کانون شعر و ادبیات
689 subscribers
597 photos
52 videos
15 files
91 links
🔸کانال رسمی کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم

🔸ارتباط با دبیر کانون:
سروش پرتوی
@constancy_05

🔸صفحه اینستاگرام کانون؛
www.instagram.com/sher_nit
Download Telegram
تنهاییِ آدم‌ها بزرگه، خیلی بزرگ،
شایدم به وسعت یک دریاست؛
اما برای پُر کردنش، یک لیوان محبت کافیست.
#گابریل_گارسیا_مارکز | صد سال تنهایی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
12💔4🕊1
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال، ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنارِ خود احساس می‌کنم
اما چقدر دل خوشی خواب‌ها کم است

خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

#محمدعلی_بهمنی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
14👏1
از باده به روی شیخ رنگ آوردن
اسلام ز جانب فرنگ آوردن

ناقوس به کعبه در درنگ آوردن
بتوان نتوان ترا به چنگ آوردن

#ابوسعید_ابوالخیر

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
👏16
تو نیستی که بیبنی، چگونه می‌گردد نسیم روح تو در باغِ بی‌جوانۀ من.
چه نیمه‌شب‌ها، کز پاره‌های ابر سپید به روی لوح سپهر تو را، چنان‌که دلم خواسته است، ساخته ام! چه نیمه‌شب‌ها، وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر به چشم‌هم‌زدنی میان آن همه صورت تو را شناخته‌ام!
به خواب می‌ماند، تنها، به خواب می‌ماند چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگین‌اند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار جواب می‌شنوم.
تو نیستی که ببینی، چگونه، دور از تو به روی هرچه در این خانه است غبار سربیِ اندوه، بال گسترده‌ست تو نیستی که ببینی، دل رمیدۀ من به جز تو، یاد همه‌چیز را رها کرده‌ست. غروب‌های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین، ستاره بیمار است دو چشم خستۀ من در این امید عبث دو شمع سوخته‌جانِ همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی!

#فریدون_مشیری

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
14💔3🔥1👏1🍾1
می‌دانم چرا هیچگاه یاد من نیستی.
من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی.
انسان به زخم‌ها بیشتر می‌اندیشد تا مرهم‌ها.

#ایوان_کلیما | روح پراگ

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
13👌2👏1
📣کارگروه شاهنامه خوانی کانون شعر و ادبیات برگزار می‌کند

🔸نشست های هفتگی «شاهنامه خوانی»


📍کلاس 105 دانشکده ی مهندسی برق و کامپیوتر

🔹سه شنبه 1404/09/24

ساعت 11:45

🔹جلسه سی و یکم:
پادشاهی هفت سالەی نوذر

🌿منتظر حضور پر شور و صمیمانهٔ شما در جلسه‌ی پیش‌رو هستیم🌻

#نشست_شاهنامه_خوانی
📚✍️ @Sher_nit
10👏2
بهار باز هم این شاخه را پر از گل کرد
ولی دوباره خزان باغ را چپاول کرد

هنوز در عجب از طاقت دلم که چطور
ملال این همه تکرار را تحمل کرد

نه‌اینکه کاج نفهمید فصل پاییز است
چشید رنج خزان را ولی تغافل کرد

جنازه‌ای که من امروز می‌کشم بر دوش
امانتی‌ست که دل در ازل تقبل کرد

امانتی که به آدم سپرده شد وقتی
که در پذیرش آن آسمان تعلل کرد

نخوانده بود اگر آواز در امان می‌ماند
قبول رنج قفس بود، آنچه بلبل کرد

چه غم که روح من از پرتگاه عرش افتاد
از آبشارشدن رود کی تنزل کرد

#فاضل_نظری

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
13
من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیششان سر برنمی‌آرم، رعایت می‌کنم
 
همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم، رفع زحمت می‌کنم
 
این دهان باز و چشم بی‌تحرک را ببخش
آنقدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم
 
کم اگر با دوستانم می‌نشینم، جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم
 
فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا ؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم
 
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم
 
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم
 
توی دنیا هم نشد، برزخ که پیدا کردمت
می‌نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم

#کاظم_بهمنی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
15👏1
دنیا دیگر ظرافت نمی‌شناسد، نکته سنج نیست.
آدم‌ها نمی‌فهمند لحظه نشستن و برخاستن، نوشیدن یک لیوان آب یا باز کردن در یک قوطی توسط معشوق در چشم عاشق چقدر می‌تواند باشکوه، پر هیمنه و زیبا باشد.
اما برایشان مهم است که اسم معشوقشان چقدر دهان را پر می‌کند و چند دهان را می‌بندد.
دنیا جای ژست‌های تهی، لحظه‌های تهی، مردمان تهی و نیازهای بی‌پایه و امیال قلابی است...
#هاینریش_بل | عقاید یک دلقک

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
💔9👌4
#گزارش_تصویری از سی و یکمین نشست شاهنامه خوانی در دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل.

🔸 سی و یکمین نشست شاهنامه‌خوانی در سال تحصیلی جدید ( 25 آذر ) با حضور صمیمانە دانشجویان علاقه‌مند و استقابل عزیزان، برگزار شد.

