کانون شعر و ادبیات
684 subscribers
620 photos
52 videos
16 files
95 links
🔸کانال رسمی کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم

🔸ارتباط با دبیر کانون:
سروش پرتوی
@constancy_05

🔸صفحه اینستاگرام کانون؛
www.instagram.com/sher_nit
Download Telegram
❇️ اطلاعیه شماره ۲ انتخابات شورای مرکزی کانون‌های فرهنگی دانشگاه

✳️ اسامی کانون‌های فرهنگی دانشگاه برای انتخابات 1405:

1. امداد و هلال احمر
2. پیشگیری از آسیبهای اجتماعی (همکار معاونت دانشجویی)
3. خیریه نوشیروانی
4. دختران آفتاب (ویژه خواهران)
5. ریحانه (ویژه خواهران)
6. رسانه
7. شعر و ادبیات
8. فیلم و تئاتر
9. قرآن و عترت
10. کتاب و اندیشه
11. گردشگری و میراث فرهنگی
12. محیط زیست
13. مهدویت
14. همیاران سلامت جسم و روان (همکار معاونت دانشجویی)
15. هنر
16. هیأت محبان المهدی (عج)

@FarhangiNoshirvani
🔥1
گیرم که به هر حال مرا برده‌ای از یاد
گیرم که زمان خاطره‌ها را به فنا داد

گیرم نه تو گفتی، نه شنیدی، نه تو بودی
آن عاشقِ دیوانه که صد نامه فرستاد

با آن همه دلبستگی و عشق چه کردی؟
یک بار دلت یادِ منِ خسته نیفتاد؟

یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی؟
یک ذره دلت تنگ نشد خانه‌ات آباد؟

این بود جوابِ منِ دلخسته‌ی عاشق؟
شیرینِ رقیبان شده‌ای از لجِ فرهاد؟

باشد گله‌ای نیست، خدا پشت و پناهت
احوال خودت خوب، دمت گرم و دلت شاد

#محمدرضا_نظری

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
❤14🔥1👌1
نمی‌گویم همین شب‌های ابرآلود برگردی
تو فرصت داری اصلاً تا ابد...تا زود برگردی

تو فرصت داری از هر جای این تقویم بی‌تاریخ
بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی!

تو فرصت داری ای زیباترین فردای فرداها
سحرگاهی که خواهی ماند...خواهی بود...برگردی

به میعاد غزل‌هایی که کامل می‌شود با تو
تو باید ای زن کامل! زن موعود! برگردی

بیا موهات سمت باد را تغییر خواهد داد
تو دریایی تو باید برخلاف رود برگردی

همین یک غنچه باقی مانده از این شاخه‌ی مریم
همین کافی‌ست تا یک صبح خیلی‌زود برگردی!

#محمدسعید_میرزایی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
❤10👏2🔥1🕊1💔1
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

المنة للَّه که چو ما بی‌دل و دین بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ
یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

#حافظ

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤7👌2🔥1👏1
نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده

فقط اندوه می گیرد سراغی از غریبی مان
همان که یارمان بوده، کماکان یارمان مانده

بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟

چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از زخمهای بر جگر بسیارمان مانده؟

سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل
اگر که قطره خونی گوشه منقارمان مانده

تو تقدیر منی، ای عشق! اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده

#حامد_عسگری

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤5👏2🔥1🕊1💔1
ای گرفتار تعصب مانده
روز و شب در بغض و در حب مانده

گر تو لاف از عقل و از لب می‌زنی
پس چرا لاف تعصب می‌زنی

در خلافت میل نیست ای بی‌خبر
میل کی آید ز بوبکر و عمر

میل اگر بودی در آن دو مقتدا
هر دو کردندی پسر را پیشوا

هر دو گر بودند حق از حق وران
منع واجب آمدی بر دیگران

منع را گر ناپدیدار آمدند
ترک واجب را روادار آمدند

گر نمی‌آمد کسی در منع یار
جمله راتکذیب کن یا اختیار

#عطار

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤5👏1👌1🕊1
مرا کـَز عشق بِه ناید شعاری
مبادا تا زیم جز عشق کاری

فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی‌خاکِ عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب‌دلان را پیشه این است

