جهانی که در آن زیست میکنم، عجیب است و درک آن مشکل. قوانینی که دارد، در عین منطقی بودن، غیر منطقیاند. گرچه باید پرسید که منطق را چگونه تعریف میکنند؟
"هرچه که از قلب دور باشد و ذهن آن را درست بپندارد."
افسوس، که تا چه اندازه به ذهن تاثیر پذیر و لغزندهیشان ایمان دارند. گویی ذهن را چیزی بیشتر از یک ضبط صوت میپندارند.
و بدتر از آن، این است که فراموش کردند که حقیقت را تنها در قلب میتوان جست و جو کرد.
آن هم قلبی آکنده از نیاز که مستعمرهی ذهن نباشد.
قلبی که ترس و هشدار را، "عشق" نپندارد.
جدا از برداشتهای نادرست، معنایی واژگون برای احساسات آغشته به درد و نیازشان، برگزیدهاند.
حسادت که راهنمای اهداف و معناست را، گناه میپندارند و با سرکوب شرم، خاموشش میدارند. یا اینکه با خشم و ولع، راهی اشتباه را برای دنبال کردن برمیانگیزند.
"هرچه که از قلب دور باشد و ذهن آن را درست بپندارد."
افسوس، که تا چه اندازه به ذهن تاثیر پذیر و لغزندهیشان ایمان دارند. گویی ذهن را چیزی بیشتر از یک ضبط صوت میپندارند.
و بدتر از آن، این است که فراموش کردند که حقیقت را تنها در قلب میتوان جست و جو کرد.
آن هم قلبی آکنده از نیاز که مستعمرهی ذهن نباشد.
قلبی که ترس و هشدار را، "عشق" نپندارد.
جدا از برداشتهای نادرست، معنایی واژگون برای احساسات آغشته به درد و نیازشان، برگزیدهاند.
حسادت که راهنمای اهداف و معناست را، گناه میپندارند و با سرکوب شرم، خاموشش میدارند. یا اینکه با خشم و ولع، راهی اشتباه را برای دنبال کردن برمیانگیزند.
🕊3
راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
جهانی که در آن زیست میکنم، عجیب است و درک آن مشکل. قوانینی که دارد، در عین منطقی بودن، غیر منطقیاند. گرچه باید پرسید که منطق را چگونه تعریف میکنند؟ "هرچه که از قلب دور باشد و ذهن آن را درست بپندارد." افسوس، که تا چه اندازه به ذهن تاثیر پذیر و لغزندهیشان…
میپندارند که اگر قلبشان برای کسی تپید، باید مسیر داستان و شعرهای "عاشقانه" را در پیش گیرند و خود را در دام درد و دوری بیندازند.
میگویم "عاشقانه"، اما تو بشنو "نیاز".
چرا که عشق هیچگاه آلوده نخواهد شد. هیچگاه زخم نخواهد زد و درد نخواهد آفرید.
چرا که درد تنها به بدن آدمی تعلق دارد و عشق نیروییست فراتر از جسم خاکی. عشق یکیست!
و قلب تپنده برای کسی، میتواند تنها به دنبال تسکین نیازی باشد که ذهن آن را میطلبد. نیازی که محبت و درد را همزمان طلب میکند و با تناقضی که ساخته، هشدار میدهد که از عشق دور باش!
شگفتا!
مگر از جهانی که عشق را درد میداند چه انتظار دیگری میتوان داشت؟
و شاید تکرار درد، میخواهد به آدمی بیاموزد که باید جوری دیگر نگریست.
باید احساس را دریافت، نه شخص را.
باید قلب را شنید و نه ذهن را.
باید در پی درمان خود بود و دریافت آگاهی.
و آدمی که خود را بدبخت میپندارد، از درسی که هستی در پی آموزش آن است، آگاه نمیشود.
مگر از مردمانی که چشمانشان منطقی و ذهنیست، انتظار دیگری میتوان داشت؟
در پس زیستن بر این زمین، به موجودی بیتاب بدل شدهام تا بتوانم تغییری را در نگاه های تیره وآلودهیشان ایجاد کنم. ولیکن، نمیدانستم که تیرگی، مسری ست...
میگویم "عاشقانه"، اما تو بشنو "نیاز".
چرا که عشق هیچگاه آلوده نخواهد شد. هیچگاه زخم نخواهد زد و درد نخواهد آفرید.
چرا که درد تنها به بدن آدمی تعلق دارد و عشق نیروییست فراتر از جسم خاکی. عشق یکیست!
و قلب تپنده برای کسی، میتواند تنها به دنبال تسکین نیازی باشد که ذهن آن را میطلبد. نیازی که محبت و درد را همزمان طلب میکند و با تناقضی که ساخته، هشدار میدهد که از عشق دور باش!
