کانون شعر و ادبیات
689 subscribers
597 photos
52 videos
15 files
91 links
🔸کانال رسمی کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم

🔸ارتباط با دبیر کانون:
سروش پرتوی
@constancy_05

🔸صفحه اینستاگرام کانون؛
www.instagram.com/sher_nit
Download Telegram
ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تاب‌ها
چون مژه دل بستهٔ چشم سیاهت خواب‌ها

اینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست
حیرت است از قبله رو گرداندن محراب‌ها

ساغر سرگشتگی را نیست بیم احتساب
بی‌خلل باشد ز گردون گردش گرداب‌ها

نیست آشوب حوادث بر بنای رنگ عجز
سایه را بی‌جا نسازد قوت سیلاب‌ها

گر زبان در کام باشد راز دل بی‌پرده نیست
ساز ما می‌نالد از ابرام این مضراب‌ها

سخت دشوار است ترک صحبت روشن‌دلان
موج با آن جهد نتواند گذ‌شت از آب‌ها

بستن چشمم شبستان خیال دیگرست
از چراغ کشته سامان کرده‌ام مهتاب‌ها

گر نفس زیر و زبر گردیده باشد دل، دل است
تهمت خط برندارد نقطه از اعراب‌ها

زلف او را اختیاری نیست در تسخیر دل
خودبه‌خود این رشته می‌گیرد گره از تاب‌ها

کج‌سرشتان را کشاکش دستگاه آبروست
موج در بحر کمان می‌خیزد از قلاب‌ها

فرش مخمل هم‌بساط بوریای فقر نیست
چون صف مژگان گشاید محو گر‌دد خواب‌ها

بیدل از ما نیستی هم خجلت هستی نبرد
برنمی‌دارد هوا گشتن تری از آب‌ها

#بیدل

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
15👌1
آن دوست که من دارم و آن یار که من دانم
شیرین دهنی دارد، دور از لب و دندانم

بخت این نکند با من، کآن شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم، گل بر سرش افشانم

ای روی دلارایت، مجموعهٔ زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم؟

دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو می‌آرم، خود هیچ نمی‌مانم

با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم
حکم آن چه تو فرمایی، من بندهٔ فرمانم

ای خوب‌تر از لیلی، بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

#سعدی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
16👏1
ﻟﻨﮕﻪ ﻫﺎﻱ ﭼﻮﺑﻲ ﺩﺭﺏ ﺣﻴﺎﻃﻤﺎﻥ،
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻛﻬﻨﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺟﻴﺮ ﺟﻴﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ!
ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺸﺎﻥ
ﻛﻪ ﻟﻨﮕﻪ ﻫـــمند …!

#حسین_پناهی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
13💔3👏2🍾1
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

ای کشته‌ی سوزانده بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصه‌ی حلاج

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچه‌ای را که رها گشته در امواج

#فاضل_نظری

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
19👏1
داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج
نبود آتش خورشید به دامان محتاج

نه ز نقص است اگر خال ندارد دهنش
نیست آن کان ملاحت به نمکدان محتاج

چشم بد دور ز رخسار عرقناک تو باد!
که مرا کرد به صد دیده حیران محتاج

حسن را شرم ز آفات نگه می دارد
نبود چهره مریم به نگهبان محتاج

نشود جمع به هم نعمت و دندان هرگز
که صدف در دل دریاست به دندان محتاج

سر خود گیر ز درگاه بهشت ای رضوان
که در اهل کرم نیست به دربان محتاج

عجز آنجا که کند قدرت خود را ظاهر
به مددکاری مورست سلیمان محتاج

در دل ابر چه خون تلخی دریا که نکرد
نشود هیچ کریمی به لئیمان محتاج!

می توان یافت که فهمیده نمی گوید حرف
هر که باشد به سخن فهمی یاران محتاج

دل دیوانه ما بی دف و نی در رقص است
شور ما نیست به این سلسله چندان محتاج

دیده سیر مدارید توقع ز جهان
که سپهرست ز خورشید به یک نان محتاج

صائب البته سخنگو طرفی می خواهد
لب خاموش نباشد به سخندان محتاج

#صائب_تبریزی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
16👏2🍾1
هر مردی پسر مادری است
حتی تو پیرمرد! تو زاده زنی هستی،
تو میتوانی خدا را انکار کنی، اما هرگز قادر به انکار او نیستی!

#ماکسیم_گورکی | بچه های پارما

روز زن و مادر مبارک

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
26🕊2🍾1
یک لحظه‌ هم حتی نرفتی از خیالم
خوشحال باش ای بی‌وفا! خوش نیست حالم

بی‌آرزویی وارث جادو چراغی
خشکیده‌سروی بر لب رودی زلالم

چون قطره‌ای باران که بر ساحل بیفتد
یک آسمان افسوس و یک دریا سوالم

از ناامیدی نیز مأیوسم، به هر حال
هستند با من آرزوهای محالم

بگذار تنها حس کنم آزادم ای عشق
قفل قفس را باز کن، بسته‌ست بالم

#فاضل_نظری

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
14
تــا کــی بــە تـمــنــای وصــال تــو یـگــانــە
اشـکــم شـود از هــر مـژە چـون سـیــل روانــە

#بهایی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
💔8
از ضعف به هرجا که نشستیم، وطن شد
وز گریه به هر سو که گذشتیم، چمن شد

جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی
چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد

هر سنگ که بر سینه زدم، نقش تو بگرفت
آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد

عشاق تو هر یک به نوایی ز تو خوشنود
گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد

از حسرت لعل تو ز خون مژه طالب
چندان یمنی ریخت که گجرات یمن شد

#طالب_آملى

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
16
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند!