جهان عشقست و دیگر زرق‌سازی
همه بازیست الّا عشقبازی

اگر بی‌عشق بودی جان عالَم
که بودی زنده در دوران عالَم؟

کسی کز عشق خالی شد فسرده‌ست
گرش صد جان بوَد بی‌عشق مُرده‌ست

اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وا رهاند؟

مشو چون خر به‌خورد و خواب خرسند
اگر خود گربه باشد‌، دل درو بند

به عشق گُربه گر خود چیر باشی
از آن بهتر که با خود شیر باشی

نروید تخمِ کس بی‌دانهٔ عشق
کس ایمن نیست جز در خانهٔ عشق

ز سوزِ عشق بهتر در جهان چیست؟
که بی او گل نخندید، ابر نگْریست

شنیدم عاشقی را بود مستی
وز آنجا خاست اوّل بت‌پرستی

همان گبران که بر آتش نشستند
ز عشقِ آفتاب، آتش پرستند

مبین در دل که او سلطان جانست
قَدَم در عشق نِه، کاو جان جانست

هم از قبله سخن گوید هم از لات
همش کعبه خزینه، هم خرابات

اگر عشق اوفتد در سینهٔ سنگ
به معشوقی زند در گوهری چنگ

که مغناطیس اگر عاشق نبودی
بدان شوق آهنی را چون ربودی؟

و گر عشقی نبودی بر گذرگاه
نبودی کهربا جویندهٔ کاه

بسی سنگ و بسی گوهر بجایند
نه آهن را نه که را می‌ربایند

هران جوهر که هستند از عدد بیش
همه دارند میل مرکز خویش

گر آتش در زمین منفذ نیابد
زمین بشکافد و بالا شتابد

و گر آبی بماند در هوا دیر
به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش کاری ندانند
حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش

گر از عشق‌، آسمان آزاد بودی
کجا هرگز زمین آباد بودی؟

چو من بی‌عشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم جانی خریدم

ز عشق آفاق را پردود کردم
خِرد را دیده خواب‌آلود کردم

کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را

مبادا بهره‌مند از وی خسیسی
به جز خوشخوانی و زیبانویسی

ز من نیک آمد این‌، ار بد نویسند
به مُزد من گناه خود نویسند

#نظامی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤5👏2👌1
پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش .. صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند..

#علیرضا_بدیع

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
❤12👌2👏1
با پریدن هرکه را بیگانگیست
نیست او بلبل که مرغ خانگیست

#عطار

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤5🔥2👌2👏1🕊1
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه‌ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق‌آویز شد

مهر با بی‌مهری و نامهربانی می‌رسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی‌تو یک پاییز ابرم، نم‌نم باران کجاست؟
بی‌تو حتی فکر باران هم خیال‌انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفس کرد و عطرآمیز شد

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی که عاقبت پاییز شد

#فرهاد_شریفی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤7😢2🔥1👏1🕊1
روز ها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم

آن من سر سخت و مغرورم
یا من مغلوب دیرینم

#فروغ‌ـ‌فرخزاد

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
👏6❤3🕊2
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا

در جان و دل و دید فراموش نه‌ای
از بهر خدا مکن فراموش مرا

#مولانا

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
❤8👏1
باز دریای دلم طوفانی است
آسمانِ کسلم، بارانی است

باغم ار زیر و زبر شد نه عجب
تحفه فصل خزان، ویرانی است

شرح تنهایی من می پرسی؟
شرح تنهایی من طولانی است

دور باطل زده ام، قصه من
همه سرگشتگی و حیرانی است

بعد سرگشتگی و حیرانی
باز هم حیرت و سرگردانی است

دار و تیشه همه آسودگی‌اند
عشق بازی نه بدان آسانی است
 
معنی عشق ز مجنون می‌پرس
که همه بی‌سر و بی‌سامانی است

نسخ و تعلیق من از سرمشقی است
که مرا حک شده بر پیشانی است
 
گرد بادم، نه نسیم سحری
کار من، گل نه، غبارافشانی است

نای بی‌همدمم و تا به ابد
ناله در حنجره‌ام، زندانی است
 
شب قطب و فلک بی‌افقم
من همیشه افقم ظلمانی است

#حسین_منزوی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤8👏1👌1
دامن مکش به ناز که هجران کشیده‌ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده‌ام
 
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده‌ام
 
از سیل اشک شوق، دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده‌ام
 
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده‌ام
 
دیگر گذشته، از سر و سامان من مپرس 
من بی‌تو دست از این سر و سامان کشیده‌ام
 
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده‌ام
 
بس در خیال هدیه فرستاده‌ام به تو
بی‌خوان و خانه حسرت مهمان کشیده‌ام
 
دور از تو ماه من همه غم‌ها به یک طرف
وین یک طرف که منت دونان کشیده‌ام
 
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگو قصه که دندان کشیده‌ام
 
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده‌ام
 
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده‌ام

#شهریار

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
❤7👏1👌1