شگفتا!
مگر از جهانی که عشق را درد میداند چه انتظار دیگری میتوان داشت؟
و شاید تکرار درد، میخواهد به آدمی بیاموزد که باید جوری دیگر نگریست.
باید احساس را دریافت، نه شخص را.
باید قلب را شنید و نه ذهن را.
باید در پی درمان خود بود و دریافت آگاهی.
و آدمی که خود را بدبخت میپندارد، از درسی که هستی در پی آموزش آن است، آگاه نمیشود.
مگر از مردمانی که چشمانشان منطقی و ذهنیست، انتظار دیگری میتوان داشت؟
در پس زیستن بر این زمین، به موجودی بیتاب بدل شدهام تا بتوانم تغییری را در نگاه های تیره وآلودهیشان ایجاد کنم. ولیکن، نمیدانستم که تیرگی، مسری ست...
🕊3
این روزا خیلی کتاب نمیخونم.
چند هفتهست که سراغ دورههای نویسندگیم نرفتم.
حتی مدتیه که به ندرت مینویسم.
اما سخت مشغول فکر کردن و دوره کردنم.
نوشتههای قبلیم رو میخونم و فکر میکنم.
سعی میکنم خودم رو زیر سوال ببرم، کلماتم رو تحلیل کنم، شنیدهها و گفتههام رو مرور کنم.
اونچه که خلق کردم، اونچه که یاد گرفتم و در تلاشم برای ارائهاش، آیا واقعا کاربردی و درسته؟
آیا هدفی که در ذهن داشتم رو به ثمر میرسونه؟
آیا کافیه؟
آیا لازمه گستردهتر یا محدودتر بشه؟
چند هفتهست که سراغ دورههای نویسندگیم نرفتم.
حتی مدتیه که به ندرت مینویسم.
اما سخت مشغول فکر کردن و دوره کردنم.
نوشتههای قبلیم رو میخونم و فکر میکنم.
سعی میکنم خودم رو زیر سوال ببرم، کلماتم رو تحلیل کنم، شنیدهها و گفتههام رو مرور کنم.
اونچه که خلق کردم، اونچه که یاد گرفتم و در تلاشم برای ارائهاش، آیا واقعا کاربردی و درسته؟
آیا هدفی که در ذهن داشتم رو به ثمر میرسونه؟
آیا کافیه؟
آیا لازمه گستردهتر یا محدودتر بشه؟
❤🔥5
راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
این روزا خیلی کتاب نمیخونم. چند هفتهست که سراغ دورههای نویسندگیم نرفتم. حتی مدتیه که به ندرت مینویسم. اما سخت مشغول فکر کردن و دوره کردنم. نوشتههای قبلیم رو میخونم و فکر میکنم. سعی میکنم خودم رو زیر سوال ببرم، کلماتم رو تحلیل کنم، شنیدهها و گفتههام…
به نظرم گاهی خوبه که فقط متوقف شیم و به عقب نگاه کنیم.
مرور و تحلیل کنیم.
مرور و تحلیل کنیم.
🕊3
تا الان ۴۳ چپتر از درفت اول کتاب اصلیم رو نوشتم، اما تا الان به این فکر نکرده بودم که بخاطر راهی که اومدم، به خودم افتخار کنم.
🕊3
راوی سـرزمینـ𖤓خورشـید٫٫
تا الان ۴۳ چپتر از درفت اول کتاب اصلیم رو نوشتم، اما تا الان به این فکر نکرده بودم که بخاطر راهی که اومدم، به خودم افتخار کنم.
درسته که هنوز راه زیادی مونده تا به جایی برسم که بتونم کتابم رو تو دستم بگیرم.
ولی بازم لایق اینم که کمی تامل کنم در بین راه، تا فقط به خودم افتخار کنم.
ولی بازم لایق اینم که کمی تامل کنم در بین راه، تا فقط به خودم افتخار کنم.
🕊3
یادمون نره که به خودمون و راهی که اومدیم نگاهی بندازیم
و به خودمون افتخار کنیم🤍🧡✨
و به خودمون افتخار کنیم🤍🧡✨
🕊4
گاهی لازم نیست تا موفق بشیم یا حتی به نتیجهای برسیم تا لازم باشه به خودمون افتخار کنیم.
گاهی فقط تلاشمون کافیه!
گاهی فقط تلاشمون کافیه!
🕊3
Forwarded from °MƛƝƓƛƬƛ° (Luna)
خیلی افراد هستن که وقتی از دور به نویسندگی نگاه میکنن با خودشون میگن چقدر آسونه و چه بسا این حرف رو به نویسندههای زیادی میزنن.
اما هیچ مرحلهای از نویسندگی آسون نیست!
اما هیچ مرحلهای از نویسندگی آسون نیست!