: Fantasy, Young adult.
• Pages: 370
• Originally published: 2018
⭐️⭐️⭐️☆☆
#Booktalk
💘3🍓1