صد شربت شیرین ز لبت خسته‌دلان‌ را
نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند

گفتم شنود مژدهٔ دشنام تو گوشم
آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند

زلف تو چه امکانِ کشیدن که رقیبان
سر در قدمت نیز کشیدن نگذارند

بخشای بر آن مرغ که خونش گه بسمل
بر خاک بریزند و تپیدن نگذارند

دل شد ز تو صدپاره و فریاد که این قوم
نعر‌ه‌زدن و جامه‌دریدن نگذارند

مگریز کمال از سر زلفش که درین دام
مرغی که درافتاد پریدن نگذارند

#کمال_خجندی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
12👏1👌1
پاییز آمده است که خود را ببارمت
پاییز: نام دیگر «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همه ی بودِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من، عزیز غم انگیز برگریز!
یک روز می رسم...و تو را می بهارمت!!!

#مهدی_موسوی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
👏103
زندگی یعنی امیدوار بودن، محبوب من؛
زندگی
مشغله‌ای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو.

#ناظم_حکمت

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
13
کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعلِ تو گر یابم انگشتریِ زنهار
صد مُلکِ سلیمانم در زیرِ نگین باشد

غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیرِ تو در این باشد

هر کاو نَکُنَد فهمی زین کِلکِ خیال‌انگیز
نقشش به حرام اَر خود صورتگر چین باشد

جامِ می و خونِ دل هر یک به کسی دادند
در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد

در کارِ گلاب و گل حکمِ ازلی این بود
کاین شاهدِ بازاری وان پرده‌نشین باشد

آن نیست که حافظ را رِندی بِشُد از خاطر
کاین سابقهٔ پیشین تا روزِ پَسین باشد

#حافظ

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
👏115
تنهاییِ آدم‌ها بزرگه، خیلی بزرگ،
شایدم به وسعت یک دریاست؛
اما برای پُر کردنش، یک لیوان محبت کافیست.
#گابریل_گارسیا_مارکز | صد سال تنهایی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
12💔4🕊1
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال، ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنارِ خود احساس می‌کنم
اما چقدر دل خوشی خواب‌ها کم است

خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

#محمدعلی_بهمنی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
14👏1
از باده به روی شیخ رنگ آوردن
اسلام ز جانب فرنگ آوردن

ناقوس به کعبه در درنگ آوردن
بتوان نتوان ترا به چنگ آوردن

#ابوسعید_ابوالخیر

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
👏16
تو نیستی که بیبنی، چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغِ بی‌جوانۀ من.
چه نیمه‌شب‌ها، کز پاره‌های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را، چنان‌که دلم خواسته است، ساخته ام!
چه نیمه‌شب‌ها، وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم‌هم‌زدنی
میان آن همه صورت تو را شناخته‌ام!
به خواب می‌ماند،
تنها، به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگین‌اند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم.
تو نیستی که ببینی، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه است
غبار سربیِ اندوه، بال گسترده‌ست
تو نیستی که ببینی، دل رمیدۀ من
به جز تو، یاد همه‌چیز را رها کرده‌ست.
غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین،
ستاره بیمار است
دو چشم خستۀ من
در این امید عبث
دو شمع سوخته‌جانِ همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!

#فریدون_مشیری

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
14💔3🔥1👏1🍾1
می‌دانم چرا هیچگاه یاد من نیستی.
من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی.
انسان به زخم‌ها بیشتر می‌اندیشد تا مرهم‌ها.

#ایوان_کلیما | روح پراگ

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
13👌2👏1
📣کارگروه شاهنامه خوانی کانون شعر و ادبیات برگزار می‌کند

🔸نشست های هفتگی «شاهنامه خوانی»


📍کلاس 105 دانشکده ی مهندسی برق و کامپیوتر

🔹سه شنبه 1404/09/24

ساعت 11:45

🔹جلسه سی و یکم:
پادشاهی هفت سالەی نوذر

🌿منتظر حضور پر شور و صمیمانهٔ شما در جلسه‌ی پیش‌رو هستیم🌻

#نشست_شاهنامه_خوانی
📚✍️ @Sher_nit
10👏2
بهار باز هم این شاخه را پر از گل کرد
ولی دوباره خزان باغ را چپاول کرد

هنوز در عجب از طاقت دلم که چطور
ملال این همه تکرار را تحمل کرد

نه‌اینکه کاج نفهمید فصل پاییز است
چشید رنج خزان را ولی تغافل کرد

جنازه‌ای که من امروز می‌کشم بر دوش
امانتی‌ست که دل در ازل تقبل کرد

امانتی که به آدم سپرده شد وقتی
که در پذیرش آن آسمان تعلل کرد

نخوانده بود اگر آواز در امان می‌ماند
قبول رنج قفس بود، آنچه بلبل کرد

چه غم که روح من از پرتگاه عرش افتاد
از آبشارشدن رود کی تنزل کرد

#فاضل_نظری

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
13
من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیششان سر برنمی‌آرم، رعایت می‌کنم
 
همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم، رفع زحمت می‌کنم
 
این دهان باز و چشم بی‌تحرک را ببخش
آنقدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم
 
کم اگر با دوستانم می‌نشینم، جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم
 
فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا ؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم
 
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم
 
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم
 
توی دنیا هم نشد، برزخ که پیدا کردمت
می‌نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم

#کاظم_بهمنی

کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋
📚✍️ @Sher_nit
15👏1