نشست این هفتە با وفات منوچهر و جابجایی تاج شاهی به نوذر آغاز شد و در میان لشکرکشی تورانیان به ایران زمین و نبرد لشکر افراسیاب و قارن به پایان رسید

🔹با سپاس و همراهی شما عزیزان، به امید نشست‌های پرشورتر.❤️

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
👏74
ما به استقبال غم، کشور به کشور می‌رویم
چون ز پا محروم می‌مانیم، با سر می‌رویم

صد ره این ره رفته‌ایم و بار دیگر می‌رویم
العطش‌گویان به استقبال ساغر می‌رویم

چون به پا رفتن میسر نیست ما را سوی دوست
نامه می‌گردیم و با بال کبوتر می‌رویم

#طالب_آملی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
17👏1
بگریز در آغوش من از خلق که گلها
از باد گریزند در آغوش گیاهی

در آرزوی جلوه مهتاب جمالش
یا رب گذراندیم چه شبهای سیاهی

#شهریار

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
💔112👌2👏1🍾1
کاش چون پاییز بودم...
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال‌انگیز بودم
برگ‌های آرزوهایم یکایک زرد می‌شد
آفتاب دیدگانم سرد می‌شد
آسمان سینه‌ام پردرد می‌شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می‌زد
اشک‌هایم همچو باران، دامنم را رنگ می‌زد

وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ‌آمیز بودم
شاعری در چشم من می‌خواند...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله می‌زد،
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه‌ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می‌ریخت بر دل‌های خسته

پیش رویم،
چهره‌ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر،
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه‌ام،
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم...
کاش چون پاییز بودم

#فروغ_فرخزاد

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
15👏1
می حرام محتسب بادا که بی‌ما می‌خورد!
دارد آب زندگی چون خضر و تنها می‌خورد

گر نسیمی بر بساط عشرت ما بگذرد
شیشه‌ها بر یکدگر چون موج دریا می‌خورد

می‌شوم مست از در میخانه هرگه بگذرم
همچو شاخ گل، دلم آب از کف پا می‌خورد

از پریشانی نباشد اضطراب عاشقان
شعله گر لرزد، نپنداری که سرما می‌خورد!

حرف با حرف آشنا گر شد، جدل در کار نیست
دست‌بوسی کن به یاران، پا چو بر پا می‌خورد

دیده بودی هرگز ای زاهد می گلگون به خواب؟
هرکه با ما می‌شود همراه، این‌ها می‌خورد

بس که افتاده‌ست در کار جهان کاهل سلیم
می‌کند امروز می در جام و فردا می‌خورد

#سلیم_تهرانی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
10👏1👌1
چه خلاف سر زد از ما که در سراي بستي
بر دشمنان نشستي، دل دوستان شکستي

سر شانه را شکستم به بهانه تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستي

ز تو خواهش غرامت نکند تني که کشتي
ز تو آرزوي مرهم نکند دلي که خستي

کسي از خرابه دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي

به قلمروي محبت در خانه‌اي نرفتي
که به پاکي‌اش نرفتي و به سختي‌اش نبستي

به کمال عجز گفتم که به لب رسيد جانم
ز غرور ناز گفتي که مگر هنوز هستي

ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمي‌شناسي
به در کنشت منشين تو که بت نمي‌پرستي

تو که ترک سر نگفتي ز پيش چگونه رفتي
تو که نقد جان ندادي ز غمش چگونه رستي

اگرت هواي تاج است ببوس خاک پايش
که بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي

مگر از دهان ساقي مددي رسد وگرنه
کس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي

مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغي
که به صد هزار تندي ز کمند شوق جستي

#فروغی_بسطامی
#از_طرف_شما

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
12👏1
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز
بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم! آهوکم
تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار‌ آیم من
بی تو؟ چون مردهٔ چشم سیهت
منشین اما با من، منشین
تکیه بر من مکن، ای پردهٔ طناز حریر
که شراری شده‌ام
پوپکم! آهوکم
گرگ هاری شده‌ام

#مهدی_اخوان_ثالث

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
13👏1
گاهی وانمود می‌کنند تو آدم نادرستی هستی تا برای نادرستی‌هایی که در حقت کردند احساس گناه نکنند.

#رابرت_گرین | چهل و هشت قانون قدرت

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
💔93👌3👏1🕊1🍾1
از خانه بیرون می‌زنم اما کجا امشب!
شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب

پشت ستون سایه‌ها روی درخت شب
می‌جویم اما نیستی در هیچ‌جا امشب

می‌دانم آری نیستی اما نمی‌دانم
بیهوده می‌گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما
نگذاشت بی‌خوابی به دست آرم تو را امشب

ها… سایه‌ای دیدم! شبیه‌ات نیست اما حیف!
ای کاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می‌آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من، بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه‌ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی‌آرم تو که می‌دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی‌تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب‌های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی‌ماجرا امشب؟

#محمدعلی_بهمنی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
13💔1